وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

فاجعه درک دانش بینش

 فاجعه درک دانش بینش،  بمنظور کشوری آباد،  نیازمند کار درست و علمی در سیستم آموزشی هستیم،  امیدوارم این سیستم مورد نقد و نظرهای سازنده و پیگیر روشنفکران قرار گیرد.
فاجعه درک دانش بینش
پیش نویس
      بمنظور کشوری آباد،  نیازمند کار درست و علمی در سیستم آموزشی هستیم،  امیدوارم این سیستم مورد نقد و نظرهای سازنده و پیگیر روشنفکران قرار گیرد.
فاجعه درک دانش بینش
تصویر شماره ۳۵۵۰ .
   توجه:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
فاجعه درک دانش بینش
لوگو تاریخ مند و اندیشه ورز شوید،  عکس شماره ۱۶۰۷.
فاجعه درک دانش بینش
      یکی از فیلمهای استاد پژوهشگر فعال،  آقای حمید شفیع زاده،  سه سال پیش در برگه ای از فیسبوک بنام "ستاد مبارزه با چرندیات" پست کرده اند،  در اینجا.  این یک کار عادی است،  و هر کسی می تواند مطالب مورد علاقه اش،  یا مخالف دانش خود را پست کند،  و درباره آن بررسی نماید.  در مدت سه سال این پست بیش از ۲۶ هزار بازدید داشته،  و هزار لایک خورده،  و بیش از ۱۸۵ بار باز نشر شده است.  این نشان از علاقه ایرانیان به کپی کردن کار دیگران است،  کاری که فقط از بیرون آمده های سیستم آموزشی حافظه محوری کپی پیسی ایران بر می آید.
       در همین پست تعداد زیادی از مردم فارسی زبان نظر نوشتند،  چند نظر آنها را در این برگه کپی کردم.  نظر نوشتن کار خوبی است،  و گردونه یادگیری را می چرخاند.  اما نظر نویسهای زیر این فیلم مهم،  درکی از گردونه یادگیری ندارند،  ولی انبوه و انباشته شده از لودگی و مسخره بازی هستند.  نظرهای آنها نشان از فاجعه درک دانش بینش بخشی از فارسی زبانهاست،  نمونه برای همه موضوعها در تمام شبکه های اجتماعی زیاد است.
      باید این نظرها را برای مقامات سیستم آموزشی ایران و رادیو تلویزیون ایران فرستاد و گفت،  نتیجه کار و تلاش شما این است.  شما با سبک کار اشتباه در آموزش و پرورش،  و برنامه های لودگی و مسخره بازی در تلویزیون،  توانستید به این چنین نتیجه برسید.  اگر هر چه زودتر دست به اصلاح در امور آموزشی در تمام جنبه ها،  و تغییر سبک کار نزنید،  فاجعه درک دانش بینش تمام ایران را در بر می گیرد،  و دیگر خیلی دیر است.
   مهم:  نوشته های آقای حمید شفیع زاده،  از جانب محافل علمی مورد تأیید قرار گرفته است،  سندهای آن در لینک زیر است.  علاقمندان به علم و دانش های جدید،  از این نوشته ها استقبال سازنده کردند.
 فاجعه درک دانش بینش
      نظرهای زیر که بخش خیلی کمی از امثال است،  نشان کامل از فاجعه درک دانش بینش است.  باید روشنفکران و فعالان اجتماعی و فرهنگی،  با فاجعه درک دانش بینش در ایران مبارزه نمایند،  و در راه پاکسازی منبع تولید اقدام کنند.
فاجعه درک دانش بینش
کامنتها در ستاد چرندیات
      ستاد مبارزه با چرندیات:  پیش از این نیز ۴۰۰ دانشمند روسی اعتراف کرده‌اند که یوری گاگارین در چرخش به دور زمین قصد طواف کعبه را داشته و پس از طواف و بازگشت به زمین نام «یوسف ذوالقرنین» را انتخاب کرده است. همچنین محققان ناسا خبر دادند که زمان رسیدن «نیل آرمسترانگ» به ماه یک پرچم «لااله‌الی‌الله» در ماه در حال اهتزاز بوده است. البته همه این موارد مخفی نگه داشته شده و تنها آقای شفیع‌زاده و رائفی‌پور مطلع هستند. شنیده‌ها حاکی است که ربات مریخ‌نورد نیز هر روز پنج وعده نوای اذان با صدای استاد موذن‌زاده اردبیلی ضبط می‌کند.  کونتور که نداره، بذار ما هم بگیم!
Chiman Saeedi :  آه! مای گاش!!!
Meysam Shams :  البته من اینجا باید اشاره کنم این آقای شمس از اجداد ما بوده (همون سندباد) ایشون دو سه قاره دیگر رو هم کشف کرده که صهیونیست جهانی با لابی بین المللی اون قاره ها رو از دید عموم مخفی کرده.  البته ما اجداد معروف دیگه ای هم داشتیم مثل علی شمس (علی بابا) عبدالله شمس (علائدین) غلام شمس (گالیور) و کلی مشاهیر دیگه..  بله اینجوریاست!
Saber Sa Adb :  نمیشه که. اگه صدای موذن زاده بوده چرا روزی پنج بار پخش میشده، برا شیعه ها که فقط روزی سه باره.
Moh Ma :  خالی بندی آزاده؟  منم قراره تو مریخ دوتا کوچه پایینتر از اون تابوته که تازه پیدا کردن یه رستوران بزنیم.
Mahmood Hatam :  البته سندباد به تنهایی نرفته بود بل و سباستین هم همراهش بود. سوار کشتی یوگی و دوستان شدن و رفتن امریکا.مرحوم ثقه الاسلام شیخ کلینی در کتاب الکافی هم به این موضوع اشاره کرده که از جمله احادیث متواتره.
Arash Mirhosseini :  یکی از نشونه های یک کشور بدبخت جهان سوم اینه که چون چیزی رو برای عرضه کردن نداره و چون به شدت احساس حقارت میکنه؛ سعی میکنه به گذشته خودش چنگ بزنه و مدام در حال اثبات این حرف باشه که "ما همه چیز داشتیم"... در حقیقت وجود همین آقایون، و همین زمامداران...
Roki Roxana :  نصف نهار مبدا راس میگه از اصف گذشته من جاشو دیدم سر کوچمون یه خط افتاده بود شبیه خط ترمز دوچرخه فک کردم بچه ها کوچه ترمز کردن، اما الان که فک میکنم میبینم نصف انهار مبدا بوده که جاش مونده.
Moh Ma :  کسانی که در جمع می گوزند بهتر از کسانی هستند که در جمع گوز گوز می کنند.
Ali Momeni :  به اثبات رسیده که قبایل بومی آمریکایی هم غذا می خورند، و چون ایرانی ها هم غذا می خورند پس آنها ایرانی هستند.
Roxana Yarahmadi :  اونجا که گوینده می گه: آقای شفیع زاده که بارها به آمریکا و استرالیا سفر کرده است......  یعنی اینم شد دلیل؟ هرکی به جایی سفر کرد می تونه بشینه چرند ببافه تلویزیون هم نشون بده؟
Behnam Javadi :  این طرف چی میزنه؟ یاد کتاب توپ مرواری صادق افتادم. تو اونجا هم صادق هدایت به طنز کریستف کلمب رو مسلمون نشون داده.
Mahboub SA :  نصف النهار از اصفهان میگذشته، لابد واسه همین بهش میگن نصف جهان
Par Ham :  اینکه ایرانیها قبل از همه امریکا رو کشف کردن رو درست میگه به عنوان مثال ایالت آلاباما در واقع همون علی آباد بوده بی خود گیر ندید به این بدبخت.
Shs Amîn :  دلیل جابه جایی قاره ها هم برخورد گرز رستم با زمین بوده! اصلا اول آمریکا به ایران وصل بوده.  بزد بر زمین آن گرز گران / که از او دور ماند نصف جهان.
Nazli Amirlou :  تازه کریستف کلمب ختنه هم کرده بوده.
Hamid Niazi :  صرف نظر از اینکه این ادعا راست هست یا دروغ باید بگم اینکه هم در ایران و هم در آمریکا مورچه وجود داره نشون میده که ما اولین کسایی بودیم که آمریکا کشف کردیم!!!!
Ehsan Fa :  "نصف النهار مبدا از شهر اصفهان می گذشته است" اما احتمالا چون تو طرح بود حاکم وقت دستور تخریبش رو داد.
Vargha Hokmran :  راس میگه آقای شمس بچه خانی آباد بود. میشناختمش. راستش به من گفت میای بریم امریکا رو کشف کنیم گفتم نه بار خورده میرم رودهن این شد که خودش تنهایی رفت.
Moein Sakhtkar Haddadi :  مخلص کلامش اینه که کل دنیا زاییده و گاییده ی ایرانی ها هستند.
Chiman Saeedi :  ساقیا دمت گرم و سرت خوش باد.
Rouzbeh GhariBi :  آمریکا مال ماست ... منتها منگولهِ سندش یه مدت گم شده بود مثکه پیدا شده
AR SH :  اقا پیوست این متن یه مقاله دریاره مضرات شیشه و اثرات مخربش رو مغز هم اضافه کن.
Poorya Rashidi :  بابا حالا چه اشکال داره... این که چیزی نیست... ما یه معلم داشتیم می گفت هیتلر اهل "کرمان" بوده و "کرمان" بعدا رفته تو زبون اونا شده "ژِرمَن"! انصافا در پوست خود نمی گنجم ای هم‌وطن!
Sepehr Fatehi :  به خاطر همین خیلی به نژاد برتر آریایی اعتقاد داشته.
Sepid Ataei :  این یه طنز از صادق هدایت هستش، معلم شما جدی گرفته بوده انگار.
Ali Masoomi :  آره منم خیلی شنیدم که ژرمن ها از کرمان مهاجرت کردن به اروپا.
Mohammad Rasouli :  درسته میگن هیتلر بهشون یاد داد که اینقده دیگه شل حرف نزنند و سفت و محکم حرف بزنند سر این شد آلمانیا اینقده محکم حرف میزنند.
Poorya Rashidi :  جالب اینه که پسر همون معلم رو هر دیواری که می‌دید صلیب شکسته می کشید! این بابا اصلا نازی بوده جداندرجد!

کلیک کنید:  پادکست شماره 1068

      پاسخ دکتر حمید شفیع زاده:  در پادکست شماره 1068 در اینجا.

   نظر انوش راوید:  منظور دکتر حمید شفیع زاده درباره اساتید،  تعدادی از اساتید هستند،  که توجه به علم و دانش و پیشرفتهای نوین در سیستم آموزشی ندارند،  و هیچ وقت نسبت به مشکلات آموزشی نکاتی را نگفته و ننوشته و تذکر نداده اند.

      ولی من تقریباً همه اساتید را متفاوت از درک و دانش های امروزی می گویم،  و آنها را در جهت راهبردی آموزشی قرنهای گذشته می دانم.  قرن جدید با وجود گسترش ابزارهای جدید و انقلاب و انفجار ارتباطی و اطلاعاتی،  زمان طرح های جدید آموزشی است.  در غیر اینصورت و عدم دقت به این مهم،  همین می شود،  که در این برگه شاهد بودیم.

      هیچ یک از اساتید دقتی و نظری و دانشی در موارد آموزشهای مدرن و جامعه شناسی و روانشاسی اجتماعی و تاریخ اجتماعی و غیره برای رفتن به راه و روش جدید ارائه نداده.  آنها نمی توانند راهکاری برای رشد و تکامل آموزشی بدهند،  زیرا در سیستم آموزشی رشد کرده و مدرک گرفته اند،  که فاقد توانایی برای ایجاد اهداف قرن جدید است.

      همین مطلب مسخره بازی صفحه ای بنام ستاد مبارزه با چرندیات،  که واقعاً فاجعه درک دانش بینش است،  بیش از 200 باز نشر،  و چند هزار لایک و چند صد کامنت داشته است.  کدام یک از اساتید این قبیل موضوعها را که در اینترنت بفراوانی یافت می شود،  مورد نقد و نظر قرار داده،  و چند نفر درباره روش جدید آموزشی،  که به این فاجعه درک دانش بینش پایان دهد مقاله فعال نوشته اند.

      هیچ و هیچ که هیچ،  آیا اصلاً می دانند ابزارهای اینترنتی چیست؟،  آیا از توانایی آموزش اینترنت خبر دارند؟،  آیا در عمرشان یک وبلاگ داشته اند؟.

کلیک کنید:  مقاله مرده مقاله فعال

فاجعه درک دانش بینش
پرسشها و پاسخها
    نظرها و پرسشهای خود را در اینجا ارسال نمایید.
   نظر و پرسش شما:   ...........
. . . .
مستند های مربوط
مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری
آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا
    توجه ۱:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه ۲:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید.  در جهت دانش مربوطه وبلاگم،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.
   توجه ۳:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ارگ ایران   http://arqir.com
 
تاریخ ارسال: یکشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 09:15 ق.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

سکه های پادشاهی شیرازی

سکه های پادشاهی شیرازی

پیش نویس

برگه پیوست لینک زیر است:

کلیک کنید:  کتابهای دکتر حمید شفیع زاده

 

پیدا شدن سکه های پادشاهی شیرازی در استرالیا

      سال 1944م،  یک سرباز استرالیا بنام موری ایزنبرگ،  مشغول نگهبانی از رادار،  و مراقب حمله نیروهای ژاپنی به استرالیا بود.  وقتی کنار ساحل جزیره ویسزل در شمال استرالیا در منطقه آرنم لند نگهبانی می داد.  دقیقاً جایی که هم اکنون ساحل ال کو محل زندگی بومیان قبیله مندجیکای می باشد.  ال کو بسیار شبیه نام های ایرانی است.

      موری ایزنبرگ 5 سکه پیدا می کند،  که متعلق به پادشاهی شیرازی ها شرق آفریقا در زمان سلیمان بن حسن1170-1189 م، بود.  او مدت ها از انتشار این خبر جلوگیری کرد.

      نهایتاً این امر رسانه ای شد،  و این سکه ها به باستان شناسان و اساتید دانشگاه داده شد،  تا بر روی آن تحقیق کنند.  موری ایزنبرگ در سال 1991م،  از دنیا رفت.  این سکه ها هم اکنون در موزه پورهاس نگهداری می شود.

      این سند و دیگر اسناد که ارائه شد و بیشتر ارائه خواهم کرد،  به خوبی نشان می دهد،  که قاره استرالیا برای ایرانیان کاملاً شناخته شده بود.

   تصویر نقشه محل پیدا شدن سکه های ایرانی متعلق به امپراطوری شیرازی ها در استرالیا و محل ضرب آنها در آفریقا،  عکس شماره 8786.

      تصویر سکه های ایرانی متعلق به امپراطوری شیرازی ها در استرالیا،  از کتاب تاریخ حضور ایرانیان در استرالیا،  عکس شماره 8787.

 

پرسشها و پاسخها

بخشی از نظرها و پرسشهای این برگه،  منتظر پرسشهای شما گرامیان هستیم.

   پرسش شما:   ...........

 

. . . .

مستند های مربوط

مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری

http://arqir.com

کلیک کنید:  سازمان های تاریخ سازی استعماری

کلیک کنید:  پرسشها پاسخهای دکتر حمید شفیعزاده

کلیک کنید:  داستان طوفان بزرگ یا طوفان نوح

آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا

    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید.  در جهت دانش مربوطه وبلاگم،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.

   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

ارگ ایران   http://arqir.com

 

کلیک کنید:  تماس با ما      :     http://arqir.com/1

تاریخ ارسال: چهارشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 08:09 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

تاریخ پرچم ایران

تاریخ پرچم ایران،  از ابتدای تاریخ بشر برای خود تکه پارچه ای را بعنوان نشان قوم و ملیت برگزید،  و چه جنگها و خونریزها برای همین تکه پارچه که آنرا پرچم نامیده اند،  کردند.

تاریخ پرچم ایران

پیش نویس

     از ابتدای تاریخ بشر برای خود تکه پارچه ای را بعنوان نشان قوم و ملیت برگزید،  و چه جنگها و خونریزها برای همین تکه پارچه که آنرا پرچم نامیده اند،  کردند.  امروزه بدلیل گسترش دانش و خرد بشری،  پرچم آن جایگاه تاریخی خود را از دست داده،  و کمتر جنبه مقدس دارد.  با بینش و گسترش دید در آینده پیش رو،  علم و دانش و کلاً دانایی نوین است،  که برای هر ملت حرف اول را خواهد زد،  و در این صورت دیدگاه و خرد خیلی متفاوت خواهد بود.  ایران تاریخی بدلیل وسعت و تمدن ویژه،  تاریخ پرچم مفصل و کمتر تحقیق شده ای دارد،  در اینجا بخشی را بازگو می کنم،  و در فرصتها و با تحقیق های جدید ادامه می دهم.

   توجه:  در این صفحه فقط درباره تاریخ تعدادی از پرچم های تاریخ ایران را نوشته ام،  بزودی و با تحقیق و تحلیل جدید،  و بدست آوردن واقعیت های تاریخی،  ادامه را می نویسم.  در تاریخ ایران بیش از 50 سلسله، حکومت، شاهنشاهی، پادشاهی، سان، ولایت، ایالت،  مستقل و نیمه مستقل داشته ایم،  که هر کدام درفش و پرچم داشتند.

   تصویر رنگ های درفش کیانیان،  که رنگ های واقعی پرچم ایران کهن در هزاره اول و دوم خورشیدی ایرانی بودند.  با تحقیق های شخصی از مراسم بازمانده امروزی بدست آوردم،  عکس شماره 2750.

      رنگ های آبی و زرد و قرمز،  رنگ های اصلی در طبیعت هستند،  از این رنگها می توان همه رنگها را بوجود آورد،  ولی نمی توان از بقیه رنگها این سه رنگ را پدید آورد،  در اینجا.

   توجه:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

لوگو داشته های تاریخی ما آرزوی دیگران است، عکس شماره 1616.

برگ پیوست لینک زیر است:

کلیک کنید:  تاریخ و تاریخچه های ایران

. . . ادامه دارد و بازنویسی می شود . . .

تاریخ پرچم ایران

درفش شهداد اولین در جهان

عکس پرچم یا درفش شهداد،  اولین پرچم جهان،  مشروح در تمدن کهن جی،  عکس شماره 2764.

      درفش شهداد در کاوش‌های سال 1350 در تپه باستانی شهداد،  به سرپرستی مرحوم علی حاکمی،  و به سرکارگری مرحوم اکبر ایرانمنش به ‌دست آمد.  این درفش مرمت شده است و اکنون در موزه‌ ملی نگهداری می ‌شود.  این قدیمی‌ترین پرچم جهان است،  که از یک صفحه با میله و لولا و دسته برنزی ساخته شده است.  به ‌دلیل زنگ ‌زدگی در این چند هزار سال،  رنگ آن سبز شده است (زنگ مس، سبز رنگ است) ولی در اصل نوعی درخشش فلزی داشته،  که آفتاب را باز می‌تابانده،  چنان‌که واژه‌ درفش نیز خود به معنی درخشان است.  همچنین روی این پرچم، نقشی از یک نخل که هنوز هم در آن منطقه زیاد است دیده می‌شود،  و دو درخت دیگر و پنج آدم کوچک و بزرگ که همه از بزرگان هستند،  و دو شیر و یک گاو کوهان ‌دار و چند مار شبیه مار های جیرفت نیز روی آن به چشم می‌ خورند.

  ــ  درفش = درخس = درخش = در = مروارید، درهم + خس یا خش = نور، نورانی

  ــ  خس = خسرو = نورانی = پادشاه.

  پرچم شهداد اولین پرچم جهان ــ  صفحه فلزی مربع شکل از جنس مس،  به ابعاد 23 در 23 سانتیمتر،  با میله ای که بالای آن عقاب بال گشوده قرار دارد.  نقش های روی درفش بسیار شگفت انگیزند،  گویی داستانی را تعریف می کنند،  داستانی از نعمت، آب، نخل، و سپاس.  در وسط درفش مردی خدای گونه بروی صندلی نشسته است،  شکل این صندلی بعد ها در آثار رومی دیده می شود.  بوضوح مشخص است مرد نشسته بر صندلی شخص مهمی است،  بزرگتر از دیگران،  دستی به کمر و دستی بسوی زنی دراز کرده،  که آن زن نیز گویا مهم است.  دو زن فرو دست و یک زن دور تر،  همگی کوزه هایی برای پیشکش در دست دارند.  درفش با زیبایی تمام به تصویر خورشید و کوه و آب و برف و نخل و شیر آراسته شده است،  و یادگاری گویا از داستان ناشناخته نیاکان ماست،  که ابتدای تاریخ تمدن را خبر می دهد.

تاریخ پرچم ایران

درفش  کاویانی

      نخستین اشاره در تاریخ اساطیر ایران تاریخی به وجود پرچم، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی دهاک (ضحاک یا زه هاک کیانی که بعد ها به ارب معروف شدند) بر می ‌گردد.  در آن هنگام کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند،  پیش ‌بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند،  سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید،  و فریدون را بر تخت شاهی نشانید.

      فریدون پس از آنکه فرمان داد،  تا پاره چرم پیش‌ بند کاوه را با دیبا های رنگی بیارایند،  و در و گوهر به آن افزودند،  و آن را درفش شاهی خواند و بدین سان درفش کاویانی پدید آمد،  نخستین رنگ‌ های پرچم ایران زرد و سرخ و بنفش (و آبی) بود،  بدون آنکه نشانه ویژه بر روی آن وجود داشته باشد،  از شاهنامه فردوسی.  درفش کاویان صرفاً افسانه نبوده به استناد تاریخ در زمان شاهنشاهی ساسانیان و سلسله هخامنشیان، پرچم ملی و نظامی ایران را درفش کاویان می‌ گفتند.

      درفش کاویان از پوست پلنگ درست می شد،  به درازای دوازده ارش،  که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است، ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباً پنج متر عرض و هفت متر طول داشت.  درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد،  هر پادشاهی که به قدرت می‌ رسید، تعدادی جواهر بر آن می ‌افزود.

 کلیک کنید:  افراشتن درفش کاویانی

عکس پرچم ها و درفش های دوران سلسله هخامنشیان،  عکس شماره 2765 .

عکس پرچم و درفش های دوران حکومت اشکانیان و شاهنشاهی ساسانیان،  عکس شماره 2767.

تاریخ پرچم ایران

پرچم ایران در دوران گذار ابتدای اسلام

    ایرانیان در دوره انقلاب انسانی گذر به اسلام،  مدت 200 سال از نمادها و پرچم های مختلف استفاده می کردند،  بزودی از آنها می نویسم.  ولی دو نفر از قهرمانان ملی ایران زمین،  ابومسلم خراسانی و بابک خرمدین،  دارای پرچم خاص بودند.  ابومسلم پرچمی یک سره سیاه رنگ داشت،  و بابک سرخ‌ رنگ، به همین روی بود که طرفداران این دو را سیاه ‌جامگان و سرخ‌ جامگان می ‌خواندند. از آنجایی که علمای اسلام تصویر پردازی و نگار گری را حرام می ‌دانستند، تا سال ‌های مدید هیچ نقش و نگاری از جانداران، بر روی درفش‌ها تصویر نمی‌شد.

   پرسش از عموم:  آیا می توانید فلسفه این 200 سال را پیدا و بیان کنید؟.

   عکس دو پرچم:  پرچم سرخ جامگان،  رنگ سرخ نماد پیروان بابک خرم دین،  و پرچم سیاه جامگان، رنگ سیاه نماد پیروان ابومسلم خراسانی،  عکس شماره 2771.

نشان شیر و خورشید

     عکس نشان شیر و خورشید متعلق به 2400 سال پیش،  سمت راست ایزدبانو آناهیتا،  ایستاده بر روی یک شیر به همراه خورشید،  که نماد میترا ایزد مهر میباشد.  سمت چپ اردشیر،  پادشاه هخامنشی در حال نیایش به درگاه آناهیتا و طلب کمک و یاری از وی.  این نگاره در یکی از موزه های اروپا نگهداری میشود.

 تاریخ پرچم ایران

نخستین تصویر بر روی پرچم ایران

      در سال ۳۵۵ خورشیدی (۹۷۶ میلادی) غزنویان، با شکست دادن سامانیان،  زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوی برای نخستین بار دستور داد،  نقش یک ماه را بر روی پرچم خود که رنگ زمینه آن یک‌سره سیاه بود،  زردوزی کنند.  سپس در سال ۴۱۰ خورشیدی (۱۰۳۱ میلادی) سلطان مسعود غزنوی،  به انگیزه دلبستگی به شکار شیر دستور داد،   نقش و نگار یک شیر جایگزین ماه شود،  و از آن پس هیچگاه تصویر شیر از روی پرچم ملی ایران برداشته نشد؛  تا انقلاب اسلامی در سال (۱۹۷۹ میلادی).

عکس پرچم های تیموریان، سلجوقیان، غزنویان،  عکس شماره 2773.

تاریخ پرچم ایران

افزوده شدن نقش خورشید بر پشت شیر

      در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکه‌ هایی زده شد، که بر روی آن نقش خورشید بر پشت آمده بود، رسمی که به سرعت در مورد پرچمها نیز رعایت شد.  در مورد علت استفاده از خورشید، دو دیدگاه وجود دارد:  یکی اینکه چون شیر گذشته از نماد دلاوری و قدرت،  نشانه ماه مرداد (اسد) هم بوده،  و خورشید در ماه مرداد در اوج بلندی و گرمای خود است،  به این ترتیب همبستگی میان خانه شیر (برج اسد) با میانه تابستان نشان داده می‌شود.  نظریه دیگر بر تأثیر آیین مهرپرستی و میتراییسم در ایران دلالت،  و از آن حکایت دارد که به دلیل تقدس خورشید در این آیین، ایرانیان کهن ترجیح دادند،  خورشید بر روی سکه‌ها و پرچم بر پشت شیر قرار گیرد.

   عکس کاشی با نقش شیر و خورشید،  ٦٦٥ هجری،  ١٢٦٧ میلادی،  ٢٠x٢٠ سانتیمتر،  موزه لوور،  عکس شماره 2915.

تاریخ پرچم ایران

پرچم در دوران صفویان

      در میان شاهان حکومت صفویان،  که حدود ۲۳۰ سال بر ایران حاکم بودند،  تنها شاه اسماعیل اول و شاه تهماسب اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشتند.  پرچم شاه اسماعیل یک‌ سره سبز رنگ بود و بر بالای آن تصویر ماه قرار داشت.  شاه تهماسب نیز چون خود زاده ماه فروردین (برج حمل) بود، دستور داد به جای شیر و خورشید،  تصویر گوسفند (نماد برج حمل) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکه‌ها ترسیم کنند.

      پرچم ایران در بقیه دوران حاکمیت صفویان سبز رنگ بود،  و شیر و خورشید را بر روی آن زردوزی می‌کردند.  البته موقعیت و طرز قرار گرفتن شیر،  در همه این پرچمها یکسان نبوده، شیر، گاه نشسته بوده، گاه نیمرخ و گاه رو به سوی بیننده.  در بعضی موارد هم خورشید از شیر جدا بوده و گاه چسبیده به آن،  به استناد سیاحت نامه ژان شاردن جهانگرد فرانسوی، استفاده او بیرق‌های نوک تیز و باریک، که بر روی آن آیه‌ای از قرآن و تصویر شمشیر دو سر حضرت علی (ع) یا شیر خورشید بوده، در دوران صفویان رسم بوده‌است.  به نظر می‌آید که پرچم ایران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.

عکس پرچم های دوران صفویه،  عکس شماره 2775.

تاریخ پرچم ایران

پرچم در عهد نادرشاه افشار

      نادر مردی خود ساخته بود،  و توانست با کوششی عظیم ایران را از حکومت ملوک الطوایفی رها ساخته، بار دیگر یکپارچه و متحد کند.  سپاه او از سوی جنوب تا دهلی پایتخت کشور هندوستان،  از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد، و از شرق تا مرز کشور چین پیش روی کرد.

      در همین دوره بود که تغییراتی در پرچم ملی و نظامی ایران به ‌وجود آمد،  درفش شاهی یا بیرق سلطنتی در دوران نادرشاه از ابریشم سرخ و زرد ساخته می‌شد،  و بر روی آن تصویر شیر و خورشید هم وجود داشت،  اما درفش ملی ایرانیان در این زمان سه رنگ سبز و سفید و سرخ،  با شیری در حالت نیمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشیدی نیمه بر آمده بر پشت آن بود،  و در درون دایره خورشید نوشته بود: «المک الله».

      سپاهیان نادر در تصویری که از جنگ وی با محمد گورکانی پادشاه هند کشیده شده ‌است،  بیرقی سه گوش با رنگ سفید در دست دارند،  که در گوشه بالایی آن نواری سبز رنگ و در قسمت پایینی آن نواری سرخ دوخته شده‌ است.  شیری با دم برافراشته به صورت نیمرخ در حال راه رفتن است،  و درون دایره خورشید آن باز هم «المک الله» آمده ‌است.

      بر این اساس می‌توان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر،  مادر پرچم سه رنگ فعلی ایران است.  زیرا در این زمان بود که برای نخستین بار این سه رنگ بر روی پرچم‌ های نظامی و ملی آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

عکس پرچم های دوران های افشاریه و زندیه،  عکس شماره 2777.

تاریخ پرچم ایران

دوره قاجارها، پرچم چهار گوشه

      دوران آغا محمد خان قاجار،  سر سلسله قاجار، چند تغییر اساسی در شکل و رنگ پرچم داده شد،  یکی این که شکل آن برای نخستین بار از سه گوشه،  به چهارگوشه تغییر یافت و دوم این که آغا محمد خان به دلیل دشمنی که با نادر داشت،  سه رنگ سبز و سفید و سرخ پرچم نادری را برداشت،  و تنها رنگ سرخ را روی پرچم گذارد.

      دایره سفید رنگ بزرگی در میان این پرچم بود،  که در آن تصویر شیر و خورشید به رسم معمول وجود داشت،  با این تفاوت بارز که برای نخستین بار شمشیری در دست شیر قرار داده شده بود.  در عهد فتحعلی شاه قاجار،  ایران دارای پرچمی دوگانه شد،  یکی پرچمی یکسره سرخ با شیری نشسته،  و خورشید بر پشت که پرتو های آن سراسر آن را پوشانده بود.

      نکته شگفتی آور این که شیر پرچم زمان صلح شمشیر بدست داشت، در حالی که در پرچم عهد جنگ چنین نبود.  در زمان فتحعلی شاه بود که استفاده از پرچم سفید رنگ برای مقاصد دیپلماتیک و سیاسی مرسوم شد.  در تصویری که یک نقاش روس از ورود سفیر ایران «ابوالحسن خان شیرازی» به دربار تزار روس کشیده،  پرچمی سفید رنگ منقوش به شیر و خورشید و شمشیر،  پیشاپیش سفیر در حرکت است.

      سالها بعد امیرکبیر از این ویژگی پرچم ‌های سه گانه دوره فتحعلی شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزی را ریخت.  برای نخستین بار در زمان محمدشاه قاجار (جانشین فتحعلی شاه)،  تاجی بر بالای خورشید قرار داده شد،  در این دوره هم دو درفش یا پرچم به کار می ‌رفته ‌است،  که بر روی یکی شمشیر دو سر حضرت علی، و بر دیگری شیر و خورشید قرار داشت که پرچم اول درفش شاهی، و دومی درفش ملی و نظامی بود.

عکس پرچم های دوران پادشاهی قاجاریه،  عکس شماره 2779.

تاریخ پرچم ایران

امیرکبیر و پرچم ایران

       میرزا تقی خان امیرکبیر،  بزرگمرد تاریخ ایران دلبستگی ویژه‌ای به نادر شاه داشت و به همین سبب بود،  که پیوسته به ناصرالدین شاه توصیه می‌ کرد،  شرح زندگی نادر را بخواند.  امیرکبیر همان رنگ های پرچم نادر را پذیرفت،  اما دستور داد شکل پرچم مستطیل باشد (بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه)،  و سراسر زمینه پرچم سفید،  با یک نوار سبز به عرض تقریبی ۱۰ سانتی متر،  در گوشه بالایی و نواری سرخ رنگ،  به همان اندازه در قسمت پایین پرچم دوخته شود،  و نشان شیر و خورشید و شمشیر در میانه پرچم قرار گیرد،  بدون آنکه تاجی بر بالای خورشید گذاشته شود،  بدین ترتیب پرچم ایران تقریباً به شکل و فرم پرچم امروزی ایران درآمد.

 تاریخ پرچم ایران

انقلاب مشروطیت و پرچم ایران

       پرچم شیر و خورشید ایران با تاج شاهنشاهی ایران، با پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران، و گردن نهادن مظفرالدین شاه به تشکیل مجلس،  نمایندگان مردم در مجلس‌ های اول و دوم به کار تدوین قانون اساسی و متمم آن می‌پردازند.  در اصل پنجم متمم قانون اساسی آمده بود:  «الوان رسمی بیرق ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است»،  کاملاً مشخص است که نمایندگان در تصویب این اصل شتابزده بوده‌اند.

      زیرا اشاره‌ای به ترتیب قرار گرفتن رنگها،  افقی یا عمودی بودن آنها،  و این که شیر و خورشید بر کدام یک از رنگها قرار گیرد، به میان نیامده بود.  همچنین درباره وجود یا نبود، شمشیر یا جهت روی شیر ذکری نشده بود.  به نظر می‌رسد بخشی از عجله نمایندگان به دلیل وجود شماری روحانی در مجلس بوده،  که استفاده از تصویر را حرام می ‌دانستند.

      نمایندگان نو اندیش در توجیه رنگ های به کار رفته در پرچم به استدلال دینی متوسل شدند،  بدین ترتیب که می‌ گفتند رنگ سبز،  رنگ دلخواه پیامبر اسلام (ع) و رنگ دین است،  بنابراین پیشنهاد می ‌شود رنگ سبز در بالای پرچم ملی ایران قرار گیرد.  در مورد رنگ سفید نیز به این حقیقت تاریخی استناد شد، که رنگ سفید رنگ مورد علاقه زرتشتیان است،  اقلیت دینی که هزاران سال در ایران،  به صلح و صفا زندگی کرده‌اند و این که سفید نماد صلح، آشتی و پاکدامنی است و لازم است در زیر رنگ سبز قرار گیرد.

      در مورد رنگ سرخ نیز با اشاره به ارزش خون شهید در اسلام، به ویژه امام حسین (ع) و جان باختگان انقلاب مشروطیت، به ضرورت پاسداشت خون شهیدان اشاره شد.  وقتی نمایندگان روحانی با این استدلالات مجاب شده بودند، و زمینه مساعد شده بود، نواندیشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شیر و خورشید کشاندند، و موضوع را این گونه توجیه کردند که انقلاب مشروطیت، در مرداد (سال ۱۲۸۵ هجری شمسی ۱۹۰۶ میلادی)،  به پیروزی رسید یعنی در برج اسد (شیر).

      از سوی دیگر چون اکثر ایرانیان مسلمان شیعه و پیرو علی هستند، و اسدالله از القاب حضرت علی (ع) است،  بنابراین شیر هم نشانه مرداد است و هم نشانه امام اول شیعیان.  در مورد خورشید نیز چون انقلاب مشروطه در میانه ماه مرداد به پیروزی رسید، و خورشید در این ایام در اوج نیرومندی و گرمای خود است.  پیشنهاد شد خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنند،  که این شیر و خورشید هم نشانه علی (ع) باشد، هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد،  یعنی روز پیروزی مشروطه خواهان،  و البته وقتی شیر را نشانه پیشوای امام اول (ع) بدانیم، لازم است شمشیر ذوالفقار را نیز به دستش بدهیم.

      بدین ترتیب برای اولین بار پرچم ملی ایران به طور رسمی، در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکمیت ملی مطرح شد.  در سال ۱۳۳۶ منوچهر اقبال نخست وزیر وقت، به پیشنهاد هیاتی از نمایندگان وزارت خانه‌ های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش ‌نامه‌ای ابعاد و جزئیات دیگر پرچم را مشخص کرد.  بخش‌نامه دیگری در سال ۱۳۳۷ در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر و طی آن مقرر شد، طول پرچم اندکی بیش از یک برابر و نیم عرضش باشد.

عکس پرچم های دوران معاصر ایران،  عکس شماره 2781.

   معنای رنگ‌ های پرچم ایران ــ   سبز ،  نشانه خرمی و دوستی و جنگل های شمال ایران.  سفید ،  صلح و دوستی و آسمان شفاف مرکز ایران.  قرمز ،  نشان خون از دست رفتگان در راه ایران و سرخی فجر خلیج فارس.

      این سه رنگ از دیر باز در نماد های ایرانی بکار می ‌رفته ‌اند،  برای نمونه در نگاره‌ هایی که از کاخ‌ های شوش بدست آمده‌است،  این سه رنگ را با این ترتیب می‌توان دید.

      شیر و خورشید،  نماد تاریخی ایرانی آریایی از زمان میترائیسم می باشد،  قرار دادن شمشیر در دست شیر که قوی است و نیازی به شمشیر ندارد،  کار اشتباه بود،  ضمن اینکه شمشیر نشان جنگ طلبی است،  در صورتی که ملت ایرانی صلح طلب و آزادی خواه بوده است.

   پرسش از عموم:  آیا آنچه تاریخ می گوید با خواسته و ذهنیت و دانش ما یکیست؟

 تاریخ پرچم ایران

پرچم بعد از انقلاب اسلامی

      در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، مصوب سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹ میلادی) در مورد پرچم گفته شده‌ است،  که پرچم جمهوری اسلامی از سه رنگ سبز، سفید و سرخ تشکیل می‌شود و نشانه جمهوری اسلامی (تشکیل شده با حروف الله اکبر)، در وسط آن قرار دارد.

   پرسش از عموم:  در تمام ماجراها پرچم،  نقش ملت را پیدا کنید؟

تاریخ پرچم ایران

پرچم ایران چه خواهد بود؟

      پرچم تاریخی و فرهنگی ایران از هزاران سال پیش تا تسخیر ایرا ن بوسیله تازیان،  درفش کاویانی و پرچم سه رنگ سرخ و زرد و بنفش با تصویر خورشید درخشان در میان آن بوده.  این پرچم از دل فرهنگ استوره ای ایران با فلسفه نبرد در برابر ستم و بر قراری آزادی بوجود آمده.  در این داستان کاوه آهنگر که در این استوره نماد مردم و ملت است و ضحاک مار دوش که مار های دوش او نیاز به تغذیه مغز جوانان داشتند،  و نماد خرافات و نادانی و شستشوی مغزی است،  حکومت را از پادشاهی بنام فریدون غصب کرده بود،  مشروح در اینجا.

      سر انجام این حکومت ستمگر با شورش کاوه که پیشبند خود را مانند پرچمی در میاورد با پیروزی پایان میپزیرد و فریدون آزادمنش را دو باره به فرمانروائی میرساند،  مشروح را در اینجا خوانید.  بهر روی اگر پرچم درفش کاویانی روزی بخواهد دو باره پرچم ایران شود،  باید از مردم نظر خواهی و رای گیری گردد.

 عکس سکه ای از کیخسرو کیقباد،  که ابن عبری آنرا نیز تائید نموده است،  فرتور شیری است،  که خورشید در بالای سر آن است،  عکس شماره 2705.

تاریخ پرچم ایران

. . . .

مستند های مربوط

مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری

http://arqir.com

کلیک کنید:  شاهنامه فردوسی

کلیک کنید:  جشن های تاریخی ایران

کلیک کنید:  معنی نام شهرها و روستاهای ایران

آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا

    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید.  در جهت دانش مربوطه وبلاگم،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.

   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

ارگ ایران   http://arqir.com

 

کلیک کنید:  تماس با ما      :     http://arqir.com/1

تاریخ ارسال: شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 10:20 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

افراشتن درفش کاویانی

      افراشتن درفش کاویانی یا افراشتن پرچم آریایی،  که بنام میله گل سرخ در افغانستان معروف شده،  همان درفش کاویانی، میل علم فریدون،  و پرچم پیشدادیان است.

افراشتن درفش کاویانی

پیش نویس

      افراشتن درفش کاویانی یا افراشتن پرچم آریایی،  که بنام میله گل سرخ در افغانستان معروف شده،  همان درفش کاویانی، میل علم فریدون،  و پرچم پیشدادیان است.  پرچم آریایی در نوروز هر سال و در جشن گل سرخ،  همراه با مراسم باشکوه و مردمی،  در آرامگاه سخی جان مزار شریف استان بلخ تاریخی،  کشور افغانستان افراشته می شود.

تصویر افراشتن میله گلسرخ در مزارشریف، عکس شماره 4826.

   توجه:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

لوگو داشته های تاریخی ما آرزوی دیگران است، عکس شماره 1616.

این برگه پیوست لینک زیر است:

کلیک کنید:  تاریخ پرچم ایران

افراشتن درفش کاویانی

افراشتن پرچم آریایی

      شهر بلخ تاریخی در جنوب رود آمودریا (جیحون) قرار داشته است،  شهر بلخ امروزی هم در همانجا می باشد،  و مقداری از خرابه های بلخ تاریخی در نزدیکی شهر امروزی بلخ دیده می شود.  زلزله قرن 11 م،  شهر تاریخی بلخ را ویران نمود،  زلزله اتفاق طبیعی است،  که در تاریخ ایران بزرگ بسیار پیش آمده و حتی باعث تغییرات سیاسی و اجتماعی گردیده است.  پس از زلزله باقی مانده مردم به شهر نو بهار (مزار شریف) در نیم منزلی بلخ رفتند،  در آنجا مزاری و زیارتگاهی باستانی قرار داشت.

      در دروغ های تاریخی نوشته اند،  که بلخ به دست مغول نابود شد،  که دروغ بزرگ است،  زیرا در آن زمان مردم حوزه شمالی ایران شرقی در مسلک هایی بودند،  که یکی از آنها مانی و مانوی و دیگری مغی یا مغولی بود.  در کتاب هایی که از میان مسلک های مختلف آن زمان باقی مانده است،  در تمجید از مغولی بسیار نوشته اند،  و پیروان زیادی داشته است.

      بلخ تاریخی ادامه همان بلخ بامیان زمان هخامنشیان است،  که در جنوب دریاچه اورومیه قرار داشت،  برای اطلاع بیشتر به جغرافیای تاریخی ایران مراجعه شود.  بلخ بزرگترین مرکز علمی و فلسفی و مذهبی در تاریخ ایران بود،  حتی مانی آنجا را پایگاه خود قرار داد،  و باعث آمادگی ذهنی مردم منطقه در ادامه تکامل تاریخ اجتماعی برای اسلام آوردن گردید.  چند هزار سال است،  یکی از بزرگترین، شکوهمند ترین، زیبا ترین و مردمی ‌ترینِ جشن‌ نوروزی ایران تاریخی،  در شهر بلخ پایتخت باستانی ایران شرقی برگزار می شود.

      میان دشت شادیان،  دشتی آکنده از گل ‌های سرخ لاله،  کنار بنای فرخنده باستانی مزارشریف ایرانیان،  درفش سه رنگ کاویانی افراشته می شود.  برای این سال گشت مهم ایرانی،  انبوهی از مردمان از دور دست‌ها گرد می آیند،  کودکان شادی می کنند،  دختران با چهره زیبای ایرانی سرود می خوانند،  مادران و پدران دعا می کنند،  و آرزوی سالی خوش برای فرزندان ایران زمین دارند.  

       افراشتن درفش کاویانی در بلخ باستانی یا مزارشریف پیشینه ‌ای چند هزار ساله دارد،  در اوستا بلخ با پاژ نام سریرام اردوو درفشام همراه است،  به معنای بلخ زیبا با درفش‌ های برافراخته،   در ادبیات پهلوی و در شاهنامه فردوسی به گونه بلخ بامی یا بلخ درخشان گفته شده است.  درفش‌ های برافراخته به پایتختی و مرکزیت بلخ اشاره می ‌کند،  جایگاهی که سرداران و نمایندگان سرزمین ‌های ایرانی درفش‌ های خود را در کنار یکدیگر و در پیرامون درفش کاویانی،  در انجمن‌ گاه نوبهار و در آغاز هر بهار بر می ‌افراخته ‌اند.

       در فلسفه این کار یگانگی و یکرنگی و همبستگی همه مردمان سرزمین‌ های ایرانی را پیمان می ‌گذاردند،  و یاد آوری می ‌کردند که ملت ایران در مقابل دشمنان یکدل و یک سپاه می باشند.   درفشی که امروزه در مزارشریف افراشته می ‌شود،  در واقع همان درفش کاویانی ایران است،  در شاهنامه فردوسی به روشنی بیان شده،  که درفش کاویانی با سه پارچه سرخ و زرد و بنفش (آبی)، آذین می گردید،  درفش مزار شریف نیز با پارچه های آبی و زرد و قرمز و بنفش می باشد.

* فرو هِشت ازو سرخ و زرد و بنفش <><> همی خواندش کاویانی درفش *

* به پیش اندرون کاویانی درفش <><> جهان زو شده زرد و سرخ و بنفش *

   امروزه این مراسم در افغانستان میلَـه گل سرخ یا جشن گل سرخ،  یا مراسم ژنده بالا نام دارد،  در آغاز بهار،  دشت‌ شادیان کنار نهر های بلخ ‌رود و دریاچه باستانی بلخ پر از گل ‌های سرخ لاله است.  گل‌ هایی که تمامی بهار دشت را قرمز خوش رنگ می کنند،  در ایران آن گل سرخ را لاله وحشی یا شقایق می گویند.  با توجه به جزئیات این گل،  گلبرگ‌ها به رنگ سرخ،  انتهای گلبرگ‌ها به رنگ بنفش و پرچم‌ها به رنگ زرد است، که نشان می دهد رنگ‌های این گل با رنگ‌های درفش کاویانی همانند می باشد.

      همچنین ده‌ها میانه گل به دور ساقه بلند مرکزی آن گرد آمده‌اند،  همانند گرد آمدن درفش های نمایندگان ایرانی بر پیرامون درفش کاویانی.  سوم اینکه گل سرخ لاله یا شقایق،  تنها بصورت خودرو و در دشت ‌های آزاد می ‌روید و شکوفان می ‌شود،  و هیچگاه نمی ‌توان آنرا در اسارت نگهداری کرد،  چرا که بلافاصله پس از چیده‌ شدن و حتی در بهترین شرایط نگهداری، به سرعت ‌پژمرد و از بین می‌رود.  به این سبب این گل نشان و نماد آزادگی است،  و درفش کاویانی نیز نشان و نماد آزادگی خوانده می‌شود.

    اهمیت نیایش گاه نوبهار در فرهنگ ایرانی تا بدان پایه بوده،  که شاهنامه فردوسی آنرا قبله‌ گاه ایرانیان گزارش کرده است.  البته این غیر از نیایش ایرانی ها در تخت جمشید است،  که در داستان های تاریخی ایران نوشته ام،  باید جوانان عزیز ایران بزرگ از هر ملت،  فارس و افغان، ترک و کرد، بلوچ و عرب،  و غیره و همه و همه در باره مراسم تاریخی سرزمین خود بدور از دروغ های تاریخی بنویسند.

* به بلخ گزین شد برآن نوبهار <><> که یزدان پرستان برآن روزگار *

* مر آن خانه داشتندی چنان <><>  که مر مکه را تازیان این زمان *

      امروزه جشن نوروزی میلَـه گل سرخ و در ساعت هشت بامداد نوروز که نخستین روز برج حَمَل است،  برگزار می شود.  مردم شهر و همچنین بسیاری از شهرها و کشور های دور و نزدیک و از تمام قاره کهن به ویژه ایران بزرگ و هندوستان و پاکستان، در خواجه خیران قدیم یا مزارشریف،  پیرامون جایگاه برافراشتن درفش کاویانی گرد می‌آیند.  با رقص های سنتی و پهلوانی،  سرود و شادمانی و پایکوبی و دست‌افشانی جشن آغاز می گردد.

      در میان این شور و غوغا، درفش کاویانی به اهتزاز در می‌آید.  درفش کاویانی تا چهل شبانه روز بر فراز بلخ زرتشت و مانی،  زیر آسمان سرزمین ‌های ایرانی تبار و در وسط خراسان بزرگ در اهتزار می ماند.  در این چهل روز هر کس کوشش می‌ کند تا با اندکی تکان دادن و بوسیدن آن، به نیایش برای میهن بپردازد.

* ای وطن آزاد و شاد و خرم زیباستی <><> عشق پاکت در دل هر کس دو بالا می‌شود *

      در این جشن نوروزی دسته ‌هایی از همه ایران شرقی ساز و سرود می نوازند،  بازیها و ورزشی های محلی همچون کشتی، بز کِشی، اسب دوانی، نیزه ‌پرانی، چوب ‌بازی، توپ‌ بازی، چوگان ‌بازی، شمشیر بازی، سنگ ‌پرانی، مسابقه انتخاب بهترین حیوانات و بسیاری بازی ‌های دیگر برگزار می ‌شود.  در این وقت کوچه‌ های مزارشریف مملو از دست‌ ساز ‌های هنرمندانی است،  که در طول زمستان بهترین آثار خود را برای فروش خوب آماده کرده اند.

      همچنین انواع شیرینی ها و خوراکی ها را می فروشند،  مردمان بسیاری که از همه جا آمده اند،  بیشتر در چادر های مسافرتی خودشان اقامت دارند،  که در میان گلستان های طبیعی بر پا کرده اند.  این چهل روز شهر آکنده از لاله ‌ها و چراغانی است،  ترانه مشهور ملا ممد جان از هر کوی و برزن شنیده می ‌شود،  ملا ممد جان، محبوب ‌ترین و دوست ‌داشتنی‌ ترین ترانه نوروزی برای مردم است.  همچنین سرود میله نوروز از سرود های زیبای دیگریست که جوانان با جامه ‌های زر دوز و سلسله ‌دوز بطور دسته‌ جمعی می ‌سرایند.

      یکی از شعر های کوتاهی که مردم می خواندند،  متن کوتاه زیر است،  که حکایت از بازگشت مانوی هایی می باشد،  که در زمان ساسانیان به ترکستان پناهنده شده بودند.  این مانویان در دوره های اولیه اسلام دارای مکتب جدیدی شده بودند،  و رهبران دینی آنها سیاه می پوشیدند و پارچه سیاه نماد آنها بود.  همین ها بودند که مغستانی های دور جدید بوده و مغی یا مغولی گفته می شدند،  و در ایران شرقی پیروان بسیاری پیدا کردند،  برای اطلاع بیشتر به دروغ حمله مغول مراجعه شود.

* از ختلان آمدی <> با روی سیاه آمدی * * آواره باز آمدی <> خشک و نزار آمدی *

افراشتن درفش کاویانی

. . . .

مستند های مربوط

مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری

http://arqir.com

   فیلم بالا مراسم بر افراشتن درفش کاویانی،  در مزار شریف افغانستان امروزی،  رنگ های این پرچم آبی و زرد و قرمز و بنفش است.

کلیک کنید:  جلسه جامعه شناسی اطلاعات

کلیک کنید:  شهر تاریخی یزد میراث جهانی

کلیک کنید:  سازمان های تاریخ سازی استعماری

آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا

    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید.  در جهت دانش مربوطه وبلاگم،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.

   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

ارگ ایران   http://arqir.com

 

کلیک کنید:  تماس با ما      :     http://arqir.com/1

تاریخ ارسال: شنبه 5 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 10:00 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

تاریخ و جغرافیای کشور افغانستان

تاریخ و جغرافیای کشور افغانستان،  قبل از هر تعریف در ارگ ایران،  واژه ها را ریشه یابی می کنیم،  زیرا در پس واژه ها،  کلی تاریخ و اصل ماجرا قرار دارد.

تاریخ و جغرافیای کشور افغانستان

پیش نویس

        در ارگ ایران قرار نیست مطالب تکراری،  که بفراوانی در کتابها و اینترنت وجود دارد،  نوشته یا کپی پیس شود.  در ارگ ایران جدیدترین پژوهش های تاریخی و جغرافیایی نوشته می شود،  و چون این تحقیقات زمان بر است،  بهمین جهت بمرور هر چه نوشته شد،  پست می شود.  در ضمن از کمک پژوهشگران و اشخاص دانای دیگر،  که با ما تماس می گیرند بهره برده شود،  اطلاعات و دانش خود را برای تاریخی کردن به ارگ ایران ارسال کنید.

تصویر کاخ شاه شجاع،  عکس شماره 8776.

   توجه:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

لوگو پرسشگر و مطالبه گر باشید،  عکس شماره 1625.

این برگه پیوست فهرست خلاصه تاریخ و جغرافیای جهان است.

. . . ادامه دارد و بازنویسی می شود . . .

 تاریخ و جغرافیای کشور افغانستان

ریشه یابی واژه ها

      قبل از هر تعریف در ارگ ایران،  واژه ها را ریشه یابی می کنیم،  زیرا در پس واژه ها کلی تاریخ و اصل ماجرا قرار دارد.

   ــ  افغانستان = اوگان استان = او + گان Gun + استان = سرزمین آبهای خروشان.

   ــ  او = آب + گان = خروش و غرش + استان = سرزمین.  مشروح در لینک زیر:

کلیک کنید:  حروف هیروکلیف جی

   ــ  افغانستان بخشی از آریانا یا ایرانا یا ایران یا ارن و اریانا و اریانه است.  این واژه نامها،  همه یکی است،  و در طول زمان و مکان تغییر آوا داشته است.

   ــ  افگان یا اوگان یا افغان صفت مکان است،  و با اضافه کردن استان یا ستان نام سرزمین جغرافیایی گرفته است.

   ــ  تاجیک یا تاژیک نام برگرفته از یک کیان آریانی است،  و با اضافه کردن ستان یا استان، نام سرزمین جغرافیایی گرفته است.

   ــ  پشتون یا پختون،  همان پستون یا پرس تون که می شود پارس + تون،  یعنی جایگاه پارس یا سرزمین پرهیزگاران،  و اصالت آریانی از نام واژه آن پیداست.

   ــ  خورآسان یا خراسان،  نام جایگاه طلوع خورشید است، خور= خروج + سان = خورشید.  خراسان واژه جغرافیایی ستان یا استان بخود نگرفته است،  زیرا در پهنه بیکران از جهان را دارد.

تصویر سر بت کشف شده در مرکز افغانستان، عکس شماره 8777.

کلیک کنید:   فهرست آثار تاریخی کشور افغانستان

تاریخ و جغرافیای کشور افغانستان

افغانستان سرزمین آب خروشان

      افغان یا اوگان که می شود آب خروشان،  نام یک سرزمین وسیع و نام فلات شرقی آریانا است،  فلات شرقی در میان دو فلات آریانی دیگر،  اراک یا اراق یا راکستان در دو طرف آن قرار دارد.

      ریشه یابی نام های افغان و پشتون، تاجیک، خراسان، تاتار، ترک،  هیچ کدام دلیل بر تیره خاص انسانی نیست،  اینها یا نام جغرافیایی،  یا نام کیان یا نام عبادتی است،  همه مردم یک ریشه ار یا ایر یا آریا یا آریانی دارند.

      این گفته ها را در بسیاری از مطالب و بحثهای مردم عزیز کشور افغانستان یا در واقع اوگانستان نوشتم،  ولی علاقه ای برای ادامه این مورد نشان ندادند.  بیشتر مردم دوست دارند گوش به حرفهای استعمارگران بویژه انگلیس و شعب استعماری مانند بی بی سی بدهند.

کلیک کنید:  تاریخ نویسی استعماری

      ملت عزیز افغانستان یا اوگانستان،  یک ملت هستند،  و در سرزمین یا ستان،  بنام آبهای خروشان زندگی می کنند.

   تصویر بی نظیر و محشر،  شی زینتی بدست آمده از طلا تپه افغانستان متعلق به سکایی ها یا سغایی یا سغدی،  در اینجا،  عکس شماره 8778.

تاریخ و جغرافیای کشور افغانستان

. . . تاریخ افغانستان بزودی کامل پست می شود . . .

. . . .

مستند های مربوط

مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری

http://arqir.com

کلیک کنید:  مهندسی ساختار های تاریخی اجتماع

کلیک کنید:  خط قرمزهای تاریخ نویسی استعماری

کلیک کنید:  هیئت های هدیه آورنده به تخت جمشید

آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا

    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ ایران به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  وبلاگ انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری ارگ ایران بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید.  در جهت دانش مربوطه وبلاگم،  با استراتژی مشخص یاریم نمایید.

   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

ارگ ایران   http://arqir.com

 

کلیک کنید:  تماس با ما      :     http://arqir.com/1

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 08:16 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام ،   از کتب و متون قدیمی یا ادبیات شفاهی غنی سرزمین پاک ما ایران، می توان داستان های کوتاه یا رمانی نوشت. در بعضی از کتب تاریخی یا متون محلی از حوادثی یاد می شود، که خواندن آن باعث نوعی غرور می شود، نمونه اش حوادثی که بر چوپانی مازندرانی در زمان خوارزمشاهیان اتفاق افتاد و شبیه اتفاقی است،  که برای «فیدی پیدس» در یونان افتاد و...

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

گردآوری و نوشته جهانگیر دانای علمی

پیش نویس

       از کتب و متون قدیمی یا ادبیات شفاهی غنی سرزمین پاک ما ایران، می توان داستان های کوتاه یا رمانی نوشت. در بعضی از کتب تاریخی یا متون محلی از حوادثی یاد می شود، که خواندن آن باعث نوعی غرور می شود، نمونه اش حوادثی که بر چوپانی مازندرانی در زمان خوارزمشاهیان اتفاق افتاد و شبیه اتفاقی است،  که برای «فیدی پیدس» در یونان افتاد و...

      به هر روی داستانی با مضمون فوق به همراه اتفاق تاریخی آن نوشته می شود.

      این داستان بخشی از داستان های کوتاه کتاب "یار، دار، اسرار" است،  که در سال 1390 توسط انتشارات کلار به چاپ رسید. هم چنین موضوع تاریخی آن درکتاب "آذرنگ (رویداد هایی از سرزمین گیلان و مازندران) "توسط انتشارات آرون در سال های پیش چاپ و انتظار نگارنده در این بود، که جامعه ورزشی مازندران مخصوصاً دو میدانی، روزی را به یاد این چوپان مازندرانی برگزار می کردند و....

عکس عباس (جهانگیر) دانای علمی،  عکس شماره 8751.

برگه پیوست ماجراها و داستان های زیبای ایرانی است.

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

دونده ای با لله وا

لله وا lalevâ  =  نوعی نی چوپانی

      او هم چنان از صخره های سخت و با شکوه بالا رفت و پس از آن راه سراشیبی کوه را در پیش گرفت. شدت ضربان قلب او هر لحظه بیش تر می شد. عرق از سرو رویش می ریخت، در چند صد متری خود جوی آبی را دید با چشمانی پر از حسرت و با لبانی که از شدت تشنگی رو به سفیدی می زد از آن بالا به جوی آب نگریست. ناگهان به خودش نهیب زد: باید بدود؛ زیرا سپاهیان سلطان شاه خوارزمی در معبری منتظر ورود سربازان طبرستانی بودند، تا با حمله ای غافلگیرانه، تمام سربازان را به قتل برسانند.

      یاد آوری و تجسم قتل و غارت سپاهیان خوارزمشاه به رهبری موید آیبه، وجودش را از خشم لبریز کرده و آن هم عاملی شده بود تا هر لحظه گام هایش را سریع ترحرکت دهد. او از واقعه کشتار مردم زادگاهش به طور تصادفی آگاه شده بود.

      ماجرا از آن قرار بود، هنگامی که وی داشت در دل کوهستان برای گوسفندان و بزهایش آهنگ گوسفند دوخوان را با لله وایش می نواخت.

  ــ  آهنگ گوسفند دوخوان = گوشه ای در مایه دشتی  در دستگاه شور،  در نماهنگ پائین همین صفحه.

      ناگهان متّوجه گردید که یکی از بره هایش از گله جدا شد. او به شتاب به دنبال بره دوید تا آن را به گله باز گرداند؛ اما بره هم چنان می دوید تا این که پس از طی مسیری در گردونه کوه ناپدید شد، بدون درنگ خود را به آن جا رسانید.

      باز متوجه شد از پشت تخته سنگ ها سر و صدای عده زیادی به گوش می رسد. با احتیاط پشت یکی از سنگ ها مخفی شد. عده زیادی سرباز را دید که در نزدیکی معبری از کوه در کمین نشسته بودند و چند نفر از سربازها هم به دنبال بره که مظلومانه بع بع می کشید می دویدند و قاه قاه می خندیدند، در حالی که در دست هر یک از آن ها خنجری تیز قرار داشت.

      به صورت سینه خیز خود را به نزدیکی تخته سنگ دیگر رسانید، تمام حواسش را متمرکز کرد تا بداند که آن ها کیستند و در آن نقطه از کوه برای چه کاری آمده اند.

      چند نفر با هم داشتند صحبت می کردند. یکی از آن ها که نوع لباس و سرو وضعش نشان می داد، مقامش بالاتر از دیگران است گفت:  شما باید هوش و حواستان را کاملا جمع کنید و نگذارید که پرنده یا چرنده ای به این مکان نزدیک شود؛ زیرا این موفقیت برای ما بسیار مهم است و به هیچ وجه نباید این مکان به آسانی شناسایی شود تا آن گاه که علاالدوله حسن باوندی با سربازانش به این منطقه برسند.

      در آن وقت است که دیگر انتهای کار او و مردم طبرستان فرا می رسد. زیرا ما با یورشی غافلگیرانه او و تمام سپاهیانش را به قتل خواهیم رساند، و نمی گذاریم که حتا یک نفر زنده بماند. فقط بدانید که برنامه ریزی درست ضامن پیروزی ما خواهدبود؛ زیرا یک سهل انگاری یا یک اشتباه کوچک عاملی خواهد شد تا هر چه را که تا کنون رشته ایم پنبه شود.

      همان طوری که خودتان حضور داشتید دیدید که برادرم موید آیبه سردار بزرگ جلال الدین محمود سلطان شاه چگونه با اجرای طرح جنگی به موقع توانست با حمله ای غافلگیرانه تمیشه را با خاک یکسان کند.» چوپان از شنیدن آن حرف سردار، ناگهان احساس کرد که انگار خون در رگهایش منجمد و سرش به دوران افتاده است؛ اما با وجود این حواسش را بیش تر جمع کرد تا گفتگوی آن ها را بهتر بشنود.

      یکی از آن جمع در جواب فرد گوینده گفت: «فرمانده قوشتم چرا از حمله به ساری نمی گویید که به یک دستور، چهار هزار نفر را قتل عام کردیم و تمام خانه ها، کتابخانه ها و مساجد را به آتش کشیدیم. یکی از جاسوسان ما خبری آورد که حاکم تبرستان علاالدوله حسن، وقتی رشادت سربازان غیور ما را شنید پا به فرار گذاشت و با سپاهیانش به سوی شارمام فرار کرد. به نظر فرمانده قوشتم بزرگ، او تا چه مدت می تواند به این وضع ادامه دهد؟»

      چوپان با تمام وجودش حواسش را متوجه گفتگوی آن ها کرده بود، در حالی که با قلبی آکنده از درد و رنج و مصیبت، بی صدا می گریست. شخصی که فرمانده آن ها محسوب می شد گفت: «سرداران و سربازان من بدانید، برای همین موضوع بود که برادر بزرگوارم موید آیبه فرماندهی چنین ماموریت مهمی را به من داد تا در این مکان به کمین بنیشینم و هنگامی که علا الدوله حسن از شارمام به این سوی می آید، با یورش طوفانی خود ناگهان براو بتازیم و همه را به قتل برسانیم. این را بدانید، کلید فتح تبرستان در این پیروزی است و پس از آن خواهیم توانست منطقه رویان را به آسانی تصرف گردانیم.»

      چوپان وقتی این کلمات و گفتگوها را  شنید چنان خشمگین شد که در همان هنگام خواست با چوبدستی چوپانی اش به سوی آن ها یورش برده و ضربه ای سنگین بر سر فرمانده شان بکوبد؛ اما ناگهان فکری به خاطرش خطور کرد با خود گفت: «باید علاالدوله و سربازان او را از این واقعه آگاه سازم؛ اما فاصله شارمام تا این جا بسیار طولانی است، چگونه می توانم خودم را به آن ها برسانم؟ آیا این مسیر طولانی را می توانم بدوم؟ شاید در طول مسیر سربازان دیگری هم باشند که به محض دیدنم، مرا دستگیرکنند؛ اما چگونه می توان این مسیر صعب العبورکوهستانی را دوید؟ باید بدوم سال ها قهرمان دوندگی در ولایتم بوده ام حاصل آن همه تلاش و کوشش و تمریناتی که در شب و روز انجام داده ام برای چنین روزی بدرد می خورد.»

      او آهسته آهسته بدون آن که توجه کسی را به خود جلب کند از آن جا دور شد و به شتاب راه شارمام را در پیش گرفت. از پستی و بلندی های کوه گذشت، قلبش داشت از جا کنده می شد، ولی او همان طور می دوید. صحنه کشتار مردم ساری و تمیشه و افراد فامیل و دوست و آشنا و کودکان بیگناه را پیش خود مجسم می کرد و می دوید. گاهی اوقات سنگی به پایش گیر می کرد، و ناگاه بر زمین فرو می غلطید. ولی او بدون توجه به دست و پای زخمی شده خود به دویدن ادامه  می داد، دهانش خشک شده بود.

      گاهی شوری اشک دیدگانش را مزه مزه می کرد، زمان از دستش خارج شده بود. برای او روز یا غروب یا شب دیگر مفهوم خود را از دست داده بود. چشم هایش بی فروغ و پاهایش سنگین شده بود؛ اما او همچنان می دوید پژواک صدای بع بع بره هراسان را در گوش خود احساس می کرد.

      تصویری از سربازان خنجر به دست در ذهنش مجسم شد، سربازی خنجر تیز را بر گلوی بره نهاد، ناگهان به جای بره تصویر کودکی را دید که سربازی داشت سر آن کودک را گوش تا گوش می برید. از سینه آهی کشید و هم چنان به دویدن ادامه داد با دستش لله وا را آهسته آهسته فشرد صدای آن را در گوشش احساس می کرد، به نزدیکی شارمام رسید. عده ای از سربازان را دید که به سویش می آمدند. پیش خود زمزمه کرد: خدای من نکند دشمنان ناگهان بر علاالدوله حسن تاخته و او و سربازان شجاع مازندرانی را از دم تیغ گذرانده باشند.

      سربازان نزدیک تر شدند از لباس آن ها فهمید که سپاهیان طبرستانی هستند. چشمانش تیره و تار شده بود، همهمه سربازان را می شنید، در آن حالت بی رمقی ناگهان دید که شخصی با اسب سفیدش به سوی او آمد، او را شناخت علالدوله حسن بود، با خستگی گامی دیگر پیش رفت و با آخرین رمق  فریاد بر آورد که: «دشمن در پشت آن کوه در کمین نشسته است تا شما را غافلگیر کند.... و دیگر بیش از آن نتوانست صحبتی کند ناگاه حس کرد که پاهایش دیگر تحمل تنه اش را ندارد، برزمین فرو غلطید، دیگر همه جا را تیره و تار می دید. »

      علاالدوله خود را به سرعت به بالای سر چوپان رسانید. چوپان دیگر نای و توانی در بدنش نمانده بود دهانش تکان می خورد اما صدای از آن خارج نمی شد. در آخرین دم حیات خویش، درختان سرو را به جای سربازان می دید نفس هایش به شماره افتاده بود. لله وایش را که آخرین مونس و همدمش بود به علاالدوله حسن داد و آن گاه چشم هایش بر آسمان نیلگون ثابت ماند.

      علاالدوله صورتش را به صورت عرق کرده چوپان چسبانید و رو به سپاهیانش کرد و گفت: «حد گریختن تا همین جا بود، بعد از این  تمام کارها را باید با مردانگی و شجاعت و دلیری راست گردانیم. ای سپاهیان بدانیدغیرت و حمیت این بزرگ مرد، جای هیچ گونه پرسش و پاسخ را برایمان باقی نگذاشت. حالا ما به نیروی تدبیر و وطن دوستی، دشمن غدار را منهزم و نابود خواهیم کرد، ما تا آخرین قطره خون خود از خاک و ناموس خود دفاع خواهیم کرد. »

      گفتار علاالدوله و جسد بی جان چوپان باعث شده بود که انقلابی در درون تک تک سربازان به وجود آید، آن ها همه با هم هم قسم شده بودند تا سربازان دشمن را تا به خراسان به عقب نشینی وا دارند. علاالدوله سربازان را به چندین دسته تقسیم کرد و سپس تعلیمات و تاکتیک جنگی را به روشنی برای هر گروه بیان کرد.

      سربازان قوشتم آسوده و فارغ از اتفاقی که در انتظار آن ها بود توصیه های او را مورد توجه قرار نداده و مست از پیروزی های به دست آمده در حال استراحت بودند وعده کمی سرباز، نگهبانی از آن مناطق را به عهده گرفته بودند. در هنگام شب ناگهان مردان تبرستانی به واسطه آشنایی به مکان سوق الجیشی منطقه و کوه که برای آن ها به مثابه زمین همواری بود، ناگهان بر سربازان قوشتم شبیخون زدند.

      صدای طبل و سنج و فریاد های غیورانه و پراز خشم سربازان تبرستانی باعث شده بود تا قوه ابتکار از دست سپاهیان قوشتم خراج شود و ناامیدانه هر یک به سویی می گریختند. لجام گسیختگی آن ها باعث شد تا در آن شب قیرگون همه کشته شدند و فقط قوشتم با دو نفر از سرداران نزدیکش توانست خود را به سختی از آن مهلکه نجان دهد و خود را به نزد برادرش موید آیبه و جلاالدین محمود سلطان شاه برساند و حکایت شکست وحشتناک خود را بازگوید.

      سلطان شاه و و موید آیبه پس از آگاهی از سرنوشت سپاهیان، به سرعت برای فرار آماده شدند؛ زیرا بر این باور رسیده بودند: در جایی که مردمانش زهره ای هم چون شیر دارند، دیگر مقاومت سودی نخواهد داشت، به همین مناسبت با عده قلیلی که برایشان باقی مانده بود، عقب نشینی کردند، و سربازان غیور مازندرانی طبق قول و عهدی که با هم بسته بودند به خاطر دونده ای که مرگ را بر ذلت ترجیح داده بود دشمنان را تا منطقه خراسان به عقب نشینی وادار کردند و....

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

چکیده مطلب تاریخی

       در زمان خوارزمشاهیان در سال 567 ھ- ق حمله ای توسط جلال الدین محمود سلطان شاه، پسرکوچک ایل ارسلان خوارزمشاهی به تبرستان انجام شد که سردار او مؤید آیبه تا ساری را تصرف کرد که به دنبال آن چندین هزار نفر در آن حمله کشته شدند. موید آیبه قصد حمله ناگهانی و غافلگیرانه به سوی علاءالدوله حسن باوندی را داشت، که در کوهستان آن اطراف،  چوپانی متوجه موضوع شد.

      بنابراین گله خود را واگذاشت و شروع به دویدن کرد تا قصد موید آیبه را به اطلاع اصفهبد حسن برساند. او پس از رسیدن به وی، پس از گفتن چند کلمه، اصفهبد و سپاهیانش را از قصد دشمن آگاه وخود جان را به جهان آفرین تسلیم کرد.

      هدف از نوشتن این موضوع آن بود تا آزادگی و روح انسان دوستی چوپانی را عنوان و مقایسه ای بین او و مرد آتنی در واقعه ماراتون را بیان کنیم.

      در یونان باستان فردی به نام «فیدی پیدس» مسافت ماراتن تا آتن را دوید و خبر پیروزی سپاه  یونان بر ایرانیان را به مردم آتن بازگو کرد، که در همان دم به علت تلاش زیاد جانش را از دست داد.

مقایسه صورت گرفته این است که:

      مرد آتنی پیام آور شادی بود و هیچ دشمنی در مسیر او نبود و او دل نگران یا وحشتی از دیدن کسی نداشت و آزادنه بدون بیم و ترس دوید؛ اما چوپان کُرد پس از دیدن سپاه دشمن، لحظه ای درنگ نکرد و در کوهستان صعب العبور مازندران یا تبرستان قدیم که سخت تر و مشکل تر از مناطق یونان بود بی باکانه دوید که پس از رسیدن به سپاهیان مازندران جز چند کلمه نتوانست سخنی بگوید و جانش را از دست.

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

دیدگاه نویسنده

      کشور ما ایران از گذشته های دور، جایگاه باشکوهی از ابعاد گوناگون در تاریخ جهان داشته است که در پی آن مطالب بسیاری، توسط تاریخ نویسان یا سفرنامه نویسان در مورد آداب و فرهنگ و جنگاوری و غیره این سرزمین نوشته شده است. متأسفانه بیشتر ایده ها و نظرها که باره ی مردم ما در این چند دهه نوشته شده ترجمان مطالب بیگانگان است که با شاخ و برگ بسیار به نگارش در آمده است.

      اما اگر به نوشته های و متون کهن که توسط  خود نویسندگان ایران زمین نوشته شده و یا محققین ایرانی که مطالبی را با منابع و بعضی از متون تاریخی به رشته تحریر درآورده اند، نظری واقع بینانه افکنده شود، به مواردی برمی خوریم که دانستن آن باعث افتخار خواهد شد که از آن وقایع می توان نمایشنامه ها، داستان ها و فیلمنامه های باشکوهی ساخت که انجام چنین کارهایی باعث اعتلای فرهنگ و رشد فکری مردم ما خواهد شد.

      یکی از موضوعاتی که در تاریخ مازندران در قرن ششم آورده شده است، فداکاری یکی از چوپان های این مرزو بوم است.

      او برای این که مردم منطقه خود را از دست دشمن خونریز نجات دهد، مسافت طولانی را دوید و پس از گفتن حادثه در پیش رو، جانش را از دست داد که در خصوص آن واقعه در کتب و مجلاتی که در این زمان به چاپ می رسد هیچ از آن یا مواردی شبیه آن، یاد نشده است؛ اما برعکس آن موضوع، از مردی نام برده می شود که در جنگ «ماراتون» یا «ماراتن» پس از پیروزی آتنی ها بر ایرانیان، خبر پیروزی سپاه آتن را به مردم آتن رساند و در دم جان سپرد.

       به هر روی برای بررسی بهتر لازم است ابتدا دربارۀ ماراتون، مطالبی آورده شود تا مقایسه ای بین آن مرد یونانی و مرد آزاده ی مازندرانی صورت گیرد.

      به نوشته هرودوت:  آتنی ها (1) پس از این که آگاه گردیدند که پارسی ها به ماراتن رسیدند بدانجا شتافتند.

      پارسی ها از عده قلیل آن ها به حیرت زده شدند، زیرا بی سواره نظام و عده کم شروع به حمله کرده بودند که در آن جنگ سپاهیان بسیاری از ایرانیان در برابر یونانی ها شکست یافتند و متواری شدند.

      کنت دوگوبینو در کتاب تاریخ پارسی ها در باره ی دشت ماراتن نوشته است: خلیج ماراتن دریای باریکی است که به طرف جنوب امتداد یافته و دماغه ای از طرف شمال به درون خلیج مزیور دویده و در مقابل آن دشتی است به طول نه (9) کیلومتر و به عرض دو کیلومتر در اطراف این خلیج از هر طرف باتلاق هایی است و باتلاق های شمال عمیق می باشد.

      ساحل خلیج از ماسه پوشیده و از این جهت زمین سخت و محکم، ولی باریک است، چه به فاصله کمی از دریا باتلاق ها شروع می شود، در طرف غرب تپه هایی است از سنگ که سپاه یونان آن را اشغال کرده بود. در باره ی سپاهیان ایران، کرنیلوس نپوس، عده پیاده نظام را دویست هزار و سواره نظام را ده هزار نفر نوشته است.

      «ژوستن» عده نفرات ایرانیان را ششصد هزار نفر دانسته که قبول این همه نفرات با ذکر ششصد کشتی که ایرانیان فقط برای سوار شدن سپاهیان خود استفاده کردند، دور از باور می باشد. هم چنین اغراق هایی که نویسندگان و مورخین دربارۀ آن جنگ نوشته اند واقعاً جای بسی تأمل است، چنان که نوشته اند: ششصد هزار نفر از ایرانیان، فقط توانستند 192 نفر از یونانی ها را بکشند! و غیره....

      عده ای از نویسندگان در این چند دهه، آن نوشته ها را که با بعضی از معیارها، هم خوانی ندارد را با دیده شک و تردید می نگرند.

      بررسی عقب نشینی  ایرانی ها در آن زمان نه شکست آن ها از حوصله این نوشتار خارج است که در کتاب ایران باستان پیرنیا به بعضی از نکات به درستی پاسخ لازم داده شده است ( پیرنیا، جلد اول: 676).

      به هر روی نوشته اند که:  بعد از شکست ایرانیان، مردی تا آتن را دوید تا پیروزی آتنی ها را به گوش مردم برساند.

      «ویل دورانت» در آن باره نوشته است: « فیدی پیدس» phedippides   فاصله «آتن» و «اسپارت» را طی دو روز با دو پیمود و سپس به بهای جان خود مژده پیروزی یونانیان در جنگ ماراتون marathon  که تا آتن  24 مایل [39کیلومتر] فاصله داشت در حال دو به آتنیان رسانید» (تاریخ تمدن،  1380 ، ج دوم: 237).

       بعد از آن واقعه و به یاد آن مرد، مسابقات قهرمانی دو ماراتون را  که چهل و دو کیلومتر و صد و نود و پنج متر است برگزار می کنند (فتحی : 76).

  ــ (1):  هریک از شهرها و دهکده های یونان ظاهراً در ابتدا موطن قبیله ای بود که به نام خدایان پهلوان معبود آن قبیله خوانده می شد. چنان که نام آتن (آتنای athenai) مأخوذ از نام الهه آتنا athena بود. آتنا دختر زئوس و یونانی ها او را مظهر اندیشه، هنر، دانش ها و صنعت می دانستند.  مشروح در اینجا.

 چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

چوپان کُرد (1) مازندرانی

      در تاریخ طبرستان از چوپانی در زمان خوارزمشاهیان یادی شده، که به خاطر نجات سرزمینش از دست دشمنان خونریز جان خود را از دست داد. به نوشته ابن اسفندیار: «هنگامی که جلال الدین محمود سلطان شاه، پسر کوچک ایل ارسلان خوارزمشاهی در سال 567 ھ- ق به طبرستان لشگر کشید مؤید آیبه سردار جلال الدین محمود تا نزدیکی تمیشه ساری پیش روی کرد که در آن جا، بیشتر سرداران علاءالدوله حسن باوندی همراه با مردم در برابرسربازان خصم غیورانه دفاع نمودند. که سربازان مؤید آیبه موفق شدند چهار هزار نفر را در تمیشه به قتل برسانند.

      اصفهبدعلاءالدوله حسن باوندی، پسر شاه غازی رستم همین که از حمله دشمنان آگاهی یافت، سردار معروف خود مبارزه الدین ارجاسف را با چهارصد نفر به کمک سرداران ومردم تمیشه فرستاد.

      ارجاسف از راه «لاکش» به بالای« تمیشه» به موضعی به نام «اینامه» رسید؛ اما او نتوانست کاری انجام دهد.

      به هر روی مؤید آیبه از تمیشه به ساری رفت و آن جا را غارت و تاراج کرد و آتش زد که در آن جا هیچ عمارت سالمی نماند. اصفهبد علاءالدوله حسن تصمیم گرفت که به «فریم» رود چون به حد شارمام (چارمان یا چهارمان) (2) رسید، موید آیبه برادر خود قوشتم را به جانب او فرستاد. در آن هنگام چوپانی کُرد گوسفندانش را به چرا برده بود چون آن ها را دید و مسیرحرکت شان برایش معلوم شد پیش خود گفت: اگر آن ها ناگاه بر علاءالدوله حسن بتازند لشکریان او شکست خواهند خورد و مردم تبرستان مورد تاراج و نابودی قرار خواهند گرفت.

      درآن هنگام، چوپان شیر مرد، گوسفندانی را که تمام دارائی اش محسوب می شد، رها و در کوهستان صعب العبور، شروع به دویدن کرد، بدون آن که لحظه ای درنگ کند. آن هایی که در کوهستان دویده اند، می دانند که چنان مسیری بسیار توان فرسا است. چه آن هنگام که بخواهی از سرآشیبی کوه به بالا روی و یا در زمانی که بخواهی از سرازیر کوه به پایین بدوی.

      مرد چوپان بدون آن که در جایی بایستد، دویدن را ادامه داد تا به علاءالدوله حسن باوندی رسید و در چند کلمه کوتاه، او را از تعقیب دشمن بدسگال آگاه کرد و آن گاه چون از فرط خستگی قادر به ایستادن نبود، فرو غلطید و جان به جهان آفرین تسلیم کرد. او در خاکی جان و تمام هستی اش را هبه کرد که همیشه جایگاه مردم آزاده و غیور بود. آری او مُرد و غرورش برای ما باقی ماند.

      اصفهبد و سپاهیان او که چنان آزادگی را دیدند تصمیم گرفتند در همان مکانی که ایستاده بودند اسکان یابند. به نوشته ابن اسفندیار: «اصفهبد به لشگر خود گفت: حد گریختن همین بود بعد از این مردی را کار باید فرمود» (ابن اسفندیار، 1320، بخش دوم : 116).

      آن گاه اصفهبد لشگریان را به دسته های منظم تقسیم کرد و باآرایش کامل جنگی، در انتظار قوشتم ماند.

      قوشتم بدون توجه به آن که اصفهبد با تمام امکانات خویش در کمین او نشسته است، مقتدرانه و به دور از تشویش جنگ، با سپاهیانش به پیش می رفت که ناگاه لشکریان اصفهبد هم چون شیرژیان بر آن ها یورش بردند. در همان ابتدای جنگ آرایش جنگی قوشتم به شدت از هم گسست و عنان کار از دست او خارج شد و در مدت کمی تمام سپاهیان او کشته شدند و قوشتم توانست با مشکلات فراوان به تنهایی جان خود و چهار سوار دیگر را از آن مهلکه نجات  دهد و بگریزد.

      به هرروی موید آیبه دانست که اصفهبد با لشکریان جان از کف داده خود به ساری خواهند رفت؛ بنابراین وی به همراه سلطان شاه فرار را برقرار ترجیح داد و به سوی گرگان گریخت» (تاریخ طبرستان، 1320  : 117-116).

  ــ (1):  عده ای از محققان هم چون رابینو، ورود عده ای از کُردها را به منطقه شمال بخصوص مازندران را از زمان صفویه به بعد می دانند و عده ای دیگر بر آن باورند که مهاجرت کردها در زمان قاجاریه یعنی در هنگام زمامداری آقا محمد خان صورت گرفته  که اگر واقعاً آن چوپان یک فرد از مردم مناطق کردستان بوده، که به مازندران آمده بود، باید در بارۀ نظریه و نوشته های پیشین، تجدیدنظر صورت گیرد.

      البته عده ای از دوستان اهل قلم که در این باره با آن ها صحبت شد، برآن باورند که که واژه کُرد در این موضوع، همان معنی چوپان را می دهد، که در لغت نامه ها به خصوص  لغت نامه دهخدا از آن یاد شده است؛ بنابراین به اعتقاد آن دوستان این واژه کُرد هیچ ربطی به مردم کردستان ندارد.

  ــ (2):  رابینو در کتاب سفرنامه مازندران و استرآباد، بارۀ شارمام نوشته است «چهارامام همان فریده یا قصبه ساحلی چهارمان یا چارمان می باشد که سابقاً شارمام یا شارمان نام داشت» ( رابینو 1365: 244).

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

نتیجه

      در زمان خوارزمشاهیان در سال  567 ھ- ق حمله ای توسط جلال الدین محمود سلطان شاه، خوارزمشاهی به تبرستان انجام شد که سردار او مؤید آیبه تا  ساری را تصرف کرد که در پی آن چندین هزار نفر در آن حمله کشته شدند. موید آیبه برادرش قوشتم را به قصد شبیخون و نابودی علاءالدوله حسن باوندی و سربازانش روانه کرد، که در مناطق کوهستانی، چوپانی متوجه موضوع شد؛ بنابراین گله خود را در کوهستان رها و شروع به دویدن کرد و خبر آن تصمیم را به اطلاع اصفهبد حسن رسانید که پس از انجام آن کار، درگذشت.

      از نکات نوشته شده درمورد مرد یونانی و چوپان مازندرانی می توان این گونه نتیجه گیری کرد که: مردی که از ماراتون تا به آتن دویده بود، پیام دهنده پیروزی بود و در مابین مسیرش کسی یا سپاهیانی نبودند که جلوی اورا بگیرند تا مورد باز خواستش قرار دهند؛ بنا براین وی بدون بیم و هراس تمام مسیر را دوید.

      در حالی که کُرد مازندرانی خبر یک حمله یا یورش را برای اصفهبد می برد و امکان آن را داشت که در بین راه یا در طی مسیرش دستگیر شود و احیاناً پس از شکست اصفهبد اگر او زنده می ماند به اتهام خبررسانی حتماً دچار شدید ترین مجازات قرار می گرفت.

      مسیری را که مرد مازندرانی طی کرد بیشتر مناطق کوهستانی بود و مشکلات راه برای او چندین برابر راهی بود که مرد ماراتون طی کرد.

 چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

منابع

کتب:

  1 ــ  ابن اسفندیار ، بهاء الدین، (1320)0 تاریخ طبرستان، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران: کلاله خاور.

  2 ــ  پیرنیا (حسن )، مشیرالدوله، ایران باستان، ج اول، چاپ دوم، تهران: ناشر دنیای کتاب.

  3 ــ  رابینو ، ه_ ل،(  1365 ) 0 سفرنامه مازندران و استر آباد ، ترجمه وحید مازندرانی ، تهران :  شرکت  انتشارات موسسه علمی و فرهنگی.

  4 ــ  ویل دورانت، (1380)، تاریخ  تمدن (یونان باستان)، ترجمه ا- ح – آریانپور و فتح الله مجتبائی، هوشنگ پیر نظر  ، ج دوم  ، چ هفتم ، تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

  5 ــ  فتحی، هوشنگ، تاریخچه و مقررات ورزشها.

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

پرسشها و پاسخها

   پرسش انوش راوید:  در دوران میانه اسلامی ایران،  ملی گرایی و کارهای ملی خیلی ضعیف و کم دیده شده است، بیشتر کارها و اقدامات بر اساس نیاز و آموزش دینی بود.  چند پرسش مهم برای این داستان وجود دارد.

      در داستان دروغی ماراتن،  سعی شده ناسیونالیسم یونانی را نشان دهند،  ولی در این داستان نوشته شده:  "صحنه کشتار مردم ساری و تمیشه و افراد فامیل و دوست و آشنا و کودکان بیگناه را پیش خود مجسم می کرد و می دوید"  در اینجا هیچ نشان و سند دینی و ملی وجود ندارد،  فقط نشان قبیله ای است.

پرسشهای پیش آمده:   

  1 ــ  آیا چوپان کرد مازندرانی دید ملی گرایی داشت؟

   پاسخ انوش راوید:  بله او دید ملی داشت،  در آن زمان دید ملی یک چوپان و یک فرد عادی اجتماعی محدود به دانش جغرافیای او از مکان هایی بود،  که می دانست.  در دروغ ماراتن عدم توجه به دید آن زمان بخوبی نشان می دهد،  که این داستان ساختگی است.  زیرا در یونان باستان هر دولت شهر یک بار ملی برای دید و دانش باشندگان آنها بود.  دید کلی برای دید یک جغرافیای وسیع بمنظور ملی برای مردم در دوران تاریخ جدید،  با پیدایش نقشه های کاغذی پدید آمد.

کلیک کنید:  تاریخ کشور و ملت و هویت

  2 ــ  آیا کار چوپان کرد مازندرانی بخاطر یک حرکت دینی بود؟

   پاسخ انوش راوید:  بله دید دینی و ملی داشت.  جمع این دو،  یعنی دید دینی و ملی،  از بدو پیدایش تمدن شهر نشینی همراه مردمی بود،  که توانایی دید و دانش آنها اندک به آموزش های محدود و محلی بود.  

  3 ــ  چوپان کرد مازندرانی چه دین و مذهبی داشت،  و حاکمان دوست و دشمن او چطور؟

   پاسخ انوش راوید:  اهالی مازندران در زمان ساسانیان،  در دو گروه دینی میترایی  اشکانی،  و زرتشتی ساسانی بودند.  بعد از اسلام در روند فعالیت کشوری باوندیان،  علوی شدند.  باوندیان دوران چوپان کرد مازندرانی علوی بودند،  و سلجوقیان و خوازمشاهیان سنی بودند.  جنگ میترایی و زرتشتی و فرقه های آنها،  و بعد،  شیعه و سنی و گرایش های مختلف آنها،  در منطقه جغرافیایی ایران تاریخی،  هم صدمات به ایران رساند،  و هم باعث رشد و تکامل تاریخی جهان شد.

کلیک کنید:  باوندیان امیران ایرانی طبرستان

      البته یاد آوری نمایم تاریخ هایی،  که درباره سلوجوقیان و بویژه خوارزمشاهیان در کتاب هایی مانند لینک زیر نوشته شده،  مورد تأیید من نیست.  شاید روزی اسناد و آثار واقعی تاریخی از آن دوران کشف شود،  تا بتوان تاریخ واقعی از آن دوران نوشت. 

کلیک کنید:  دروغ نامه هایی بنام کتاب تاریخ

چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

    توجه و مهم:  تارنمای ارگ ایران تنها برای آگاهی رساندن درباره موضوع های تاریخی و جغرافیایی نیست.  سعی من در این است،  که درباره روشنگری و روشنفکری مطالعه نمایم و آنرا در ارگ ایران پیاده نمایم.  این موارد شامل سه اصل مهم است:

   آگاهی رسانیدن های جدید،  در ارگ ایران سعی در ارائه دانش های جدید،  در تاریخ و جغرافیا می شود.

   شک در دانش و بینش قبلی،  همیشه می گویند که علم با شک در دانش و بینش قبلی،  رشد و تکامل می یابد.

   روحیه پرسشگری و مطالبه گری،  در این وبلاگ همیشه از این بابت گفته و نوشته شده،  و صفحات زیادی پرسش و پاسخ دارد.

  چوپان کُرد مازندرانی قهرمان گمنام

لوگو پرسشگر و مطالبه گر باشید،  عکس شماره 1625.

. . . .

مستند های مربوط

مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری

http://arqir.com

کلیک کنید:  شاهنامه فردوسی

کلیک کنید:  ساختار های تاریخی اجتماع

کلیک کنید:  تاریخ کنشگری و کنشگران در ایران

آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا

    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری وبلاگ بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت علم مربوطه وبلاگ،  با استراتژی مشخص یاری نمایید.

   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

ارگ ایران   http://arqir.com

 

کلیک کنید:  تماس و پرسش و نظرhttp://arqir.com/101-2

تاریخ ارسال: شنبه 9 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:44 ق.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

باوندیان امیران ایرانی طبرستان

      باوندیان امیران ایرانی طبرستان،  خاندانی‌ ایرانی‌ از امیران‌ طبرستان‌ که‌ حدود هفتصد سال‌، بیشتر در مناطق‌ کوهستانی‌ آن‌ ناحیه‌، فرمان‌ راندند.

باوندیان امیران ایرانی طبرستان

پیش نویس

      باوندیان امیران ایرانی طبرستان، خاندانی‌ ایرانی‌ از امیران‌ طبرستان،  که‌ حدود هفتصد سال‌،  بیشتر در مناطق‌ کوهستانی‌ آن‌ ناحیه‌،  فرمان‌ راندند.

برگرفته از:  وبسایت دانشنامه جهان اسلام

باوندیان

      باوندیان‌ خاندانی‌ ایرانی‌ از امیران‌ طبرستان‌ که‌ حدود هفتصد سال‌، بیشتر در مناطق‌ کوهستانی‌ آن‌ ناحیه‌، فرمان‌ راندند. در طول‌ این‌ مدت‌، باوندیان‌ سه‌ بار فرو پاشیدند. قلمرو آنان‌ طبرستان‌، در جنوب‌ دریای‌ خزر و مشرق‌ گیلان‌ و مغرب‌ استرآباد، شامل‌ شهرهای‌ آمل‌، ساریه‌ (ساری‌)، مهروان‌ و آبسکون‌ بود (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 56). اما این‌ تقسیم‌بندی‌ در طول‌ تاریخ‌ دگرگون‌ شده‌ است‌.  طبری‌ (ج‌ 9، ص‌ 97) از سه‌ منطقة‌ کوهستانی‌ در طبرستان‌ به‌ نامهای‌ کوهستان‌ ونداد هرمز، کوهستان‌ ونداسنجان‌ و کوهستان‌ شروین‌ یاد کرده‌ است‌.1 پیش‌ از اسلام‌. پس‌ از فروپاشی‌ حکومت‌ خاندان‌ جُشْنَسْفْ یا گُشْنَسْبْ داد،  که‌ از واپسین‌ سالهای‌ دورة‌ اشکانی‌ بر طبرستان‌ (پَذَشخوارگر) حاکمیت‌ داشتند (کریستن‌ سن‌، ص‌ 377)، قباد ساسانی‌ (متوفی‌ 531)، پسرش‌ کیوس‌ (کاووس‌) را به‌ حکمرانی‌ این‌ ناحیه‌ فرستاد و او اوضاع‌ آشفتة‌ طبرستان‌ و خراسان‌ را که‌ گرفتار یورش‌ ترکان‌ شده‌ بود، سامان‌ بخشید. ابن‌اسفندیار (قسم‌ 1، ص‌ 147) از او به‌ عنوان‌ آدم‌ آل‌ باوند = پایه‌گذار سلسلة‌ باوندیان‌ یاد می‌کند. پس‌ از کشته‌ شدن‌ قباد، انوشیروان‌، کیوس‌ را که‌ مدعی‌ تاج‌ و تخت‌ بود، از میان‌ برداشت‌ و حکمرانی‌ بخشی‌ از طبرستان‌ را به‌ قارِن‌، پایه‌گذار دودمان‌ قارن‌ وند در طبرستان‌ داد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 152). از شاپور، فرزند کیوس‌، پسری‌ به‌ نام‌ باو به‌ جای‌ ماند که‌ باوندیان‌ به‌ او منسوب‌اند.2 پس‌ از اسلام‌. همزمان‌ با کشورگشاییهای‌ مسلمانان‌، سه‌ خاندان‌ مهمِ قارن‌وند، بادوسپانیان‌ * و باوندیان‌ بر همه‌ یا قسمتی‌ از طبرستان‌ حکمرانی‌ داشتند. حکمرانان‌ باوندی‌ بیشتر به‌  اسپهبد  معروف‌ بودند؛ مسلمانان‌، تا سدة‌ دوم‌ هجری‌، به‌ قلمرو آنان‌ که‌ بیشتر در مناطق‌ کوهستانی‌ بود، دست‌ نیافتند و تنها از قرن‌ سوم‌ به‌ بعد توانستند بر دشت‌ طبرستان‌ مسلط‌ شوند.الف‌  باوندیان‌ دورة‌ نخست‌ یا ملک‌ الجبال‌ (پادشاه‌ کوهستان‌). مرکزشان‌ در فِرّیم‌ یا پِرّیمِ شهریارکوه‌ (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 183) بر کنار شاخة‌ غربی‌ رود تجین‌ بود ( حدودالعالم‌ ، ص‌ 239). شهریارکوه‌ در واقع‌ همان‌ جبال‌ قارن‌ و پیشتر مرکز خاندان‌ قارن‌وند بود (جوینی‌، ج‌ 3، ص‌ 385، حاشیة‌ قزوینی‌). به‌ گمان‌ لسترنج‌ (ص‌ 398) و بازورث‌ ( د. اسلام‌ ، ذیل‌ «فریم‌») جای‌ فریم‌ دقیقاً مشخص‌ نیست‌؛ کازانوا، به‌ اشتباه‌ فریم‌ را همان‌ فیروزکوه‌ دانسته‌ است‌، امّا فریم‌ در هزار جریب‌ دودانگة‌ کنونی‌ و در جنوب‌ شهر ساری‌ قرار دارد (جوینی‌، ج‌ 3، ص‌ 381ـ382، حواشی‌ قزوینی‌؛ رزم‌آرا، ج‌ 3، ص‌ 204). باو، پایه‌گذار باوندیان‌، نخست‌ در خدمت‌ خسرو پرویز (متوفی‌ 7) بود و در کنار او با رومیان‌ جنگید. خسرو پرویز زمامداری‌ استخر و آذربایگان‌ و عراق‌ و طبرستان‌ را به‌ او سپرد (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 152). اما شیرویه‌، جانشین‌ خسرو پرویز، داراییهای‌ باو را تاراج‌ و او را به‌ استخر تبعید کرد. با درگذشت‌ شیرویه‌ و به‌ سلطنت‌ رسیدن‌ آزرمیدخت‌ در 10، از باو خواست‌ تا سپهسالار لشکرش‌ شود ولی‌ باو نپذیرفت‌ و در آتشکده‌ای‌ در استخر به‌ عبادت‌ پرداخت‌ (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 152ـ 153). شاید به‌ همین‌ دلیل‌، برخی‌ تاریخ‌نویسان‌، پایه‌گذار سلسلة‌ باوندیان‌ را موبدی‌ زرتشتی‌ دانسته‌اند (مارکوارت‌، ص‌ 128). در دورة‌ یزدگرد سوم‌ (11ـ31) مسلمانان‌ و ترکان‌ بر شدت‌ حمله‌های‌ خود به‌ مرزهای‌ دولت‌ ساسانی‌ افزودند. یزدگرد، باو را از استخر فراخواند و اموالش‌ را پس‌ داد و او را به‌ خدمت‌ گرفت‌. اما با شکست‌ او از مسلمانان‌، باو از وی‌ جدا شد و به‌ کوسان‌ رفت‌ تا در گرگان‌ به‌ یزدگرد بپیوندد (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 154). لیکن‌ با کشته‌ شدن‌ یزدگرد، باو ناگزیر در همانجا ماندگار شد. پس‌ از چندی‌، مردم‌ طبرستان‌ که‌ پیوسته‌ گرفتار یورش‌ ترکان‌ و حملة‌ مسلمانان‌ بودند، باو را به‌ پادشاهی‌ برگزیدند و او با جلوگیری‌ از این‌ تاخت‌ و تازها طبرستان‌ را سامان‌ بخشید و پس‌ از پانزده‌ سال‌ حکومت‌، به‌ دست‌ ولاش‌ که‌ احتمالاً همان‌ آذرولاش‌ حاکم‌ طبرستان‌ از سوی‌ یزدگرد بود، کشته‌ شد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 154-156).برخی‌، از جمله‌ مرعشی‌، مادلونگ‌ و رابینو، آغاز حکومت‌ باو را در 45 دانسته‌اند. این‌ تاریخ‌ درست‌ به‌ نظر نمی‌رسد زیرا به‌ گفتة‌ ابن‌اسفندیار (همانجا) اولاً آغاز سلطنت‌ باو فاصلة‌ چندانی‌ با زمان‌ کشته‌ شدن‌ یزدگرد (31) نداشته‌ است‌؛ ثانیاً کشندة‌ باو، ولاش‌، در 35 یزدگردی‌/45 هجری‌، درگذشته‌ است‌ (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 154). بدین‌ قرار، می‌توان‌ گفت‌ که‌ باو پیش‌ از 45 و احتمالاً حدود 31 بر قسمتی‌ از طبرستان‌ فرمانروایی‌ می‌کرده‌ است‌.ولاش‌، پس‌ از کشتن‌ باو، چندی‌ حکومت‌ کرد تا اینکه‌ خُورزاد خسرو، سهراب‌ (سُرخاب‌)، پسر باو را که‌ با مادرش‌ در خانة‌ باغبانی‌ در دزانگنار ساری‌ به‌ صورت‌ ناشناس‌ زندگی‌ می‌کرد، پیدا کرد و به‌ کولا برد و با یاری‌ اهالی‌، ولاش‌ را از بین‌ برد و سهراب‌ را در فریم‌ به‌ سلطنت‌ رساند. گفتنی‌ است‌ که‌ خورزاد خسرو در نزدیکی‌ تالیور و قلعة‌ کوزا برای‌ سهراب‌ قصر و گرمابه‌ ساخت‌ (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 156).سرگذشت‌ بازماندگان‌ باو تا زمان‌ شروین‌ روشن‌ نیست‌. با این‌ حال‌، مرعشی‌ (ص‌ 323) نام‌ آنان‌ و مدت‌ حکومتشان‌ را آورده‌، و زامباور (ص‌ 187) نام‌ آنان‌ را ذکر کرده‌ است‌. ظاهراً فرزندان‌ سهراب‌ قدرتی‌ نداشتند؛ زیرا ابن‌اسفندیار، تنها منبع‌ موثق‌ این‌ دوره‌، نامی‌ از آنان‌ نیاورده‌ است‌. به‌ گفتة‌ ابن‌اسفندیار (قسم‌ 1، ص‌ 158) فَرْخان‌، نوة‌ گاوباره‌ که‌ به‌ میانه‌رود حمله‌ برده‌ بود، به‌ اولاد باو آزاری‌ نرساند و احترام‌ آنان‌ را نگاه‌ داشت‌. بنابراین‌، باوندیان‌ در این‌ زمان‌، در دهستان‌ میانه‌رود ساکن‌ بودند، اما قدرتی‌ نداشتند و در پناه‌ مرزبان‌ روزگار می‌گذراندند. یکی‌ از نامدارترین‌ فرمانروایان‌ باوند، شروین‌ معروف‌ به‌ ملک‌ الجبال‌، بود. در زمان‌ او، کارگزاران‌ خلیفة‌ عباسی‌ بر دشت‌ طبرستان‌ چیره‌ و با حاکمان‌ کوهستانها درگیر شدند، تا اینکه‌ شروین‌ با عمربن‌العلا (متوفی‌ 165) نایب‌ منصور در طبرستان‌، که‌ قصابی‌ از اهل‌ ری‌ بود، جنگید و بر او پیروز شد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 181؛ بلاذری‌، ص‌ 330) و آبادیهایی‌ را که‌ خالد بن‌ برمک‌، والی‌ پیشین‌، ساخته‌ بود ویران‌ کرد. پس‌ از منصور، مهدی‌ عباسی‌، عبدالحمید مضروب‌ را والی‌ طبرستان‌ کرد، اما به‌ سبب‌ ظلم‌ و خراج‌ بسیار، مردم‌ شکایت‌ او را نزد وندادهرمز، از دودمان‌ قارن‌وند، بردند و از او یاری‌ خواستند. وندادهرمز پس‌ از مشورت‌ با اسپهبد شروین‌ در شهریارکوه‌ و مَصمغان‌ وَلاش‌ در میانه‌رود و اطمینان‌ از حمایت‌ آن‌ دو، در 166 به‌ همراهی‌ مردم‌ در یک‌ روز به‌ آنان‌ و ایرانیانی‌ که‌ مسلمان‌ شده‌ بودند حمله‌ کردند. همبستگی‌ مردم‌ در این‌ شبیخون‌ چنان‌ استوار بود که‌ زنانی‌ که‌ به‌ عقد مسلمانان‌ درآمده‌ بودند شوهران‌ خویش‌ را «از ریش‌ گرفته‌» دم‌ تیغ‌ دادند. خلیفه‌ پس‌ از دریافت‌ این‌ خبر، سالم‌ فَرغانی‌، مشهور به‌ شیطان‌ فرغانی‌، را به‌ طبرستان‌ فرستاد (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 183)، اما او به‌ دست‌ وندامید، فرزند ونداد هرمز، کشته‌ شد (همان‌، ص‌ 185). ازینرو، مهدی‌، فراشه‌ را با ده‌ هزار مرد به‌ طبرستان‌ فرستاد ولی‌ آنان‌ نیز دربرابر وندادهرمز و شروین‌ کاری‌ از پیش‌ نبردند (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 186). سپس‌ در 167، مهدی‌، پسرش‌ موسی‌ ملقب‌ به‌ هادی‌، را راهی‌ طبرستان‌ کرد و او نیز پسر فرید شیبانی‌ را به‌ جنگ‌ شروین‌ و وندادهرمز فرستاد، اما نتیجه‌ای‌ نداشت‌ و والیان‌ مهدی‌ هرگز نتوانستند کوهستان‌ شروین‌ و وندادهرمز را در طبرستان‌ فتح‌ کنند. در 176، هارون‌الرشید نیز والیان‌ بسیاری‌ برای‌ مقابله‌ با دو اسپهبد به‌ طبرستان‌ فرستاد. هارون‌ در 189، در نزدیکی‌ ری‌ مستقر شد و شروین‌ و وندادهرمز را نزد خود خواند، اما چون‌ آن‌ دو از هارون‌ تقاضای‌ گروگان‌ کردند، هارون‌ خشمگین‌ شد و تصمیم‌ به‌ نبرد گرفت‌. سپس‌ وندادهرمز نزد او رفت‌، اما شروین‌ به‌ بهانة‌ پیری‌ و رنجوری‌، از رفتن‌ سر باز زد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 197). هارون‌ نیز هَرثَمه‌ * را راهی‌ طبرستان‌ کرد تا شهریار پسر شروین‌ و قارن‌ پسر وندادهرمز را گروگان‌ گرفته‌ به‌ بغداد بفرستد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 198؛ طبری‌، ج‌ 8، ص‌ 316). اما پس‌ از یک‌ سال‌، هارون‌ الرشید که‌ به‌ سبب‌ بیماری‌ رنجور شده‌ بود، گروگانها را به‌ پدرانشان‌ بازگرداند. از سرگذشت‌ شروین‌ در زمان‌ مأمون‌ آگاهی‌ چندانی‌ در دست‌ نیست‌ جز اینکه‌ در همین‌ دوره‌ (پس‌ از 198) درگذشته‌ است‌ (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 205).پس‌ از شروین‌، شهریار فرمانروای‌ شهریارکوه‌ شد. ونداد هرمز با او سازش‌ داشت‌ و پس‌ از مرگش‌، فرزند او قارن‌ با شهریار هم‌ پیمان‌ شد. به‌ گفتة‌ ابن‌ اسفندیار (قسم‌ 1، ص‌ 205-206) مأمون‌ که‌ قصد داشت‌ با رومیان‌ بجنگد از قارن‌ و شهریار خواست‌ که‌ به‌ او بپیوندند. قارن‌ پذیرفت‌ اما شهریار از رفتن‌ خودداری‌ کرد. اما این‌ گفته‌ درست‌ به‌ نظر نمی‌رسد؛ زیرا درگذشت‌ قارن‌ در 201، و نخستین‌ رویارویی‌ مأمون‌ با رومیان‌ در نخستین‌ ماههای‌ 215 بود (یعقوبی‌، ج‌ 2، ص‌ 465-467). به‌ هر حال‌، شهریار مقادیر معتنابهی‌ از زمینهای‌ قارن‌ را به‌ تصرف‌ درآورد. قارن‌ مدتی‌ بعد درگذشت‌ و مازیار، پسر و جانشین‌ او، سرزمینهای‌ از دست‌ رفته‌ را از شهریار درخواست‌ کرد و کار به‌ جنگی‌ کشیده‌ شد که‌ به‌ شکست‌ مازیار انجامید و باقیماندة‌ املاکش‌ به‌ شهریار رسید. مازیار نیز ناگزیر به‌ وندامید، پسر ونداسفان‌، پناه‌ برد. شهریار او را از وندامید طلب‌ کرد، امّا مازیار از آنجا گریخت‌ و به‌ بغداد رفت‌ (ابن‌ اسفندیار،قسم‌ 1، ص‌ 206-207). طبری‌ (ج‌ 8، ص‌ 556) در رویدادهای‌ 201 به‌ شکست‌ شهریار از عبداللّه‌بن‌خُرداذبه‌، والی‌ طبرستان‌، اشاره‌ کرده‌، اما چنین‌ خبری‌ را یعقوبی‌ و بلاذری‌ ضبط‌ نکرده‌اند. باری‌ شهریار نیز پیش‌ از 208 درگذشت‌ و شاپور جانشین‌ او شد. شاپور، پسر و جانشین‌ شهریار (مرعشی‌، جعفر پسر دیگر شهریار را جانشین‌ او معرفی‌ می‌کند، ص‌ 208) بسیار بدخو و ستمگر بود و مردم‌ از او به‌ مأمون‌ شکایتها نوشتند. خلیفه‌ نیز محمدبن‌ خالد، والی‌ طبرستان‌، را به‌ جنگ‌ او فرستاد اما وی‌ در فتح‌ شهریارکوه‌ کامیاب‌ نشد. پس‌ مأمون‌، مازیار را در 208 به‌ طبرستان‌ فرستاد. مردم‌ به‌ او گرویدند و در جنگ‌ میان‌ این‌ دو، شاپور شکست‌ خورد و اسیر شد. او که‌ می‌دانست‌ مازیار به‌ سبب‌ کینة‌ دیرینه‌اش‌ از خاندان‌ او، امانش‌ نمی‌دهد، موسی‌ بن‌ حفص‌، از معتمدان‌ خلیفه‌ و ملازم‌ مازیار را برانگیخت‌ تا در صورت‌ آزاد کردن‌ وی‌ مبلغ‌ زیادی‌ به‌ او بپردازد؛ اما موسی‌ او را ملزم‌ کرد که‌ برای‌ آزادی‌، مسلمان‌ شود. مازیار به‌ محض‌ آگاهی‌ از این‌ ماجرا دستور قتل‌ شاپور را (احتمالاً در 210) صادر کرد. از این‌ پس‌ بتدریج‌ سراسر طبرستان‌ به‌ فرمان‌ مازیار درآمد، و از نفوذ باوندیانِ دورة‌ نخست‌ بسیار کاسته‌ شد؛ زیرا طبرستان‌ تا درگذشت‌ مازیار در 224 در اختیار او بود. سپس‌ طاهریان‌، علویان‌، نایبان‌ خلیفه‌های‌ بغداد، زیاریان‌ و آل‌بویه‌ بر طبرستان‌ چیره‌ شدند و حکمرانان‌ باوندی‌، برای‌ حفظ‌ قلمرو حکمرانیشان‌، مجبور به‌ فرمانبرداری‌ از این‌ خاندانها شدند. پس‌ از شهریار، پسرش‌ قارن‌، معروف‌ به‌ ابوالملوک‌ که‌ می‌دانست‌ با وجود مازیار در طبرستان‌ قدرتی‌ نخواهد داشت‌، شکوائیه‌هایی‌ به‌ مأمون‌ فرستاد. معتصم‌، جانشین‌ مأمون‌، عبداللّه‌ طاهر، والی‌ خراسان‌، را برای‌ سرکوبی‌ مازیار به‌ طبرستان‌ فرستاد (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 219). طبری‌ (ج‌ 9، ص‌ 89) در رویدادهای‌ 224 به‌ قارن‌، از سرکردگان‌ لشکر مازیار و برادرزادة‌ او، اشاره‌ کرده‌ است‌ که‌ به‌ انگیزش‌ حَیّان‌بن‌جَبَله‌، ملازم‌ عبداللّه‌ طاهر، سپهسالاران‌ مازیار را دستگیر کرد، و حیّان‌ نیز کوهستان‌ قارن‌ را به‌ او واگذارد.گفتة‌ طبری‌ به‌ این‌ معناست‌ که‌ شهریار برادر مازیار بوده‌، اما چون‌ در منابع‌ دیگر به‌ آن‌ اشاره‌ای‌ نشده‌، درستی‌ آن‌ مسلَّم‌ نیست‌. به‌ هرحال‌، پس‌ از کشته‌ شدن‌ مازیار، قارن‌ پسر شهریار حکومت‌ کوهستان‌ را به‌ دست‌ آورد و در 227 مسلمان‌ شد (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 223).در روزگار خلافت‌ متوکل‌، آزار رساندن‌ به‌ علویان‌ چندان‌ شد که‌ بسیاری‌ از آنان‌ به‌ کوهستانهای‌ طبرستان‌ پناه‌ بردند. اهالی‌ طبرستان‌ و دیلم‌ که‌ از بیداد محمد اَوس‌، کارگزار سلیمان‌ بن‌ عبداللّه‌ طاهر در طبرستان‌، به‌ ستوه‌ آمده‌ بودند، به‌ علویان‌ گرویدند، فقط‌ مردم‌ کوهستان‌ فریم‌ مطیع‌ نشدند (طبری‌، ج‌ 9، ص‌274). قارن‌ که‌ از فزونی‌ نیروی‌ حسن‌بن‌ زید علوی‌، داعی‌ کبیر(حک : 250ـ270)، به‌ هراس‌ افتاده‌ بود، به‌ او پیغام‌ داد که‌ آماده‌ است‌ برای‌ یاری‌ او لشکر بفرستد. درواقع‌، هدف‌ اصلی‌ قارن‌ دامن‌ زدن‌ به‌ دشمنی‌ و جنگ‌ میان‌ حسن‌ و طاهریان‌ بود تا هر دو طرف‌ را تضعیف‌ کند و خود فرمانروای‌ طبرستان‌ شود. حسن‌ که‌ به‌ قارن‌ بدگمان‌ بود، از او خواست‌ که‌ به‌ او بپیوندد، اما قارن‌ از رفتن‌ سر باز زد (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 231) و در 251، که‌ میان‌ سلیمان‌بن‌عبداللّه‌ و حسن‌بن‌زید جنگ‌ درگرفت‌، همراه‌ پسرانش‌، رستم‌ و مازیار، به‌ سلیمان‌ پیوست‌ (طبری‌، ج‌ 9، ص‌ 307). در این‌ نبرد، که‌ در نزدیکی‌ آمل‌ در محلی‌ به‌ نام‌ لاویج‌ روی‌ داد، لشکریان‌ قارن‌ شکست‌ خورده‌ گریختند و اسپهبد جعفر پسر شهریار، برادر قارن‌، و داذمهر، سپهسالار لشکر او کشته‌ شدند (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 234-235). پس‌ از این‌ رویداد، حسن‌بن‌زید، اسپهبد بادوسپان‌ را به‌ جنگ‌ قارن‌ گسیل‌ کرد. بادوسپان‌ پس‌ از گرفتن‌ مقر حکمفرمایی‌ قارن‌، همه‌ جا را به‌ آتش‌ کشید و قارن‌ ناگزیر گریخت‌ و، چون‌ توان‌ نبرد با حسنِ زید را نداشت‌، در 252، با میانجیگری‌ مَصمَغان‌، با وی‌ صلح‌ کرد و پسرانش‌، سهراب‌ و مازیار، را به‌ گروگان‌ نزد حسن‌ فرستاد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 238). اما این‌ صلح‌ چندان‌ نپایید و قارن‌، که‌ برای‌ به‌ دست‌ آوردن‌ سرزمینهای‌ از دست‌ رفته‌ در پی‌ فرصت‌ بود، با جدایی‌ مصمغان‌ از حسن‌ از اطاعت‌ حسن‌ روی‌ گرداند و به‌ مصمغان‌ پیوست‌. این‌ بار نیز حسن‌ ولایت‌ او را سوزاند. از طرف‌ دیگر قاسم‌بن‌علی‌، پسر عم‌ حسن‌، از عراق‌ به‌ کمک‌ او شتافت‌ و پسران‌ قارن‌ را اسیر کرد. تا اینکه‌ خبر رسید قارن‌ عزم‌ حمله‌ به‌ حسن‌بن‌محمد عقیقی‌ از یاران‌ حسن‌بن‌زید را دارد. پس‌ قاسم‌ به‌ او مجال‌ حمله‌ نداد و به‌ فریم‌ تاخت‌، خانه‌ها را به‌ آتش‌ کشید و اهالی‌ را کشتار کرد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 239) و چون‌ محمدبن‌نوح‌ و مصمغان‌ و قارن‌ به‌ پشتیبانی‌ سلیمان‌بن‌عبداللّه‌ طاهر قصد حمله‌ به‌ ساری‌ کردند، حسن‌ عقیقی‌ به‌ کمک‌ دیلمان‌، آنان‌ را شکست‌ داد و بدین‌ سان‌، حسن‌بن‌زید بر تمامی‌ طبرستان‌ چیره‌ شد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 241-242).این‌ بار، حسن‌، محمدبن‌ابراهیم‌ را به‌ جنگ‌ قارن‌ فرستاد. او در هزارگری‌ (هزار جریب‌)، انبارهای‌ غله‌ و خانه‌های‌ مردم‌ را به‌ آتش‌ کشید و قارن‌ از آنجا گریخت‌. در همین‌ زمان‌(254) پسران‌ او نیز از زندان‌ حسن‌ بن‌ زید گریختند (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 242ـ243). از این‌ پس‌ آگاهی‌ چندانی‌ از زندگی‌ او در دست‌ نیست‌ جز آنکه‌ در 254 درگذشته‌ است‌.پس‌ از قارن‌، رستم‌، جانشین‌ پدر شد، اما در برابر قدرت‌ حسن‌بن‌زید ناتوان‌ بود؛ ازینرو برای‌ رویارویی‌ با او، نخست‌ به‌ تحریک‌ دیلمیانی‌ پرداخت‌ که‌ از حسن‌ و برادر او محمد روی‌ برتافته‌ بودند و از گرگان‌ تا نیشابور مسلمانان‌ را آزار می‌دادند. پس‌، محمدبن‌زید آنان‌ را گوشمالی‌ داد و هزار تن‌ از آنان‌ را مثله‌ کرد، ازینرو دیلمیان‌ به‌ رستم‌ پناه‌ بردند. پس‌ از چندی‌ رستم‌ در نامه‌ای‌، به‌ قاسم‌بن‌علی‌، نایب‌ حسن‌ در قومس‌ * ، خبر داد که‌ محمدبن‌مهدی‌بن‌نیرک‌ از نیشابور در صدد حمله‌ به‌ اوست‌. قاسم‌ به‌ گمان‌ اینکه‌ از سوی‌ رستم‌ در امان‌ است‌، از حسن‌ بن‌ زید یاری‌ خواست‌، اما رستم‌ ناگاه‌ بر او تاخت‌ و در قلعة‌ شاه‌دز در هزارگری‌ اسیرش‌ کرد و بر قومس‌ چیره‌ شد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 247ـ248). همچنین‌ رستم‌، احمدبن‌عبدالله‌ خُجَستانی‌، والی‌ نیشابور، را به‌ جنگ‌ با حسن‌ تشویق‌ کرد. در همین‌ زمان‌، حسن‌ به‌ رستم‌ در قومس‌ حمله‌ کرد و او را از آنجا راند، اما خجستانی‌ بر محمدبن‌زید در گرگان‌ تاخت‌ و پس‌ از گردآوری‌ غنایم‌ به‌ نیشابور بازگشت‌ و رستم‌ را در استراباد تنها رها کرد. به‌ همین‌ سبب‌، حسن‌ بار دیگر به‌ او حمله‌ کرد و رستم‌ گریخت‌ و چون‌ توان‌ رویارویی‌ با او را نداشت‌، با دادن‌ خراج‌، به‌ ماندن‌ در فریم‌ بسنده‌ کرد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 248ـ 249). پس‌ از مرگ‌ حسن‌ (270) چون‌ محمد، جانشین‌ او، و سیدابوالحسین‌، داماد حسن‌، یکدیگر را همراهی‌ نکردند، دیلمیان‌ و رستم‌ به‌ سیدابوالحسین‌ گرویدند (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 250). به‌ هرحال‌ پس‌ از یک‌ سال‌ محمد زید با کمک‌ رافع‌بن‌هَرْثَمه‌، والی‌ خراسان‌، سیدابوالحسین‌ را شکست‌ داد و چون‌ از رستم‌ به‌ ستوه‌ آمده‌ بود، به‌ قلمرو او در کوهستان‌ حمله‌ کرد. رستم‌ نیز گریخت‌ و به‌ رافع‌ در خراسان‌ پناه‌ برد و پس‌ از هفت‌ ماه‌، در 275 با او به‌ طبرستان‌ بازگشتند و به‌ گرگان‌ رفتند. محمد که‌ تاب‌ مقابله‌ با آنان‌ را نداشت‌، به‌ استرآباد رفت‌ (ابن‌اثیر، ج‌ 6، ص‌ 65). المعتضد (279-289) رافع‌ را به‌ بغداد خواند، اما چون‌ خودداری‌ وی‌ را دید، برای‌ نبرد با او لشکری‌ گسیل‌ کرد. درنتیجه‌، رافع‌ و رستم‌ شکست‌ خوردند و رافع‌ به‌ محمد زید پیوست‌ (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 254). عمرولیث‌، که‌ به‌ جای‌ رافع‌ حکمران‌ نیشابور شده‌ بود، محمد را از این‌ اتحاد منع‌ کرد؛ اما رستم‌، عمرولیث‌ را از سازش‌ نهانی‌ آن‌ دو که‌ در ظاهر با یکدیگر دوستی‌ نداشتند، آگاه‌ کرد، و رافع‌ نیز با دسیسه‌چینی‌ رستم‌ را به‌ استرآباد خواند و او را زندانی‌ کرد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 255)؛ تا اینکه‌ رستم‌ در 282 درگذشت‌ و رافع‌ اموال‌ او را به‌ محمد، و فریم‌ را به‌ ابونصر طبری‌ سپرد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 256).پس‌ از رستم‌، پسرش‌ شروین‌، هنگامی‌ جانشین‌ پدر شد که‌ رافع‌ در 283 از عمرولیث‌ شکست‌ خورده‌ و کشته‌ شده‌ بود و عمرولیث‌ و محمد زید نیز در 287 از امیراسماعیل‌ سامانی‌ شکست‌ خورده‌ بود و سامانیان‌ بر طبرستان‌ چیره‌ شده‌ بودند (گردیزی‌، ص‌ 185ـ186، 323). شروین‌ به‌ ابوالعباس‌ سامانی‌، گماشتة‌ امیراسماعیل‌ در طبرستان‌، گروید و تابع‌ او شد تا اینکه‌ در 295 احمد جانشین‌ پدرش‌، اسماعیل‌، شد و ابوالعباس‌ بنای‌ نافرمانی‌ با وی‌ گذاشت‌، اما شروین‌ ابوالعباس‌ را از این‌ کار بازداشت‌ (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 264-265). پس‌ از مرگ‌ ابوالعباس‌ (298) محمد صُعلوک‌ که‌ در آن‌ هنگام‌ حکمران‌ ری‌ بود، به‌ دستور احمد سامانی‌، حاکم‌ طبرستان‌ شد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 266). در همان‌ زمان‌ ناصرکبیر (حک : 301-304) در گیلان‌ و دیلمان‌ قدرت‌ گرفت‌ و عزم‌ طبرستان‌ کرد. شروین‌ برای‌ مقابله‌ با ناصر از نصر سامانی‌ کمک‌ خواست‌ (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 271). نصر سپاهی‌ به‌ سرکردگی‌ الیاس‌بن‌الیَسَع‌ به‌ طبرستان‌ فرستاد، اما آنان‌ از ناصر شکست‌ خوردند و شروین‌ ناگزیر با ناصر، که‌ طبرستان‌ را به‌ تصرف‌ درآورده‌ بود، صلح‌ کرد. با مرگ‌ ناصر (304)، حسنِ قاسم‌ (304-316)، ملقب‌ به‌ داعی‌ صغیر، جانشین‌ او شد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 272-275). حسن‌ که‌ می‌دانست‌ شروین‌ همچون‌ نیاکانش‌ با علویان‌ سازش‌ ندارد، قصد جان‌ او کرد؛ اما ابوالحسین‌ احمدبن‌ناصر، رقیب‌ داعی‌، شروین‌ را آگاه‌ کرد. با وجود این‌، شروین‌ در 310 که‌ میان‌ داعی‌ و پسران‌ ناصر کبیر جنگی‌ روی‌ داد، جانب‌ داعی‌ را گرفت‌. اما داعی‌ شکست‌ خورد و به‌ کوهستان‌ رفت‌ (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 285-286). پس‌ از آن‌ شروین‌، در رقابت‌ میان‌ گماشتگان‌ سامانیان‌، پسران‌ ناصر کبیر، داعی‌ و ماکان‌ کاکی‌ * ، همواره‌ در کنار داعی‌ بود. پس‌ از آن‌ ماکان‌ برآن‌ شد که‌ قدرت‌ را به‌ تنهایی‌ در دست‌ گیرد، اما داعی‌ تن‌ نداد و با شروین‌ به‌ گیلان‌ رفت‌. چون‌ ماکان‌ تاب‌ مقابله‌ با پسران‌ ناصر و گماشتگان‌ نصر سامانی‌ در طبرستان‌ را نداشت‌، از داعی‌ و شروین‌ خواست‌ که‌ به‌ آمل‌ بازگردند. در مقابل‌، داعی‌ از ماکان‌ خواست‌ که‌ حکمرانی‌ شهریارکوه‌ را به‌ شروین‌ بازگرداند. ماکان‌ نیز، ابونصر را، که‌ کوهستان‌ شروین‌ را تصرف‌ کرده‌ بود، کشت‌ و شروین‌ پس‌ از 33 سال‌ (از کشته‌ شدن‌ رستم‌ در 282)، در 315 فرمانروای‌ کوهستان‌ شد (همان‌، قسم‌ 1، ص‌ 291ـ292).پایان‌ کار شروین‌ دانسته‌ نیست‌. به‌ گفتة‌ ابن‌اسفندیار (قسم‌ 1، ص‌ 293) در نبرد میان‌ ماکان‌ و لشکریان‌ نصر سامانی‌ در نیشابور، شروین‌ همراه‌ او بوده‌ است‌. پس‌ از شروین‌، پسرش‌ شهریار جانشین‌ او شد. در زمان‌ او از یک‌ سو، دو خاندان‌ زیار و بویه‌ بر طبرستان‌ چیره‌ شدند (316ـ443) که‌ پیوسته‌ میان‌ آنان‌ درگیری‌ بود؛ از سوی‌ دیگر نیز سامانیان‌ هنوز در طبرستان‌ نفوذشان‌ را حفظ‌ کرده‌ بودند. در 329، میان‌ وشمگیر * و حسن‌ فیروزان‌، پسر عم‌ ماکان‌، که‌ وشمگیر را باعث‌ کشته‌ شدن‌ ماکان‌ می‌دانست‌، جنگی‌ درگرفت‌. وشمگیر ناچار به‌ اسپهبد شهریار در شهریارکوه‌ پناه‌ برد و خواهر او را به‌ زنی‌ گرفت‌ که‌ قابوس‌ ثمرة‌ این‌ وصلت‌ بود (ابوریحان‌ بیرونی‌، ص‌ 39). اما پس‌ از هزیمت‌ وشمگیر از مقابل‌ حسن‌ رکن‌الدوله‌ و چیرگی‌ حسن‌ بر طبرستان‌ در 336، شهریار نیز به‌ حکمران‌ بویهی‌ پیوست‌ (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 299).پس‌ از شهریار برادرش‌، رستم‌، به‌ حکومت‌ رسید. از او جز سکه‌هایی‌ که‌ در فریم‌ ضرب‌ شده‌ است‌، اطلاعی‌ در دست‌ نیست‌. تاریخ‌ ضرب‌ سکه‌ها 353، 363 و 365 است‌ که‌ نام‌ خلیفه‌ المطیع‌ باللّه‌ و رکن‌الدوله‌ را دارد. بنابر این‌، رستم‌ حکومت‌ مستقلی‌ نداشته‌ و فرمانبردار رکن‌الدوله‌ بوده‌ است‌. سکه‌های‌ ضرب‌ شده‌ در 367 و 368 با نام‌ الطائع‌اللّه‌ و عضدالدوله‌ بویه‌، دلیل‌ بر فرمانروایی‌ رستم‌ در این‌ سالهاست‌ (مایلز، ص‌ 444ـ450). گویا او، به‌ همدستی‌ خاندان‌ بویه‌، برای‌ مدتی‌ شهریار را از کوهستان‌ راند تا خودش‌ حاکم‌ باشد (مادلونگ‌، ج‌ 4، ص‌ 217).پس‌ از رستم‌، پسرش‌ مرزبان‌ به‌ حکومت‌ رسید. سکه‌های‌ به‌ دست‌ آمده‌ از زمان‌ او، از فرمانروایی‌ وی‌ در 371ـ374 حکایت‌ می‌کند (همانجا). او دو کتاب‌ به‌ نامهای‌ نیکی‌نامه‌ و مرزبان‌نامه‌ ، به‌ لهجة‌ قدیم‌ طبرستانی‌، تألیف‌ کرده‌ است‌. از دارا، پسر رستم‌، که‌ اندکی‌ حکومت‌ کرده‌ آگاهی‌ چندانی‌ در دست‌ نیست‌ (مرعشی‌، ص‌ 209).ظاهراً پس‌ از دارا برادرش‌، شروین‌، به‌ حکومت‌ رسید. از او سکه‌ای‌ با ضرب‌ فریم‌ در 375 پیدا شده‌ است‌ که‌ از پادشاهان‌ بویه‌ نامی‌ بر آن‌ نیست‌؛ بنابراین‌، او حکومت‌ مستقلی‌ داشته‌ است‌. پیش‌ از پیدا شدن‌ این‌ سکه‌، در منابع‌ نامی‌ از شروین‌ نبوده‌ است‌ (مادلونگ‌، همانجا).پس‌ از شروین‌، شهریار پسر دارا به‌ حکومت‌ رسید. او همعصر قابوس‌ (366ـ403) و در تبعید هجده‌ سالة‌ وی‌ در خراسان‌، با او همراه‌ بود (مرعشی‌، ص‌ 191، 209).پس‌ از مرگ‌ فخرالدولة‌ دیلمی‌ (387)، قابوس‌ به‌ عزم‌ تسخیر طبرستان‌، شهریار را به‌ نبرد رستم‌ مرزبان‌، پسر عمش‌، گسیل‌ کرد. رستم‌ شکست‌ خورد و خطبه‌ به‌ نام‌ قابوس‌ خوانده‌ شد. سپس‌ قابوس‌، شهریار را همراه‌ باتی‌، پسر سعید که‌ به‌ ظاهر با آل‌بویه‌ و در نهان‌ با قابوس‌ بود، به‌ جنگ‌ حسن‌بن‌فیروزان‌ فرستاد (عتبی‌، ص‌ 241). باتی‌ ازنصربن‌حسن‌ فیروزان‌ شکست‌ خورد و رستم‌ که‌ در پناه‌ خاندان‌ بویه‌ بود، بار دیگر بر شهریارکوه‌ دست‌ یافت‌. شهریار نیز در ساری‌ به‌ منوچهر پسر قابوس‌ (403ـ423) پناه‌ برد، اما به‌ سبب‌ قحطی‌ در فریم‌ نصربن‌حسن‌ فیروزان‌ و رستم‌ از یکدیگر جدا ماندند و اسپهبد شهریار، رستم‌ را از آن‌ ناحیه‌ راند (همانجا؛ ابن‌اثیر، ج‌ 7، ص‌ 191) و رستم‌ به‌ ری‌ رفت‌ (مرعشی‌، ص‌ 195). اسپهبد شهریار، که‌ به‌ سبب‌ گردآوری‌ مال‌ و سپاه‌ قدرت‌ بسیاری‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، بر قابوس‌ شورید. قابوس‌، رستم‌ پسر مرزبان‌ و بیستون‌ را به‌ نبرد شهریار، که‌ در شهریارکوه‌ بود، گسیل‌ کرد. درنتیجه‌، شهریار شکست‌ خورد و اسیر شد (عتبی‌، ص‌ 244؛ رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌، 1338 ش‌، ص‌ 105ـ 106) و پس‌ از چندی‌ در زندان‌ درگذشت‌ (مرعشی‌، ص‌ 210). به‌ گفتة‌ نظامی‌ عروضی‌ (ص‌ 49-50) فردوسی‌ پس‌ از بی‌مهریِ محمود غزنوی‌، به‌ طبرستان‌، نزد شهریار رفت‌ و هجویه‌ای‌ را که‌ دربارة‌ سلطان‌ سروده‌ بود به‌ او عرضه‌ کرد و خواست‌ شاهنامه‌ را به‌ نام‌ او کند؛ اما شهریار او را از این‌ کار منع‌ و در حق‌ او خوبیها کرد. شهریار در 397 درگذشت‌ و با مرگ‌ او نخستین‌ سلسلة‌ باوندیان‌ از میان‌ رفت‌. سکه‌ای‌ به‌ نام‌ او و فخرالدوله‌، ضرب‌ 376 در فریم‌، نشان‌ می‌دهد که‌ او از این‌ تاریخ‌ تا 387 (مرگ‌ فخرالدوله‌) به‌ طور یقین‌ فرمانروای‌ شهریارکوه‌ بوده‌ است‌. از فرزند او، رستم‌، بیش‌ از این‌ دانسته‌ نیست‌ که‌ سپهسالار لشکر پدر و معاصر قابوس‌ بوده‌ است‌ (رابینو، ص‌ 420).ب‌) باوندیان‌ دورة‌ دوم‌ یا اسپهبدیه‌ . از سرگذشت‌ باوندیان‌ پس‌ از مرگ‌ شهریار (466)، آگاهی‌ در دست‌ نیست‌ و ظاهراً قدرتی‌ نداشته‌اند. پس‌ از زیاریان‌، غزنویان‌ و سپس‌ سلجوقیان‌ فرمانروای‌ سراسر طبرستان‌ شدند (مرعشی‌، ص‌ 210). در این‌ دوره‌، فرمانروایان‌ باوند نیز از سلجوقیان‌ فرمان‌ می‌بردند. نخستین‌ امیر بنام‌ باوندیان‌ این‌ دوره‌ حسام‌الدوله‌ شهریار پسر قارن‌ بوده‌ است‌. حسام‌الدوله‌ (حک : 466-504) از اوضاع‌ نابسامان‌ طبرستان‌ استفاده‌ کرد و بر بسیاری‌ از قلعه‌های‌ کوهستانی‌ چیره‌ شد و در فرصتهای‌ مناسب‌ بر مخالفانش‌ یورش‌ برد و غنیمتهای‌ جنگی‌ را میان‌ مردم‌ تقسیم‌ و اهالی‌ را با خود همساز کرد (همانجا).حسام‌الدوله‌، معاصر برکیارق‌ سلجوقی‌ (حک : 485-498) و غیاث‌الدین‌ ابوشجاع‌ محمد (حک : 498-511)، پسران‌ ملکشاه‌، بود. در همین‌ دوره‌، اسماعیلیان‌ در طبرستان‌ نیرومند شدند و پیروان‌ بسیاری‌ یافتند. در 500 محمدبن‌ملکشاه‌ به‌ حسام‌الدوله‌ پیغام‌ داد که‌ به‌ خدمت‌ او رود، اما حسام‌الدوله‌ که‌ از لحن‌ آمرانة‌ پیغام‌ خشمگین‌ شده‌ بود، از رفتن‌ سر باز زد. محمد نیز سُنقر را به‌ ساری‌ که‌ مرکز حسام‌الدوله‌ بود، گسیل‌ کرد، اما سنقر از لشکریان‌ حسام‌الدوله‌ شکست‌ خورد. محمد ناگزیر با وی‌ مدارا کرد و از او خواست‌ که‌ یکی‌ از فرزندانش‌ را به‌ دربار او بفرستد. حسام‌الدوله‌ نیز علاءالدوله‌ علی‌ را به‌ اصفهان‌ رهسپار کرد؛ زیرا نجم‌الدوله‌، پسر دیگرش‌ که‌ سنقر را شکست‌ داده‌ بود، از بیم‌ جان‌ به‌ خدمت‌ محمد نرفت‌ (همان‌، ص‌ 211ـ213). محمد خواست‌ خواهرش‌ را به‌ ازدواج‌ علاءالدوله‌ درآورد اما او نجم‌الدوله‌ را پیشنهاد کرد و سپس‌ راهی‌ طبرستان‌ شد و به‌ نزد نجم‌الدوله‌ رفت‌، اما وی‌، برادر را به‌ سرایش‌ راه‌ نداد. حسام‌الدوله‌ که‌ به‌ پیری‌ رسیده‌ بود، پس‌ از آگاهی‌ از این‌ ماجرا نجم‌الدوله‌ را سرزنش‌ کرد. پس‌ او از پدر اجازه‌ خواست‌ که‌ نزد محمد برود. او پس‌ از مدتی‌ اقامت‌ در اصفهان‌ و ازدواج‌ با خواهر وی‌ دوباره‌ راهی‌ طبرستان‌ شد. در این‌ هنگام‌، حسام‌الدوله‌ به‌ 75 سالگی‌ رسیده‌ بود و نجم‌الدوله‌ بنای‌ بدرفتاری‌ با او و اطرافیانش‌ گذاشت‌. چون‌ علاءالدوله‌ نیز به‌ گلپایگان‌ رفته‌ بود، حسام‌الدوله‌ ناگزیر به‌ آمل‌، و از آنجا به‌ هَوسَم‌ (رودسر) رفت‌ و اهالی‌ گیل‌ و دیلم‌ به‌ خدمت‌ او آمدند. نجم‌الدوله‌ که‌ وضع‌ را چنین‌ دید، بیمناک‌ از قدرت‌ پدر، از او خواست‌ که‌ به‌ ساری‌ بازگردد و پدر بیمار به‌ اصرار او به‌ ساری‌ بازگشت‌ (همان‌، ص‌ 212ـ215). تا اینکه‌ محمد حکمرانی‌ ری‌ و طبرستان‌ را به‌ احمد، پسر کوچکش‌، داد و او را با امیر سنقر بدان‌ نواحی‌ فرستاد، اما نجم‌الدوله‌ آنان‌ را به‌ آمل‌ راه‌ نداد. پس‌ سنقر سپاهی‌ در اختیار علاءالدوله‌ گذاشت‌ تا به‌ نبرد نجم‌الدوله‌ رود. هنگام‌ رویارویی‌ دو لشکر، حسام‌الدوله‌ جانب‌ نجم‌الدوله‌ را گرفت‌ و علاءالدوله‌ را از جنگیدن‌ منع‌ کرد (همان‌، ص‌ 216). از آن‌ پس‌، نجم‌الدوله‌ پیوسته‌ از علاءالدوله‌ نزد محمد شکایت‌ می‌کرد تا اینکه‌ وی‌، فرستاده‌ای‌ برای‌ برقراری‌ صلح‌ میان‌ آن‌ دو فرستاد. اما علاءالدوله‌ تن‌ به‌ سازش‌ نداد و به‌ خراسان‌، نزد سلطان‌ سنجر رفت‌ و با او به‌ مرو آمد تا رهسپار گرگان‌ شوند، ولی‌ سنجر به‌ سبب‌ ناآرامی‌ در خراسان‌ به‌ آنجا بازگشت‌. در همین‌ زمان‌ (ح 508) نیز حسام‌الدوله‌ که‌ با نجم‌الدوله‌ در تمیشه‌ بود درگذشت‌ (همانجا).از حسام‌الدوله‌ سکه‌ای‌ به‌ تاریخ‌ 504 با محل‌ ضرب‌ ساری‌ به‌ دست‌ آمده‌ که‌ به‌ نام‌ جلال‌الدین‌ احمد، پسر محمدبن‌ملکشاه‌ است‌ و براساس‌ آن‌، وی‌ تا این‌ سال‌ فرمانروای‌ طبرستان‌ بوده‌ و احمد را به‌ رسمیت‌ می‌شناخته‌ است‌. این‌ سکه‌، عبارت‌ «علی‌ ولی‌اللّه‌» را که‌ پیش‌ از این‌ روی‌ سکه‌های‌ باوندیان‌ ضرب‌ می‌شده‌ است‌، ندارد (مایلز، ص‌ 452-453).پس‌ از مرگ‌ حسام‌الدوله‌، نجم‌الدوله‌ قارن‌ زمام‌ امور را به‌ دست‌ گرفت‌. او با وجود شجاعت‌ و کاردانی‌، نسبت‌ به‌ اطرافیان‌ پدر، کینة‌ بسیاری‌ داشت‌؛ ازینرو فرمان‌ قتل‌ همه‌ را صادر کرد و بدین‌ ترتیب‌ خود را به‌ خطر انداخت‌. دیری‌ نپایید که‌ او نیز در تمیشه‌ بیمار شد و درگذشت‌ (مرعشی‌، ص‌ 217).نجم‌الدوله‌ پیش‌ از مرگ‌، از امیران‌ شهریارکوه‌ خواست‌ تا با پسرش‌، فخرالملوک‌ رستم‌، هم‌ پیمان‌ شوند و او را جانشین‌ خود کرد، چون‌ می‌دانست‌ که‌ برادرش‌ علاءالدوله‌ فرمانروایی‌ رستم‌ را نمی‌پذیرد. پس‌ از آنکه‌ علاءالدوله‌ از درگذشت‌ برادر آگاه‌ شد، با اجازة‌ سلطان‌ سنجر، از خراسان‌ راهی‌ طبرستان‌ شد. رستم‌ نیز در تدارک‌ مقابله‌ برآمد، اما امیران‌ شهریارکوه‌ او را همراهی‌ نکردند و به‌ علاءالدوله‌، عموی‌ او، گرویدند. رستم‌ در پیامی‌ به‌ او، ولیعهدی‌اش‌ را گوشزد کرد و همزمان‌ هدیه‌هایی‌ برای‌ محمدبن‌ملکشاه‌ به‌ اصفهان‌ فرستاد و از علاءالدوله‌ نیز شکایت‌ کرد. محمد از آن‌ دو خواست‌ که‌ به‌ دربار وی‌ روند و آشتی‌ کنند. چون‌ رستم‌ از رفتن‌ تن‌ زد، محمد، فرمانروایی‌ شهریارکوه‌ را به‌ علاءالدوله‌ داد (همان‌، ص‌ 217-218). چون‌ رستم‌ چنین‌ دید، نزد محمد شتافت‌، اما چند روز بعد در همانجا درگذشت‌ (ح 511). ظاهراً خواهر سلطان‌ که‌ همسر نجم‌الدوله‌ بود، اما به‌ علاءالدوله‌ تمایل‌ داشت‌، او را مسموم‌ کرده‌ بود (همانجا).پس‌ از مرگ‌ رستم‌ در اصفهان‌، لشکریانش‌ به‌ علاءالدوله‌ پیوستند، اما محمد به‌ او اجازه‌ نداد از اصفهان‌ خارج‌ شود. علاءالدوله‌ که‌ وضع‌ را چنین‌ دید، از بیم‌ جان‌، به‌ بهانة‌ شکار از شهر بیرون‌ رفت‌، ولی‌ نگهبانان‌ او را بازگردانده‌ و در سرای‌ خودش‌ زندانی‌ کردند. پس‌ از چندی‌، محمد بیمار شد و علاءالدوله‌ را آزاد کرد، اما او همچنان‌ در اصفهان‌ ماند. در طبرستان‌، از یک‌ سو دشمنان‌ علاءالدوله‌ چند دژ را تسخیر کردند و با بدگویی‌ از وی‌، محمد را به‌ فرستادن‌ لشکر به‌ طبرستان‌ برانگیختند. از سوی‌ دیگر بهرام‌، برادر علاءالدوله‌ نیز، پس‌ از مرگ‌ رستم‌ از کلاته‌ به‌ ساری‌ رفت‌ و خود را از طرف‌ علاءالدوله‌ شاه‌ خواند. اما فرامرز، پسر رستم‌، بر او شورید و در جنگی‌ که‌ درگرفت‌ از بهرام‌ شکست‌ خورد. هنگامی‌ که‌ علاءالدوله‌ این‌ خبرها را شنید، برخی‌ از نزدیکانش‌ را به‌ شهریارکوه‌ فرستاد تا او را از رویدادهای‌ آنجا آگاه‌ سازند و درضمن‌ به‌ بهرام‌ و فرامرز پیغام‌ داد که‌ طبرستان‌ را از هجوم‌ سلجوقیان‌ در امان‌ نگه‌ دارند. بهرام‌ که‌ برادر را رقیب‌ خود می‌دانست‌، پیغام‌ علاءالدوله‌ را به‌ محمد رساند و از او خواست‌ که‌ وی‌ را زندانی‌ کند. محمد نیز او و برادرش‌، یزدگرد، را دربند کرد (همان‌، ص‌ 219ـ220). تا اینکه‌ در 511، محمد درگذشت‌ و سنجر جانشین‌ او شد. محمود، پسر محمد، که‌ داعیة‌ حکومت‌ داشت‌ و از بیم‌ سنجر در اصفهان‌ مخفی‌ شده‌ بود، علاءالدوله‌ را از بند رهانید و او را راهی‌ طبرستان‌ کرد. در 512، بسیاری‌ از امیران‌ طبرستان‌، از جمله‌ فرامرز، در راه‌ به‌ علاءالدوله‌ پیوستند و برای‌ آزاد کردن‌ قلعة‌ کوزا، که‌ در اختیار بهرام‌ بود، به‌ آنجا رفتند. بهرام‌، نخست‌، از واگذاری‌ قلعه‌ خودداری‌ کرد، اما با گرویدن‌ لشکریانش‌ به‌ علاءالدوله‌، چاره‌ای‌ جز گریز ندید (همان‌، ص‌ 221ـ222) و به‌ قلعة‌ کَسِلیان‌ (از دهستانهای‌ بخش‌ سوادکوه‌) پناه‌ برد. بدین‌ترتیب‌، علاءالدوله‌ در آرم‌ به‌ تخت‌ نشست‌ و سپس‌ به‌ محاصرة‌ قلعة‌ کسلیان‌ پرداخت‌. بهرام‌ که‌ تاب‌ مقاومت‌ نداشت‌، با میانجیگری‌ خواهر، از قلعه‌ بیرون‌ آمد و به‌ محمود، در ری‌ پیوست‌. پس‌ از مدتی‌، محمود بر سلطان‌ سنجر عاصی‌ شد. سنجر نیز برای‌ مقابله‌ با محمود، لشکری‌ به‌ گرگان‌ فرستاد و از علاءالدوله‌ خواست‌ که‌ به‌ کمک‌ لشکریان‌ وی‌ به‌ سرکردگی‌ امیر علی‌ باز، بشتابد، اما علاءالدوله‌ از رفتن‌ خودداری‌ کرد و فرامرز، برادرزاده‌اش‌ را رهسپار نبرد کرد. پس‌ از این‌ رویداد، محمود کینة‌ علاءالدوله‌ را به‌ دل‌ گرفت‌ و به‌ فرامرز وعده‌ داد که‌ در صورت‌ تسخیر شهریارکوه‌، او را به‌ حکمرانی‌ طبرستان‌ برساند. ازینرو، فرامرز از عمویش‌ روی‌ برتافت‌ و به‌ بهرام‌ پیوست‌، اما لشکریان‌ او به‌ علاءالدوله‌ پیوستند (همان‌، ص‌ 223). فرامرز و بهرام‌ ساری‌ را فتح‌ کردند، اما در همین‌ زمان‌، علاءالدوله‌ و محمود با یکدیگر سازش‌ کردند و محمود به‌ آنان‌ امر کرد که‌ ساری‌ را به‌ علاءالدوله‌ دهند و به‌ خدمت‌ او درآیند. فرامرز چنین‌ کرد، اما بهرام‌ به‌ اسماعیلیان‌ متوسل‌ شد و کوشید که‌ آنان‌ را بر برادر بشوراند. اسماعیلیان‌ تمایلی‌ نشان‌ ندادند؛ و بهرام‌ ناگزیر به‌ سنجر پناه‌ برد (همان‌، ص‌ 224). سلطان‌ که‌ درپی‌ فرصتی‌ برای‌ گوشمالیِ محمود بود، با بهرام‌ عزم‌ همدان‌ کرد و از علاءالدوله‌ خواست‌ که‌ به‌ آنان‌ بپیوندد، اما علاءالدوله‌ که‌ با محمود صلح‌ کرده‌ بود از رفتن‌ سر باز زد. محمود از سنجر شکست‌ خورد، و بار دیگر سنجر در راه‌ مرو از علاءالدوله‌ خواست‌ تا به‌ خراسان‌ نزد او رود. علاءالدوله‌ این‌ بار رنجوری‌ را بهانه‌ کرد و پسر و ولیعهدش‌، رستم‌، را نزد سنجر فرستاد (همان‌، ص‌ 225). سنجر که‌ از علاءالدوله‌ ناخشنود شده‌ بود، رستم‌ را بازگرداند و به‌ علاءالدوله‌ امر کرد که‌ به‌ نزدش‌ برود. علاءالدوله‌ پیغام‌ داد در صورتی‌ به‌ بارگاه‌ سنجر حاضر خواهد شد که‌ سلطان‌، بهرام‌ را به‌ طبرستان‌ بازگرداند. سنجر که‌ از این‌ جواب‌ خشمگین‌ شده‌ بود، بهرام‌ را با بیست‌ هزار سپاه‌ به‌ گرگان‌ فرستاد. بسیاری‌ از لشکریان‌ علاءالدوله‌ از بیم‌ سنجر به‌ بهرام‌ پیوستند؛ اما بهرام‌ از رستم‌، پسر دارا و برادرزادة‌ علاءالدوله‌، شکست‌ خورد و تا گرگان‌ عقب‌ رانده‌ شد و علاءالدوله‌ کسانی‌ را برای‌ از میان‌ بردن‌ بهرام‌ به‌ گرگان‌ گسیل‌ کرد. پس‌ از مرگ‌ بهرام‌، علاءالدوله‌ فرمانروای‌ تمامی‌ طبرستان‌ شد (همان‌، ص‌ 225ـ 228). چون‌ سنجر از قدرت‌ علاءالدوله‌ آگاه‌ شد، بار دیگر او را نزد خود خواند، اما این‌ بار نیز علاءالدوله‌ از رفتن‌ تن‌ زد. ازینرو سنجر، برادرزاده‌اش‌، مسعود، را به‌ نبرد علاءالدوله‌ گسیل‌ کرد، و علاءالدوله‌، رستم‌ شاه‌ غازی‌، پسرش‌ را به‌ جنگ‌ مسعود فرستاد، اما میان‌ این‌ دو جنگی‌ در نگرفت‌ و مسعود چندی‌ به‌ عنوان‌ مهمان‌ نزد علاءالدوله‌ ماند و سپس‌ به‌ خراسان‌ بازگشت‌. در 521، سلطان‌ سنجر یک‌ بار دیگر از علاءالدوله‌ خواست‌ که‌ نزد او برود، اما علاءالدوله‌ پیری‌ را بهانه‌ کرد و نرفت‌. ازینرو سلطان‌ سنجر، مسعود را به‌ گرگان‌ فرستاد و حکمرانی‌ شهریارکوه‌ را به‌ وی‌ بخشید (همان‌، ص‌ 229ـ230). مسعود نیز که‌ درپی‌ فرصتی‌ بود تا علاءالدوله‌ را از میان‌ بردارد، به‌ این‌ پندار که‌ رستم‌ (شاه‌ غازی‌) سرگرم‌ نبرد با اسماعیلیان‌ است‌، به‌ علاءالدوله‌ تاخت‌، اما علاءالدوله‌ او را غافلگیر و منهزم‌ کرد (همان‌، ص‌ 231). سلطان‌ سنجر از شنیدن‌ این‌ خبر برآشفت‌ و اَرغش‌ را به‌ جنگ‌ او فرستاد، که‌ کاری‌ از پیش‌ نبرد. به‌ گفتة‌ مرعشی‌ (ص‌ 234ـ236) علاءالدوله‌ 21 سال‌ حکومت‌ کرد و ناگزیر قدرت‌ را به‌ رستم‌، پسرش‌، واگذاشت‌ و در تمیشه‌ اقامت‌ گزید. علاءالدوله‌ احتمالاً در 557 در آنجا درگذشته‌ و در ساری‌ دفن‌ شده‌ است‌ (همان‌، ص‌ 238). از او سکه‌ای‌ ضربِ 519 به‌ نام‌ سنجر بر جای‌ مانده‌ است‌ (مایلز، ص‌ 457). او سخی‌ و نیکوطبع‌ بود (ابن‌اسفندیار،قسم‌ 1، ص‌ 107) و در زمان‌ حکمرانیش‌، بسیاری‌ از شاهزادگان‌ و درباریان‌ غزنوی‌ و سلجوقی‌ و خوارزمشاهی‌ که‌ دچار بیمهری‌، شاه‌ بودند، از جمله‌، شیرزاده‌ فرزند سلطان‌ مسعود و طغرل‌ سلجوقی‌، به‌ بارگاه‌ او پناه‌ می‌بردند.پس‌ از علاءالدوله‌، پسرش‌ نصرت‌الدوله‌ رستم‌، معروف‌ به‌ شاه‌ غازی‌، از مقتدرترین‌ حکمرانان‌ باوند، برتخت‌ نشست‌. ابن‌اسفندیار (قسم‌ 1، ص‌ 108) او را نخستین‌ فرمانروای‌ باوندی‌ صاحب‌ تخت‌ و بارگاه‌ معرفی‌ کرده‌ و خزانه‌اش‌ را همپایة‌ ثروت‌ خسرو پرویز تخمین‌ زده‌ است‌. او در اوضاع‌ نابسامان‌ خراسان‌ و بغداد، در حالیکه‌ خراسان‌ زیر یورش‌ ترکان‌ غُز قرار داشت‌ و قدرت‌ سلجوقیان‌ رو به‌ کاهش‌، و شوکت‌ خوارمشاهیان‌ رو به‌ فزونی‌ بود، به‌ حکومت‌ رسید. به‌ سبب‌ کاردانی‌ و شجاعت‌ او، جمله‌ امیران‌ علاءالدوله‌ به‌ او پیوستند و قدرتش‌ فزونی‌ گرفت‌ تا جایی‌ که‌ سنجر از نیروی‌ او بیمناک‌ شد و به‌ فکر تدبیری‌ برای‌ طبرستان‌ افتاد. در همین‌ هنگام‌ بسیاری‌ از سران‌ ملوک‌الطوایف‌ طبرستان‌، که‌ از شاه‌ غازی‌ در بیم‌ بودند، از تاج‌الملوک‌ مرداویج‌، برادر او و شوهر خواهر سلطان‌ سنجر، خواستند تا حکومت‌ را از شاه‌ غازی‌ پس‌ گیرد (مرعشی‌، ص‌ 238). سنجر که‌ پی‌ بهانه‌ بود، مرداویج‌ را با لشکری‌ بسیار به‌ سرکردگی‌ قُشتَم‌ به‌ طبرستان‌ فرستاد. دو لشکر در تمیشه‌ به‌ یکدیگر رسیدند. قشتم‌، فرمان‌ سنجر مبنی‌ بر صلح‌ میان‌ دو برادر و تقسیم‌ ملک‌ بین‌ آن‌ دو را به‌ شاه‌ غازی‌ تسلیم‌ کرد، اما او نپذیرفت‌. با پیوستن‌ استندار شهریوش‌ و منوچهر لارجان‌ به‌ مرداویج‌، شاه‌ غازی‌ که‌ تاب‌ مقاومت‌ نداشت‌ به‌ دژ دارا رفت‌. مرداویج‌ به‌ همراهی‌ ترکان‌، هشت‌ ماه‌ آن‌ دژ را در محاصره‌ داشت‌ و به‌ اهالی‌ آزار بسیار رساند تا جایی‌ که‌ استندار شهریوش‌ و منوچهر لارجان‌ از مرداویج‌ روی‌ برتافتند و از شاه‌ غازی‌ امان‌ خواستند. بدین‌ ترتیب‌، مرداویج‌ نتوانست‌ دژ را تسخیر کند و حکومت‌ طبرستان‌ به‌ شاه‌ غازی‌ تسلیم‌ شد (اولیاءاللّه‌، ص‌ 125ـ126). استندار شهریوش‌، خواهر شاه‌ غازی‌ را به‌ زنی‌ گرفت‌ و بدین‌ سان‌ اتحاد بین‌ آن‌ دو مستحکمتر شد و طبرستان‌ چنان‌ آباد شد و مردم‌ چنان‌ آسوده‌ شدند که‌ پیش‌ از آن‌ نبود (همان‌، ص‌ 126). اما مرداویج‌ که‌ بر استرآباد و قلعة‌ جهینه‌ دست‌ یافته‌ بود، مزاحم‌ شاه‌ غازی‌ بود؛ تا اینکه‌ شاه‌ غازی‌ توانست‌ برادر را از آنجا براند. مرداویج‌ به‌ نزد کبود جامه‌ در گرگان‌ رفت‌ تا به‌ خراسان‌ برود، اما در آنجا به‌ دستور شاه‌ غازی‌ کشته‌ شد و بدین‌ ترتیب‌، شاه‌ غازی‌ توانست‌ گرگان‌ و جاجرم‌ را نیز تصرف‌ کند (مرعشی‌، ص‌ 243).با ناآرامی‌ اوضاع‌ دربار سنجر و شکست‌ و اسارتش‌ (548ـ552) به‌ دست‌ ترکان‌ غز (راوندی‌، ص‌ 183)، بسیاری‌ از امیران‌ سلطان‌ به‌ شاه‌ غازی‌ پناه‌ بردند (مرعشی‌، ص‌ 242)؛ از جمله‌ سلیمان‌ شاه‌، برادرزادة‌ سنجر، در پناه‌ شاه‌ غازی‌ و به‌ کمک‌ او، در همدان‌ بر تخت‌ نشست‌ و به‌ همین‌ مناسبت‌ نیز حکمرانی‌ ری‌ را به‌ شاه‌ غازی‌ سپرد. اَتسز * (حک : 521 ـ551) هنگام‌ اسارت‌ سنجر به‌ دست‌ غزان‌، برای‌ رهایی‌ او از شاه‌ غازی‌ یاری‌ خواست‌ (اولیاءاللّه‌، ص‌ 30). غزان‌ نیز شاه‌ غازی‌ را در مقابل‌ مقداری‌ از خاک‌ خراسان‌ به‌ همراهی‌ با خود فراخواندند اما او نپذیرفت‌ و در 551 به‌ دهستان‌ رفت‌ تا با غزان‌ نبرد کند. کبود جامه‌ و ایتاق‌، سپهسالاران‌ شاه‌ غازی‌، که‌ از او آزرده‌ بودند، در جنگ‌ شرکت‌ نکردند، در نتیجه‌ شاه‌ غازی‌ شکست‌ خورد و بسیاری‌ از لشکریانش‌ کشته‌ یا اسیر غزان‌ شدند. او به‌ طبرستان‌ بازگشت‌ و پس‌ از گردآوری‌ نیرو، دو قلعة‌ مهره‌بن‌(مهرنگار) و منصوره‌ کوه‌ را، پس‌ از هشت‌ ماه‌ محاصره‌، از اسماعیلیان‌ پس‌ گرفت‌ (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 111) و بدین‌ ترتیب‌، بسطام‌ و دامغان‌ نیز به‌ متصرفات‌ او افزوده‌ شد (اولیاءاللّه‌، ص‌ 131). در همین‌ زمان‌ دو تن‌ از سران‌ سپاهش‌، فخرالدوله‌ گرشاسف‌، پسرخوانده‌ مرداویج‌، و کیکاوس‌ هزار اسب‌، حاکم‌ رویان‌، برشاه‌ غازی‌ شوریدند و درنتیجه‌، فخرالدوله‌، استراباد و کیکاوس‌، آمل‌ را تصرف‌ کردند (همان‌، ص‌ 132). شاه‌ غازی‌ علاءالدوله‌ حسن‌، پسرش‌، را به‌ جنگ‌ استندار کیکاوس‌ به‌ رویان‌ فرستاد و خود رهسپار آمل‌ شد. علاءالدوله‌ حسن‌ بسختی‌ شکست‌ خورد و به‌ گیلان‌ پناه‌ برد و شاه‌ غازی‌ خود، با وجود بیماری‌ نقرس‌، بر کیکاوس‌ تاخت‌ و رویان‌ را به‌ آتش‌ کشید (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 108) و کیکاوس‌ ناگزیر به‌ فرار شد (مرعشی‌، ص‌ 65ـ66) آنگاه‌ کیکاوس‌ بسیاری‌ از بزرگان‌ طبرستان‌ و نزدیکان‌ شاه‌ غازی‌ را میانجی‌ قرار داد تا شاه‌ غازی‌ او را بخشید. فخرالدوله‌ نیز مجبور به‌ اطاعت‌ شد (همان‌، ص‌ 69ـ70؛ اولیاءاللّه‌، ص‌ 138ـ139).شاه‌ غازی‌ در همین‌ زمان‌ با اسماعیلیان‌ نیز در جنگ‌ بود، زیرا آنان‌ پسر و ولیعهد او، گِرْدبازو را که‌ گروگان‌ سنجر بود، در 537 در سرخس‌ کشته‌ بودند (رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، 1359 ش‌، ص‌ 161) و این‌ رویداد خشم‌ شاه‌ غازی‌ را نسبت‌ به‌ سنجر و اسماعیلیان‌ برانگیخته‌ بود (اولیاءاللّه‌، ص‌ 127)؛ تا جایی‌ که‌ در رودبار سلسکوه‌، هجده‌ هزار اسماعیلی‌ را گردن‌ زد و بارها به‌ قلعه‌ الموت‌ تاخت‌ و سرانجام‌ در 552، در الموت‌، بسیاری‌ از اسماعیلیان‌ را از دم‌ تیغ‌ گذراند و به‌ شهرها و آبادیهایشان‌ خسارت‌ بسیار وارد کرد (ابن‌اثیر، ج‌ 9، ص‌ 56).پس‌ از درگذشت‌ سنجر (552) سلیمان‌ شاه‌، برادرزاده‌ سنجر، از بیم‌ محمودخان‌، ولیعهد سنجر، به‌ شاه‌ غازی‌ پناه‌ برد و او سلیمان‌ شاه‌ را در ری‌ بر تخت‌ نشاند. چون‌ سلطان‌ محمود از غیبت‌ شاه‌ غازی‌ در طبرستان‌ آگاه‌ شد، با مؤید آی‌اِبه‌ به‌ آنجا لشکر کشید و قصبه‌ کوسان‌ را لشکرگاه‌ ساخت‌. شاه‌ غازی‌، پادشاه‌ قارن‌ را با چهارصد غلام‌ و پانصد باوند شبانه‌ به‌ لشکرگاه‌ آنان‌ گسیل‌ کرد و شرف‌الملوک‌ حسن‌ را در مهروان‌ گذاشت‌ تا از فرار آنان‌ جلوگیری‌ کند. پس‌ محمود و مؤید آی‌اِبه‌ بسختی‌ شکست‌ خوردند و به‌ خراسان‌ بازگشتند (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 109). در 552، محمود و مؤید آی‌اِبه‌ که‌ در پی‌ سپهسالار یاغی‌ خود امیرایتاق‌ به‌ طبرستان‌ آمده‌ بودند، خرابی‌ بسیار به‌ بار آوردند، و شاه‌ غازی‌ با پرداخت‌ خراج‌ بسیار با آنان‌ صلح‌ کرد (ابن‌اثیر، ج‌ 9، ص‌ 56). در556، میان‌ شاه‌ غازی‌ و یغمرخان‌ که‌ با امیر ایتاق‌ دشمنی‌ داشت‌، جنگ‌ درگرفت‌. یغمرخان‌ به‌ غزان‌ پناه‌ برد. در نتیجه‌ شاه‌ غازی‌ منهزم‌ و گرگان‌ غارت‌ شد (همان‌، ج‌ 9، ص‌ 70).یک‌ بار نیز در 558، شاه‌ غازی‌ به‌ تَنْکَزْ، نایب‌ مؤید آی‌اِبه‌ در بسطام‌ حمله‌ کرد اما شکست‌ خورد. یک‌ سال‌ بعد، برای‌ مقابله‌ با تنکز، لشکری‌ به‌ سرکردگی‌ سابق‌الدین‌ قزوینی‌ گسیل‌ کرد و پیروز شد. بدین‌ترتیب‌، قومس‌ و بسطام‌ بار دیگر به‌ اختیار شاه‌ غازی‌ درآمد (همان‌، ج‌ 9، ص‌ 82).شاه‌ غازی‌ در 560 درگذشت‌. تنها سکه‌ باقی‌ مانده‌ از او دیناری‌ به‌ تاریخ‌ 551 یا 552 است‌ که‌ محل‌ ضرب‌ آن‌ دانسته‌ نیست‌ (مایلز، ص‌ 458). او آخرین‌ فرمانروای‌ مقتدر باوند و نخستین‌ باوندیی‌ بود که‌ مدت‌ کوتاهی‌، ری‌ را به‌ تصرف‌ خود درآورد. شاه‌ غازی‌ بسیار شجاع‌ و سخاوتمند بود. رشیدالدین‌ وطواط‌ * (دبیر اَتسز خوارزمشاه‌) در مدح‌ وی‌ قصاید بسیار سروده‌ است‌ (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 109ـ112).علاءالدوله‌ شرف‌الملوک‌ حسن‌، پسر شاه‌ غازی‌، با پنهان‌ کردن‌ خبر درگذشت‌ پدرش‌ (ابن‌اثیر، ج‌ 9، ص‌ 90ـ91) و با وجود بیماری‌ به‌ ساری‌ آمد (مرعشی‌، ص‌ 244). در همین‌ زمان‌ امیرایتاق‌ که‌ از متحدان‌ پدرش‌ بود، به‌ جنگ‌ وی‌ آمد، اما علاءالدوله‌ او را شکست‌ داد (ابن‌اثیر، ص‌ 91) و به‌ سرکوب‌ نزدیکان‌ پدر پرداخت‌. ابتدا، کیکاوس‌ ناصرالملک‌ سپس‌ حسام‌الدوله‌ شهریار، عمویش‌، و سرانجام‌ سابق‌الدوله‌ قزوینی‌، سپهسالار شاه‌ غازی‌ و حاکم‌ بسطام‌ و دامغان‌ و جاجرم‌، را کشت‌ (مرعشی‌، ص‌ 245). در این‌ زمان‌، سنقر اینانج‌، نایب‌ سلیمان‌ شاه‌ در ری‌ ، پس‌ از شکست‌ از اتابک‌ ایلدگِز (متوفی‌ 568) به‌ علاءالدوله‌ حسن‌ پناه‌ برد و دختر او را به‌ عقد پسرش‌ درآورد. علاءالدوله‌ حسن‌ نیز به‌ سنقر لشکر داد تا به‌ ری‌ بازگردد و او نیز بر ایلدگز پیروز شد (همان‌،ص‌ 246).در 568 سلطانشاه‌ (متوفی‌ 589) پسر ایل‌ ارسلان‌ (حک : 551 ـ 568) که‌ در خوارزم‌ به‌ جای‌ پدر بر تخت‌ نشسته‌ بود و علاءالدین‌ تکش‌ (حک : 568ـ596)، برادرش‌، او را از خوارزم‌ رانده‌ بود با مادر به‌ علاءالدوله‌ حسن‌ پناه‌ برد. علاءالدوله‌ حسن‌ پسرش‌ اردشیر، را به‌ استقبال‌ آنان‌ فرستاد و آنان‌ در تمیشه‌ ساکن‌ شدند (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 114).در همین‌ هنگام‌ مردم‌ و امیران‌ علاءالدوله‌ حسن‌ که‌ از بیرحمیهای‌ او به‌ ستوه‌ آمده‌ بودند، به‌ گردبازو، پسر و ولیعهد کاردان‌ او، گرویدند. مؤید آی‌اِبه‌ نیز با استفاده‌ از نابسامانی‌ حکومت‌ علاءالدوله‌ حسن‌، به‌ تمیشه‌ آمد و آن‌ شهر را محاصره‌ کرد اما عاقبت‌ از ارجاسف‌ شکست‌ خورد و در راه‌ بازگشت‌ ، به‌ ساری‌ یورش‌ برد و خرابی‌ بسیار کرد. علاءالدوله‌ بر او تاخت‌ اما تاب‌ مقاومت‌ نیاورد و به‌ فریم‌ رفت‌. مؤید آی‌اِبه‌، قُوشْتُم‌ برادرش‌، را به‌ جنگ‌ علاءالدوله‌ حسن‌ روانه‌ کرد، اما وی‌ بر قوشتم‌ چیره‌ شد و مؤید رو به‌ گرگان‌ گذاشت‌. علاءالدوله‌ نیز، گردبازوی‌ بیمار را به‌ دژ دارا گسیل‌ کرد. اما او در آنجا درگذشت‌ (مرعشی‌، ص‌ 249ـ250). علاءالدوله‌ که‌ از مرگ‌ پسر اندوهگین‌ شده‌ بود، لشکریانش‌ را به‌ خراسان‌ فرستاد تا آنجا را بسوزانند، و خود در طبرستان‌ شروع‌ به‌ کشتار کرد (همان‌، ص‌ 250) تا اینکه‌ غلامانش‌ او را در خواب‌ کشتند. وی‌ در مدت‌ حکمرانیش‌ که‌ هشت‌ سال‌ و هشت‌ ماه‌ به‌ طول‌ انجامید، به‌ سبب‌ ستم‌ بسیار، به‌ چوب‌ حسنی‌ معروف‌ شده‌ بود (همان‌، ص‌ 244ـ246).پس‌ از علاءالدوله‌، حسام‌الدوله‌ اردشیر جانشین‌ پدر شد. چون‌ مؤید آی‌اِبه‌ از درگذشت‌ علاءالدوله‌ آگاه‌ شد، با سلطانشاه‌ به‌ ساری‌ آمد و به‌ اردشیر پیغام‌ داد که‌ اطراف‌ تمیشه‌ را به‌ او واگذارد. اردشیر که‌ از آرم‌ به‌ اردل‌ رفته‌ بود، در این‌باره‌ با استندار کیکاوس‌، حاکم‌ رویان‌، مشورت‌ کرد و کیکاوس‌ او را از حمایت‌ امیران‌ و اهالی‌ طبرستان‌ مطمئن‌ ساخت‌؛ ولی‌ اردشیر پیشنهاد مؤید را نپذیرفت‌ (اولیاءاللّه‌، ص‌ 139ـ140). مؤید به‌ استراباد رفت‌ و با تسخیر قلعة‌ وله‌بن‌وبالمن‌، استرآباد را به‌ قوشتم‌ سپرد (مرعشی‌، ص‌ 252) اما قوشتم‌ پس‌ از چندی‌ با شکست‌ از ارجاسف‌، به‌ خراسان‌ بازگشت‌ (همانجا) و استرآباد بار دیگر به‌ تصرف‌ اردشیر درآمد. در 568، پس‌ از قتل‌ مؤید آی‌اِبه‌ به‌ دستور تکش‌، اردشیر به‌ دامغان‌ و بسطام‌ حمله‌ برد و آنها را دوباره‌ تسخیر کرد و سپس‌ با تکش‌ پیمان‌ بست‌ و قرار شد که‌ دختر تکش‌ را به‌ عقد خود درآورد (همان‌، ص‌ 253). پس‌ از چندی‌، مَلک‌ دِینار غُز از کرمان‌ به‌ گرگان‌ رفت‌، نخست‌ از در بندگی‌ درآمد اما ملازمانش‌ او را از ماندن‌ در طبرستان‌ منع‌ کردند. او نیز ولایت‌ را تاراج‌ کرد و گرشاسف‌ را که‌ به‌ پیکار او رفته‌ بود، شکست‌ داد و تا گنجه‌ به‌ تاخت‌ و تاز پرداخت‌. تکش‌ فرستاده‌ای‌ نزد اردشیر فرستاد تا همزمان‌ به‌ جنگ‌ غزان‌ بشتابند؛ اما نامه‌ او به‌ دست‌ غزان‌ افتاد و آنان‌ به‌ مرو و سرخس‌ رفتند. پس‌ از هفت‌ روز که‌ تکش‌ به‌ گرگان‌ رسید، غزان‌ از آنجا دور شده‌ بودند. اردشیر، اسپهبد شهریار مامَطیری‌ را به‌ استقبال‌ سلطان‌ خوارزم‌ فرستاد و قرار شد که‌ در پیرامون‌ گرگان‌ حصاری‌ بسازند تا شهر از هجوم‌ بیگانگان‌ ایمن‌ شود. تکش‌، پیش‌ از بازگشت‌ به‌ خوارزم‌، دخترش‌ را نیز روانه‌ طبرستان‌ کرد تا به‌ عقد اردشیر درآید و بدین‌ ترتیب‌، پیمان‌ آن‌ دو ظاهراً مستحکمتر شد (همان‌، ص‌ 254ـ255). نامه‌ تکش‌ به‌ اردشیر نیز حکایت‌ از این‌ دوستی‌ دارد ( رجوع کنید به بهاءالدین‌ بغدادی‌، ص‌ 182ـ186)، گرچه‌ تکش‌ در نهان‌ خواهان‌ تسخیر تمامی‌ طبرستان‌ بود. بدین‌ترتیب‌، اهالی‌ طبرستان‌ برای‌ مدتی‌ آسوده‌ بودند تا اینکه‌ استندار هزاراسب‌، حاکم‌ رویان‌، با اسماعیلیان‌ سازش‌ کرد و بسیاری‌ از دژهای‌ رویان‌ را به‌ آنان‌ سپرد و رَزمیوز ماینونْد و برادر شِروانشاه‌، خورداونْد را که‌ ملازمان‌ نزدیک‌ اردشیر بودند، از میان‌ برداشت‌. امیران‌ و اهالی‌ رویان‌ از هزار اسب‌ نزد اردشیر شکایت‌ کردند. اردشیر نیز که‌ علوی‌ مذهب‌ بود، به‌ او پیغام‌ داد قلعه‌ها را از اسماعیلیان‌ پس‌ گیرد، اما وی‌ نپذیرفت‌. پس‌ اردشیر، مبارزالدین‌ ارجاسف‌ را به‌ نبرد او فرستاد. در این‌ هنگام‌، جملگی‌ امیران‌ رویان‌ و دیلمان‌ به‌ اردشیر پناه‌ بردند و هزاراسب‌ ناگزیر شد به‌ دیلمان‌ بگریزد. او بیدرنگ‌ داعی‌ ابوالرضا را که‌ فردی‌ متین‌ و از طرف‌ اردشیر فرمانروای‌ دیلمان‌ بود، از میان‌ برد. اردشیر به‌ محض‌ شنیدن‌ این‌ خبر رو به‌ دیلمان‌ گذاشت‌ و هزاراسب‌ که‌ توان‌ مقابله‌ با اردشیر را نداشت‌ رهسپار همدان‌ شد و به‌ سلطان‌ طغرل‌ و اتابک‌ محمد پیوست‌. آنان‌ از اردشیر خواستند فرمانروایی‌ رویان‌ را دوباره‌ به‌ هزاراسب‌ بسپارد، اما اردشیر نپذیرفت‌. هزاراسب‌ ناگزیر همدان‌ را ترک‌ کرد و به‌ ری‌ رفت‌ و با دختر امیر سراج‌الدین‌ قایمان‌، والی‌ ری‌، وصلت‌ کرد. سپس‌ به‌ کمک‌ لشکریان‌ او به‌ رویان‌ بازگشت‌ و به‌ مقابلة‌ سپاه‌ اردشیر به‌ سپهسالاری‌ هزبرالدین‌ خورشید شتافت‌ اما از وی‌ شکست‌ خورد و به‌ ری‌ بازگشت‌ (اولیاءاللّه‌، ص‌ 147ـ148). پس‌ از این‌ شکست‌، هزاراسب‌ ناگزیر، نزد اردشیر رفت‌. اردشیر او را پذیرفت‌ با این‌ قرار که‌ او به‌ همراهی‌ هزبرالدین‌ خورشید، قلعه‌هایی‌ را که‌ به‌ اسماعیلیان‌ واگذار کرده‌ بود پس‌ بگیرد. آنان‌ به‌ رویان‌ رفتند، اما قلعه‌دار ولج‌ (ولیج‌) از پس‌ دادن‌ قلعه‌ خودداری‌ کرد و پسر عم‌ هزبرالدین‌ خورشید در این‌ میان‌ کشته‌ شد. هزبرالدین‌ خورشید نیز به‌ این‌ بهانه‌ هزاراسب‌ را کشت‌ (همان‌، ص‌ 149) و رویان‌ بر اردشیر قرار گرفت‌. در این‌ ایام‌، فخرالدولة‌ گلپایگانی‌، از ملازمان‌ اردشیر، خواست‌ به‌ سلطان‌ تکش‌ پناه‌ برد، اما اردشیر آگاه‌ شد و او را از میان‌ برد (مرعشی‌، ص‌ 256ـ257). سپس‌ پسر فخرالدوله‌، سراج‌الدین‌ زردستان‌، به‌ همراهی‌ کیکاوس‌ گلپایگانی‌، به‌ تکش‌ پناهنده‌ شدند و تکش‌، فرمانروایی‌ گرگان‌ را به‌ کیکاوس‌ و چناشک‌ را به‌ زردستان‌ سپرد. اردشیر در نامه‌ای‌ به‌ این‌ کار تکش‌ اعتراض‌ کرد، اما دریافت‌ که‌ تکش‌، امیر سابق‌الدوله‌ رستم‌، فرمانروای‌ گشواره‌ را نیز بر وی‌ شورانده‌ است‌. بنابراین‌، از نصرت‌الدین‌ کبودجامه‌ خواست‌ که‌ زردستان‌ را هلاک‌ کند. تکش‌ که‌ از مرگ‌ زردستان‌ بر آشفته‌ بود، بر نصرت‌الدین‌ تاخت‌ و او ناچار از تکش‌ امان‌ خواست‌ (همان‌، ص‌ 257ـ 258). نصرت‌الدین‌ که‌ از اردشیر کینه‌ به‌ دل‌ گرفته‌ بود، پیوسته‌ نزد تکش‌ از او بدگویی‌ می‌کرد. اردشیر بیمناک‌ از تکش‌ و با دانستن‌ اینکه‌ او به‌ طبرستان‌ چشم‌ دارد، به‌ طبرستان‌، به‌ امیران‌ غور و غزنین‌ نامه‌ فرستاد و از آنان‌ کمک‌ خواست‌. اما این‌ نامه‌ها به‌ دست‌ تکش‌ افتاد و او به‌ گرگان‌ و طبرستان‌ یورش‌ برد و بسطام‌ و دامغان‌ را گرفت‌. ازینرو اردشیر با طغرل‌ سلجوقی‌ (حک : 571 ـ590) در ری‌ که‌ با تکش‌ ناسازگار بود، هم‌پیمان‌ شد. در 589 قرار شد که‌ گرگان‌ را اردشیر، بسطام‌ و دامغان‌ را طغرل‌ و خراسان‌ را سلطانشاه‌ تسخیر کنند. اردشیر بر گرگان‌ تاخت‌، اما سلطانشاه‌ پیش‌ از رسیدن‌ به‌ خراسان‌ درگذشت‌ و سال‌ بعد، طغرل‌ به‌ دست‌ تکش‌ کشته‌ شد و عراق‌ عجم‌ به‌ متصرفات‌ تکش‌ افزوده‌ شد (همان‌، ص‌ 259ـ260). اردشیر که‌ تکش‌ را قدرتمند دید، رکن‌الدوله‌ قارن‌، پسر کوچکش‌، را به‌ همدان‌ نزد او فرستاد، اما تکش‌ او را نپذیرفت‌ و به‌ گرگان‌ و ساری‌، مرکز باوندیان‌، حمله‌ کرد و دامغان‌ و بسطام‌ را بار دیگر به‌ تصرف‌ درآورد. اردشیر به‌ لَپور رفت‌ و تکش‌ پس‌ از تاراج‌ طبرستان‌ به‌ خوارزم‌ بازگشت‌. تکش‌ چند سال‌ بعد نیز به‌ فیروزکوه‌ تاخت‌ ودژهای‌ استوناوند و فلول‌ را گرفت‌. در همین‌ هنگام‌، نزدیکان‌ اردشیر به‌ پسر میانی‌ او، شمس‌الملوک‌ رستم‌، معروف‌ به‌ شاه‌ غازی‌ ، که‌ با پدر دشمنی‌ داشت‌، گرویدند، اما اردشیر، پسر را در دژ دارا (در رودبار) به‌ بند کشید (همان‌، ص‌ 261ـ262). با مرگ‌ تکش‌ (596) اردشیر شهرهایی‌ را که‌ تکش‌ گرفته‌ بود، بازستاند و از گرگان‌ تا ری‌ درقلمرو او قرار گرفت‌. اردشیر نیز، پس‌ از 34 سال‌ فرمانروایی‌، در 602، درگذشت‌ (همان‌، ص‌ 263). او همانند نیاکانش‌ بسیار سخاوتمند و متدین‌ بود و مبالغی‌ را صرف‌ نیازمندان‌ و سادات‌ و مرمت‌ مقبره‌های‌ امامان‌ می‌کرد. بارگاه‌ او پناهگاهی‌ برای‌ پناهندگانی‌ نظیر طغرل‌ سلجوقی‌ بود که‌ مدتها در حمایت‌ اردشیر روزگار می‌گذراند.شاعرانی‌ چون‌ ظهیرالدین‌ فاریابی‌ (ابن‌اسفندیار، قسم‌ 1، ص‌ 120ـ121)، جمال‌الدین‌ محمدبن‌عبدالرزاق‌ اصفهانی‌ و فرزندش‌ کمال‌الدین‌ اسماعیل‌ (صفا، ج‌ 2، ص‌ 732، 873) او را ستوده‌اند.پس‌ از درگذشت‌ اردشیر، به‌ سبب‌ از هم‌ پاشیدن‌ دولت‌ سلجوقی‌ و افزایش‌ قدرت‌ اسماعیلیان‌ و خوارزمشاهیان‌، از نفوذ حکمرانان‌ باوندی‌ بسیار کاسته‌ شد و حکمرانی‌ طبرستان‌ بتدریج‌ از اختیار آنان‌ خارج‌ شد.امیران‌ اردشیر، شمس‌الملوک‌ رستم‌ را از دژ دارا آزاد کردند و بر تخت‌ نشاندند. ازینرو رکن‌الدوله‌ قارن‌، پسر کهتر اردشیر، که‌ ادعای‌ حکومت‌ داشت‌، به‌ دربار علاءالدین‌ محمد خوارزمشاه‌ (حک : 596ـ617) در خوارزم‌ پناه‌ برد. پس‌ از مدتی‌ شمس‌الملوک‌، خواهرش‌ را به‌ سیدابوالرضا حسین‌ مامطیری‌ داد و در کارها او را مشاور خود کرد، اما سید در پادشاهی‌ شمس‌الملوک‌ طمع‌ کرد واو را در 606 در شکارگاه‌ به‌ قتل‌ رسانید. خواهر شمس‌الملوک‌ نیز به‌ کین‌خواهی‌، شوهر را کشت‌ و به‌ عزم‌ ازدواج‌ با سلطان‌ محمد رهسپار خوارزم‌ شد. اما سلطان‌ او را به‌ عقد یکی‌ از امیرانش‌ در آورد (جوینی‌، ج‌ 2، ص‌ 73ـ74) و نایبی‌ به‌ طبرستان‌ روانه‌ کرد. بدین‌ ترتیب‌، طبرستانی‌ که‌ تسخیرش‌ با لشکرکشی‌ و جنگ‌ ممکن‌ نبود، بسهولت‌ در اختیار سلطان‌ خوارزم‌ قرار گرفت‌.با درگذشت‌ رستم‌، دومین‌ شاخه‌ حکمرانان‌ باوند پایان‌ یافت‌. گماشتگان‌ سلطان‌ محمد تا 617 در آنجا با سستی‌ بسیار حکومت‌ کردند. به‌ هنگام‌ یورش‌ مغولان‌، همسر و فرزندان‌ سلطان‌ محمد رهسپار طبرستان‌ شدند و در قلعه‌های‌ لارجان‌ و ایلال‌ اقامت‌ گزیدند. ازینرو مغولها به‌ طبرستان‌ هجوم‌ بردند و هر دو دژ را ویران‌ و به‌ ولایتهای‌ اطراف‌ زیانهای‌ بسیار وارد کردند. در 618، کسان‌ سلطان‌ محمد دستگیر و به‌ چنگیزخان‌ سپرده‌ شدند (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 199).ج‌) باوندیان‌ دورة‌ سوم‌ یا کینه‌ خواریه‌. پس‌ از فروپاشی‌ سلسله‌ خوارزمشاهیان‌، حدود هجده‌ سال‌ از حکمرانان‌ باوند نامی‌ نبود، تا در 635، حسام‌الدوله‌ اردشیر، پسر شهریار کینخوار و خواهرزادة‌ شمس‌الملوک‌، توانست‌ قدرت‌ را باردیگر به‌ دست‌ گیرد و سومین‌ و آخرین‌ شاخه‌ باوندیان‌ را بنیان‌ نهد. اما به‌ سبب‌ یورش‌ پی‌درپی‌ مغولان‌ به‌ طبرستان‌، این‌ شاخه‌ از باوندیان‌، قدرت‌ نیاکان‌ خویش‌ را نداشتند و قلمرو حکمرانی‌ آنان‌ بسیار محدودتر از پیش‌ بود.به‌ هر حال‌، اردشیر ابتدا به‌ آبادانی‌ خرابیهای‌ مغولان‌ پرداخت‌ و با پادشاهان‌ رستمدار هم‌پیمان‌ شد و، چون‌ ساری‌ در معرض‌ یورش‌ مغولان‌ بود، مرکز حکومتش‌ را به‌ آمل‌ منتقل‌ کرد و در خراط‌ کلاته‌ خانه‌ای‌ ساخت‌ و بارگاهش‌ را بر لب‌ جوی‌ هِرهِر قرار داد (اولیاءاللّه‌، ص‌ 155). او پس‌ از دوازده‌ سال‌ حکومت‌، در 647 درگذشت‌.پس‌ از او، شمس‌الملوک‌ محمد به‌ حکومت‌ رسید. در حملة‌ هولاکو به‌ ایران‌ برای‌ سرکوب‌ اسماعیلیان‌، به‌ نام‌ او اشاره‌ شده‌ است‌.هولاکو از او و استندار شهراگیم‌، حاکم‌ رویان‌، که‌ با یکدیگر خویشاوندی‌ داشتند، خواست‌ که‌ قلعه‌ گردکوه‌، نزدیک‌ دامغان‌ را، که‌ همچنان‌ در اختیار اسماعیلیان‌ بود، تسخیر کند (مرعشی‌، ص‌ 265)؛ اما این‌ دو با فرا رسیدن‌ بهار، محاصرة‌ قلعه‌ را رها کردند و به‌ رویان‌ و طبرستان‌، بازگشتند (اولیاءاللّه‌، ص‌ 162). چون‌ هولاکو از ماجرا آگاه‌ شد، غازان‌ بهادر را برای‌ گوشمالی‌ آن‌ دو راهی‌ طبرستان‌ کرد. شهراگیم‌ و شمس‌الملوک‌ ناچار پنهان‌ شدند، اما چون‌ فهمیدند که‌ مغولان‌ عزم‌ تاراج‌ طبرستان‌ را دارند، به‌ نزد غازان‌ بهادر رفتند و به‌ همراهی‌ او قلعه‌ را تسخیر کردند و با اجازه‌ هولاکو، حاکم‌ سرزمینهای‌ خود شدند (همان‌، ص‌ 163ـ164). در 663، شمس‌الملوک‌ به‌ دربار اباقاخان‌ * راه‌ یافت‌، اما از آنجایی‌ که‌ شجاع‌ و مغرور بود و به‌ امیران‌ دربار اعتنایی‌ نداشت‌، از او نزد اباقاخان‌ بدگویی‌ کردند تااینکه‌ پس‌ از دو سال‌ به‌ امر اباقاخان‌ کشته‌ شد (همان‌، ص‌ 166).پس‌ از کشته‌ شدن‌ او برادرش‌، علاءالدوله‌ علی‌، به‌ حکومت‌ رسید که‌ با گماشتگان‌ مغول‌ بارها درگیر شد (مرعشی‌، ص‌ 265)، و سرانجام‌ پس‌ از چهار ماه‌ حکومت‌، در 663 درگذشت‌ (اولیاءاللّه‌، ص‌ 167) و تاج‌الدوله‌ یزدگرد، پسر شهریار، به‌ حکومت‌ رسید. او با وجود نفوذ مغولان‌ بر طبرستان‌ تا حد تمیشه‌ تسلط‌ یافت‌ و در زمان‌ حکمرانیش‌ به‌ آبادانی‌ آمل‌ و اطراف‌ آن‌ پرداخت‌ و حدود هفتاد مدرسه‌ ایجاد کرد. سادات‌ و ائمه‌ از او مقرری‌ دریافت‌ می‌کردند و از احترام‌ خاصی‌ برخوردار بودند. او در 698 درگذشت‌.پس‌ از تاج‌الدوله‌، نصیرالدوله‌ شهریار، پسرش‌، جانشین‌ او شد، اما اعتبار و قدرت‌ پدر را نداشت‌. او همعصر سلطان‌ محمد الجایتو (حک : 703ـ716) بود (شیخعلی‌ گیلانی‌، ص‌ 51) و در 714 درگذشت‌ (مرعشی‌، ص‌ 266) و رکن‌الدوله‌ شاه‌ کیخسرو جانشین‌ او شد.در زمان‌ کیخسرو، ایلخانان‌ تقریباً بر تمامی‌ طبرستان‌ چیره‌ شده‌ بودند. امیر مؤمن‌، گماشتة‌ سلطان‌ محمد خدابنده‌ (الجایتو) در ری‌، بر طبرستان‌ تاخت‌ و آنجا را تصرف‌ کرد. بنابراین‌، کیخسرو با خاندانش‌ به‌ رستمدار کوچ‌ کرد و در قریه‌ای‌ به‌ نام‌ پیمَت‌ ساکن‌ شد (همانجا؛ اولیاءاللّه‌، ص‌ 171). اما قُتلُغْ شاه‌، پسر امیرمؤمن‌، با کیخسرو جنگید و او را شکست‌ داد. کیخسرو از استندار نصیرالدوله‌، برادر زنش‌، کمک‌ خواست‌ و در جنگی‌ در لتیکوه‌، نزدیک‌ یاسمین‌ کلاته‌ که‌ به‌ نام‌ همین‌ محل‌ مشهور شد، قُتلُغْ شاه‌، شکست‌ خورد و به‌ ری‌ بازگشت‌. پس‌ از چندی‌، امیر مؤمن‌ به‌ طبرستان‌ آمد و کیخسرو از امیر تاش‌ چوپان‌، والی‌ خراسان‌، کمک‌ خواست‌. با آمدن‌ او به‌ طبرستان‌، امیر مؤمن‌ به‌ ری‌ بازگشت‌ (اولیاءاللّه‌، ص‌ 171ـ173). کیخسرو در 728 درگذشت‌. فرزندان‌ او با مرعشی‌ معاصر و ساکن‌ همان‌ قریه‌ پیمت‌ بودند (مرعشی‌، ص‌ 266). از شرف‌الملوک‌ پسر کیخسرو، که‌ شش‌ سال‌ حکومت‌ کرد و در 734 درگذشت‌، آگاهی‌ چندانی‌ نداریم‌ (همانجا).جانشین‌ شرف‌الملوک‌، برادر او فخرالدوله‌ حسن‌ آخرین‌ بازماندة‌ باوندیان‌ بود. او در دورة‌ نابسامان‌ پس‌ از مرگ‌ ابوسعیدبهادرخان‌، به‌ حکومت‌ رسید. در همین‌ زمان‌ دامنه‌ نفوذ امیرمسعود سربدار از سبزوار تا مازندران‌ رسیده‌ بود (اولیاءالله‌، ص‌ 182). او پس‌ از قتل‌ مرادش‌، شیخ‌حسن‌ جوری‌، به‌ جنگ‌ طغاتیمور (متوفی‌ 754) در طبرستان‌ رفت‌ و او را شکست‌ داد و گرگان‌ و استرآباد و قومس‌ را تسخیر کرد و در 743 راهی‌ آمل‌ شد (همان‌، ص‌ 183ـ184). فخرالدوله‌، که‌ طغاتیمور به‌ او پناه‌ برده‌ بود، با مشورت‌ بزرگان‌ طبرستان‌ قرار شد که‌ ابتدا با امیر مسعود سازش‌ کند وسپس‌ با همدستی‌ جلال‌الدوله‌ اسکندر، حاکم‌ رستمدار، بر وی‌ بتازند. ازینرو، فخرالدوله‌ از آمل‌ بیرون‌ رفت‌ و امیرمسعود، به‌ منزل‌ او در قراکلاته‌ وارد شد، اما اهالی‌ آمل‌ با او و لشکریانش‌ بدرفتاری‌ کردند و به‌ اردوهایش‌ یورش‌ بردند (همان‌، ص‌ 186). امیرمسعود ناگزیر خواست‌ فرار کند، ولی‌ به‌ سبب‌ محاصره‌ شهر نتوانست‌ و سرانجام‌ دستگیر و به‌ فرمان‌ جلال‌الدوله‌ اسکندر کشته‌ شد (همان‌، ص‌ 189). پس‌ از چندی‌، در پی‌ شیوع‌ وبا در آمل‌، بسیاری‌ از باوندیان‌ از بین‌ رفتند، چندانکه‌ از فرزندان‌ فخرالدوله‌، فقط‌ دو پسر باقی‌ ماند (مرعشی‌، ص‌ 267). این‌ مصائب‌ چنان‌ بر فخرالدوله‌ اثر گذاشت‌ که‌ دستور کشتن‌ کیاجلال‌، امیر با کفایتش‌ را داد. پسران‌ کیاجلال‌، که‌ از بزرگان‌ ساری‌ بودند، کینه‌ فخرالدوله‌ را به‌ دل‌ گرفتند. کیاهای‌ چَلابی‌، دشمن‌ دیرینه‌ جلالیان‌، که‌ فخرالدوله‌ به‌ آنان‌ قدرت‌ بیشتری‌ داده‌ بود، به‌ استندار جلال‌الدوله‌، حاکم‌ رویان‌، پیوستند و او نیز به‌ آمل‌ لشکر کشید. فخرالدوله‌، ناتوان‌ از مقابله‌ با او، از جلال‌الدوله‌ امان‌ خواست‌ وبدین‌ترتیب‌ میان‌ آن‌ دو و خاندانهای‌ کیایی‌ جلالی‌ و چلابی‌ صلح‌ برقرار شد (همان‌، ص‌ 267ـ 268). اما هر دو خاندان‌ از فخرالدوله‌ کینه‌ به‌ دل‌ گرفتند، و افراسیاب‌ چلابی‌، به‌ نیرنگ‌، فتوای‌ قتل‌ فخرالدوله‌ را از علمای‌ آمل‌ گرفت‌.در نتیجه‌ در 750، علی‌ و محمد کیاوی‌ او را کشتند (همان‌، ص‌ 268).با کشته‌ شدن‌ او، فرمانروایی‌ باوندیان‌ بر طبرستان‌ پایان‌ گرفت‌ و آخرین‌ شاخة‌ حکمرانان‌ باوندی‌ از هم‌ گسیخت‌. از آن‌ پس‌، نامی‌ از آنان‌ به‌ عنوان‌ پادشاه‌ و اسپهبد باقی‌ نماند. فرزندان‌ کیخسرو در زمان‌ مرعشی‌ (ص‌ 269) و در اواخر قرن‌ نهم‌ در قید حیات‌ بوده‌اند، اما از آن‌ پس‌ از آنان‌ آگاهی‌ در دست‌ نیست‌. از دلایل‌ مهم‌ فروپاشی‌ آنان‌ درگیریهای‌ داخلی‌ از یک‌ سو و نبردهای‌ پیاپی‌ با خاندانهای‌ محلی‌ طبرستان‌ و بیگانگان‌ از دیگر سو بود. گرچه‌ باوندیان‌ هیچگاه‌ نتوانستند حکومت‌ کاملاً مستقلی‌ داشته‌ باشند، مردم‌ طبرستان‌ در حکومت‌ ایشان‌ آسوده‌ بودند، چنانکه‌ ابن‌اسفندیار (قسم‌ 1، ص‌ 81) گوید: «در عهد ملوک‌ باوند، نه‌ بر رعایا و نه‌ بر معارف‌ و ارباب‌ خراج‌ نبود و آبهای‌ آن‌ ولایت‌ مباح‌ باشد».منابع‌: ابن‌اثیر، الکامل‌ فی‌التاریخ‌ ، بیروت‌ 1405/1985؛ ابن‌اسفندیار، تاریخ‌ طبرستان‌ ، چاپ‌ عباس‌ اقبال‌، تهران‌ ] تاریخ‌ مقدمه‌ 1320 ش‌ [ ؛ محمدبن‌ابوریحان‌ بیرونی‌، الا´ثارالباقیة‌ عن‌ القرون‌ الخالیة‌ ، چاپ‌ زاخاو، لایپزیگ‌ 1923؛ محمدبن‌حسن‌ اولیاءاللّه‌، تاریخ‌ رویان‌ ، چاپ‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌ 1348 ش‌؛ احمدبن‌یحیی‌ بلاذری‌، فتوح‌البلدان‌ ، بیروت‌ 1988؛ محمدبن‌مؤید بهاءالدین‌ بغدادی‌، التوسل‌ الی‌ الترسل‌ ، چاپ‌ احمد بهمنیار، تهران‌ 1315 ش‌؛ عطاملک‌بن‌محمد جوینی‌، کتاب‌ تاریخ‌ جهانگشای‌ ، چاپ‌ محمدبن‌عبدالوهاب‌ قزوینی‌، لیدن‌ 1911ـ 1937؛ حدودالعالم‌ من‌المشرق‌ الی‌ المغرب‌ ، با مقدمة‌ بارتولد، حواشی‌ و تعلیقات‌ مینورسکی‌، ترجمة‌ میرحسین‌ شاه‌، کابل‌ 1342 ش‌؛ محمدبن‌علی‌ راوندی‌، راحة‌الصدور و آیة‌ السرور در تاریخ‌ آل‌سلجوق‌ ، به‌ سعی‌ و تصحیح‌ محمد اقبال‌، بانضمام‌ حواشی‌ و فهارس‌ با تصحیحات‌ لازم‌ مجتبی‌ مینوی‌، تهران‌ 1364 ش‌؛ حسینعلی‌ رزم‌آرا، فرهنگ‌ جغرافیایی‌ ایران‌ (آبادیها) ، ج‌ 3 : استان‌ دوم‌ ، تهران‌ 1355 ش‌؛ رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، جامع‌التواریخ‌: قسمت‌ اسماعیلیان‌ و فاطمیان‌ و نزاریان‌ و داعیان‌ و رفیقان‌ ، چاپ‌ محمدتقی‌ دانش‌پژوه‌ و محمد مدرسی‌ (زنجانی‌)، تهران‌ 1356 ش‌؛ همو، فصلی‌ از جامع‌ التواریخ‌ ، چاپ‌ محمد دبیرسیاقی‌، تهران‌ 1338 ش‌؛ شیخعلی‌ گیلانی‌، تاریخ‌ مازندران‌ ، چاپ‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌ 1352 ش‌؛ ذبیح‌اللّه‌ صفا، تاریخ‌ ادبیات‌ در ایران‌ ، تهران‌ 1363 ش‌؛ محمدبن‌جریر طبری‌، تاریخ‌ الطبری‌: تاریخ‌الامم‌ و الملوک‌ ، چاپ‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهیم‌، بیروت‌ ] 1382ـ1387/1962ـ1967 [ ؛ محمدبن‌عبدالجبار عتبی‌، ترجمة‌ تاریخ‌ یمینی‌ ، از ناصح‌بن‌ظفر جرفادقانی‌، چاپ‌ جعفر شعار، تهران‌ 1357 ش‌؛ آرتور امانوئل‌ کریستن‌ سن‌، ایران‌ در زمان‌ ساسانیان‌ ، ترجمة‌ رشید یاسمی‌، تهران‌ 1351 ش‌؛ عبدالحی‌بن‌ضحاک‌ گردیزی‌، تاریخ‌ گردیزی‌ ، چاپ‌ عبدالحی‌ حبیبی‌، تهران‌ 1363 ش‌؛ گی‌. لسترنج‌، جغرافیای‌ تاریخی‌ سرزمینهای‌ خلافت‌ شرقی‌ ، ترجمة‌ محمود عرفان‌، تهران‌ 1364 ش‌؛ ظهیرالدین‌بن‌نصیرالدین‌ مرعشی‌، تاریخ‌ طبرستان‌ و رویان‌ و مازندران‌ ، چاپ‌ برنهارد دارن‌، پطرزبورگ‌ 1850، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1363 ش‌؛ احمدبن‌عمر نظامی‌، کتاب‌ چهار مقاله‌ ، چاپ‌ محمدبن‌ عبدالوهاب‌ قزوینی‌، لیدن‌ 1327/1909، چاپ‌ افست‌ تهران‌ ] بی‌تا. [ ؛ احمدبن‌اسحاق‌ یعقوبی‌، تاریخ‌ الیعقوبی‌ ، بیروت‌ ] بی‌تا. [ ؛EI, s.v. "Firrim" (by C.E.Bosworth); W.Madelung, "The minor dynasties of northern Iran", in Cambridge history of Iran , IV, Cambridge 1975; J. Marquart, E ¦ ra ¦ ns ª ahr nach der Geographie des ps. Moses Xorenac ـ i , Berlin 1901; George C. Miles "The coinage of the Ba ¦ wandids of T ¤ abarista ¦ n", In Iran and Islam , ed. C.E. Bosworth, Edinburgh 1971;M.Rabino,"Les dynasties du Ma ¦ zandra ¦ n", Journal Asiatique (Juil.-Sept 1936); E. Zambaur, Manuel de gnalogie et de chronologie pour l'histoire de l'Islam , Hanovre 1927.

کلیک کنید:  تماس و پرسش و نظرhttp://arqir.com/101-2

تاریخ ارسال: شنبه 9 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:17 ق.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

حمله اعراب به ایران

دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
پیش نویس
      تاریخ یک علم است،  مانند همه علوم،  قوانین و فرمول های دقیق دارد،  عدم توجه به آنها،  نوشته های تاریخی،  تبدیل بداستان های دروغی می شوند،  و یک متخصص با تحلیل ساده متوجه می شود،  نمیتواند از آن نوشته های داستانی به عنوان منابع و یا دانش تاریخ استفاده نماید.  بمنظور اطلاع بیشتر به تاریخ نویسی ایرانی و  نیز به جغرافیا ـ تاریخ بروید.
      مقالات تاریخی نوشته شده من،  از مشاهدات عینی آثار تاریخی و باستانی،  و درک و تحلیل از جریان های واقعی تاریخی و تاریخ اجتماعی است.  از دروغ نامه هایی به نام کتاب تاریخ و کتب دینی به هیچ عنوان استفاده نکرده ام،  البته از کتاب های تاریخی،  که مطالب و نوشته های آنها بر خلاف قوانین علوم طبیعی و اجتماعی نباشند بهره گرفته ام. دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
تصویر مسجد اسپی مزگت،  مشروح در اینجا،  عکس شماره ۳۴۰۴.
   توجه:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
تصویر لوگو تاریخ را علمی بدانید نه داستان روی داستان،  عکس شماره ۱۶۱۸.
    صفحه ۱۶۲ بهار ۱۳۸۵ پیوست جنبش برداشت دروغها از تاریخ ایران است.
باز سازی لینکها بهار ۱۳۹۲،  منبع اطلاعات و تحقیق و تحلیل های شخصی و اینترنت.
. . . ادامه دارد و بازنویسی می شود . . .
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
ادامه پیش نویس
      مردم و حکومت های تاریخی سراسر جهان را،  باید مطابق اندیشه و کردار و گفتار در زمان خودشان بررسی کرد،  در ساختار های تاریخی اجتماع توضیح نوشته ام.  همچنین لازم است هر بخش تاریخ را با فکر و خواسته مردم آنزمان تحلیل نمود،  و این مسئله مهم را هم در نظر داشت،  که اکثر دانش تاریخ ما از دوره استعمار و امپریالیسم است.  تاریخ را درست در تاریخ بنگرید و تحلیل کنید،  نه آنچه هالیوود و یا دشمنان می خواهند،  دشمنانی که برای ایران تاریخ نوشته اند،  و هیچ شناختی از جغرافیای طبیعی و اقتصادی و زندگی و مدنیت ایرانی نداشتند،  و  کتاب های خود را چون داستان تفسیر نموده اند،  که براحتی قابل رد کردن است.
      وظیفه جوانان باهوش متخصص ایران است،  که با تاریخ های نوشته شده دروغی برخورد جدی کنند،  و آنها را مجازی یا حتی واقعی به محاکمه بکشانند.  برای اینکه این مطلب کاملاً مفهوم باشد،  لطفاً تمام مقالات وبلاگ را با دقت بخوانید،  و حوصله و تأمل نمایید،  البته می دانم پاک کردن دروغ های دشمنان مشکل است،  آنها در دوران ۵۰۰ سال استعماری،  به اندازه ۵۰۰۰ سال تاریخ دروغ گفته اند.
       افرادی با دروغ های تاریخ احساسی برخورد می کنند،  عرب و فارس و ترک و کرد و غیره را رو در روی تاریخی می گویند و می دانند،  که همه ثمره تاریخ نویس دروغی است.  تاریخ با دانش و اطلاعات ما به پایان نمی رسد،  و لزوماً همین نخواهد بود،  پس واقع بینانه با  دانایی قرن ۲۱  بدنبال واقعیت باشید.  نمی دانم چرا علمای تاریخ نتوانسته اند این دروغها را بردارند،  که پویایی نو در سرنوشت بکارند،  و جامعه را هدایتی تازه دهند،  شاید غرق در این دروغ ها هستند.
   توجه:  افراد بیش ملی گرا یا بیش مکتبی همه سرزمینها،  لطفاً از خواندن و نظر دادن خود داری نمایند،  ولی جوانان با هوش ایران،  برای نگارش تاریخ نوین و علمی ایران،  به انوش راوید بپیوندند.
   مهم:  افرادی با ذهن های کوچک و بدون درک از تاریخ و دانش های علوم اجتماعی،  و فقط بر اساس خواندن چند کتاب و یا مدرک تحصیلی،  براحتی اغفال تاریخ نویسی استعماری شده،  و گفته و نوشته های آنها را تکرار می کنند.  جوانان باهوش ایران،  تاریخ نویسی استعماری و استثماری را بدرستی درک نمایید.  
عکس تاریخی میرزا کوچک خان،  مشروح در نامداران تاریخ ایران،  عکس شماره ۱۲۹۳.
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
حمله اعراب به ایران دومین دروغ بزرگ تاریخ
      دروغگو ها برای توجیه و سفسطه  می گویند:  "اکنون در نزد علمای نژاد شناس این فرضیه به ثبوت رسیده است،  که مهد اصلی همه ملت های سامی نژاد شبه جزیره عربستان است،  که روزی نسبتاً آباد بوده و بتدریج رو به خشکی نهاده است،  بهمین علت اقوام سامی نا گزیر شده اند،  که در طلب چراگاه و آب از آنجا به سرزمین های آباد شمالی مهاجرت نمایند ....."  این دروغ بسیار شبیه دروغ مهاجرت آریائیها از شمال به ایران است،  که در جای دیگر وبلاگ توضیح داده ام،  حالا برای عربها از جنوب می گویند،  چون دروغ سرزمین های سرد و خشک شمالی و مهاجرت آریائیها.
      دروغگو می گویند:  "قرنها بدینسان گذشت و اعراب روز به روز بر انیوهی شمار و سختی معیشتشان می افزود،  ناگزیر بودند جبنشی کرده موانع ایران و روم و مصر را از پیش برداشته برای رسیدن به زندگی بهتر ......"  این دروغگو ها انگاری در دوران بورژوازی و استعمار هستند،  چون با همان دید می گویند،  زندگی در دوران شاه خدایی برای همه یک اندازه بود،  و همه در قومها و قبیله ها به یک شکل و تقریباً مساوی تولید مثل و مرگ داشتند.
      دروغگو های استعماری در ادامه دروغها می گویند:  "یکی از وعده های اسلام برای عربها این بود که اگر پیروز شوند،  ایران و عراق و سوریه از آن ایشان خواهد بود، ...."  در ادامه و توجیه سادگانه می نویسند،  "اعراب مسلمان که در تنگی معیشت می سوختند،  به امید آنکه اگر فاتح شوند،  خوشبخت می شوند و اگر کشته گردند به بهشت می روند، ...."  و ادامه میدهند،  "بدین جهت جنگ های اعراب با ایرانی ها جنبه اقتصادی داشت،  و همه قبایل حرکت کردند و چیزی از ایشان در عربستان نماند، ....."  با این نوشته ها اعراب را چون فلاکتی ها و حاشیه نشین شهر ها در آورده اند.
      در آن زمان هر قبیله ای در جغرافیای خودش خودکفا بود،  و ثروت معنی دوران بورژوازی و موج دومی  را نمی داد.  همچنین مسلمانی را در ابتدای پیدایش در حد راهزن پایین آورده اند.  عجیب است هیچ یک از علمای تاریخی به این مهم های ذکر شده در صدر اسلام اشاره نکرده اند،  که آیا دروغ است و یا واقعی.  اگر راهزنان متحد شوند و غارت کنند در اولین چپاول،  بر سر اموال بین خود می جنگند،  و در مورد اعراب،  کینه عمیق تاریخی عربی و طایفه ای یکبار دیگر ظاهر خواهد شد،  و این قبیل افراد توانایی ادامه مسیر و جنگ های بعدی را نخواهند داشت،  و بطور کلی سازمان و برنامه و عقیده ها بهم می خورد،  اگر استراتژی برای غارت باشد،  تاکتیک های جنگی برای بدست آوردن اولین مال می باشد.  معلوم می شود کسانی که اینچنین می گویند،  یعنی غارت در صدر اسلام،   برداشت های فکری خود را القا می نمایند،  حتماً از دوران بورژوازی و استعمار بوده و هستند.  در کتاب های واقعی تاریخی،  رجز خوانی و خالی بندی زیاد وجود دارد،  ولی چیزی را القاء نمی کردند.
     همچنین برای ادامه توجیهات سادگانه خود،  و از قول کتاب های خطی تاریخی،  که کسی آن کتابها را در هیچ موزه ای و کتابخانه ای ندیده،  می نویسند،  "....  که ایران بسیار بی ثبات،  اوضاع خراب،  بحران اقتصادی،  بیماری، فساد، و....."  از نوشتن بقیه پرت و پلا ها خود داری می کنم،  چون براحتی در تمام دروغ نامه ها در دست است.  می بینید این مطالب گفته شده فقط می تواند از افکار لندن یا پاریس در قرن ۱۹ و ۲۰  باشد.  گاهی با خود اندیشه کنید،  زندگی و بود و نبود و کار و تولید در ۱۵ قرن پیش چگونه بوده،  موج اولی یا سرمایه داری،  و در ۴ یا ۵ قرن پیش چطور،  و آیا در اروپا و آسیا به یک شکل فکر می کردند،  و در باره دروغ هایی که از زندگی مردم در گذشته ها گفته اند چیزی فکر کرده اید؟
ــ  موضوعات اقتصادی و زندگی در سنت گریزی و دانایی قرن ۲۱.
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
نبرد های مشکوک یا الکی
      این نبردها که در کتاب های تاریخی مربوطه است،  از روی یکدیگر با کمی تغییر برداشت و رونویسی شده اند،  و در همه کتابها تاریخی مربوطه براحتی در دسترس می باشند.
    نبرد حیره،  (....  برای دفاع جز حصار کهنه چیزی نداشت،  ناچار تسلیم شد،.....)،  در صورتیکه واقعیت و موقعیت جغرافیایی چیز دیگری است.
   فتح ابله و نبرد زنجیر،  (...... پای سربازان ایرانی را زنجیر کرده بودند که نگریزند،....)،  می خواهند با این دروغ چه بگویند،  زنجیر ها در کجا تولید شده بود،  و قفل آنها چگونه بود و آیا امکان دارد،  دروغ و دونگ تا چه اندازه،  در این باره در پست های دیگر توضیح نوشته ام.
   نبرد الیس،  (...... بفرمود چند شبانه روز اسیران ایرانی را گردن زدند تا نهری از خون ایشان جاری شد،  خالد سردار اسلام می خواست نقص سوگند نکرده باشد،......)،  با یک تیر دروغ سه نشان،  هم ایرانی ها را چنان ترسو و نابود شده و هم مسلمین اولیه را خونخوار،  و در نهایت ایران و اعراب را برای مقاصد استعماری رو در روی یکدیگر قرار میدهند.  در صورتیکه هرگز هیچ سپاه فاتح در اولین نبردها با دشمن چنین نمی کند،  که باعث شود حریف سخت کوش شود تا اسیر نگردد. 
   نبرد امغلیشیا،  (.......)،  این نبرد در سطح یک دهقان پایین می آید چون دروغ دگری نداشتند.
   نبرد فتح انبار،  (..... خالد فرمان داد که چشم سپاهیان دشمن را که همه غرق در آهن بودند و جز چشم ایشان پیدا نبود به یکباره با تیر کور کردند،.....)،  انگار با گله گوسفند طرف بودند،  این دروغ آنها بقدری احمقانه است،  که فقط دروغگو ها باور می کنند.
   جنگ الجسر یا قیس الناطف،  (.......)  بعد از چندین جنگ مسخره که با مطالعه آنها و دید علمی و تاکتیکی نبرد های آن زمان،  کاملاً معلوم میشود الکی است.  دروغگو ها مجبور شدند با یک صحنه آرایی مسخره تر و غیر اصولی و غیر تاکتیکی جنگی،  یکبار هم که شده ایرانیها را پیروز نمایند،  تا کمی از ضایع بودن دروغ هایشان بکاهند.
   نبرد بوبت،  (..... در این روز صد نفر جنگاور عرب هر یک صد تن ایرانی کشتند،....)،  به این دروغگو ها بگویید اگر هر کدام می خواستند گوسفند بکشند روزی چند راس می توانستند،  چقدر باید کسی احمق باشد،  که این پرت و پلا ها را بجای تاریخ قبول کند.
      دروغگو ها از قول شاه می گویند،  یزدگرد به فرستادگان عرب گفت:  (شماها از شدت فقر سوسمار و موش می خورید،.....)  این گفته و نوع کلام مربوط به دوره بورژوازی و استعمار از ۵۰۰ سال پیش است،  در گذشته همه در شرایط طبیعی خودشان خود کفا بودند،  و برای کسی فقر و غنی بشکل فکر امروز معنی نداشت.
    ممکن است عزیزانی بگویند بعضی گفته ها دروغ است،  و بعضی حقیقت و یا امداد های دیگری در کار بوده،  اگر بپذیریم بخشی دروغ بوده،  پس باید بدانیم کسی که بخشی دروغ گفته می تواند دروغگوی بزرگ بوده و همه را دروغ گفته باشد،  و در نتیجه باید همه چیز را دور ریخت و از نو بررسی کرد.  کار گزاران و چهره های استعمار همیشه در تلاش بودند،  تا مسیر تکامل اجتماعی مسلمانان را به گمراهی بکشانند،  باید با آنها مقابله کرد.
این صفحه به مرور تکمیل می شود.
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
 دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
دنیای زندگی قبیله ای
      گذشته ها قبایل در محیط جغرافیایی طبیعی خودشان طی قرنها عادت کرده بودند،  که راحت و خودکفا زندگی کنند و روزگار را به خوشی بگذرانند،  تمام دنیای آنها همان محیط خودشان بود.  امروز هم اندکی از قبایل در ایران بزرگ  و جاهای دیگر جهان دیده می شوند،  که در محیط طبیعی خودشان به اندازه توانایی هایی که دارند موفق هستند.  در صورتیکه قبایل تاریخی از موقعیت خود خارج می شدند،  هر فرد و یا کل قبیله و طایفه دچار افسردگی و شکست می شدند،  و نمی توانستند ادامه حیات بدهند،  زیرا تجربه استفاده از امکانات جدید را نداشتند.  این موضوع را به راحتی می توان در مورد چند روستایی دور افتاده آزمایش کرد.  اگر قبیله ای تاریخی در یک جابجایی کلی و سریع قرار می گرفت،  وضع آنها بسیار بد می شد،  و در جای جدید کامل ناتوان می شدند،  و حتی از طرف قبایل ساکن در اطراف محیط جدید مورد حمله و آزار قرار می گرفتند.
      در طول تاریخ جابجایی و کوچ نشینی همیشه بوده است،  ولی در مسیر مشخص که توانایی زندگی و کار و تولید را سلب نکند،  این حاصل نسلها تجربه بود.  برای جابجایی هایی که در تاریخ انجام می شد زمان بسیاری می برد،  که تا چندین نسل ادامه داشت،  و آرام و آهسته به شکل جدید و همه چیز سرزمین جدید عادت می کردند.  در آثار باستانی تمدن های مختلف دیده می شود،  تمدن جلگه، تمدن کوهستان، تمدن بیابان، و هر کدام  زیر مجموعه های و شرایط مربوط خود را داشتند،  بود و نبود ها و فرهنگ ها بر اساس جغرافیای طبیعی ساخته می شد.  هر شکل از تمدن و فرهنگ،  زندگی خاص خودش را داشت و توانایی یا امکان جابجایی سریع در مکان و زمان بطور کلی سلب شده بود.  جامعه بشری مرحله به مرحله رشد یافته از آسمان و غیب و غیره،  دین و تمدن و فرهنگ و توانایی ها نیامده است،  وبلاگهای انوش راوید تحلیل ها و  یادگیری نوین در تاریخ را می گوید.
      ساده ای در جایی نوشته و می گفت،  اعراب بیابان گرد که از بیابان ها خسته شده بودند،  از آب و هوای ایران خوششان آمد و برای همین به ایران آمدند و کشتند و غارت کردند و ماندند.  آن ساده می پندارد که یکی از اهالی شهر های بزرگ امروزی بوده،  و برای گردش سالیانه به کنار دریا و یا جنگل رفته و دمی هم به خمره زده است.  هر اتفاق تاریخی را می بایست در تاریخ اجتماعی و تحلیل های جامعه شناسی شناخت.  استعمار و امپریالیسم خیلی از این قبیل دروغ ها گفته اند،  اکثر تاریخ دان های آنها جیره خوار حکومت ها بودند و بی سواد و می خواستند دروغ ها را با گفته های ساده لوحانه بخورد مخ های ساده تر قرن های گذشته بدهند.
   پرسش از عموم:  آیا شما تاکنون با مردم مهربان روستاها و قبیله های دست نخورده و دور دست معاشرت و زندگی کرده اید؟
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
تحقیق و تحلیل های دیگر
      محقق و تاریخ نگار اسپانیایی، کتابی دارد با نام  (عرب ها به اسپانیا یورش نبرده اند).  کاری عالی است،  بر پایه های عقلی و انبوهی اسناد غیر قابل تردید که ثابت می کند،  حمله اعراب به اسپانیا سراسر دروغ می باشد،  این جنگها و کشتارها مجموعه داستان های بی بنیانی است،  که در پانصد سال گذشته استعمار و کلیسا برای حفظ آبروی خویش با دست مورخان وابسته، دروغ نویسی کرده اند.  کتاب او در سال ۱۳۶۵ توسط انتشارات شباویز منتشر گردید،  البته با نامی که نوعی پنهان کاری دیگر است،  (هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا).  ایگناسیو اولاگوئه،  در جسجوها بنویسید:  Ignacio Olague,Ulague  و  مقاله ایگناسیو اولاگوئه را بیابید.  
      * مدنیت اسلام با روند رشد و تکامل در تاریخ ادیان پیروز شد،  نه جنگ ها و کشتار های دروغی،  بسیاری می دانند دروغ ها در تاریخ فراوان است،  ولی چرا می خواهند آنها را باور داشته باشند؟
   عکس جلد کتاب انقلاب اسلامی در غرب بزبان اسپانیایی،  و ترجمه هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا،  و وسط عکس ایگناسیو اولاگوئه،  عکس شماره ۷۶۸۷.
   جالب:  کتاب های دیگری هم در رد حمله اعراب به ایران نوشته شده است،  که میان چند پست در اینجا از آنها نام برده ام.
   توجه:  من دیده ام عزیزان در بسیاری از موارد تاریخ طبری را بعنوان منبع تاریخی استفاده می کنند،  درصورتیکه این کتاب به تنهایی منبع تاریخی نمی تواند باشد،  زیرا خود طبری در مقدمه کتابش نوشته است،  که این گفته های دیگران است،  و من فقط نقل قول کرده ام،  و هیچ کدام مورد تأیید من نیست.
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
هر آنچه که می دانیم و یا بما گفته اند تمام علم نیست،  علم پایانی ندارد.
حافظه محوری سیستم آموزشی را دور بریزید،  تحقیق و تحلیل های جامع و علمی داشته باشید.
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
تاریخ اجتماعی واقعیت انکار ناپذیر
      در ابتدای قرن ۲۰ که همه مردم عربستان مسلمان بودند،  استعمار با شیخ های اصلی عربستان که در دست نشاندگی داشت به سرکردگی لورنس عربستان نمی توانستند هزار نفر مسلح را جمع کنند تا به عثمانی های اشغالگر حمله کنند.  تمام قبایل و افراد مسلمان آن طایفه آنقدر در سادگی و جهالت بودند که به بهانه ای با یکدیگر می جنگیدند و از هم دوری می کردند.  با این وضع حساب کنید قبل و اول اسلام این مردم که در ده ها و صدها دین و فرقه های مذهبی عجیب و غریب بودند چگونه می توانستند زیر یک پرچم جمع شوند و به کشور کشایی مشغول شوند.  اگر فرض بر این شود که به برکت اسلام آن قبایل بدوی فقط مدت کوتاه چند سال بخود آمدند کاملاً اشتباه و برداشت غیر از علم تاریخ جامعه شناسی است،  و یا اگر کسی تصور کند غیب و معجزه در کار بوده بهتر است،  فوراً از این وبلاگ خارج شود و وقت گرانبها را در عالمی دیگر بگذراند. 
      می خواهم از تاریخ بگویم اما تاریخ هجری شمسی کم می آورد و ما نمی توانیم بگویم مثلاً قرن اول قبل از هجری شمسی،  بنابر این مطابق بین المللی از میلادی استفاده می کنم،  در ابتدای قرن هفتم میلادی عربستان بسیار کم جمعیت بود و حکومت مرکزی نداشت و قبایل مختلف در دوران قبایل بدوی زندگی دایره ای داشتند و در جغرافیای خود محدود بوده و در مسیر تمدن ها قرار نداشتند و امکان بهره گیری از تاریخ و فرهنگ یادگیری هم نبود و چند تمدنی و فرهنگی نیز نداشتند و به همان شکل قبایل ابتدایی مانده بودند.  حکومتهای نیل هم فقط داری تمدن و فرهنگ جلگه های حاصلخیز و رود های پر آب بودند و سواحل شرقی مدیترانه هم بعلت وسعت و جمعیت کم شکل خاص خود را داشتند و کم تأثیر،  در ایران بزرگ نوشته ام که وضع گونه دیگری بود و از تکرار آن خود داری می کنم.
    همانطور که بارها گفته ام در تاریخ اجتماعی امکان آن نیست که تمدن های پایین دست به تمدن جلو تر پیروز نظامی و یا فرهنگی شوند،  مانند قبایل بدوی که نمی توانند به سازمان قبیله ای پیروز شوند و یا سازمان قبیله ای به فئودالی ظفر یابد و یا فئودالی به بورژوازی و بورژوازی سنتی به بورژوازی ملی یا استعمار به امپریالیسم پیروز شوند،  در ساختار های تاریخ اجتماعی نوشته ام.  در تمام دروغ نامه هایی که به نام تاریخ جا زده اند بدلیل عدم سواد و فقط دروغ نویسی و یا نداشتن آگاهی به این مسائل مهم تاریخ اجتماعی اشاره نکرده اند.  این علم یکی از دلایل رد حمله اعراب و مغول به ایران است،  هرگز آنها که در دوران قبایل اولیه بودند نمی توانستند به ایران که در دوران شاه خدایی و یا سازمان قبیله ای دینی و نو فئودالی بود پیروز شوند.
      اگر مسلمانان عربستان به ایران حمله نکردند،  و ایرانی ها را نکشتند،  پس واقعیت چه بوده،  اگر مردم بزور مسلمان نشدند،  چگونه مردمی که دین و عالم داشتند،  براحتی اسلام آوردند.  این همان راز تاریخ است،  و تا وقتی راز به تحلیل علمی گرفته نشده و معمای آن کشف نگردیده باشد،  برای بیشماری راز باقی می ماند.  اما با هوشها ضمن مطالعه و پیگیری وبلاگ انوش راوید،  راز های تاریخ را کشف می کنند.
     در دوران شاهنشاهی ساسانیان،  مردم ایران بزرگ در چند تمدن و فرهنگ با یکدیگر طی قرنها آمیخته بودند،  زیرا جغرافیای این سرزمین وسیع این سرنوشت را برای آنها فراهم کرده بود،  و از طریق دو جاده معروف ابریشم و ادویه در ارتباط کامل بودند.  در این سرزمین وسیع گاهی حکومت های شرق ایران بویژه به مرکزیت بلخ یا کابل و گاهی غربی آن به مرکزیت تیسفون یا شوش در قدرت بیشتر بودند.  دو قسمت اصلی و پرجمعیت ایران بزرگ را بیابان وسیع و طولانی ری از هم جدا کرده بود،  ری به معنی طولانی است،  مانند ری کشیدن برنج.  ری محل تلاقی دو جاده بود و بدین ترتیب مرکز مهم فرهنگی گردیده بود،  این مطالب در بسیاری از کتابها منجمله تاریخ ری قابل دسترسی است.
     زمانیکه قدرت ایران بزرگ در دست حکومت های غربی ایران مانند سلسله هخامنشیان و یا شاهنشاهی ساسانیان بود،  برای حفاظت از حکومت خود و مرز های غربی از نیرو های شرقی استفاده می کردند،  مانند فراته داران اشکانی و یا در دوره اسلامی سربازان معروف خراسانی به فرماندهی ابومسلم.  زمانیکه قدرت در دست شرقی ها مانند حکومت کوشانیان و یا حکومت پارتها بود،  از نیرو های غربی برای حفظ حکومت و تاج و تخت استفاده می کردند،  از این تاکتیک امروز هم استفاده می کنند،  مثلاً در رژیم گذشته ژاندارم کرد،  برای ترک و فارس و ژاندارم ترک برای کرد و بلوچ می گماردند،  تا آن نیروها از طایفه های مردم محل خدمت نباشند.
      این مسئله مهم تاریخ اجتماعی را باید دانست تا بتوان درک خوبی از تاریخ نیک داشت.  نیروها که از طرف دیگر ایران بزرگ آمده و به حفظ تاج و تخت پادشاه مشغول بودند،  از مردم و قبایل سرزمینی که در آن خدمت می کردند نبودند،  بنا بر این املاک طایفه ای نداشتند،  حکومتها زمین هایی را به عنوال تیول به آنها می دادند.  با این اتفاق شکلی از فئودالی نو پدید در ایران بوجود آمده بود،  این فئودالی نو پدید، با پادشاه که قدرت شاه خدایی داشت و حاکم بود در تضاد قرار می گرفت، و این تیول داران برنامه و شکل جدیدی از دین و مذهب و اعتقادات را برای اداره امورشان می طلبیدند.  این نیز یکی از مسائلی است که باعث شد سلسله هخامنشیان  به دست حکومت اشکانیان بر افتد و اشکانیان بدست شاهنشاهی ساسانیان و ساسانیان بدست سپاه خراسان،  در جای خودشان توضیح بیشتری نوشته ام.
  مهم ــ  جهت اطلاعات بیشتر،  پرسش  و پاسخ های دروغ حمله اعراب به ایران را بخوانید.
. . . ادامه دارد و بازنویسی می شود. . .
عکس انوش راوید در قلعه مارکو،  شرح در تاریخ قلعه های ایران،  عکس شماره ۴۵۵۳ .
دروغ تاریخی حمله اعراب به ایران
مستند های مربوط
مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری
    توجه ۱:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.
   توجه ۲:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری وبلاگ بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت علم مربوطه وبلاگ،  با استراتژی مشخص یاری نمایید.
   توجه ۳:  مطالب وبسایت ارگ و وبلاگ گفتمان تاریخ،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شوند،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به اصل وبلاگ من مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.
ارگ   http://arqir.com
 
تاریخ ارسال: یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 08:52 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

ترجمه منشور کوروش بزرگ

ترجمه منشور کوروش بزرگ

پیش نویس

      کوروش بزرگ تنها یک شاه و یا یک بزرگ دوران باستان نبوده،  بلکه امروزه خار،  که چه عرض کنم،  تیر قوی و کوبنده ملت ایران و جوانان دانای ایران به پیکر دشمنان ایران و تاریخ ایران است.

      این استوانه در سال 1285 خورشیدی در شهر باستانی بابل عراق کشف شد.  به گفته باستان شناسان،  مربوط به سال 538 قبل از میلاد است،  که به دستور کوروش هخامنشی پس از فتح بابل نوشته شده است.  استوانه کوروش بزرگ اکنون در لندن نگهداری می شود.

تصویر انوش راوید با لوح کوروش بزرگ،  زمستان 1389،  عکس شماره 3337.

   توجه:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

لوگو داشته های تاریخی ما آرزوی دیگران است،  عکس شماره 1616.

این برگه پیوست کوروش بزرگ ایران و ایرانیان است.

. . . ادامه دارد و باز نویسی می شود . . .

ماجرای کشف و تاریخ استوانه

      استوانهٔ کوروش بزرگ یا منشور حقوق بشر کوروش،  لوحی از گل پخته ‌است،  که در ۵۳۸ ق.م،  به

فرمان کوروش هخامنشی،  بزرگ سلسله هخامنشیان نگاشته شده‌ است.  نیمهٔ نخست این لوح از زبان رویداد نگاران بابلی،  و نیمهٔ پایانی آن سخنان و دستور های کورش هخامنشی به زبان و خط میخی اکدی (بابلی نو) نوشته شده‌ است.

      این استوانه در ۱۲۵۸ خورشیدی یا ۱۸۷۹ میلادی،  هنگام کاوش‌ های باستان‌شناسی گروه بریتانیایی،  توسط هرمزد رسام،  باستان‌شناس بریتانیایی آسوری ‌تبار،  در محوطهٔ باستانی بابل در بین‌النهرین (میان‌رودان)،  در نیایشگاه اِسَگیله (معبد مردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر بابل باستانی پیدا شد،  و در بخش ایران باستان موزه بریتانیا شهر لندن نگهداری می‌شود.

      این استوانه شامل نوشته‌ هایی به خط میخی است،  جنس آن از گل رس است،  ۲۲٫۵ سانتی‌متر طول و ۱۱ سانتی‌متر عرض دارد،  و دور تا دور آن ۴۵ سطر (به جز بخش‌ های تخریب ‌شده) به خط و زبان اکدی (بابلی نو) نوشته شده ‌است.  بررسی‌ های بعدی نشان داد که نوشته‌ های استوانه در ۵۳۸ ق.م،  به فرمان کوروش بزرگ پس از شکست دادن نبونید و تصرف کشور بابل،  نوشته شده ‌است.

      از سوی دیگر، در سال ۱۳۷۵ آشکار شد بخشی از یک لوح استوانه ‌ای،  که آن را متعلق به نبونید پادشاه بابل می ‌دانستند،  در حقیقت پاره‌ ای از استوانهٔ کوروش بزرگ،  از سطر های ۳۶ تا ۴۳ است.  پس از آگاهی این پاره از لوح استوانه ‌ای،  که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری می‌ شد،  به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده شد،  و به استوانهٔ اصلی پیوست گردید.

   مهم:  این استوانه یا لوح،  را می توان اولین بیانیه حقوق بشر نامید،  چون اولین تلاش در ساختارهای تاریخی اجتماع برای گذر از دوران برده داری شاه خدایی،  به دوران شاهنشاهی بود.  این گذر بیش از 200 سال زمان برد،  یعنی تمام دوران هخامنشی.  در این موارد زیاد نوشتم،  در انتهای سلسله هخامنشیان،  دوران به سازمان قبیله ای از ساختارهای تاریخی اجتماع،  یعنی حکومت اشکانیان سپرده شد.

عکس استوانه یا منشور کوروش بزرگ

عکس استوانه یا منشور کوروش بزرگ،  عکس شماره 1001 .

ترجمه اصلی و کامل منشور کوروش

از دکتر شاهرخ رزمجو

      بیشتر ترجمه هایی که از آن منتشر شده است نادرست و متفاوت با متن واقعی آن می باشد این ترجمه توسط دکتر شاهرخ رزمجو موزه دار ایران باستان از بخش خاورمیانه در موزه بریتانیا و دارای مدرک دکترای باستان شناسی از دانشگاه لندن و استاد دانشگاه تهران منتشر شده است .

توضیح ــ  قسمت هایی که درون قلاب [ ] مشخص قرار دارند به دلیل آسیب دیدگی توسط گروه مترجم بازسازی شده اند.

پرانتز ها برای توضیح بیشتر و تکمیل جملات اضافه شده اند

شماره ها مربوط به سطر های استوانه منشور کوروش می باشند و قسمت های نقطه چین در استوانه از بین رفته اند .

ترجمه ی اصلی و کامل منشور کوروش

1-  [ آن هنگام که ............ مردوک ] پادشاه همه آسمان ها و زمین،  کسی که ..... که با ..... یش،  سرزمین های دشمنانش را لگد کوب می کند

 2-  ............... با دانایی گسترده، ......... کسی که گوشه های جهان را زیر نظر دارد

 3-  ..... ........... فرزند ارشد [ او ] ( بلشزر) ، فرومایه ای به سروری سرزمینش گمارده شد

 4-  ........ ....... [ اما ] او [ فرمانروایی ] ساختگی برای آنان قرار داد

 5-  نمونه ای ساختگی از اسگیل [ ساخت و ] ................. برای (شهر) اور و جاهای دیگر فرستاد

 6- آیین هایی که شایسته آنها ( خدایان / پرستشگاه ها) پیشکشی [ هایی نا پاک ] ............ [گستاخانه] ........ هر روز یاوه سرایی می کرد و [ اهانت آمیز ]

 7-  ( او ) پیشکشی های روزانه را باز داشت،  او در [ آیین ها دست برد و] ................... درون پرستشگاه ها برقرار [ کرد ] در اندیشه اش به ترس از مردوک - شاه خدایان - پایان داد

 8-  هر روز به شهرش ( شهر مردوک) بدی روا می داشت ................. همه مردما [ نش را .......] (مردمان مردوک) با یوغی رها نشدنی به نابودی کشاند .

 9-  انلیل خدایان (مردوک) از شکوه ایشان بسیار خشمگین شد و ............... قلمرو آنان خدایانی که درون آن ها می زیستند محراب هایشان را رها کردند

 10-  خشمگین از اینکه او (نبونید) - (آنان را) - ( خدایان غیر بابلی) - به شوانه (بابل) وارد کرده بود [دل ] مردوک بلند [ پایه ؛ انلیل خدایان ] به رحم آمد ...... ( او) بر همه زیستگاه هایی که جایگاه های مقدسشان ویران گشته بود

 11-  و مردم سرزمین سومر و آکد،  اندیشه کرد (و) بر آنان رحم آورد،  او همه سرزمین ها را جست و بررسی کرد

 12-  شاهی دادگر را جستجو کرد که دلخواهش باشد،  او کوروش شاه (شهر) انشان را به دستانش گرفت و او را به نام خواند،  (و) شهریاری او بر همگان را به آوای بلند اعلام کرد

 13-  او (مردوک) سرزمین گوتی (و) همه سپاهیان ماد را در برابر پاهای او (کوروش) به کرنش درآورد و همه مردمان سر سیاه (عامه مردم) را که (مردوک) به دستان او (کوروش) سپرده بود

 14ـ  به دادگری و راستی شبانی کرد،  مردوک سرور بزرگ که پرورنده مردمانش است،  به کارهای نیک او (کوروش) و دل راستینش به شادی نگریست

 15-  (و) او را فرمان داد تا به سوی شهرش (شهر مردوک) بابل برود،  او را واداشت (تا) راه، تین تیر (بابل) را در پیش گیرد و همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت

 16-  سپاهیان گسترده اش که شمارشان همچون آب یک رودخانه شمردنی نبود،  پوشیده در جنگ افزارها در کنارش روان بودند

 17-  (مردوک) سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید (و) آنکه همه را از سختی و دشواری رهانید، او (نبونید) شاهی که از او نمی هراسید را در دستش (کوروش) نهاد

 18-  همه مردم تین تیر (بابل) تمامی سرزمین های سومر و اکد،  بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند (و) بر پاهایش بوسه زدند،  از پادشاهی او شادمان گشتند و چهره هایشان درخشان شد

 19-  (مردوک) سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید (و) آن که همه را از سختی و دشواری رهانید،  آنان او را ستایش کردند و نامش را ستودند

 20-  منم کوروش،  شاه جهان،  شاه بزرگ،  شاه نیرومند،  شاه بابل،  شاه سومر و آکد،  شاه چهار گوشه جهان

 21-  پسر کمبوجیه،  شاه بزرگ،  شاه شهر انشان،  نوه کوروش،  شاه بزرگ،  [شاه شهر] انشان، از نسل چیش پیش،  شاه بزرگ،  شاه شهر انشان

  22-  دودمان جاودانه پادشاهی که (خدایان) بل و نبو،  فرمانرواییش را دوست دارند (و) پادشاهی او را با دلی شاد، یاد می کنند،  آنگاه که با آشتی به [درون] بابل آمدم

 23-  جایگاه سروری (خود) را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی برپا کردم،  مردوک،  سرور بزرگ،  قلب گشاده کسی که بابل را دوست دارد [همچون سرنوشتم] به من [بخشید] (و) من هر روز ترسنده در پی نیایش او بودم

 24-  سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام بر می داشتند،  نگذاشتم کسی در همه [سومر و] آکد هراس آفرین باشد

 25-  در پی امنیت [شهر] بابل و همه جایگاه های مقدسش بودم، برای مردم بابل ...................، که بر خلاف [خواست خدایان] یوغی بر آنان نهاده بود که شایسته شان نبود

 26-  خستگی هایشان را تسکین دادم (و) از (بندها) رهایشان کردم، مردوک، سرور بزرگ، از رفتار [نیک من] شادمان گشت (و)

 27-  به من، کوروش، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی [ام و به] همه سپاهیانم

 28-  برکتی نیکو ارزانی داشت، بگذار ما با شادی در برابرش باشیم، در آرامش، به [فرمان] والایش، همه شاهانی که بر تخت نشسته اند

 29-  از هر گوشه (جهان) از دریای پایین، آنان که در سرزمین های دور دست زندگی می کنند،

 (و) همه شاهان سرزمین (آمورو) که در چادر ها زندگی می کنند، همه آنان،

 30-  باج سنگینشان را به شوانه (بابل) آوردند و بر پاهایم بوسه زدند از (شوانه / بابل) تا شهر آشور و شوش

 31-  آکد، سرزمین اشنونه، زمبن، شهر متورنو، در تا مرز گوتی [جایگاه های مقدس آن سوی] دجله که از دیرباز محراب هایشان ویران شده بود

 32-  خدایانی را که درون آنها ساکن بودند به جایگاه هایشان باز گردانیدم و (آنان را) در جایگاه ابدی خودشان نهادم، همه مردمان آنان (آن خدایان) را گرد آوردم و به سکونتگاه هایشان بازگرداندم و

 33-  خدایان سرزمین سومر و آکد را که نبونید - در میان خشم سرور خدایان - به شوانه (بابل) آورده بود، به فرمان مردوک، سرور بزرگ، به سلامت

 34-  به جایگاهشان باز گرداندم، جایی که دلشادشان می سازد باشد تا خدایانی که به درون نیایشگاه هایشان باز گرداندم

 35-  هر روز در برابر بل و نبو، روزگاری دراز (عمری طولانی) برایم خواستار شوند (و) کارهای نیکم را یاد آور شوند و به مردوک، سرورم چنین بگویند که: کوروش، شاهی که از تو می ترسد و کمبوجیه پسرش

 36-  بگذار آنان سهمیه رسان نیایشگاه هایمان باشند تا روزگاران دراز ...... و باشد که مردمان بابل [شاهی او را] بستایند، من همه سرزمین ها را در صلح قرار دادم

 37-  .................... [غاز] دو مرغابی، ده کبوتر، بیشتر از [پیشکشی پیشین] غاز و مرغابی و کبوتری که ........

 38-  .......... [روزانه] افزودم ...................... در پی استوار کردن باروی دیوار ایمگور - انلیل، دیوار بزرگ بابل برآمدم

 39-  ........ دیواری از آجر پخته، بر کناره خندقی که شاه پیشین ساخته بود، ولی ساختش را به پایان [نبرده بود] ........ کار آن را [من ...... به پایان بردم]

 40-  .......... که [شهر را از بیرون در بر نگرفته بود] که هیچ شاهی پیش از من (با) کارگران به بیگاری [گفته شده سرزمینش در] شوانه (بابل) نساخته بود

 41- ............. (آن را) [با قیر] و آجر پخته از نو بنا کردم و [ساختش را به پایان رساندم]

 42-  [دروازه های بزرگ از چوب سدر] با روکش مفرغین، من همه آن درها را با آستانه [ها و قطعات مسی] کار گذاردم

 43-  ........... [کتیبه ای از ] آشور بانیپال، شاهی پیش از من [روی آن] نوشته شده بود [درون آندیدم]

 44- ........... [او .... مردوک] سرور بزرگ، آفریننده ..................................

 45-  .......... [... من ....] همچون هدیه ای [پیشکش کردم] ......... برای خشنودی ات، تا به جاودان

متن فارسی منشور کوروش

      منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.  پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ، شاه انشان ... از دودمانی که همیشه شاه بوده اند و فرامان روایی اش را ‌بل و نبو گرامی می دارند و [از طیب خاطر، و] با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .

      آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. او بر من، کوروش که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسرم ، و همچنین بر کَس و کار [و، ایل و تبار]، و همه سپاهیان من، برکت و مهربانی ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مردوک، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند. همه پادشاهان از دریای بالا تا دریای پائین [مدیترانه تا خلیج فارس؟]، همه مردم سرزمین های دوردست، از چهار گوشه جهان، همه پادشاهان آموری و همه چادرنشینان مرا خراج گذاردند و در بابل روی پاهایم افتادند [پا هایم را بوسیدند]. از...، تا آشور و شوش من شهر های آگاده، اشنونا، زمبان، متورنو، دیر، سرزمین گوتیان و همچنین شهر های آنسوی دجله که ویران شده بود، از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود باز گرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه های خودشان باز گرداندم.  باشد که دل ها شاد گردد ....

      بشود که خدایانی که آنان را به جایگاه های نخستین شان بازگرداندم، ... [قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگی بلند باشند، چه بسا سخنان پُر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند، و به خدای من مردوک بگویند: کوروش شاه، پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه ....

    اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشور های چهار گوشه جهان را به سر گذاشته ام اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملت هائی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان مندین و آئین و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند. من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا نکند و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به طریق دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

      من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغلی را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند. هیچکس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد. من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.

      من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد. از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ایران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

متن انگلیسی منشور کورش

    I am Kourosh (Cyrus), King of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the land of Sumer and Akkad, king of the four quarters, son of Camboujiyah (Cambyases), great king, king of Anshân, grandson of Kourosh (Cyrus), great king, king of Anshân, descendant of Chaish-Pesh (Teispes), great king, king of Anshân, progeny of an unending royal line, whose rule Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts, pleasure. When I well -disposed, entered Babylon, I set up a seat of domination in the royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god, caused the big-hearted inhabitations of Babylon to .................. me, I sought daily to worship him. At my deeds Marduk, the great lord, rejoiced and to me, Kourosh (Cyrus), the king who worshipped him, and to Kaboujiyah (Cambyases), my son, the offspring of (my) loins, and to all my troops he graciously gave his blessing, and in good sprit before him we glorified exceedingly his high divinity. All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper to the Lower Sea, those who dwelt in ..................., all the kings of the West Country, who dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in Babylon. From ... to the cities of Ashur, Susa, Agade and Eshnuna, the cities of Zamban, Meurnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes.

 

    I gathered together all their inhabitations and restored (to them) their dwellings. The gods of Sumer and Akkad whom Nabounids had, to the anger of the lord of the gods, brought into Babylon. I, at the bidding of Marduk, the great lord, made to dwell in peace in their habitations, delightful abodes.

 

    May all the gods whom I have placed within their sanctuaries address a daily prayer in my favour before Bel and Nabu, that my days may be long, and may they say to Marduk my lord, "May Kourosh (Cyrus) the King, who reveres thee, and Kaboujiyah (Cambyases) his son ..." Now that I put the crown of kingdom of Iran, Babylon, and the nations of the four directions on the head with the help of (Ahura) Mazda, I announce that I will respect the traditions, customs and religions of the nations of my empire and never let any of my governors and subordinates look down on or insult them until I am alive. From now on, till (Ahura) Mazda grants me the kingdom favor, I will impose my monarchy on no nation. Each is free to accept it , and if any one of them rejects it , I never resolve on war to reign. Until I am the king of Iran, Babylon, and the nations of the four directions, I never let anyone oppress any others, and if it occurs , I will take his or her right back and penalize the oppressor.

 

    And until I am the monarch, I will never let anyone take possession of movable and landed properties of the others by force or without compensation. Until I am alive, I prevent unpaid, forced labor. To day, I announce that everyone is free to choose a religion. People are free to live in all regions and take up a job provided that they never violate other's rights.

 

    No one could be penalized for his or her relatives' faults. I prevent slavery and my governors and subordinates are obliged to prohibit exchanging men and women as slaves within their own ruling domains. Such a traditions should be exterminated the world over.

 

    I implore to (Ahura) Mazda to make me succeed in fulfilling my obligations to the nations of Iran (Persia), Babylon, and the ones of the four directions.

 

. . . .

مستند های مربوط

مستند های بیشتر را در آپارات وبسایت ارگ ایران ببینید،  لینک آن در ستون کناری

http://arqir.com

کلیک کنید:  اتحاد مهم تاریخی فرهنگی

کلیک کنید:  تحلیل گذر های تاریخی در ایران

کلیک کنید:  تاریخ نگهداری آثار تاریخی در ایران

آبی= روشنفکری و فروتنی،  زرد= خرد و هوشیاری، قرمز=  عشق و پایداری،  مشروح اینجا

    توجه 1:  اگر وبسایت ارگ به هر علت و اتفاق،  مسدود، حذف یا از دسترس خارج شد،  در جستجوها بنویسید:  انوش راوید،  یا،  فهرست مقالات انوش راوید،  سپس صفحه اول و یا جدید ترین لیست وبسایت و عکسها و مطالب را بیابید.  از نظرات شما عزیزان جهت پیشبرد اهداف ملی ایرانی در وبسایت بهره می برم،  همچنین کپی برداری از مقالات و استفاده از آنها با ذکر منبع یا بدون ذکر منبع،  آزاد و باعث خوشحالی من است.

   توجه 2:  جهت یافتن مطالب،  یا پاسخ پرسش های خود،  کلمات کلیدی را در جستجو های ستون کناری وبلاگ بنویسید،  و مطالب را مطالعه نمایید،  و در جهت علم مربوطه وبلاگ،  با استراتژی مشخص یاری نمایید.

   توجه 3:  مطالب وبسایت ارگ ایران،  توسط ده ها وبلاگ و وبسایت دیگر،  بصورت خودکار و یا دستی کپی پیس می شود،  از این نظر هیچ مسئله ای نیست،  و باعث خوشحالی من است.  ولی عزیزان توجه داشته باشند،  که حتماً جهت پیگیر و نظر نوشتن درباره مطالب،  به ارگ ایران مراجعه نمایند:  در اینجا  http://arqir.com.

ارگ ایران   http://arqir.com

 

کلیک کنید:  تماس و پرسش و نظرhttp://arqir.com/101-2

تاریخ ارسال: دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 01:28 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
با عرض پوزش، به مدت کوتاهی به دلیل تغییرات بر روی برنامه قادر به سرویس دهی نمی باشیم

کتاب فارسنامه ابن‌بلخی 3

کتاب فارسنامه ابن‌بلخی 3

بخش سوم

بر اساس متن مصحح لسترنج و نیکلسن

مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.

و حاشیه نویسی در زیر مطالب همین صفحه است.

. . . ادامه دارد و بازنویسی می شود . . .

 

فصلی در ذکر پارس کی در اسلام به کجا مضاف کردند

اشاره

در روزگار ملوک فرس، پارس [1]، دار المک ایشان بود و از [120f ] حدّ جیحون تا آب فرات، بلاد فرس خواندندی، یعنی شهرهاء پارسیان و از همه جهان، خراج و حمل آنجا بردندی، امّا چون اسلام ظاهر گشت و پارس گرفتند، آن را از مضافات عراق گردانیدند، به حکم آنک لشکر اسلام چون بیامدند، مقام به دو جای کردند: یکی کوفه و دیگری بصره و ازین هر دو جای، ظهور کردند و جهان گرفتند، آن ولایت را به نام این شهر، باز خواندند کی لشکر اسلام از آنجا بیامدند و بگرفتند، چنانک لشکر کوفه، قهستان و اعمال اصفهان و ری تا

______________________________

[1]. مملکت فارس یک قسمت بزرگ از ممالک جنوبی قسمت‌های ایران است و کناره‌های آن را در روزگارها به اختلاف گفته‌اند، مثلا اگر بلوک را مهرمز و ناحیه فلّاحی را که در این نزدیکی، از جمع فارس موضوع گشته، باز از توابع فارس شماریم، در ازای این مملکت از جاشک موغستان عباسی تا بندر محمره فلاحی 233 فرسخ کاروانی و 215 فرسخ جغرافی است و پهنای این مملکت از خیرآباد نی‌ریز تا بندر بوشهر دشتستان 98 فرسخ کاروانی و 84 فرسخ جغرافی است ... اما عرض و طول فارس یعنی دوری آن از خط استوا و گری‌نیچ بر این وجه است که عرض اوایل و مبادی جنوبی این مملکت، مانند جاشک .. از خط استوا 25 درجه و 20 دقیقه است و عرض اواخر و منتهای فارس از جانب شمال مانند «گندمان» سر حدّ شش ناحیه، 31 درجه و 43 دقیقه است. پس ابتدای فارس بر رأی متقدمین از اقلیم دویم باشد و انتهای آن از اقلیم سیم است اما بر رأی انگلیسی‌ها که آبادی زمین را به 30 اقلیم گرفته‌اند، گندمان در اقلیم چهارم باشد و طول مبادی فارس از جانب مشرق و جنوب 57 درجه و 48 دقیقه است و از جانب مغرب و شمال 48 درجه و 13 دقیقه است از گری نیچ. (فارسنامه ناصری به تصحیح دکتر رستگار فسائی، ص 899). در حدود العالم (قرن چهارم) حدود فارس چنین است: «ناحیتی است کی مشرق وی،

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 283

دامغان و طبرستان بگشادند و آن ولایت‌ها را جمله «ماه الکوفه»، گویند و در قباله‌ها چنین نویسند.

و لشکر بصره، بحرین و عمّان و تیز و مکران و کرمان و پارس و خوزستان و دیگر اعمال و دیار عرب کی متّصل آن است بگرفتند و آن ولایت‌ها را «ماه البصره» گویند و در قباله‌ها چنین نویسند.

و پارس از مضافات بصره است به حکم آنک لشکر بصره گشادند و آن را «ماه البصره [1]» گویند و در قباله‌ها چنین نویسند.

______________________________

ناحیت کرمان است و جنوب وی، دریای اعظم و مغرب، رود طاب است کی میان پارس و خوزستان بگذرد و بعضی از حدود سپاهان است و شمال وی بیابان پارس است از کرگس کوه». (ص 130).

حمد اله مستوفی می‌نویسد: طولش از قومشه تا قیس، صد و پنجاه فرسنگ و عرض از یزد تا حوز سیصد و بیست فرسنگ، مساحتش هجده هزار فرسنگ باشد. (ص 113 نزهة القلوب).

[1]. لسترنج، می‌نویسد: «پس از آنکه مسلمین با سپاهی از اهل بصره آنجا (نهاوند) را فتح کردند آن شهر و ولایت آن، به «ماه البصره» موسوم گردید زیرا خراجی که از آن شهر حاصل می‌شد، به معاش کسانی که در بصره از بیت المال، مستمری دریافت می‌داشتند، اختصاص داشت مانند خراج دینور که به معاش اهل کوفه اختصاص داشت و از این جهت دینور را «ماه الکوفه» می‌گفتند. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 212 و 213). در لغت نامه دهخدا آمده است: «نواحیی که ما امروز همدان و کرمان شاه و دینور و نهاوند و پیشکوه گوییم، در قدیم کشور ماه می‌نامیدند و در ویس و رامین این لفظ استعمال شده است که باقی مانده «ماد» و «مای» قدیم است که مرکز مملکت مادی باشد. عرب بعد از فتح این قسمت از ایران، این لفظ را به کار بردند، منتهی به دو ماه قایل شدند و برای ماه نیز معنی دیگری که بعد در مکتب جغرافیا معمول گردید، تصور کردند و گفتند «ماه الکوفه» و «ماه البصره» و مجموع را «ماهات» نام نهادند. از ماه کوفه مرادشان دینور و کرمانشاهان تا حلوان بود و از ماه بصره مرادشان نهاوند و صیمره بود. مرحوم معین می‌نویسد: «مسکن قوم ماد را نیز ماه می‌نامیدند و همین کلمه است که در پهلوی و پارسی و نیز در تعریب «ماه» شده. ابو ریحان در کتاب الجماهر (ص 205) نوشته: ماه عبارت است از زمین جبل و «ماهین» عبارت است از ماه بصره که دینور باشد و ماه کوفه که نهاوند باشد و اغلب به آن دو «ماه سبذان» را افزایند: زمین ماه یک سر باد ویران‌چو دشت ریگ و چون شور بیابان / (ویس و رامین)

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 284

 ارکان و حدود پارس

بسط پارس و اعمال آن صد و پنجاه فرسنگ طول است، در صد و پنجاه فرسنگ عرض.

ارکان پارس و شکل ولایت پارس، چنان افتاده است کی قسمت حدود شرقی و غربی و شمالی و جنوبی، بر چهار رکن می‌افتد، نه بر چهار حدّ و مثال آن مربّعی است کی هر زاویه از آن، به یکی از حدود می‌رسد برین جمله کی بر حاشیه این ورقه صورت کرده آمده است و فرق میان ارکان و حدود آن است کی ارکان، چهار زاویه مربّع باشد و حدود، چهار پهلوء باشد، درین مربّع کی صورت کرده آمده است؛ [121f ] و [اگر] در شکل پارس، کی برزده [1] شده است، تأمّل افتد، تحقیق این معنی معلوم گردد و ارکان پارس این است:

[1]. رکن شمالی، متأخّم [2] اعمال اصفهان است و سرحدّ میان پارس و اصفهان، ایزد خواست و یزد و ابرقویه و سمیرم.

[2]. رکن شرقی، متأخّم اعمال کرمان است بر صوب سیرجان و سرحدّ

______________________________

[1]. برزدن: به معنی رقم زدن، نوشتن بر بالا یا روی چیزی. در جایی دیگر در فارسنامه ابن بلخی آمده است:  «بیّاعان ... قیمت عدل بر آن نهند و رقم برزنند ...»

[2]. متأخّم: آنچه که حدّش به حدّی دیگر متصل است.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 285

آن، رودان است و این رودان، از اعمال پارس بود امّا به عهد سلطان شهید ألب ارسلان- قدّس اللّه روحه- چون میان پارس و کرمان، حدّ می‌نهادند، این رودان با کرمان گذاشت، در روزگار قاوورد. [1]

[3]. رکن جنوبی به دریاست کی بر حدود کرمان است و سرحدّ آن نواحی هزو [2] و سیف است بر ساحل دریا.

[4] رکن غربی، متأخّم اعمال خوزستان است، بر صوب دریاء عمّان، سرحدّ، ارّجان [3] است و ارّجان از اعمال پارس است امّا چون با کالیجار کناره شد [4]، عامل آنجا یکی بود «وزیر ابو العلاء» نام، و با «هزار اسپ [3]»، یکی شد و ارّجان بدو داد و چون هزار اسپ، خوزستان ضمان می‌کرد به ابتداء این دولت قاهره- ثبّتها اللّه- ارّجان، در جمله آن اعمال گرفت.

______________________________

[1]. پسر مهین چغری بیک سلجوقی که به ولایت طبسین و نواحی کرمان رسید و سپس با ملک شاه جنگید و شکست خورد و اسیر شد و او را مسموم کردند و دو فرزندش را کور ساختند. (ص 127، راحة الصدور).

[2]. حمد اله مستوفی می‌نویسد: «هزو و ساویه دودیه است و چند دیه دیگر که در آن حدود است ساحلیّات‌اند و از توابع دولتخانه قیس است و بغایت گرمسیر است». (ص 120 نزهة القلوب).

[3]. ارجان: ارگان یا ارغان: شهری است بزرگ و خرم با خواسته بسیار و نعمت فراخ و هوایی درست، به روستای وی چاهی آب است، کی ژرفی آن به همه جهان نتوانند دانست و از وی مقدار یک آسیا آب برآید و بر روی زمین برود و از این شهر دوشاب نیک خیزد. (حدود العالم ص 133). اصطخری می‌نویسد چاهی دارد یک آسیاوار آب از او برون می‌آید و کشت ایشان را آب دهد. مردمان این قریه گویند که بسیار جهد کردیم تا به رسن و سنگ اندازه قعر آن بدانیم، ممکن نشد. (مسالک و ممالک ص 132).

[4]. نام یکی از اتابکان لرستان است که در قرن ششم می‌زیسته و در اواخر آن قرن به حکومت رسیده و لوای استقلال برافراشته است و پس از وی گروهی از فرزندانش نیز در آن دیار حکومت کردند. (تاریخ گزیده، چاپ لیدن، ص 538 تا 544).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 286

صفت کورت‌هاء [1] پارس

اشاره

ولایت پارس [را] پنج کورة است، [2] هر کورتی به پادشاهی کی نهاد آن کورت، به آغاز، او کرده است، باز خوانده‌اند. برین جملت:

[1]. کوره اصطخر [2] کوره دارابجرد [3] کوره اردشیر خوره [4] کوره شاپور خوره [5] کوره قباد خوره. و هر کورتی [را] ازین پنج کورت، چند شهر و نواحی است چنانک یاد کرده آید:

کوره اصطخر

اصل این کوره، اصطخر است و این اصطخر، اول شهری است کی در پارس کرده‌اند و آن را گیومرث [3] بنا کرده است و بسط این [122f ] کوره، جمله، پنجاه فرسنگ طول است در پنجاه فرسنگ عرض [4]. و حدّ این کوره، از یزد تا هزار درخت

______________________________

[1]. کوره، معرّب خره است به معنای شهرستان، ناحیه و جمع آن کور است. در فارسنامه ناصری آمده است: «پادشاهان ایران مملکت فارس را پنج بهر نموده، هر بهری را کوره یا خوره می‌گفتند و فارسیان گفته‌اند کوره و خوره در اصل به معنی نوری است که از جانب خدای تعالی فایض بر بندگان می‌شود که بوسیله آن قادر بر ریاست و بزرگی شوند، پس نام قصبه‌ای از مملکت فارس گردید.». (ص 899).

[2]. تنها مقدسی است که فارس را به جای پنج کوره به شش کوره تقسیم کرده است به این ترتیب که ناحیه اطراف شیراز را یک کوره جداگانه و مستقل شمرده است. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 268).

[3]. در شیراز نامه زرکوب نیز همین مطلب آمده است. (ص 16).

[4]. در شیراز نامه: «بسط آن پنجاه و پنج فرسخ است.» (ص 16). حمد اله مستوفی نیز می‌نویسد «... در ملک فارس پیش از اصطخر هیچ عمارتی نبود،

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 287

در طول و از قهستان تا نیریز در عرض و شهرهاء این کوره این است :

یزد [1] و اعمال آن چون: میبد و نایین و کثه [2] و فهرج [3] و غیر آن، جمله از پارس است و ابتداء حدّ کوره اصطخر است و آب آن، همه از کاریزها باشد و هواء آن معتدل است امّا به حکم آنک بر کنار بیابان است، میل به گرمی دارد و میوه‌ها از همه انواع باشد امّا هیچ، بیشتر از انار نیست و انار میبد [4] نیکوتر است و به فهرج خربزه‌ها بود نیکو و شیرین و بزرگ [و هندویانه بدآن مرتبه که دو، از آن] خربزه، بر چهار پایی نهند. و از آن ناحیت ابریشم خیزد از آنچ درخت توت

______________________________

است، این کوره بدان شهر، باز خوانند از یزد تا هزار درخت در طول و از قهستان تا نیریز در عرض، از توابع آن کوره است. اصطخر از اقلیم سیم است طولش از جزایر خالدات فج ک و عرض از خط استوا، ک. به قولی کیومرث بنیاد کرد و به روایتی پسرش اصطخر نام و هوشنگ عمارت بر آن افزود و جمشید به اتمام رسانید چنانکه از حدّ خفرک تا آخر را مجرد مسافت چهارده فرسنگ طول آن بود و عرض ده فرسنگ ...».  /  (ص 120 نزهة القلوب).

[1]. باید در نظر داشت که در دوره خلفا شهر یزد و ولایت آن روذان (بین «انار» جدید و بهرام آباد) قسمتی از کوره اصطخر و جزء ایالت فارس محسوب می‌شد ولی بعد از هجوم مغول، یزد، جزء استان جبال گردید (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 268).

[2]. در نزهة القلوب: شهر کهنه و در نسخه‌ای کثه حومه است (ر ک ص 188). ولی «کث و کثه» به نظر می‌رسد که درست‌تر باشد زیرا اصطخری نیز کثه را ذکر می‌کند. (آثار تاریخی یزد، ص 214). لسترنج می‌گوید: یزد در قدیم کثه نامیده می‌شد و یاقوت «کث» را بین میبد و یزد می‌داند و برخی آن را به معنی زندان گرفته‌اند و هنوز قریه‌ای در نزدیکی یزد به نام «کشنویه» وجود دارد. (آتشکده یزدان، آیتی، ص 30).

[3]. فهرج در پنج فرسخی یزد، معرب فهره است. (آتشکده یزدان، عبد الحسین آیتی). «پهره» هم گفته شده است. (ص 214 آثار تاریخی یزد). فهرج را از نقاطی دانسته‌اند که در آنجا میان اعراب و ایرانیان جنگ واقع شد. (همانجا ص 213).

[4]. میبد شهری کوچک است و به آب و هوا و حاصل مانند یزد. (نزهة القلوب، ص 74).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 288

بسیار باشد، و جام [ه] هاء دیبا و مشطی [1] و فرخ [2] و مانند این نیکو کنند، از آنچ همه گوسپندان، بز باشند و پوست آن قوی بود.

و مردم آن ولایت همه اهل سنّت و جماعت‌اند و سخت پارسا و سدید باشند و نقد [3] ایشان [را] «زر امیری» گویند، کی سه دینار از آن دیناری سرخ ارزد.

آورد [4] بزرگ و کوچک: مرغزاری است طول آن سی فرسنگ در عرض سه فرسنگ و ناحیتی است درین مرغزار همه دیه‌ها، ملکی و خراجی به قطع [5] گذارند و حومه آن نواحی بجّه [6] است و هوای آن سردسیرست به غایت، چنانک درخت و باغ نباشد و در صحرا و کوه همه چشمه‌هاست. دیهی است ملکی هم از آن ناحیت و سر حدّ آن نواحی این دیه است و جمله [123f ] آبادان است.

و دیه گوز [7] و آباده و شورستان و بسیار دیه‌هاء دیگر، ازین ناحیت است.

______________________________

[1]. در اینجا به معنی نوعی جامه آمده است و مرحوم دهخدا اظهار نظر کرده‌اند که ظاهرا مشطبی درست است که نوعی جامه خط دار است. (دهخدا). در فرهنگ البسه مسلمانان، این واژه را نیافتم.

[2]. احتمالا باید «فرجی» باشد که نوعی از قبای بی‌بند گشاد و در پیش آن بعضی تکمه افزایند و بیشتر بر فراز جامه پوشند. گشت نام آن دریده فرجی‌آن لقب شد فاش از مرد نجی  / (مولوی)

ز چکمه و فرجی خرمی است قاری راخنک تنی که وی از همبران خود شاد است

(نظام قاری) و (ر ک ص 309 فرهنگ البسه: فرجیّه و فراجی.)

[3]. سکّه رایج.

[4]. حمد الله مستوفی می‌نویسد: «مرغزار آورد، اکنون به کوشک زرد معروف است، علفزاری خوب و طویل و عریض است و چشمه‌های بسیار دارد و هوایش سرد است و علفش در غایت سازگاری و از دیههای بزرگ در آن حوالی دیه بجه و طمیرخان.». (ص 134 نزهة القلوب).

[5]. مقطوع.

[6]. ر ک نزهة القلوب، ص 134.

[7]. از شیراز تا گوز، از حساب تیر مردان چهار فرسنگ. (نزهة القلوب ص 189). حمد الله مستوفی، در ضمن شرح مسافات طرق می‌نویسد: از ایزد خواست تا دیه «گردو» هشت فرسنگ. (ص 185، نزهة القلوب). مسلما این دیه گرد و همان گوز بوده است.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 289

کورد و کلّار : کورد [1] شهرکی است و کلّار [2] دیهی بزرگ و ناحیتی با آن می‌رود و جمله، غلّه بوم [2] است و هواء آن سردسیر است به غایت. و آب هاء روان است و منبع رود کر، از آنجا است و آبادان است.

اسفیدان [3] و قهستان: هم مانند کورد است و سردسیر است سخت. و آنجا شکفتی است محکم در کوه.

یزد خواست [4] و دیه گوز و شورستان و آباده [5] و دیه‌ها کی بر آن صوب است، همه سردسیر است و غلّه بوم و هیچ میوه نباشد و آب روان و چشمه باشد، الّا شورستان کی آب شور بود.

خبرز [6] و سروات [7]: شهرکی است و نواحی بسیار دارد

______________________________

[1]. حمد الله مستوفی می‌نویسد: کورد: شهرکی است و کلار دیهی بزرگ و ناحیتی با آن می‌رود و جمله غلّه بوم است و هوای سرد دارد. (ص 124، نزهة القلوب). و آب کر فارس از ولایت کلار برمی‌خیزد. (همانجا ص 218) لغت کلال در کردی به معنی بستر رود خانه است. (سفرنامه ابو دلف ص 116).

[2]. غلّه زار.

[3]. اسفیدان شهرکی کوچک است و حصاری دارد و قهستان، دیهی بزرگ است و هر دو سرد سیرند و در کوه آنجا غاری عظیم و محکم است که ایشان را در ایّام مخوف، پناه باشد. (ص 122 نزهة القلوب).

[4]. یزد خواست، در اصل ایزد خواست است و سه ده در فارسی بدین نام است 1. حومه آباده اقلید 2. حومه لارستان 3. حومه شیراز ولی در اینجا مقصود اولی است. (بهروزی، فارسنامه، ص 145، ح 1).

[5]. «باید دانست که در فارس دو آباده است یکی آباده اقلید که همین آباده است و دیگری طشک». (ح 3 ص 145 فارسنامه، بهروزی). در فارسنامه ناصری آمده است که: بلوک آباده اقلید در جانب شمالی شیراز، محدود است از جانب مشرق به بلوک ابرقوه و از جانب شمال به توابع اصفهان و از جانب مغرب به بلوک سرحد چهار دانگه و سرحد شش ناحیه و از جانب جنوب به بلوک قونقری ... در ازای این بلوک از اقلید تا امن آباد بیست فرسخ، پهنای آن از کشکان تا قریه چنار دو فرسخ و نیم و نام قصبه این بلوک نیز آباده است و اقلید از توابع اوست و این قصبه نزدیک به 44 فرسخ شمالی شیراز است و عرض آن یعنی دوری از خط استوا 31 درجه و 12 دقیقه و طول آن یعنی دوری از گرینیچ 52 درجه و 18 دقیقه است ... (فارسنامه ناصری، تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی، ص 1239).

[6]. «خبرز، شهری کوچک است و هوای معتدل و آب روان دارد و غلّه و میوه بسیار دارد و آبش از رود کر است و در آنجا غلّه و انگور بسیار بود و مواضع بیشمار از توابع آنجاست، حقوق دیوانیش بیست و پنجهزار و پانصد دینار است ...» (نزهة القلوب، ص 123).

[7]. در حدود العالم: «سرواب» (ص 135) نزهة القلوب: سروات

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 290

بآن، [1] حومه آن است و هواء آن سردسیرست معتدل، و آب‌هاء آن روان است و چشم [ه] هاست و میوه بسیار باشد از هر نوعی و آبادان است و حومه [1] آن جامع [2] و منبر دارد.

خبرک [3] و قالی [4]: خبرک، دیهی بزرگ است و قالی مرغزاری است و هواء آن سردسیر خوش است و نخجیرگاه است و آب آن رود، آبی خوش گوار و آبادان است و دیه خوار هم آنجاست و آب و هواء آن همچنان است و قلعه‌یی دارد معروف به قلعه خوار.

مایین شهرکی است در میان کوهستان افتاده در زیر گریوه‌یی و سر راه است و سردسیر است و آب روان خوش دارد و غلّه و میوه خیزد، نه بسیار و مردم آنجا بیشتر دزد باشند و عوان.

[5] [124f ] ابرقویه [6]: ابرقویه، شهرکی است و نواحی دراز و هواء آن معتدل است

______________________________

در نسخه‌های مختلف آن سرواه، سروار، سبزوار، (ص ح 1/ 123).

[1]. شاید به جای «بان» ... و سروات حومه آن است، درست‌تر باشد.

[2]. مقصود مسجد جامع (مسجد جمعه) است. (بهروزی، ح 4 ص 146 فارسنامه).

[3]. خفرک یا خبرک است. در ساحل چپ رود سکان شهر خبر واقع است که قبر سعید برادر حسن بصری در آن قرار دارد. حمد الله مستوفی گوید خبر شهری است بزرگتر از کوار، قلعه‌ای محکم دارد و آن را تیر خدای خوانند و جای دیگر گوید «قلعه تیر خدای به خبر است بر کوهی در غایت بلندی و بدین سبب آن را بدین نام خوانند.».

(سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 273).

[4]. حمد الله مستوفی نیز در نزهة القلوب آن را قالی آورده و در نسخه بدل «فالی»، (نزهة القلوب، ص 123 و ح 2) حمد الله مستوفی می‌نویسد: مرغزار قالی (فالی، فول) بر کنار آب پر و آب افتاده است و جایی خرم، اما گیاهش به زمستان چهار پایان را موافق بود و به تابستان زیان دارد و طولش سه فرسنگ در عرض یک فرسنگ. (ص 135، نزهة القلوب).

[5]. سرهنگ دیوان، پاسبان- مأمور اجرای دیوان و حسبت. (معین)

[6]. در حدود العالم به صورت برقوه آمده و نوشته است: شهری است با نعمت بسیار و در حوالی وی تلهاست بزرگ از خاکستر. (ص 136) در صورة الارض آمده است که: شهری فراخ نعمت و پرازدحام و وسعت آن نزدیک به یک سوم اصطخر و بناهایش در هم آمده و اغلب همچون بناهای یزد دراز شکل است. ناحیه‌ای بی‌آب و

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 291

دراز و هواء آن معتدل است و پاره‌یی از هواء یزد خنک‌تر باشد و آب، هم آب روان باشد و هم آب کاریز و غلّه بوم است و میوه، بسیار باشد. جایی، خوش است و هوا و آب درست. و هیچ جنسی دیگر از آنجا نخیزد و آبادان است و جامع و منبر دارد.

اقلید [2]: شهرکی کوچک است و حصاری دارد و جامع و منبر دارد و هواء آن در سردسیر معتدل است و درست، و آب آن خوش است و روان و میوه باشد از هر نوعی، و غلّه بوم است و از آنجا جنسی دیگر نخیزد و آبادان است.

سرمق [3] و ارجمان : شهرکی کوچک است و ناحیتی است و همه احوال آن همچنان اقلید است، امّا زردآلو است آنجا کی در همه جهان مانند آن نباشد. به شیرینی و نیکویی و زردآلو کشته، از آنجا به همه جایی برند و آبادان

______________________________

گیاه و، ص 50) اصطخری می‌گوید: شهری است پر نعمت چند سه یک اصطخر باشد و هیچ درخت ندارد از دور آرند و نعمت فراوان بود. (ص 112، مسالک و ممالک). و از سردسیرهای فارس است (همانجا، ص 119) و به نزدیک ابرقو تلهای خاکستر است، عامه گویند آتش نمرود بوده است و غلط گویند کی درست آن است که نمرود و ملوک کنعان به زمین بابل بوده‌اند. (ص 132، همانجا) و از ابرقو جامه‌های پنبه خیزد و حریر. (همانجا، ص 134). در شیراز نامه ابرقو در شمال فارس و رکن شمالی آن است (ص 15). اتابک ابو بکر در ابرقو، رباط مظفر را ساخت. (همانجا ص 60). در شیراز نامه تفصیل انتها ض لشکر یاغی باستی در ابرقو آمده است (ر ک، ص 89).

حمد الله مستوفی می‌نویسد: ابرقو از اقلیم سیم است در اول، در پایان کوهی ساخته بوده‌اند و «بر کوی» می‌گفتندی و بعد از آن بر صحرایی که اکنون است این شهر کردند، شهری کوچک است و هوای معتدل دارد و آبش هم از کارزیر است و از توابع آن است دیه مراغه ... (ص 122 نزهة القلوب).

[2]. در حدود العالم این نام به صورت کلید و وکلیند آمده است (ص 136) ابن حوقل آن را جزو ابرقو می‌داند.

(ص 36، صورة الارض). و اصطخری آن را اقلید می‌خواند که به پارسی کلید خوانند. (ص 98، مسالک و ممالک) و آن را از سردسیرهای فارس می‌داند (ص 119).

[3]. حمد الله مستوفی می‌نویسد: اقلید و سورمق و ارجمان: اقلید شهری کوچک است و حصاری دارد و هوایش معتدل است و آب روان دارد و در او از همه نوعی میوه هست و غله بوم است و سرمق هم شهری کوچک است و در همه حال مانند اقلید اما زردآلوی سرمق به غایت نیکو و شیرین است و آن را خشک کرده به بسیار ولایت برند و مواضع بسیار از توابع سرمق و اقلید و ارجمان است. (نزهة القلوب، ص 122).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 292

است. [1]

رون بزرگ و کوچک [2]: مرغزاری است طول آن شانزده فرسنگ در عرض دو فرسنگ، و ناحیتی است درین مرغزار اقطاعی و ملکی و حومه آن باغ است و سردسیر است و آب بدو رود از چشمه‌ها است و هیچ میوه نباشد و جز غلّه نباشد و از آنجا تا به گریوه مایین بگذرند، راه مخوف باشد از پیاده دزد، بیشترین دیه‌هاء آن مختل است.

کامفیروز [3]: ناحیتی است بر کنار [رود کر] و بیشه‌یی عظیم است، همه درختان بلّوط و زعرور [4] و بید و معدن شیران است، چنانک هیچ جای [125f ] مانند آن شیران نباشد به شرزه‌یی و چیرگی و هواء آن سردسیر است [5] به اعتدال

______________________________

[1]. سرمق در حدود العالم: «سرمه» است (ص 136) مقدسی سرمق را به نام جرمق نوشته و گوید شهری است خوش ساخت در میان انبوه درختان میوه‌دار که آلوی آنجا به خوبی شهرت دارد و آن را خشک می‌کنند و به مقدار فراوان به خارج می‌فرستند. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 303).

[2]. حمد الله مستوفی می‌نویسد: دشت رون نیکوست و آب روان و چشمه‌های فراوان دارد و هوایش سرد است و اندکی از مرغزار آورد کمتر است و رباط صلاح الدین وفول شهریار، در این صحرا است و آن علف نیز با چهارپا سازگار است، طول این علفزار هفت فرسنگ در عرض پنج فرسنگ است. (نزهة القلوب، ص 134). اصطخری آن را از سردسیرهای فارس می‌داند. (ص 119).

[3]. کامفیروز، ناحیتی است بر کنار آب کر و در آن بیشه عظیم، شیر بسیار بود و سخت به قوّت باشند (نزهة القلوب ص 134) و مرغراز تازه تازه است و علفش نیکوست، اما از بیم شیر آنجا چهارپا کم برند. (ص 136) لسترنج می‌نویسد: مرکز آن بیضا بود. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 301).

[4]. زعرور: گوجه وحشی- زالزالک. (معین).

[5]. در فارسنامه ناصری آمده است که: «بلوکی است از سردسیرات فارس، هوایش از سردی مایل به اعتدال در جانب شمالی شیراز است و درازی آن از «جوزک ممو» تا قریه «گرمه» 9 فرسخ، پهنای آن از قریه «پالنگری» تا «دل خون» 5 فرسخ. محدود است از جانب مشرق به بلوک رامجرد و ابرج، از سمت شمال به بلوک سرحد چهاردانگه و از طرف مغرب به نواحی ممسنی و از جانب جنوب به بلوک بیضا ...».

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 293

و آب، از رود است، آبی خوش گوار. و حومه آن [تیر مایجان] [1] است و بیشترین دیه‌هاء آن خراب است.

کمه [2] و فاروق و سیرا [3]: شهرکی است و دیه‌هاء بزرگ و نواحی و هواء آن سرد است، معتدل، و آب‌هاء روان خوش دارد و میوه‌ها باشد از هر نوعی و نخجیرگاه است و همه آبادان است و به حومه آن جامع و منبر است .

صاهه‌ها [4] و هراة [5]: دو شهرک‌اند، هواء آن معتدل است و آب روان اندک است و از صاهه آهن و پولاد خیزد و تیغ‌ها کنند و شمشیرها، چاهکی خوانند و هر دو آبادان است و جامع و منبر دارد.

______________________________

[1]. احتمالا در فارسنامه ناصری این نام «لیرمنگان» و «لیرمنجان» است. (همانجا، ص 1452).

[2]. در نزهة القلوب، کمین و فارق دو شهر است و توابع بسیار دارد و هوای معتدل و آب روان و غلّه و میوه بسیار بود و در آن حدود نخجیر بسیار است. (ص 124). (و ر ک مسالک و ممالک: فاروق: ص 99). در فارسنامه ناصری در ذکر نواحی خفرک سفلی آمده است: فاروق همان «پارو» است و کته 3 فرسخ و نیم مشرقی [فتح آباد] است. (ص 1556).

[3]. لسترنج این نام را در ترجمه فارسنامه «لسیرا» آورده است.

[4]. در مسالک و الممالک: صاهک الکبری و صاهک الصغری (ص 98). در صورة الارض صاهک (ص 33). که امروز چاهک می‌گویند (ص 246). لسترنج می‌نویسد نزدیک ساحل خاوری دریاچه بختگان در قرن چهارم دو شهر مهم بود یکی صاهک بزرگ و دیگری صاهک کوچک که به زبان فارسی چاهک گفته می‌شود. (ص 299، سرزمین‌های خلافت شرقی). حمد الله مستوفی هم: صاهک را شهری کوچک می‌خواند که معدن پولاد دارد و حاصلش غلّه است.

(ص 123 نزهة القلوب).

[5]. در مسالک و ممالک: هراة:. (ص 98). حمد الله مستوفی نیز هرات آورده است. (ص 123 نزهة القلوب).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 294

بوّان [1] و مروست [2] : بوّان، شهرکی است با جامع و منبر و مروست با آن رود و میوه بوم است، چنانک درختان آن مانند بیشه است و به اعمال کرمان، نزدیک است و هواء آن معتدل است و آب‌هاء روان دارد و آبادان است.

ابرج [3]: دیهی بزرگ است در پایان کوهی افتاده، و این کوه پناه ایشان است و سراسر خانه‌ها در آن کوه، کنده‌اند و آبی از سر کوه در می‌افتد، بسیار و آب آن ناحیت از آن است.

______________________________

[1]. در مسالک و ممالک: «بوان: قصبه آن مریز جان است و از سردسیرهای فارس است. (ص 98 و 108 و 119) یاقوت می‌نویسد: شعب بوّان در سرزمین پارس است و این همان جایگاهی است که درباره آن گفته شده است بهشت‌های گیتی چهار است: غوطه دمشق و شعب بوان و سغد سمرقند و ابلّه ... (ص 38 برگزیده مشترک یاقوت):

«از دو فرسخی نوبندگان درّه معروفی که مسلمانان آن را یکی از جنات اربعه دنیا می‌شمردند یعنی شعب بوّان آغاز می‌شود که آب‌های آن به رود کر واقع در ولایت اصطخر می‌ریزد، طول این دره سه فرسخ و نیم و عرض آن یک فرسخ و نیم است، در خرّمی و شادابی آن را نظیری نبود به سبب آن. به گفته حمد الله مستوفی در میان دره رودی بزرگ روان است و بر هر دو طرف بر آن کوه‌ها اکثر اوقات، از برف خالی نبود و در این عرصه مذکور قطعا از کثرت درختان آفتاب بر زمین نتابد و چشمه سارهای بسیار و آب‌هایش زلال است (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 285) شهری کوچک است و غله بوم و میوه روی و هوای معتدل و آب روان دارد» (نزهة القلوب، ص 122).

[2]. در مسالک و ممالک: «مروسف» (ص 98) در نزهة القلوب: «مروست دیهی بزرگ است و همان صفات (بوّان را) دارد. (ص 122، نزهة القلوب). در فارسنامه ناصری آمده است: بلوک مروست میانه شمال و مشرق شیراز، درازی آن از «تاج آباد» تا «مزرعه صحاف» 14 فرسخ پهنای آن از 2 فرسخ، نگذرد محدود است از جانب مشرق و شمال به بلوک شهر بابک کرمان و از طرف مغرب به بلوک بوانات و از جانب جنوب به بلوک نیریز، از سرد سیرات فارس است و قصبه آن را مروست گویند و در اصل «مرو» بود برای تمیز از مرو خراسان آن را مرو شادان گفتند».

(فارسنامه ناصری، تصحیح دکتر رستگار فسایی، ص 1557).

[3]. ابرج: در حدود العالم: ابرج (ص 136) حمد الله مستوفی می‌نویسد: ابرج دیهی بزرگ است در پایان کوهی افتاده است و کوه پناه ایشان است چه تمامت آن خانه‌ها در آن کوه کنده‌اند و آبشان هم از آن کوه فرود می‌آید. (ص 121، نزهة القلوب). اصطخری آن را از توابع استخر می‌شمارد. فارسنامه ابن بلخی و حمد الله مستوفی آن را دهکده‌ای بزرگ شمرده‌اند قلعه آن، دز ابرج نام داشت ... آن قلعه باغستانی نیز داشت و دارای مخازن عظیم آب بود. (ص 302، سرزمین‌های خلافت شرقی).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 295

اصطخر [1] و مرودشت [2]: اصطخر، در ایّام ملوک فرس، دار الملک ایشان بوده است و به آغاز، گیومرث چیزی بنا کرده بود و هر پادشاه کی می‌نشست بر آن زیادتی می‌کرد و طهمورث، بر خصوص، بسیار عمارت آن کرد و چون پادشاهی جهان به جمشید رسید، آن را به شهری عظیم، کرد چنانک [126f ] بلوک آن، از حدّ خفرک تا آخر را مجرد بود، مسافت چهار فرسنگ در عرض ده فرسنگ، و سه قلعه [3]: یکی، قلعه اصطخر، دوم، قلعه شکسته [4]، سوم، قلعه

______________________________

[1]. کوره اصطخر، تمام قسمت فارس شمالی را شامل می‌گردید. شهر اصطخر کرسی این ولایت محسوب می‌شد. اسم اصطخر را، اعراب بر شهری نهادند که در زمان ساسانیان، یونانیان آن را «پرسپولیس» می‌نامیدند. این شهر در کنار رود پلوار ... در باختر خرابه‌های کاخ بزرگ هخامنشیان واقع بود. ابن حوقل در قرن چهارم می‌گوید: وسعت شهر استخر به یک میل می‌رسد و باروی آن اکنون خراب است. جلو دروازه شهر، پل خراسان بر روی رودخانه قرار دارد ... مسلمانان از قبور و ابنیه معروف هخامنشی که عموما آنها را به جمشید و سلیمان پیغمبر نسبت می‌دهند، مطلب سودمندی ذکر نکرده‌اند. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 297).

[2]. به قول فارسنامه ابن بلخی، نام مرودشت از «مرو» که یکی از محلات شهر استخر بوده و بعدها جای آن محله را بوستان جمشید واقع در زیر خرابه های تخت جمشید گرفته، مأخوذ شده است. (همانجا ص 300).

[3]. «... بر فراز کوه‌های شمال باختری اصطخر سه قلعه بود یکی اصطخر یار، دیگر قلعه شکسته و سوم قلعه شکنوان. این سه قلعه را روی هم سه گنبدان می‌گفتند آب قلعه اولی از دره‌ای عمیق که جلو آن را سدّی بسته بودند می‌آمد و در این قلعه، عضد الدوله دیلمی آب انبارهای بزرگ ساخته بود که سقف آن بر فراز بیست ستون قرار داشت و هنگامی که دشمن قلعه را محاصره می‌کرد، آب آن انبارها برای مصرف هزار مرد که درون قلعه بودند، به مدت یک سال کفایت می‌کرد ... رودخانه پلوار که جغرافی نویسان عرب آن را «فرواب» و ایرانیان «پرواب» گویند از شمال اوجان یا ازجان در قریه فرواب جوبارقان سرچشمه می‌گیرد و از بالای بازارگاه، به جنوب غربی متوجه می‌شود و به دره اصطخر و جلگه مرودشت می‌رسد ... (سرزمینهای خلافت شرقی، ص 298). در فارسنامه ناصری آمده است که: «مشهورترین قلعه‌های فارس است .. و این قلعه را جز یک راه نباشد و سر این کوه چندین هزار درب خانه را جا باشد. به ده بیست نفر مستحفظ، چندین فوج دشمن را دفع کند و چون در سر این قلعه تالاب بزرگی است، آن را به این نام گفتند.

عضد الدوله در حدود سال 360 آب انباری بر فراز این کوه ساخت و 40 پایه در آن قرار داد و بر این پایه‌ها سقفی ببست تا آبش از تابش آفتاب فاسد نگردد و از این است که نوشته‌اند عضد الدوله دریایی بر کوهی و کوهی بر دریا گذاشت ...». (فارسنامه ناصری، تصحیح دکتر رستگار فسایی، ص 1621) و (ر ک شیراز نامه، بهمن کریمی، ص 33).

[4]. بعدا آن را «میان قلعه» گفتند 20 فرسخ میانه شمال و مغرب فتح آباد در جلگاء مرودشت افتاده و این میان قلعه استخر و اشکنوان است (همانجا، ص 1631).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 296

تصویر تخت جمشید،  جهت دیدن عکس به لینک زر مراجعه نمایید.

کلیک کنید:  شاهکار تخت جمشید

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 297

شکنوان [1]، در میان شهر نهاده بود و آن را سه گنبدان گفتندی و سرایی [2] کرد آنجا، در پایان کوهی، کی در همه جهان مانند آن، نبوده است و صفه این سرای آن است، کی در پایان کوه، دکّه‌یی ساخته است از سنگ خارا، سیاه رنگ و این دکّه، چهار سو است، یک جانب در کوه پیوسته است و سه جانب، در صحراست و ارتفاع این دکّه مقدار سی گز، همانا باشد و از پیش روی دو نردبان بر آن ساخته است، کی سواران آسان بر آن روند، و بر سر آن دکّه، از سنگ خارا سپید به خرط کرده، چنانک از چوب مانند آن به کنده‌گری و نقّاشی نتوان کرد و سخت بلند است، آن ستون‌ها، ستونی، بر شکل دیگر و نقش دیگر و از جمله آن دو ستون کی در پیش کی در پیش درگاه بوده است، مربّع است و از سنگی سپید کرده است مانند رخام، [3] و در همه پارس از آن سنگ هیچ جای نیست و کس نداند کی از کجا آورده‌اند و جراحت را نیک باشد چنانک پاره‌هاء آن را برمی‌دارند و چون کسی را زخمی آید، آن را به سوهان بزنند و بر جراحت کنند، در حال ببندد [4] و عجب در آن است تا آن سنگ را چگونه، از جای توان آورد کی هر ستونی را فزون از سی گز، گرد بر گرد، [5] است در طول چهل گز زیادت، چنانک از دو یا سه پاره سنگ در هم ساخته و پس به صورت

______________________________

[1]. در نزهة القلوب «اشکنوان». فرصت الدوله می‌نویسد: «قلعه اشکنوان ... در میان کوهستان واقع است و از قلاع مشهوره فارس است بالای آن چشمه‌ها و مراتع بسیار دارد قلعه مذکوره را تاریخی دیدم نوشته بود که نامش گزین بوده و اینکه گفته‌اند پناه دلیران ایران زمین گل است و سپید و ستخرو گزین، مراد از قلعه‌ای است که در ابرج است و آن را اشکنوان نیز می‌خوانند. (ص 232، آثار عجم). تلفظ این نام را لسترنج‌shankavan آورده است. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 585).

[2]. مقصود تخت جمشید است.

[3]. مرمر.

[4]. خون را بند می‌آورد.

[5]. مقصود محیط هر ستون است. فارسنامه ابن بلخی ؛ متن ؛ ص297

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 298

عکس قلعه اشکنون، نقاشی از فرصت شیرازی «نقل از آثار عجم»،  بدلیل حجم این صفحات،  عکسها در مطالب دیگر وبلاگ است،

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 299

براق [1] برآورده، صورت براق چنین کرده است کی: رویش به روی آدمیان ماند با ریش و جعد و تاج بر سر نهاده و اندام و چهار دست و پای او همچنان گاو و دنبال او همچون دنب [2] گاو و پس [127f ] بر این همه ستون‌ها، بنا کرده بوده است و اثر آن بناها، نمانده است امّا کودهاء [3] گل، کنند و شویند و در میان آن، توتیاء [4] هندی، یابند کی داروی چشم را شاید، و کس نداند کی آن چگونه در میان گل آمیخته شده است.

و هر کجا صورت جمشید به کنده‌گری کرده‌اند، مردی بوده است قوی، کشیده ریش، و نیکو روی و جعد موی [5].

و در بعضی جای‌ها صورت او کرده است و چنان است کی روی در آفتاب دارد و به یک دست عصایی گرفته است و به یک دست مجمره‌یی دارد و بخور می سوزد [5] و آفتاب را می‌پرستد.

و بر بعضی جای‌ها صورت او کرده است کی به دست چپ، گردن شیری یا سر گوری یا سرون کرگدنی به دست گرفته است و به دست راست، خنجری و در اشکم آن شیر یا کرگدن زده.

و در آن کوه گرماوه کنده است در سنگ خارا با حوض‌هاء و پیوسته گرم باشد و آبی گرم از دیوار و سقف آن می‌زاید [6] و این دلیل

______________________________

[1]. در نزهة القلوب آمده است که: «... بر آنجا هر یک صورت براق مصطفی (3) کرده‌اند، رویش به شکل آدمی با ریش مجعّد و تاج بر سر و دست و پا و دم بر صفت گاو و صورت جمشید به شکل سخت زیبا کرده بودند ...). (ص 121).

[2]. دمب و دم.

[3]. توده، پشته، خرمن.

[4]. سرمه.

[5]. مقصود با رعام شاهی خشایار شاست که شاه بر تخت نشسته است و عصایی در دست دارد ...

[6]. در نزهة القلوب آمده است: «... در آن کوه، گرمابه‌یی از سنگ کنده‌اند چنانکه آب گرمش از چشمه زاینده است و به آتش محتاج نمی‌شد و بر سر آن کوه دخمه‌هایی عظیم بوده است که عوام آن را «زندان باد»

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 300

نقشه تجدید بنا شده صفّه تخت جمشید،  بدلیل حجم این صفحات،  عکسها در مطالب دیگر وبلاگ است،

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 301

است بر آنک چشمه گاه گوگرد بوده است و بر سر کوه دخمه‌هاء عظیم کرده است و عوامّ آن را «زندان باد» می‌خوانند.

و این ناحیت مرودشت بعضی در میان اصطخر، محلّت‌هاء شهر بوده است و بیشترین، بستان‌هاء سرای جمشید بوده است،

و رود پرواب [1]، رودی است معروف کی به اصطخر و مرودشت آید. آبی خوش و گواراست و هواء اصطخر، سردسیرست، معتدل مانند هواء اصفهان و این اصطخر به ابتداء اسلام چون بگشادند، یک دو بار غدر کردند و پس قتل عظیم رفت چنانک شرح داده آمده است به اوّل کتاب و خراب شد و بعد از آن به آخر عهد با کالیجار، [2] وزیری [3] بود و با یکی خلافی داشت و به ستیزه آن کس برفت و امیر قتلمش، با لشکری بآورد [4] و باقی اصطخر بکندند و بغارتیدند و اکنون اصطخر دیهکی است [128f ] کی در آنجا صد مرد باشند. و رود کر هم در میان مرودشت می‌آید و منبع آن از کلّار است و دریاء بختیگان افتد [5] و صفت آن به

______________________________

گفتندی ...» (ص 121).

[1]. رود پرواب (پلوار) که جغرافی نویسان عرب آن را «فرواب» و ایرانیان «پورواب» گویند. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 298).

[2]. «... نقل است که شهر اصطخر تا بغایت معمور بود در عهد با کالیجار، امیری ظالم بود قتلمش، نام آن را غارت کرده و خراب گردانید ...». (شیراز نامه، ص 17) مدت سلطنت باکالیجار در خطه فارس چهار سال و شش ماه بود.  (شیراز نامه، ص 37).

[3]. در اول عهد سلطنت او (با کالیجار)، ابو نصر وزیر، به واسطه خلافی که در خاطر داشت قتلمش را به شیراز آورد و در نواحی فارس به قدم آن لشکر خرابی چند به ظهور پیوست. (شیراز نامه، ص 36). در فارسنامه ناصری آمده است:

در سال 436 امیر باکالیجار پسر ابو شجاع سلطان الدوله پسر ابو نصر بهاء الدوله پسر امیر فنا خسرو عضد الدوله دیلمی، باز ماندگان شهر استخر را به شیراز بیاورد و خرابه‌های آن را هموار فرمود و در جای آن کشتکار نمود پس اثر از آن شهر جز تخت جمشید، باقی نگذاشت و در همین سال ابو کالیجار بارویی برگرد شیراز کشید. (ص 902، فارسنامه ناصری، تصحیح دکتر رستگار فسایی).

[4]. بیاورد.

[5]. به دریای بختگان می‌ریزد.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 302

جای خویش کرده آید.

کوه نفشت [1]، کی کتاب زند، کی زردشت آورد، آنجا نهاده بود، هم به نزدیک اصطخر است.

رامجرد [2]: ناحیتی است بر کنار رود [کر] و بندی بر آب این رود کرده بودند، از قدیم باز، کی آب این ناحیت می‌داد و به روزگار فتور خراب شده بود و ناحیت را مجرد، مختلّ گشته، اکنون اتابک چاولی آن بند را عمارت کرد و ناحیت آبادان شد و آن را «فخرستان» نام نهاد و هواء این ناحیت، سردسیر معتدل است و غلّه بوم است و ریعی عظیم دارد و میوه نباشد.

______________________________

[1]. همان «کوه نبشت» است. کوهی که بر آن نوشته‌اند سنگ نبشته‌ها، شادروان استاد علی سامی مرقوم فرموده‌اند:

«نویسنده معتقد است که دژ نبشت، جایی است که اوراق مذهبی در زمان هخامنشیان در آنجا نگهداری می‌شد و تنسر و هیربدان هیربد زمان اردشیر، ضمن کاغذ خود به پادشاه طبرستان به این عبارت «میدانی که اسکندر، کتاب دین ما، دوازده هزار پوست گاو به استخر بسوخت»، بدان اشاره کرد است. و در ارداویرافنامه به این مضمون:

«زند اوستا که در روی پوست‌های گاو به خط زر نوشته شده بود، در استخر پایکان بود، در دفتر خانه، اهریمن پتیاره شوم، اسکندر بدکنش را بر آن داشت تا آن را بسوزاند». یا در دینکرد به این طور: «دارای دارایان همه اوستا و زند را چنانکه زردهشت از هرمز پذیرفته بود، نوشته و دو پچم (نسخه) یکی به گنج شایگان و یکی به دز نبشت فرمود نگاهداشتن.»، در جوار تخت جمشید نگاهداری می‌شد که به همراه حریق سال 331 پیش از میلاد یکسره بسوخت و نابود گردید و ارتباطی به کعبه زردشت ندارد ...» (ص 43، جلد اول، تمدن ساسانی). بعضی نر کوه نفشت را صورت دیگری از کوه نقش گرفته‌اند: «تصور می‌رود تحریفی روی داده باشد و کوه نقشت باشد یعنی کوهی که دارای نقوش است و این حدس را توضیحی که خود ابن بلخی بعد از کوه نقشت می‌دهد: «کی همه صورتها و کنده‌گریها از سنگ خارا کرده و آثار عجیب اندر آن بود ...» تأیید و تا حدی مسلم می‌سازد ...». (همانجا ص 44).

[2]. در اصل رامگرد ... از سردسیرات فارس، در جانب شمال شیراز است. در ازای آن از «حسن آباد» تا قریه «بیزدان» 8 فرسنگ، پهنای آن از «اسفدران» تا «نگارستان» 4 فرسخ. محدود است از جانب مشرق به بلوک مرودشت و از شمال به بلوک مایین و ابرج و از مغرب به بلوک کامفیروز و بیضا و از سمت جنوب به حومه شیراز ... آبش از رودخانه کامفیروز است. در زمان قدیم در جانب سرگاه این بلوک، بندی بسته بودند بعد از خرابی آن، امیر جلال الدین اتابک چاولی، از امرای دولت سلطان آلب ارسلان سلجوقی در حدود 500 و اند این بند را تعمیری لایق نمود ...» (فارسنامه ناصری، به تصحیح دکتر رستگار فسایی، ص 1343).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 303

نمونه‌ای از نقوش تخت جمشید،  بدلیل حجم این صفحات،  عکسها در مطالب دیگر وبلاگ است،

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 304

قطره [1]: شهرکی است، هواء معتدل دارد و آب روان و غلّه و میوه نیز باشد. و در دستگاه حسویه [2] است، و معدن آهن است و آبادان است.

خیره، [3] نیریز [4]: دو شهرک است و نیریز قلعه‌یی دارد و از آنجا انگور بسیار

______________________________

[1]. مستوفی: شهرکی است و هوای معتدل و آب روان دارد و غلّه و میوه در او باشد و معدن آهن است. (نزهة القلوب، ص 123). همان «قطرو» یا کدرو است که در فارسنامه ناصری هم آمده است. (ص 157، فارسنامه ناصری، تصحیح دکتر رستگار فسایی).

[2]. در فارسنامه ناصری آمده است «بزرگ آنها (جماعت شبانکاره) حسن بن مبارز بود که او را به زبان شبانکاره «حسنویه» می‌گفتند. (فارسنامه ناصری، ص 237) حسنویه از ملوک شبانکاره است: فرزند محمد بن یحیی دارابگرد را داشت در اواخر حکومت دیلمیان در فارس و چون مرد، دو فرزند داشت به نامهای «بیان» و «سلک» که بیان به جای پدر نشست، اما عمّ او نمرد بن یحیی «بیان» را کشت و دارابجرد را به دست گرفت و در آن وقت سلک از فضلویه مدد گرفت و فضلویه، ایج و فستجان و اصطهبانات و دراکان و بعضی از دارابجرد بدو داد و سلک پایگاه خویش محکم کرد و این نواحی به حسنویه رسید (فارسنامه، ص 165) و (ص 138) ر ک نزهة القلوب که می‌نویسد ایگ وزرگان را حسنویه در عهد سلاجقه شهری گردانید. افراد این خاندان خراسویه، فضلویه، حسویه ... اند. و ر ک شیراز، نامه ص 40. حسویه را اتابک چاولی از میان برداشت. (شیراز نامه، ص 41).

[3]. این شهر با نامهای خیر، خیره، و خیاره هم نامیده شده است. در حدود العالم: خیر، کردیان (دو شهر کند آبادان و با کشت و برز بسیار). (ر ک ص 135) و در مسالک و ممالک: میان جیرفت و سیرگان: ناحت و خیر است. (ص 140). «اگر خواهند از راه سیرگان به راه ناحت روند دو مرحله و از ناحت تا خیر یک مرحله ...». (ص 145) در نزهة القلوب آمده است: خیر و نیریز دو شهرکند و قلعه نیز دارند و آنجا کشمش بسیار بود و هوایش به گرمی مایل است (ص 138). «از داراب تا خیر سه فرسنگ». (ص 187) خیر، بر ساحل بختکان است. (ص 240). در فارسنامه ناصری آمده است که خیر نام ناحیه شمالی اصطهبانات است که دهات شمالی اصطهبانات در آن افتاده است. (ص 1261، تصحیح دکتر رستگار فسایی).

[4]. نی‌ریز: در مسالک و ممالک از نواحی داراب گرد است (ص 101) و از سردسیرهای پارس به شمار می‌آید (ص 119)، در صورة الارض، روستای «خیار» (خیر) دانسته شده است (ص 38). در فارسنامه ناصری آمده که «در میانه جنوب و مشرق شیراز، هوایی معتدل دارد. درازی آن از «خیر آباد» تا «حاجی آباد» 22 فرسخ، پهنای آن از «سرگذار» تا قریه «بشنه» 18 فرسخ. محدود است از جانب مشرق و شمال به بلوک سیرجان کرمان و بلوک شهر بابک کرمان و بوانات و از طرف مغرب به اصطهبانات و بلوک آباده طشک و از سمت جنوب به بلوک داراب و نواحی سبعه ... آبش از قنات است، بساتین فاریا بیش پر از فواکه سردسیری ... خروارها مویز و دوشاب و انجیر خشک و غنچه گل سرخ آن را حمل اطراف کنند ...». (ص 1566، تصحیح دکتر رستگار فسایی). لسترنج می‌نویسد:

در شمال خاوری ایگ، شهر و ولایت نیریز (به فتح نون) در ساحل خاوری دریاچه بختگان که زمانی دریاچه

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 305

خیزد و بیشترین انگور آنجا، کشمش باشد و هواء معتدل دارد و آب روان و به هر دو جای، جامع و منبر باشد و آبادان است. نزدیک ولایت حسویه و به خیره، قلعه‌یی است بر کوه، سخت محکم.

کربال [1] بالایین و زیرین: سه بند [2] بر رود کر کرده‌اند و بر آن نواحی ساخته بعضی سردسیر و بعضی گرمسیر و غلّه بوم است.

بیضا [3]: شهرکی است کوچک امّا نیکوست و تربت آن سپید است و از این جهت آن را بیضا گویند و مرغزاری است بر در بیضا، طول آن ده فرسنگ در عرض ده فرسنگ، چنانک مانند ندارد در آن ولایت، و نواحی بسیار دارد و میوه‌ها نیکو باشد از هر نوع و هوای آن سردسیر معتدل است.

______________________________

نیریز هم به آن می‌گفتند، واقع است، مقدسی از مسجد بزرگ نیریز که در بازار بوده گفتگو می‌کند و هنوز بقایای آن مسجد که تاریخ سال 340 هجری را دارد دیده می‌شود. (ص 311، سرزمین‌های خلافت شرقی).

[1]. در فارسنامه ناصری آمده است: «کر» نام رودخانه است و چون از دو جانب این رودخانه دهات و مزارع افتاده است، هر جانبی را «بال» گویند (در این مورد «بال» صورت دیگری است از بار به معنی ساحل و کنار و کناره ..

بنا بر این کربال به معنی سرزمین‌های ساحل رود کر است) در آخر سردسیرات فارس در جانب شرقی شیراز است درازی این بلوک از «پل تلخ» تا «بند امیر» 13 فرسخ، پهنای آن از «خرم آباد» تا «خیر آباد» 2 فرسخ و نیم.

محدود است از جانب مشرق به دریاچه بختگان، از شمال به بلوک ارسنجان و نواحی مرودشت، و در سمت مغرب به حومه شیراز و از جانب جنوب به بلوک سروستان ... (ص 1453، تصحیح دکتر رستگار فسایی).

[2]. در فارسنامه ناصری آمده است: «در این بلوک در شش جای این رودخانه از قدیم در هر فرسخ سدّی از سنگ و ساروج ساخته‌اند تا آب بلند شود ... و از عجایب بناهای فارس، بند امیر است که عضد الدوله در حدود سال 365 بسته است ... با آنکه چندین صد سال از زمان بنای آن گذشته، هنوز رخنه و شکستگی در اصل بند نشده ...».  (ص 1453، تصحیح دکتر رستگار فسایی).

[3]. ر ک کامفیروز در همین کتاب. «این اسم عربی و از آن اسامی نادری است که ایرانیان تا کنون هم استعمال می‌کنند. اعراب به این جهت آن را بیضا گفتند که قلعه سفید رنگ آن از دور می‌درخشد. این حوقل گوید اسم فارسی آن «نساتک» است و یاقوت گوید معنی آن خانه سفید و یا کاخ ابیض است. این شهر هنگام فتح اصطخر اردوگاه مسلمانان قرار گرفت و در قرن چهارم بیضاء به اندازه اصطخر بود. مقدسی گوید بیضاء شهری نیک و پاکیزه است، دارای مسجدی نیکو و زیارتگاهی پر آمد و رفت و حوالی آن مرغزارهای معروف. خود شهر در آغوش کشتزارهای سبز گندم جای گرفته و با رنگ سفید خود نمایان و درخشان است ... (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 301).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 306

[129f ] و آب‌هاء روان خوش دارد و جامع و منبر است آنجا. و آبادان است و آش [1] و طور [1] از حدود و نواحی بیضا [2] است.

آباده [3]: شهرکی است با قلعه استوار. و هواء معتدل دارد و آب آن از فیض رود کر است و نزدیک آن دریا کی است و انگور بسیار خیزد و نزدیک ولایت حسویه است و آبادان است [4] .

خرّمه [5]: شهرکی است خوش و هواء معتدل و آب روان و میوه و غلّه بسیار و قلعه‌یی

______________________________

[1]. آش به نظر می‌رسد «آس» باشد که لسترنج آن را نام دیگر «بدنجان» می‌داند (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 299). ابن حوقل می‌نویسد از قریه عبد الرحمن تا قریه آس 6 فرسخ است و از آس تا شهر صاهک 8 فرسخ. (صورة الارض ص 53).

[2]. فرصت الدوله می‌نویسد: «در وسط بلوک جایی است که آن را تل بیضا نامند، آنجا شهر قدیم بوده و در جایی دیگر، دهی است موسوم به «ملیان» به مسافتی دور از تل بیضاء. در آنجا نیز آثاری از آن شهر است، معلوم می‌شود که شهر بسیار بزرگی بوده ولی اکنون به غیر از تلهای خاک چیزی دیگر مشاهده نمی‌شود. گویند شهر بیضا را گشتاسب، بنا نهاده بود. (ص 336، آثار عجم). در فارسنامه ناصری بیضا خود به عنوان بلوکی مستقل ذکر شده است که «میانه شمال و مغرب شیراز است. درازی آن از «بورنجان» تا «کوشک» 8 فرسخ، پهنای آن از قریه «چنچکلو» تا قریه «تنگ خیاره» از سه فرسخ بیشتر، محدود است از جانب مشرق به بلوک رامجرد و از سمت شمال باز به رامجرد و کام فیروز و از جانب مغرب به اردکان و از طرف جنوب به شیراز و این بلوک را برای این بیضا گویند که لشکر عرب چون سپاه عجم را شکست داد، بر کوهی که مشرف به این بلوک بود، برفتند و قلعه و دهات آن را سفید بدیدند، برای آن که خاک این صحرا مایل به سفیدی است آن را بیضا گفتند ... (ص 1270 تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی).

[3]. در حدود العالم آباده از شهر کهایی است که کم مردم و با کشت و برز و بسیار نعمت است (ص 135). و در مسالک و ممالک: «آباده دیه عبد الرحمن باشد». (ص 98) و حمد الله مستوفی می‌گوید: «چند ده چون سروستان و آباده ... همه سردسیر است (ص 124). لسترنج می‌نویسد قریه عبد الرحمن که به آن آباده نیز می‌گفتند. این شهر در ولایت برم واقع بود و خانه‌ها و کاخ‌های خوب داشت. قزوینی گوید:

آب چاه‌های آن شهر کاسته نمی‌شد و گاهی به اندازه‌ای بالا می‌آمد که از سر چاه بیرون می‌ریخت و سپس پایین می‌رفت. و در زمان سلجوقیان آباده قلعه‌ای محکم داشت که با آلات حرب و آب انبارهای بزرگ مجهز بود. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 300).

[4]. دریاچه‌ای.

[5]. خرّمه: «امروزه آن را خرامه یا خرومه نامند». (مرحوم بهروزی، ح 1 ص 163 فارسنامه). اصطخری در

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 307

دیه مورد [1] و رادان [2]: دودیه است به نزدیک بوّان و هواء آن، سردسیر است و بدین دیه، مورد بسیار باشد .

کوره دارابجرد، [3]

این کوره منسوب است به داراء بزرگ پسر بهمن، ابن اسفندیار .

______________________________

مسالک و ممالک آن را قصبه ناحیه طسوج می‌داند. (ص 99). که از شیراز تا خرّمه چهارده فرسنگ (ص 117) و جزو سردسیرهای فارس است. (ص 119). و ابن حوقل طسوج را روستای خرّمه می‌داند. (ص 36) و حمد الله مستوفی می‌نویسد: «خرمه شهری خوش است و قلعه‌یی محکم دارد، هوایش معتدل است و آبش روان و میوه دارد و غلّه نیز دارد. (ص 123، نزهة القلوب). و می‌افزاید: از شیراز تا داریان هشت فرسنگ از او تا خرمه هشت فرسنگ (ص 188). و در ساحل بختگان است. (ص 240 همانجا). در فارسنامه ناصری از بلوک کربال است که 3 فرسخ و نیم میانه جنوب و مشرق گاوکان است. (ص 1455). فرصت الدوله نیز آن را به کسر اول خرامه، ضبط کرده است که در سمت شرقی شیراز واقع شده به مسافت 14 فرسخ تقریبا. (آثار عجم، ص 128). لسترنج می‌نویسد که در سواحل بختگان شهر خرومه بوده است که اکنون دهکده مهمی است. مقدسی در قرن چهارم گوید خرّمه روستایی پهناور دارد و قلعه آن بر فراز کوهی است که به قول مستوفی قلعه‌ای مستحکم بوده ... (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 299).

[1]. «سر راه چاهک بزرگ به اصطخر در ساحل شمالی قسمتی از دریاچه بختگان که دریاچه با سقویه یا چوپانان نام داشت، دو شهر بود که امروز اثری از آنها نیست یکی از این دو در شش فرسخی یا 8 فرسخی چاهک بزرگ بود و بدنجان نام داشت و قریه «آس» نیز خوانده می‌شد و حمد الله مستوفی آن را به فارسی دیه مورد ضبط کرده است و در سمت مغرب دیه مورد به فاصله 6 یا 7 فرسخ بالای آن ... آباده قرار داشت ...». (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 300).

[2]. رادان: در مسالک و ممالک: «راذان» (ص 98) و در نزهة القلوب: «دیه مورد و رادان، دو دیه به نزدیک هرات، هوای سرد دارد و مورد بسیار باشد و غله فراوان دارد و چند دیهی دیگر از توابع آن است.  (ص 124)».

[3]. «داراگرد، شهری است خرم و آبادان و بسیار خواسته و هوایی بد و از وی مومیایی خیزد کی (به همه) جهان، جایی دیگر نبود و اندر نواحی وی کوه‌هاست از نمک سپید و سرخ و زرد و هر رنگی و از او خوان‌ها کنند نیکو ...». (حدود العالم ص 134).

 و از شیراز تا دارابگرد چهل و هفت فرسنگ است (ص 22، البلدان) و از دارابگرد تا فسا، هژده فرسنگ (ص 16). و جور را به کردار دارابگرد ساخته‌اند. (همانجا، ص 12). ولایت مذکور به دارا پادشاه منسوب است و او این شهر را به عنوان دار الملک ولایت ساخت. (ص 34 صورة الارض). و دارابجرد یعنی ساخته دارا. این شهر را حصاری است جدید و آباد، چون حصار «جور» و خندقی نیز دارد که به سبب زهابها و چشمه‌های متعدد، آب‌های فراوان در آن گرد می‌آید و در آن گیاهانی است که چون ستور یا انسانی بدان داخل شود بر او می‌پیچد و او را از حرکت باز می‌دارد، چنانکه جز به کوشش و رنج فراوان نمی‌تواند رها گردد. دارابجرد چهار

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 308

نمونه‌ای از نقوش تخت جمشید

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 309

دارابجرد: داراء بن بهمن بنا کرده است. شهری مدوّر چنانک به پرگار کرده‌اند و حصاری محکم در میان شهر و خندقی کی، به آب معین برده‌اند و چهار دروازه، بدین حصار است و اکنون شهر خراب است و هیچ نمانده است جز این دیوار و خندق. و هواء آن گرم سیرست و درخت خرما باشد و آب روان.

______________________________

دروازه دارد و در میانه آن کوهی سنگی بسان قبه‌ای است که به هیچ تکیه ندارد، بناهای آن از گل است و در زمان ما آثار بسیاری از عجم در آن وجود ندارد. (همانجا، ص 48). و در میان همه این نواحی، دارابجرد و توّج و با دارند و وبای دارابجرد بیشتر است. (همانجا، ص 56). در خندقی که شهر دارابجرد را احاطه کرده، ماهی بزرگی است که خار (تیغ) و استخوان و مهره پشت ندارد، اما فلس‌هایی دارد و ماهی بسیار لذیذی است و نیز در دارابگرد فرش‌های خوب مانند طبری به عمل می‌آید و در یکی از قریه‌های آن مومیایی هست که به نقاط دیگر حمل می‌شود و بی‌نظیر و متعلق به سلطان است و آن در غار کوهی است که نگهبانانی دارد و در و مدخل آن بسته و مقفّل و مهر شده است و به نشان‌های چند تن از معتمدان سلطان که آن را می‌توانند بگشایند، نشاندار می‌باشد و هر سال در موقعی معین آن را باز می‌کنند، این مومیا در حفره سنگی گرد می‌آید و در غیر آن حفره نیز اندکی هست چون همه را که مجموع آن در یک سال به اندازه اناری است گرد آورند، و در حضور معتمدان سلطان و حکّام و مأموران برید و اشخاص عادل و امین، اندکی به حاضران می‌دهند و دوباره مهر می‌زنند و این مومیای درست و جز آن نادرست و تقلّبی است. در نزدیکی این غار، قریه‌ای به نام آیین هست و این موم منسوب بدانجا است و لفظ «مومیای» در اصل «موم آیین» بوده است. در دارابجرد کوه‌هایی از نمک سیاه، زرد سرخ، سبز و همه رنگ‌های متفرّع است که کوه‌هایی است از زمین برآمده و از سنگ‌های آن‌ها، خوان (خوانچه‌ها) و کاسه و ظروف زیبا می‌تراشند و به سایر شهرهای فارس و جاهای دیگر می‌برند ... (صورة الارض، ص 67). در دارابجرد ... زراعت‌ها و مقدار خراج ... به تناسب ملک و دخل، کم و زیاد می‌کند. مقاسمه نیز بر دو طریق است یک نوع از ده یک تا یک سوم و غیر آن خراج می‌دهند و طریق دوم مقاسمات قریه‌هایی است که قبض شده به سبب کوتاهی صاحبانشان، به بیت المال تعلق یافته و طریقه‌های دیگر نیز هست که بر اساس قرار داد و مزارعه، رفتار می‌شود (همانجا، ص 69). حمد الله مستوفی می‌نویسد: «کوره دارابجرد، به داراب بن بهمن بن اسفندیار کیانی منسوب است و ولایت شبانکاره اکثر ازین کوره بوده است ...». (ص 124 نزهة القلوب). «دارابگرد از اقلیم سوم است شهری مدوّر بوده است چنانکه به پرگار کشند ... در او قلعه‌یی استوار است و در زمان ما قبل، هر که حاکم دارابگرد می‌بود بر آن قلعه نشستی و در ایام ابراهیم بن مما بر آن قلعه مستولی شد و در آن حدود مرغزاری است سه فرسنگ در طول و یک فرسنگ در عرض ..». (همانجا، ص 139) در فارسنامه ناصری آمده است که: کلمه «دار» در لغت به معنی پرورنده است پس داراب یعنی پرورنده آب و این بلوک را به این نام گفته‌اند، برای فراوانی چشمه‌های آب گوارا و رودخانه‌های بسیار ... این بلوک گرمسیرات فارس است، میانه مشرق و جنوب شیراز، درازی آن از «لای زنگو» تا «دبران»، 17 فرسخ، پهنای آن از «علی آباد بختاجرد» تا «گرم

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 310

بدست [1] و مومیایی از آنجا خیزد، از کوهی، قطره قطره، می‌چکد و کانی است کی از هفت رنگ نمک ، از آنجا خیزد.

پرگ [2] و تارم [3]: دو شهرک‌اند، پرگ بزرگترست و قلعه‌یی دارد محکم و هر دو

______________________________

آباد خسو»، 8 فرسخ، محدود است از جانب مشرق به بلوک سبعه و از شمال به بلوک نی‌ریز و اصطهبانات و از مغرب به بلوک فسا و نواحی جهرم و از جانب جنوب به نواحی لارستان ... و از غرائب داراب آنکه دو فرسخی مشرقی شهر، سینه کوه پهنه را به بلندی پنج شش ذرع از زمین تراشیده و چندین صورت آدمی را از سنگ درآورده‌اند ... و دیگر از غرائب داراب، خانه‌یی است سرپوشیده ... سینه کوهی را تراشیده و درگاه بزرگی فلکی و خانه‌یی که درازی آن نزدیک دوازده ذرع دراز او به این اندازه پهنا و شش هفت ذرع بلندی، از این کوه درآورده ... بتکده یا عبادتخانه مجوس بوده و بعد مسجد مسلمانی نمودند.». (ص 1311) لسترنج می‌نویسد: دارابجرد خاوری‌ترین ولایت از پنج ولایت فارس است و تقریبا همان ایالت شبانکاره می‌باشد که در زمان مغولها، از فارس جدا شده بود و حکومتی جداگانه داشت. کرسی این ولایت در دوره خلفا شهر دارابجرد بود در آغاز قرن ششم قسمت عمده شهر دارابگرد خراب شد و در زمان حکومت طایفه شبانکاره، کرسی دارابگرد به دارکان (یازرکان) که در جنوب قلعه ایج واقع است، منتقل شد. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 310) و در دارابگرد انواع پارچه‌های نخی و قلابدوزی‌ها و فرش های خوب و حصیر ساخته می‌شد و عطرهایی مثل عطر رازقی و دانه‌های خوشبو از آن شهر صادر می‌شد و مومیا. (ص 316).

[1]. لغت بدست در فرهنگ‌ها به معنی دست بافت و بافته شده به وسیله دست آمده است و در همین کتاب هم می‌خوانیم که: «دخل همه از خرما و غله باشد، نیکو بافند آنجا بدست ...» (ص 130).

که تصور می‌شود ابن بلخی کلمه «بدست» را به معنی پارچه دستباف گرفته باشد و در اینجا هم می‌توان گفت که مقصود او آن است که پارچه و مومیایی از آنجا به دست می‌آید.

[2]. پرگ، فرج یا فرگ: به قول فارسنامه ناصری: «در میانه جنوب و مشرق شیراز به مسافت 55 فرسخ از شیراز دور افتاده است، عرض آن از خط استوا 28 درجه و 24 دقیقه، طول آن از گری نیچ پنجاه [و ..]. (ص 1351). و ضابط نشین همه بلوک سبعه است. (ص 1350).

مقدسی نام آن را به صورت «فرج» نوشته، گوید مجاور آن شهر «برگ» است که به نظر می‌آید این هر دو اسم فقط صورت‌های مختلفی از اسم اصلی فارسی است. شهر پرگ بر روی پشته‌ای به شکل کوهان شتر در دو فرسخی کوهستان واقع بود. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 313).

[3]. شهر تارم یا طارم، در دو منزلی خاور فرگ سر راهی که به ساحل می‌رود واقع است، حمد الله مستوفی این بندر را «توسر» می‌نامد ولی این قرائت قابل اعتماد نیست. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 314). در فارسنامه ناصری، طارم ناحیه‌ای است از بلوک سبعه که میانه مشرق و جنوب فرگ قرار دارد، درازی آن از قریه «سرچهان» تا قریه «تاشکت» 12 فرسخ و پهنای آن از 3 فرسخ نگذرد. محدود است از جانب مشرق به ناحیه «فارغان» از شمال به «خشن آباد» از مغرب به فرگ، و قصبه این ناحیه را نیز طارم گویند، 67 فرسخ از شیراز و 12 فرسخ مشرقی فرگ است. (فارسنامه ناصری، ص 1342)، در مسالک و ممالک نیز آمده است که از فرج تا تارم چهارده فرسنگ. جمله از شیراز تا تارم هشتاد و دو فرسنگ. (ص 116، مسالک و ممالک).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 311

[130f ] به سر حدّ کرمان است و هواء آن گرم سیرست، چنانک بیشترین خرما و دوشاب [1] آن جانب، ازین دو جای، خیزد و دخل همه، از خرما و غلّه باشد. نیکو بافند آنجا، بدست ، و به هر دو جای، جامع و منبرست و کاس و فرعان [2] از آن اعمال است.

پسا [3]: بهمن پدر دارا بنا کرده است و شهری است بزرگ، چنانک بسط آن چند اصفهان باشد، امّا مختل است و بیشترین، ویران. و اعمال و نواحی بسیار دارد و

______________________________

[1]. شیره انگور.

[2]. مقدسی می‌گوید: شهر چه «فرعا» نزدیک هرات است. (سرزمینهای خلافت شرقی، ص 308).

[3]. پرفسور بیلی معنی پسا را «جای سکونت و اردوگاه» می‌داند. (فارسنامه ناصری، ص 148). و در حدود العالم آمده است که «پسا، شهری است خرم، بزرگ و او را فهندژست و ربض است و جای بازرگانان است و با خواسته فراوان.» (ص 134). و تمستان و بستکان، ازبرا، دارکان، مزیرکان، سنان، شهرکهایی‌اند میان پسا و دارابگرد، آبادان. و کارزین از حدود پساست و خیر و کردیان دو شهر کند آبادان و با کشت و برز بسیار از پسا.

(ص 134 و 135) ابن فقیه می‌نویسد از شیراز تا شهر فسا سی فرسنگ است. (ص 16 البلدان). و همو کوره دارابگرد را «کوره دارابگرد و فسا» می‌خواند. (ص 17) و اصطخری پسا را از نواحی دارابگرد می‌داند. (ص 101 مسالک و ممالک)، که فهندژ و ربض، دارد (ص 104) که بزرگترین شهر کوره دارابگرد است «چند شیراز باشد و هوای پسا به از هوای شیراز است و چوب سرو در عمارت به کار برند و شهری قدیم است، حصار دارد و خندق و ربض و آنجا هر چه در گرمسیر و سردسیر بود، یا بند، رطب و جوز و ترنج (ص 112). از پسا تا کازرون هژده فرسنگ از پسا تا جهرم ده فرسنگ، از شیراز تا پسا بیست و هفت فرسنگ. (ص 117). «.. از کرم تا پسا پنج فرسنگ، از پسا تا شهر طمستان چهار فرسنگ. از طمستان تا فستجان شش فرسنگ. از فستجان تا شهر دارکان چهار فرسنگ ...».

(ص 116). «هوای جور و پسا و شیراز و شاپور و کازرون به هم نزدیک است.» (ص 119) و مردم کازرون و پسا بر خشک، بازرگانی کنند و ایشان را از آن روزی است و مردمی صبور باشند بر غربت و بر جمع مال حریص و مردم ...

پسا، مذهب سنت و جماعت دارند و بر مذهب اهل بغداد و فتوی به مذهب اصحاب حدیث کنند. (ص 121) و حسن بن عبد اله کی او را ابو سعد خوانند و نام او عبد الله بزر جمهر بن خدای داد بن المرزبان، اصل او از پسا بود و به شیراز وطن داشت و از جانب مادر نسبت به آل مروان باز برد. (ص 128) و در پسا، طراز دیباست سلطان را و طرازگاه سوزن کرد. (سوسنجرد، طراز گاه به سوزن کنند). و جامه‌های زر بفت در پسا ببافند و از قزو شعر، جامه‌های مرتفع بافند. (ص 134) و سوزن کرد پسا، بر سوزن کرد قرقوب قیمت، زیادت دارد زیرا کی به قرقوب از ابریشم

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 312

آب‌هاء آن، جمله از کاریزهاست و هیچ چشمه و آبی دیگر نیست و هواء آن معتدل است و درست. و جایی سخت خرّم و نیکوست و میوه‌ها کی در گرم سیرها باشد، جمله، آنجا موجودست، چنانک در هر باغی درخت گوز و ترنج و نارنج و انگور

______________________________

بافند و در پسا از ریسمان و پشم ... (ص 134). ابن حوقل در صورة الارض درباره فسا آورده است که: در ولایت دارابگرد «شهر فسا اگر چه بزرگتر و آبادتر از آن (دارابگرد) است و ولایت مذکور به دارا منسوب است (ص 34).

«شهری است مهم و پر جمعیت و بازرگانی بسیار دارد و مردم آن توانگرند. (در زمان ما بیشتر این شهر ویران شده و مردمانش پراکنده گشته‌اند) از این شهر است شیخ ما ابو علی حسن بن احمد بن عبد الغفار، فقیه نحوی متکلم که از بزرگان معتزله و اصحاب ابو هاشم است. (ص 37) «پسا قهندز و ربضی» دارد (ص 41). «شهری است قدیمی با بنای مسطح و راههای پهناور و وسعت آن نزدیک به وسعت شیراز است ولی هوایش سالم‌تر از هوای شیراز و بناهایش وسیع‌تر از آن است. ساختمان‌هایش از گل است و در آن‌ها اغلب چوب سرو به کار می‌برند (ص 51). از شهرهایی است که محصول گرمسیر و سردسیری هر دو را دارند (ص 56) و به اعتدال هوا معروف است (همانجا). مردم فسا غالبا مذهب حشویه دارند و در فتوی تابع مذاهب اهل حدیثند. از فسا انواع جامه‌ها به نواحی مختلف صادر می‌گردد و نیز طراز چند رنگه زر بفت است که در سایر نواحی دنیا مانند آن وجود ندارد و در صورتی که ساده و بدون تذهیب باشد نظیر طراز جهرم و جز آن است ... سوسن جردی (نوعی جامه) که در فسا به عمل می آید، بهتر از قرقوب و توّج و تارم است و نیز در آنجا پرده ابریشمی گرانبها که در حدود و صد دینار ارزش دارد تهیه می‌شود ... سوسن جردفسا بهتر از مال قرقوب است زیرا که آن از پشم و این از ابریشم است و پشم محکمتر و با دوام تر از ابریشم می‌باشد (ص 66). «... پیمانه‌های فسا از شیراز کمتر است». (ص 68). ابن رسته در اعلاق النفیسه، فسا را از اقلیم سوم می‌داند (ص 111) و آن را خوره‌ای مستقل می‌شناسد. (ص 122). ثعالبی و حمد الله مستوفی بنای شهر فسا را از طبری گرفته و نوشته‌اند که «گشتاسب شهر فسا را در فارس بنا نهاد». (شاهنامه ثعالبی:

ترجمه هدایت ص 118، تاریخ گزیده، ص 93). اما ابن فقیه بنای شهر فسا را به پسا پسر طهمورث منسوب می‌داند و می‌نویسد: طهمورث را ده فرزند بود جم و ... فسا (: پسا) «به هر یک از اینان شهری را داد که به نام و نسبت هموست». (ص 8 البلدان). در نزهة القلوب آمده است: طول فسا از جزایر خالدات «فج نه» و عرض از خط استوا «ک». در اول، فسا بن طهمورث دیوبند ساخته بود، خراب شد. گشتاسب تجدید عمارتش کرد و نبیره‌اش بهمن بن اسفندیار به اتمام رسانیده «ساسان» نام کرد و در اول مثلث بود، به عهد حجّاج بن یوسف ثقفی عاملش، آزاد مرد به فرمان او آن را از آن شکل بگردانید و تجدید عمارتش کرد و چون از از شبانکاریان خرابی یافت، اتابک چاولی باز معمور گردانید، شهری سخت بزرگ بوده است و اعمال و نواحی بسیار دارد و هوایش گرمسیر است و آبش از قنوات و هیچ آب روان ندارد و میوه گرم سیری و سرد سیری نیز باشد ...». (نزهة القلوب، ص 125). «قلعه خوادان (خوابدان، حراران: (مقدسی) قلعه‌یی محکم است به ولایت فسا، هوایش معتدل است به گرمی مایل» (ص 133). در فارسنامه ناصری آمده است که: آخر سردسیرات و اول گرمسیرات فارس است، میانه جنوب و مشرق شیراز و هوای زمستانش از زمستان شیراز و اصفهان گرمتر و تابستانش از تابستان این دو شهر خنک‌تر. درازی این شهر از «رونیز علیا» تا «نصیر آباد شیب کوه»، 11 فرسخ، پهنای آن از «واصل آباد» تا «ده دسته» 4 فرسخ.

محدود است از جانب مشرق به بلوک داراب و از شمال به بلوک اصطهبانات و کربال و از مغرب به بلوک خفر و از

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 313

و انجیر و مانند این از میوه‌هاء سردسیری و گرم‌سیری به هم باشد بسیار و مثل آن جایی دیگر نیست و قلعه‌یی دارد محکم و شبانکاره خراب کرده بود، باز، اتابک چاولی آبادان کرد. و کرم [1] و رونیز [2] از اعمال پسا است :

کرم و رونیز: دو شهرک است در راه پسا، هواء آن معتدل است و آب روان

______________________________

جنوب به بلوک جهرم ... به مسافت 25 فرسخ از شیراز دور است. عرض آن از خط استوا 28 درجه و 58 دقیقه، طول آن از گری‌نیچ 53 درجه و 45 دقیقه .. نام فسا در اصل «بسا» بود، بعد از تصرف عربی «باء» را به «فاء» تبدیل نمودند و «بسا» در لغت به معنی «بس» است یعنی کفایت کرد یا به معنی بسیار است ... شاید وقتی این ناحیه را آباد کردند بعد از ملاحظه گفتند این آبادی برای اینجا بس است یا آنکه «این آبادی بسیار شد».

(ص 1388، فارسنامه ناصری، به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی). این وجه تسمیه سازی عامیانه است پروفسور بیلی آن را به معنی جای سکونت و اردوگاه گرفته است و مرحوم فرصت الدوله لفظ فسا را در اصل «پسا» می‌داند که مخفف «پارساگرد» است (همانجا، ح 1). لسترنج می‌نویسد: در فسا انواع زری‌هایی که نام پادشاه به رنگ آبی و سبز مانند طاووس در آن بافته می‌شد، تهیه می‌گردید. (ص 315، سرزمین‌های خلافت شرقی). فسا به ساختن پارچه‌هایی که از موی بز ساخته می‌شد و پارچه‌های بافته شده از ابریشم خام و تهیه قالی و گلیم و سفره و دستمال و پرده‌های قلابدوزی مخصوصا به رنگ‌های پر طاووسی آبی رنگ و سبز که در میان گلابتون بافته می‌شد، شهرت داشت، موادی که برای رنگ کردن پارچه‌ها استعمال می‌شد و فرش‌های نمد و خیمه و خرگاه نیز از فسا صادر می‌گردید ...». (ص 316). «شهر فسا در قرن چهارم دومین شهر مهم ولایت داراب گرد و از حیث بزرگی با شیراز برابر بود. مقدسی می‌گوید مسجد آنجا از آجر ساخته شده و مانند مسجد مدینه دارای دو صحن است ... (ص 311).

[1]. ولایت رونیز، جزیی از ناحیه (خشو، خسو، کچو، کچویه) بود که غیر از خسو یا خسویه داراب است و هنوز کچویه و رونیز و تنگ کرم در یک ناحیه به هم نزدیک در فسا هستند و دارابگرد سر راه جویم ابو احمد واقع است. جغرافی نویسان قدیم، رونیز را به صورت رونیچ (یا: روینج) نوشته‌اند و دور نیست که همان خسویا کسوی امروز باشد. (ص 312، سرزمین‌های خلافت شرقی). به گفته مقدسی ولایت خسو یا خشو از طرف مشرق وسعت و امتداد زیادی داشته است، زیرا علاوه بر رونیز شهرهای روستاق الرستاق و فرگ و طارم نیز جزو آن بوده است. حمد اله مستوفی خسو را از توابع دارابجرد شمرده است که نتیجه اختلاط دو کسو یا خسو می‌باشد. (همانجا).

[2]. امروز در سر راه فسا به شیراز، دهکده‌ای است به نام تنگ کرم که در جوار دهکده‌ای دیگر به نام «کچویه» است و منتهی به رونیز می‌شود. شهر کرم چنانک، کتب مسالک نوشته‌اند، در چند میلی فسا سر راه سروستان قرار داشت.

حومه این شهر و همچنین حومه رونیز، از توابع فسا بود. حمد اله مستوفی می‌نویسد کرم و رونیز دو شهرند که هوای گرم و آب فراوان دارند (همانجا).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 314

[و آن را] جامع و منبر باشد و غلّه و میوه. و به عهد اتابکی [1] چون حادثه پرگ، افتاد ،- مگر ایشان بی‌ادبی کردند- پس به غارت داد و خراب شد.

شقّ رودبال [2] و شقّ میشانان: از اعمال پسا است و گرم سیر و غلّه بوم است و آب کاریز باشد و همه، دیه‌ها و ضیاع است، هیچ شهر نیست و مانند این نواحی بسیار است کی ذکر آن یاد کرده نیامده است تا دراز نشود ، کی همچون دیگر جای‌ها است.

[131f ] خسو [3] و دراکان [4] و مصّ [5] و رستاق الرستاق [6]: این جمله از نواحی دارابجرد است و هواء آن گرم سیر است و درختان خرما باشد و آب روان و دیگر میوه‌ها باشد و تنگ رنبه [7]، اندرین نواحی است و در میان تنگ، قلعه‌یی

______________________________

[1]. مقصود در عهد اتابک جلال الدین چاولی است و مقصود از حادثه پرک همان است که در فارسنامه ناصری در ذکر وقایع سال 502 چنین آمده است: اتابک بی‌مهلت، لشکر را از داراب به قصبه فرگ برده و فرگ را محاصره نمود ولی شکست خورد و به فسا گریخت و در سال 510 وفات یافت. (ص 240).

[2]. شق رودبال (رودبار) و شق میشکانان از اعمال پسا محسوب می‌شد و در حوالی آن قلعه‌ای بلند بود موسوم به خواذان که آب انباری عظیم داشت. (ص 312، سرزمین‌های خلافت شرقی).

[3]. خسو یا خشویه: همان است که در فارسنامه ناصری «خسو» آمده است که نام ناحیه‌ای است جنوبی در داراب که ده بزرگ آن را نیز خسو گویند و 5 فرسخ از شهر داراب دور است. (ص 1316).

[4]. دراکان یا زرکان را جغرافیا نویسان عرب در قرن چهارم به نام «الدارکان» یا «الداراکان» گفته‌اند. حمد اله مستوفی، این نام را زرکان آورده که در زیر قلعه ایج قرار داشته است و هوایش به اعتدال نزدیک و آبش ناگوارنده بوده و در او غلّه و پنبه و میوه و خرما بسیار نیکو باشد. یاقوت گوید میوه آنجا به جزیره کیش صادر می‌شود. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 310).

[5]. «ناحیه مص که منبری و روستایی به همان نام دارد.». (صورة الارض، ص 37). حمد اله مستوفی نیز نواحی خسو و دارکان و مص و رستاق را از توابع دارابگرد دانسته است. (ص 139 نزهة القلوب).

[6]. شهرچه‌ای است که بازار بزرگی هم ندارد ولی روستای آن چهار فرسخ در چهار فرسخ است و در یک منزلی شمال باختر فرگ سر راه دارابگرد قرار دارد. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 313).

[7]. حمد اله مستوفی می‌نویسد در دارابگرد ... «در آن حدود تنگی است سخت محکم آن را تنگ رنبه خوانند و در او قلعه‌یی استوار است و هوایی خوش دارد و آبش از عیون و مصانع است ... (ص 139). «تنگ رتبه دره کوه و تنگنایی است از سه فرسخ بیشتر شرقی داراب نزدیک به قریه ده خیر که دو کوه بلند رو به هم آمده و دره به مسافت چندین صد زرع در میان آن کوه افتاده، بعد از آن دره، تنگنایی وسیع مانند دایره، کمرکوه بسیار بلندی است که جز مرغ

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 315

محکم است و ابراهیم بن مما [1]، داشت اکنون مردم کرمان دارند.

ایج [2] و فستجان [3]: این ایگ به روزگار متقدّم، دیهیی بود و حسویه آن را به شهری کرده است، هواء آن معتدل است، امّا آب ناگوار دارد و میوه بسیار باشد، خاصه انگور و جامع و منبر دارد .

ویشکان [4]: شهرکی است مختلّ و هوا و آب درست دارد، امّا آبش اندک است.

اصطهبان [5]: شهرکی است پر درخت و از هر نوع میوه‌ها باشد و آب روان دارد و قلعه‌یی است آنجا، سخت محکم و به دست حسویه است.

______________________________

پرواز از فراز آن کوه به نشیب نتواند رسید و چندین چشمه دارد ... (فارسنامه ناصری، به تصحیح دکتر رستگار فسایی، ص 238).

[1]. ر ک احوال کردان در همین کتاب.

[2]. قلعه ایگ به روزگار ما قبل، دیهی بوده است، حسویه در عهد سلاجقه آن را شهری گردانید و بر روی کوهی افتاده است و قلعه صفت است و بر او آب روان است، به هنگام محاصره، اگر خصم منبع آن آب بداند و ممرّش از قلعه بگرداند، زود مستخلص شود. (نزهة القلوب، ص 138).

[3]. فستجان- «تمستان و بستگان ... شهرک‌هایی‌اند میان پسا و دارابگرد». (حدود العالم ص 134). و در صورة الارض «فستجان منبری دارد». (ص 37).

[4]. مرحوم بهروزی نوشته‌اند: گویا صحیح آن «ویستگان» است که تعریب شده است و «فستجان» گشته است (ص 168 ح 1)، اما اگر چنین بود نویسنده فارسنامه جداگانه از فستجان سخن نمی‌گفت.

[5]. در حدود العالم: «اسطهبانات» (ص 135). در مسالک و ممالک: اصطهبانات و اصطهبانان (ص 101). از سردسیرهای فارس است. (همانجا). «در نیمه راه میان خیر و ایگ، شهر اصطهبانات واقع است که جغرافی نویسان عرب آن را اصطهبانان و گاهی اصبهانات نوشته‌اند و فارسی زبانان آن را برای اختصار «اصطهبان» نامیده‌اند. حمداله مستوفی آن را چنین توصیف می‌کند: «شهرکی پر درخت که هوایی معتدل دارد و در او از همه نوع میوه بود و آب روان بسیار دارد و در آن حدود قلعه‌ای محکم است به وقت نزاع با شبانکاریان، اتابک چاولی آن را خراب کرد و بعد از آن معمور کردند.». (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 311). در فارسنامه ناصری آمده است که: در اصل اسطهبانات است و «استه» انگور است و «بان» نگاهدارنده. عرب «سین» را به «صاد» و «تاء» را به «طاء» مبدّل نموده و برای بسیاری باغ‌های انگور دیمی و فاریابی، این قصبه را به این نام گفتند که گویا مردم آن همه باغبانان انگوری‌اند. این بلوک میانه جنوب و مشرق شیراز و در ازای آن از قریه «ایج» تا «خان کت» سیزده فرسخ و پهنای آن از قریه «سجل آباد خیر» تا قریه میمون خیر» یک فرسخ و نیم، محدود است از جانب مشرق به بلوک نیریز و از طرف مغرب و جنوب به بلوک فسا و از جانب شمال به دریاچه نمک بختگان مشهور به پیچکان و قصبه این بلوک از زمان قدیم تا عهد سلاطین آل مظفر، ایج بود و در سال 756 این شهر را غارت کرده و خراب نمودند ... مدت‌هاست قصبه این بلوک را اصطهبانات گویند به مسافت 28 فرسخ میانه جنوب و مشرق از شیراز، دور افتاده است. عرض آن از خط استوا 29 درجه و 8 دقیقه، طول آن از گری‌نیچ 54 درجه و سه

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 316

جهرم [1]: شهرکی است نه بزرگ و نه کوچک و غلّه بوم است و پنبه بسیار خیزد و برد و کرباس آرند از آنجا. و زیلوهاء جهرمی، بافند. و هواء آنجا گرم سیرست و آب روان و کاریز دارد و قلعه‌یی است آنجا [خرشه] گویند و استوار است، [ و آن مرد] کی این قلعه بدو منسوب است ، یکی بوده است از عرب به عهد حجّاج کی آن را بساخت و [فضلویه] شبانکاره ، درین قلعه عاصی شده بود، کی نظام الملک، او را حصار داد و به زیر آورد و اکنون آبادان است،

______________________________

دقیقه است. (فارسنامه ناصری، به تصحیح دکتر منصور رستگار فسایی، ص 1255).

[1]. در حدود العالم می‌خوانیم: «جهرم شهری است خرّم و از وی زیلو و مصلی نماز نیکو خیزد». (ص 135) این نام در کارنامه اردشیر بابکان به صورت «زرهم» آمده است و فردوسی می‌گوید که دارای داراب از ساحل فرات به جهرم و اصطخر شتافت جهاندار دارابه به جهرم رسیدکه آنجا بدی گنجها را کلید همه مهتران پیش باز آمدندپر از درد و گرم و گداز آمدند ز جهرم بیامد به شهر صطخرکه آزادگان را بر آن بود فخر

(191/ 392/ 6) اردشیر بابکان نیز برای سرکوبی مهرک نوش زاد که به استخر حمله کرده بود، نبرد خود را در کرمان نیم کاره گذاشت و: به جهرم یکی مرد بد، بد نژادکجا نام او مهرک نوشزاد ز جهرم بیامد به ایوان شاه‌ز هر سو بیاورد بیمر سپاه همه گنج او را به تاراج دادبه لشکر بسی بدره و تاج داد / (620/ 146/ 7)

سپه برگرفت از لب آبگیرسوی پارس آمد دمان اردشیر همی رفت روشن دل و یادگیرسرافراز تا خوره اردشیر به جهرم چو نزدیک شد پادشانهان گشت از او مهرک بی‌وفا دل پادشا پر ز پیکار شدهمی بود تا او گرفتار شد به شمشیر هندی بزد گردنش‌به آتش در انداخت بی‌سر، تنش / (691/ 149/ 7) و سباک که حاکم جهرم بود به سوی اردشیر آمد: یکی نامور بود نامش سباک‌ابا آلت و لشکر ورای پاک که در شهر جهرم بداو پادشاجهاندیده با داد و فرمانروا ز جهرم بیامد سوی اردشیرابا لشکر و کوس و با دار و گیر / (374/ 132/ 7)

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 317

چون پارس ...- رحمة اللّه علیهم- بود ، این جهرم، در جمله مواجب ولی عهد نهاده بودند، چنانک هر کی ولی عهدی شدی جهرم او را بودی.

[132f ] میشکانات [1]: ناحیتی است از نیریز و سبیل آن سبیل نیریز است در

______________________________

و چون یزدگرد بزهکار کشته شد، بهرام گور و منذر و بزرگان پارس به جهرم آمدند: چو منذر به نزدیک جهرم رسیدبر آن دشت بی‌آب لشکر کشید سرا پرده زد راد بهرام شاه‌به گرد اندر آمد ز هر سو سپاه

(497/ 297/ 7) و در همین شهر بود که بهرام گور به پادشاهی برگزیده شد و پس از مرگ آزرم دخت نیز ایرانیان فرخ زاد را که در جهرم بود فراخواندند و به پادشاهی نشاندند (1/ 309/ 9). در مسالک و ممالک و البلدان، جهرم جزو کوره دارابگرد است و «از شیراز تا جهرم سی فرسنگ». (117) و از جهرم تا پسا ده فرسخ. (صورة الارض، ص 54) و «از جهرم، افکندنی‌های نیکو خیزد. (ص 134) و در صورت الارض می‌خوانیم که «جهرم را مردمانی توانگراند و در آنجا زیلوهایی که به جهرمی معروف است، بافته می‌شود و نیز بازرگانان را طرازی‌های متعدد است و از طرف سلطان در آن جا عاملی و رئیسی است.» (ص 37). در جهرم جامه‌های منقوش عالی می‌بافند اما گلیم و جاجیم دراز و سجاده نماز و زلالی جهرم که در دنیا به «جهرمی» معروف است، نظیر ندارد (ص 66). و حمد اله مستوفی می‌گوید: جهرم شهری وسط است، بهمن بن اسفندیار ساخت و مواضع بسیار، از توابع آنجاست، هوای گرم دارد و در آن حدود قلعه‌یی محکم است آن را «خورشه، (خروشه، خرشه) خوانند.». (ص 125). قلعه خورشه بر پنج فرسنگی جهرم بر کوهی بلند نهاده است، هوایش معتدل است به گرمی مایل. خورشه نامی که از قبل برادر حجاج بن یوسف عامل جهرم بود آن را ساخت و به اعتماد آن حصن و مالی که داشت، بر ولی نعمت خود عاصی شد و بدین سبب جایز نداشته‌اند که هیچ عامل، صاحب قلعه بود. (ص 133). «شهر جهرم یا جهرم (به فتح با ضم را) که گاهی جزء ولایت دارابجرد شمرده می‌شد، در جنوب سیمکان و مشرق کارزین واقع است قلعه خورشه را خواجه نظام الملک، وزیر سلجوقی تجدید و تعمیر کرد و بانی اصلی آن خورشه، عامل جهرم در زمان خلفای اموی بود. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 274). و در فارسنامه ناصری می‌خوانیم: «جهرم از گرمسیرات فارس است میانه جنوب و مشرق شیراز. در ازای آن از کوشک سعادت آباد تا سیستان سفلی 12 فرسخ، پهنای آن از سه فرسخ بیشتر نباشد محدود است از مشرق به بلوک داراب و از شمال به فسا و خفر و از جانب مغرب به سیمکان و قیر و کارزین و از جانب جنوب به بلوک بید شهر به مسافت سی فرسخ از شیراز دور افتاده، عرض آن از خط استوا 28 درجه و 32 دقیقه، طول آن از گری‌نیچ 54 درجه و 34 دقیقه است. (فارسنامه ناصری، به تصحیح رستگار فسایی، ص 1278).

[1]. از گرمسیرات فارس است (نزهة القلوب، ص 125) میشکانات ناحیتی معمور است، از توابع نیریز و در آب و هوا و حاصل، مانند آن. (همانجا، ص 138). در شیراز نامه «مشکانات هم از کوره دارابجرد است». (ص 18).

«حمد الله مستوفی و فارسنامه ابن بلخی ولایت خیره را به نام میشکانات خوانده‌اند. کشمش آن ولایت معروف بوده است.». (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 311).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 318

همه احوال و به روایتی چنان است کی خیره و نیریز هم از کوره دارابجرد است.

جویم ابی احمد [1]: از جمله ایراهستان است، امّا با این کوره رود و حومه‌یی است از آن نواحی. و گرم سیرست و آب، کاریز و چاه باشد و از آنجا خرما و کرباس و غلّه خیزد و قلعه‌یی است آنجا، قلعه سمیران [2] گویند و جامع و منبر هست آنجا و مردم آن جمله ایراهستان، سلاح ور باشند و پیاده رو و دزد و راه زن کوره اردشیر خوره‌

این کوره اردشیر خوره، منسوب است به اردشیر بن بابک و مبدأ به عمارت فیروز آباد کرده است، چنانک شرح داده آید و شهرها و اعمال این کوره این است:

شیراز و اعمال آن

در روزگار ملوک فرس، شیراز [3] ناحیتی بود و حصاری چند بر زمین. و به ابتداء اسلام همچنان تا روزگار عبد الملک بن مروان کی حجّاج بن یوسف مدبّر

______________________________

[1]. در جنوب خاوری جهرم شهر جویم ابو احمد است و از این جهت نام ابو احمد را به آن اضافه می‌کنند تا با آن جویم که در قسمت علیای رود سکان است، اشتباه نشود. مقدسی گوید این شهر در کنار رودخانه‌یی واقع است ولایتی که در جنوب باختری آن قرار دارد، ایراهستان نامیده می‌شود و نزدیک شهر، قلعه بلندی است موسوم به قلعه سمیران یا شمیران که حمداله مستوفی درباره آن گوید: «اهل آنجا سلاح ورز باشند و پیاده‌رو و دزد و راهزن». (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 274).

[2]. ر ک حاشیه قبل.

[3]. مقدسی شیراز را شهری از اردشیر خوره می‌داند. (آفرینش و تاریخ، ص 63). در حدود العالم آمده است که «قصبه پارس است، شهری بزرگ و خرم و با خواسته و مردمان بسیار و دار الملک است و این شهر را به روزگار اسلام کرده‌اند و اندر وی یکی فهندژ است قدیم و سخت استوار.» (ص 130). و فردوسی در دوره کیانیان و روزگار کیخسرو و از شیراز سخن می‌گوید: سر هفته را کرد آهنگ ری‌همه ره به آرامش و رود، وی دو هفته در این شهر بخشید مردسوم هفته آهنگ شیراز کرد هیونان فرستاد چندی، زری‌سوی پارس، نزدیک کاوس کی / (2149/ 361/ 5) قدمت شیراز اگر چه به دلیل متون مختلف تاریخی و مدارک باستانشناسی نیازی به توضیح و تفسیر ندارد، اما باید

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 319

کار او بود و برادر خویش، محمّد بن یوسف را به نیابت خویش به پارس فرستاد و او را والی آن ولایت گردانید و محمّد بن یوسف، بناء شیراز او گند، و بسط شیراز

______________________________

گفت که نام شیراز ظاهرا در الواح ایلامی مکشوف در تخت جمشید به صورت‌shir -siis (شیرازی‌ایش) آمده است و نشان می‌دهد که در عهد هخامنشی این شهر دایر و در آنجا کارگران و صنعتگران مشغول کار و احداث بنایی بوده و دستمزد از خزانه دریافت می‌کرده‌اند. تدسکوTedesco حدس می‌زند که نام این شهر از دو کلمه‌sher (: خوب)+raz (همریشه رز مو:) گرفته شده است. (شیراز، شادروان علی ساسی، ص 27 به بعد). در صورة الارض آمده است: که ولایت اردشیر خرّه، کرسی آن جور (گور) است و قباد خره را نیز شامل است. در این ناحیه، شهرهایی بزرگتر از جور هست از قبیل شیراز و سیراف و جور، بدین سبب مرکز آن گردیده که ساخته اردشیر و دار الملک او بوده است. شیراز بزرگترین همه شهرهای فارس و دارای دیوانها و دار الاماره است و در عهد اسلام بنا شده (ص 34). «در شیراز آتشکده‌ای به نام کاریان و دیگری به نام هرمزد است و نیز در شیراز در قریه سوکان آتشکده‌ای به نام منسریان است و این آتشکده را از شیراز توان دید و قریه سوکان در شمال شیراز و یک میلی آن و در طرف چپ راه یزد به خراسان واقع است.». (ص 43) «شیراز شهری است اسلامی که آن را پسر عموی حجاج، محمد بن قاسم بن ابی عقیل ساخت. وجه تسمیه آن به شیراز، شباهت آن به اندرون شیر است توضیح آنکه عموما، خواربار نواحی دیگر بدانجا حمل می‌شد و از آنجا چیزی به جایی نمی‌برند. این ناحیه در زمان حمله مسلمانان به اصطخر، لشگرگاه بود و چون اصطخر فتح شد، محمد بن قاسم آنجا را به تیمّن، شهر ساخت. وسعت آن در حدود یک فرسخ است و حصاری ندارد که آن را فرا گیرد و بناهای آن مشتبک و درهم آمده و سکنه آن بسیار است و امیر همه سپاه فارس همیشه در آنجاست، نیز دیوان‌های فارس و عمل دیوان و امرای جنگ در آنجا می‌باشند.».

(ص 49). «در شیراز پرده‌های معروفی که در بیشتر نقاط زمین به شیرازی شهرت دارد می‌بافند. (ص 67) در فارس جز شیراز ضرابخانه نیست ... رسم قدیم در شیراز این بود که در تمام حومه آن برتاک و درختان دیگر خراجی نبود تا آن گاه که علی بن عیسی بن جراح، به سال 302 هجری به وزارت رسید و برای آنها عموما خراج گذاشت». (ص 70).

در شیراز نامه آمده است (ص 21) که محمد بن یوسف که بانی شهر شیراز بود، شبی در خواب شد، چنان دید که قدسیان صومعه ملک، جمله از آسمان به زمین آمدند و بر روی آن قطعه افتادند و هم در خواب به او می‌گفتند که این عرصه زمینی است که چندین هزار صاحب کرامت از دامن او بر خواهد خاست و دایره‌ای است که قدمگاه چندین هزار صوفی خواهد بود، گوشه‌ای است که توشه مسافران عالم غیب از آنجا مرتب خواهند کرد، زمینی است که خمیر مایه فقر است، ارکان ولایت است، منبع حکمت است، دودمان طهارت است. محمد بن یوسف در خواب هم بر آن مقدار که اثر تجلی انوار ملکی بود، خطی پیرامون آن درکشید، روز دیگر از اصطخر به این نیت متوجه گشت، چون برسید و احتیاط کرد آثار آن خط و دایره بر قرار دید و قطعه زمین را دریافت ... استادان مهندس را فرمود تا قاعده مملکت شیراز را اساس نهادند هم در آن لحظه منجمان و اخترشناسان را حکم فرمود تا در مطالعه نجوم ... تعمقی نمودند و اساس و بناء آن شهر مبارک از سعادت، طالع بود و عطارد صاحب طالع ... (ص 22) ...

در عهد عبد الملک مروان، حجاج بن یوسف برادر خود محمد بن یوسف را به فارس فرستاد و بدان موجب که ذکر رفت شهر شیراز را بنیاد نهاد، چنانچه به هزار گام عرصه شیراز در طول و عرض از اصفهان بیشتر بود پس از

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 320

چند اصفهان است و می‌گویند کی به هزار گام شیراز مهتر بوده است امّا اکنون همه ویران است، الا محلّتی چند، دیگر هیچ نمانده است و به عهد دیلم چنان بود از آبادانی کی جای سپاهیان در شهر نماند، پس عضد الدوله بیرون

______________________________

انقضاء حکم ایالت او، عمر عبد العزیز بسیاری از مساجد و معابد در خطه شیراز بنا فرمود و عمرو لیث به تأسیس مسجد عتیق اشارت فرمود. شیراز در عهد دیالمه چنان معمور بود که از هر طرف به آنجا روی نهادند و غلبه لشکر جمع آمد و عضد الدوله بیرون شهر عمارتی کرد و آن را «کردفنا خسرو» نام نهاد. شهری بزرگ و در میان آن بازاری بساخت، ارتفاع آن شانزده هزار دینار، هر سال به دیوان عضدی می‌رسید و اکنون اثری از آن نمانده، این زمان سطح در آن طرف به بازار امیر مشهور است. (ص 25) حمد الله مستوفی می‌نویسد: شیراز از اقلیم سیم است و شهری اسلامی و قبة الاسلام آن دیار، طولش از جزایر خالدات «فح» و عرض از خط استوا «کط لو». به روایتی شیراز بن طهمورث ساخته بود و خراب شد و به قولی در زمان سابق بر آن زمین شهر فارس نام بوده است و به فارس بن ماسور سام بن نوح منسوب است و اصح آن است که به زمان اسلام، محمد بن یوسف ثقفی برادر حجاج بن یوسف ساخت و تجدید عمارتش کرد و به روایتی عم زاده‌اش محمد بن قاسم بن ابن عقیل تجدید کرد. تاریخ عمارتش سنه اربع و سبعین هجری ... عضد الدوله در قبلی شیراز قصبه‌ای ساخت «فنا خسرو گرد» خواندی و عوام «سوق الامیر» خواندندی ... (ص 114). «هرگز آن مقام از اولیا خالی نبوده است و بدین سبب او را برج اولیاء گفته‌اند (ص 115). در فارسنامه ناصری آمده است که: عرض شیراز از خط استوا 29 درجه و 36 دقیقه است و طول آن 52 درجه و 43 دقیقه و در کتاب جام جم 52 درجه و 40 دقیقه. انحراف قبله شیراز از نقطه جنوب به جانب مغرب 56 درجه و 46 دقیقه است. و در زمان معموری 12 دروازه و 19 محله داشته و دورباروی آن نزدیک به فرسخ و نیمی بود. (ص 906، فارسنامه ناصری، تصحیح دکتر رستگار فسایی). لسترنج می‌نویسد: شهر شیراز کرسی فارس را اعراب بنیان گذاردند و مسلمانان در زمان خلافت عمر بن خطاب، هنگام محاصره اصطخر محل شیراز را اردوگاه خود قرار داده بودند، ظاهرا شیراز از این جهت حائز اهمیت گردید که به قول مقدسی در وسط بلاد جای داشت و گفته می‌شد که فاصله آن تا مرزهای ایالت در امتداد هر یک از جهات چهارگانه اصلی شصت فرسخ و در امتداد هر یک از زوایای چهارگانه هشتاد فرسخ بود. تاریخ نویسان نقل کرده‌اند که شیراز را محمد برادر یا پسر عم حجاج والی معروف عراق در زمان خلفای اموی در سال 64 هجری نهاد و به تدریج وسعت آن افزوده شد و تا نیمه دوم از قرن سوم که صفاریان آن را مرکز دولت نیم مستقل خود قرار دادند، به صورت شهر بزرگی درآمد در قرن چهارم شیراز قریب یک فرسخ وسعت داشت و دارای بازارهای تنگ ولی پر جمعیت بود و هشت دروازه داشت و بیمارستان و دار الکتب. عضد الدوله در نیم فرسخی جنوب شیراز، قصر دیگری برای خویش ساخت که بنام او به «کرد فنا خسرو» موسوم گردید و هر سال در آن شهر جشنی بر پا می‌شد و این شهر کردفنا خسرو چندی هم مرکز ضرابخانه بود اما پس از مرگ عضد الدوله رو به خرابی گذاشت و اجاره بهای دکان‌های آن سالی بیست هزار دینار بود.

نخستین کسی که باروی شیراز را ساخت و آن را مستحکم کرد صمصام الدوله پسر عضد الدوله بود. در

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 321

از شهر جایی ساخت و آن را گرد فنا خسرو [1] نام نهاد و بازاری نیکو در میان ایشان بساخت، چنان کی ارتفاع آن از طیّارات و غیر آن، شانزده هزار دینار بود و به دیوان عضدی می‌رسید و پس چنان خراب شد کی این گرد [133f ] فنا خسرو، اکنون مزرعتی است کی عبرت [2] آن، دویست و پنجاه دینار است و موجود دخلش، همانا صد و بیست دینار بیشتر نباشد و دیگرها، همه برین قیاس است.

و هواء شیراز، سردسیری معتدل است مانند اصفهان و آب، بعضی از رود است و بعضی از کاریزها و میو [ه] ها سخت نیکو باشد از همه انواع و مردم آنجا متّقی و جوانمرد باشند و عضد الدوله آنجا سرایی [3] ساخت و چند باغ سخت نیکو و ابو غانم [4] پسر عمید الدوله چون بر قلعه پهندز بود، خراب کرد و چوب و

______________________________

نیمه قرن هشتم، محمود شاه اینجو آن را مرمت کرد و در پایان قرن هشتم شیراز از محاصره امیر تیمور نجات یافت و صدمه مهمی به آن وارد نشد، زیرا امیر تیمور در باغ تخت قراچه اردو زد ... (ص 271، سرزمین‌های خلافت شرقی).

[1]. همان ساخته فنا خسرو یا کرده فنا خسرو که قاعدتا می‌باید فنا کرد یا فنا خسرو گرد یا فنا خسرو جرد به کار رود. حمد الله مستوفی آن را فنا خسرو گرد می‌خواند. (ص 114).

[2]. در این بخش چند اصطلاح دیوانی آمده است که درباره آنها توضیحاتی لازم است: 1. ارتفاع: حق انتفاع محصول زراعتی و جمع‌آوری محصول. محصول و حاصل زراعت، غلّه و دانه‌ای که از زمین بردارند. 2. طیارات: حقی که سلطان در تصاحب اموال بی‌صاحب فراریان، غایبان و مال‌های گمشده داشت. درآمد اضافی و یا طیارات اضافی و اما طیارات چهار قسم است اول مالی که او را هیچ میراث خوار نبود، دوم کسی که مال پادشاه خورده باشد سوم بلارغوو و چیزهای گمشده، چهارم غایبانه. بی‌کسی که مرگ و زیست آن شخص معلوم نباشد و او را وارث نبود (فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوره مغول، ص 170) ج: عبرت: محصولاتی که از کشتی نشینان، چادر نشینان یا به جهت راهداری می‌گرفتند، خراج، باج. (معین).

[3]. کاخی، قصری.

[4]. در آن مدت که ابو غانم پسر عمید الدوله در آن جایگه در حصار بود، خواست که قلعه را معمور گرداند، کوشکی که عضد الدوله بیرون دروازه سلم ساخته بود، خراب کرد و چوب و آهن و آلتی چند از آنجا به تکلّف به قلعه نقل کرد و بدان آلات، کوشک که عماد الدوله در قلعه ساخته بود باز معمور گردانید و نزهتگاهی ساخت و چند مدت مسکن ابی غانم در قلعه بود و آن را زیب و زینتی تمام داد و به غایت معمور و آبادان ساخت. (ص 28 شیراز نامه).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 322

آهن آن برداشت و به قلعه برد و شیراز به ابتدا، دیوار محکم نداشت امّا چون ابتداء ظهور این دولت قاهره- ثبّتها اللّه- بود با کالیجار، بترسید و سوری استوار گرد بر گرد شهر درکشید و اکنون آثار آن مانده است و چون میان قاوورد و فضلویه [1] به آخر دولت دیلم، خصومت قایم گشت، غارت‌هاء متواتر بر شیراز و اعمال آن همی رفت، تا خراب شد و به عهد کریم جلالی [2] - سقاه اللّه- رکن الدوله داشت و تدبیر کارها ندانستی کردن، امّا با این همه، امنی بود و عمارتی می‌کردند، باز، به روزگار فتور در سالی دو بار، تاختن شبانکاره بودی از یک جانب، و تاختن ترک و ترکمان از دیگر جانب، و آنچه یافتندی، به غارت بردندی، و بر سری [3]، مردم را مصادره کردندی تا یکباری، مستأصل شدند.

اکنون امید چنان است کی به فرّ دولت قاهره- ادامها اللّه- جبر [4] همه، بباشد. و [شیراز] شهری است کی چون آبادان گردد، هیچ نظیر ندارد و جامع شیراز جایی فاضل است و بیمارستان عضدی [5] هست امّا به خلل شده است و دار

______________________________

[1]. قاوورد، برادر زاده طغرل بیک بود که در کرمان لوای سروری برافراشت و خبر استیلای فضلویه شبانکاره را در فارس شنید و قصد فارس کرد و فضلویه را شکست داد و فضلویه به خدمت الب ارسلان رسید که برادر قاوورد بود و فارس را مقاطعه کرد و دست قاورد را از فارس کوتاه ساخت. (فارسنامه ناصری، ص 232، تصحیح دکتر رستگار فسایی).

[2]. مقصود اتابک جلال الدین چاولی، خوان سالار است که پسر دو ساله سلطان محمد سلجوقی را تربیت می‌کرد و والی و وزیر فارس شد. (فارسنامه ناصری، ص 237).

[3]. به علاوه.

[4]. جبران و ترمیم- استخوان شکسته را بستن. توانگر ساختن تهی‌دست.

[5]. متأسفانه از این بیمارستان و دار الکتب اطلاعات بیشتری به دست نیامد، حمد الله مستوفی می‌نویسد: مسجد جدید اتابک سعد بن زنگی سلغری کرد و دار الشفا، عضد الدوله و دیگر جامعها و خوانق و مدارس و مساجد و ابواب الخیر بسیار است. (ص 115 نزهة القلوب).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 323

[134f ] الکتب، نیکو هست و آن قدر کی آبادان مانده است، از حرمت خاندان این قاضی پارس و تیمار داشت او بوده است، کی به جهد خویش می‌کوشید از آن درویشان و رعیّت همی کرد.

کوار [1]: شهرکی است سخت خوش و خرّم و نواحی بسیار دارد و درختستانی عظیم است، چنانک میو [ه] ها را قیمتی نباشد و همه میو [ه] هاء آنجا به غایت نیکو است، خاصّه انار، کی مانند انار طهرانی است و آبی نیکو، و بادام بسیار و بیشترین حوایج شیراز و آن حدود از آنجا آورند . و غلّه بسیار خیزد و کرباس و حصیر. و هواء آن سرد و معتدل است و آب آنجا از رود ثکان [2] است و در آن حدود نخچیر بسیار باشد و جامع و منبر دارد و مردم آنجا جلف و کثیف طبع باشند.

خبر [3]: شهری است بزرگتر از کوار، هواء آن معتدل و درست است چنانک از

______________________________

[1]. در کارنامه اردشیر بابکان آمده است که: «اردشیر ... خواسته و زر و سیم ... به گوار گسیل کرد». (ص 87، ترجمه فره‌وشی). و گوارGuwar یا کوار شهرکی است از کوره اردشیر که رود سکان از آن می‌گذرد و به گفته حمد الله مستوفی: «بهمن بن اسفندیار بر آن آب رود، بندی بسته تا آب بالا آمد و دیه‌های آن مزروع گشت و در او غلّه و میوه بسیار باشد ... آن سوی کوار خبر (خفر) است.» (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 273).

[2]. رود ثکان یا سکان است: «... و دیگر رود سکان است اندر پارس از کوه‌هاء روستاء رویگان بگشاید و عطف کند و از گرد شهر گور اندر گردد و میان نجیرم و سیراف به دریاء اعظم افتد. (حدود العالم ص 44). رود ثکان یا سکان است. ابن حوقل از پل ثکان (تکان) واقع در مسافت یک تیر پرتاب از ارجان نشان می‌دهد. (ص 54 صورة الارض). در صورة الارض می‌خوانیم رود سکان در روستای رویجان از قریه‌ای به نام شاذ فزی بیرون می‌آید و کشتزارها را آبیاری می‌کند و به روستای سیاه، سرازیر می‌شود و آن را مشروب می‌کند و از آنجا به کوار و سپس به خفر و پس از آن به صمیکان و کارزین و سرانجام به قریه «سک» درمی‌آید و طویل‌ترین پل که از پل قرطبه هم بزرگتر است بر آن قرار دارد. (ص 44) و این وادی منسوب به سک است و از آنجا به دریا می‌ریزد. از میان رودهای فارس رودی آباد کننده‌تر از سکان وجود ندارد. (ص 45).

طویل‌ترین رودخانه فارس، نهر سکان است که از سی میلی شمال غربی شیراز برمی‌خیزد و به فیروز آباد می‌رسد و در جنوب نجیرم به دریا می‌ریزد و آن را به صورت‌های ستجان، تکان، ثکان، سیکان، زکان و ژکان ضبط کرده‌اند. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 272).

[3]. خبر همان خفر است (ر ک البلدان، ص 15 و 16). و صورة الارض: خبر. حمد الله مستوفی در یک مورد (ص 139)

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 324

آن لطیف‌تر در آن طرف ، هوا، نیست و آبی خوش گوار و هر میوه کی در سردسیر و گرم‌سیر باشد، - مانند پسا- آنجا یابند و ترنج و شمامه [1] و لیمو و دیگر مشمومات، بسیار یابند و غلّه بوم است.

و قلعه‌یی است آنجا، سخت محکم، امّا اتابک آن را خراب کرده است و جامع و منبر دارد و مردم آنجا متمیّزتر باشد از آن کوار. و نخچیرگاه است هم کوهی و هم دشتی.

خنیفقان [2]: دیهی بزرگ است و بر سر راه فیروزآباد است و آن را به پارس خنافگان خوانند و از آنجا تا فیروز آباد، سخت راه دشوار است، همه تنگه‌ها و کوهستان درشت و لگام گیرها [3] است و آن راه مخوف باشد از پیاده دزد. و هواء آن سردسیر است و مردم آنجا، کوهی طبع باشد امّا درین ایّام همایون [135f ]- خلّدها اللّه- آن راه و غیر آن ایمن است و کسی را زهره نیست کی فسادی کند.

بوشکانات [4]: نواحی است همه گرم‌سیر و درختستان خرما و دشت‌گاه

______________________________

خفر و در مورد دیگر (ص 59) خبر آورده و گوید: خفر شهری وسط است بزرگتر از کوار. (ص 276، صورة الارض).

[1]. نوعی خربزه، دستنبو.

[2]. ابن حوقل می‌گوید رودخانه برزه روستای خنیفقان و جور را سیراب می‌کند. (صورة الارض، ص 45). در نزهة القلوب به صورت‌های خنیفقان و خنیقعان و خنافگان آمده است (ص 328) که «خنیفقان دیهی بزرگ است، در تلفظ خنافگان خوانند بر راه فیروز آباد است و از او تا فیروز آباد راه سخت بود و تنگه‌ها و کوهستان درشت و لگام گیرهای سخت و پیوسته آن راه از دزد پیاده مخوف باشد، هوایش معتدل است و مردم آنجا کوهی طبع باشند آبش از آن کوه و کوهستان است و آن منبع رود برازه است که به فیروز آباد رود ...» (ص 117). و اصطخری می‌افزاید که «منبری ندارد». (ص 100 مسالک و ممالک).

[3]. آنجا که لگام مسافران گیرند تا ایشان را مجبور به فرود آمدن کنند به قصد ایذاء یا سرقت. (دهخدا).

[4]. ولایت بوشکانات در نیمه راه غندجان و صحرای ماندستان تا شمال نجیرم امتداد داشت و به قول مستوفی (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 281). بوشکانات چند ناحیه است و همه گرمسیر و در او خرما بسیار بود و در آن ولایت هیچ شهری نیست و حاصلشان غلّه و خرما باشد. (نزهه القلوب ص 116).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 325

شبانکارگان مسعودی [1]، است و هیچ شهری نیست، بوشکان و شنان از آن اعمال است.

موهو [2] و همجان و کبرین : جمله نواحی گرم سیر است مجاور ایراهستان و سیف. و دریا و هوا و آب، گرم و ناخوش است و درختستان خرما بسیار و هیچ جای، جامع و منبر نباشد.

کارزین [3] و قیر [4] و ابزر: کارزین، شهرکی نیکو بوده است و از بسیاری ظلم خراب شده است و قیر و ابزر دو شهرک است کی با کارزین، رود، همه گرمسیر است و آب، آن از رود ثکان خورد و درختستان خرما است و به کارزین قلعه‌یی محکم است و آب دزدکی [5] کرده‌اند، کی از رود ثکان، آب به قلعه می‌برند و هرم [6] و کاریان [7] ازین اعمال است.

______________________________

[1]. درباره شبانکارگان مسعودی رجوع شود به همین کتاب: احوال شبانکاره و کرد پارس.

[2]. «موهو، هنجان و کبرین سه شهر است میان فسا و شیراز ...». (نزهة القلوب ص 120).

[3]. اصطخری، کارزین را به اندازه یک سوم اصطخر شمرده، گوید قلعه بلندی دارد که از رود ثکان، آب به قلعه می‌برند و بلندی آن چنان است که قلعه‌های چند دیگر را که از آن مسافت بسیار دارند، می‌توان دید. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 274).

[4]. نزدیک ساحل راست رود سکان و در جنوب ولایت سیمکان، سه شهر کارزین و قیر و ابزر که ولایت آنها به نام قباد خره خوانده می‌شود، واقع است. (همانجا، ص 274). در البلدان «کیثر» است. (ص 15).

[5]. نی یا چوبی تهی که آب را گذار می‌دهد. مکنده تلمبه مانندی از نی یا چوب که مایعات را به درون کشد و بر اثر فشار به بیرون فشاند. (لغتنامه فارسی).

[6]. «و هرم و کاریان و مواضع بسیار از توابع صحرای این عمل است» (نزهة القلوب، ص 118).

[7]. شهر کاریان با قلعه مستحکمی مشرف بر آن در یک منزلی باختر جویم واقع بوده و آتشکده‌ای داشت که آتش مقدس از دیر زمان در آنجا نگاه داشته می‌شد و آن را روحانیون زردشتی به آتشکده‌های دیگر جهان می‌بردند قلعه آن بر فراز کوهی جای داشت که قابل تسخیر نبود. در باختر کاریان نزدیک خمیدگی رود سکان شهر لاغر قرار داشت (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 275).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 326

توّج: [1] به قدیم شهرکی بزرگ بوده است، مقام عرب را شاید، کی گرمسیر عظیم است و در بیابان افتاده است و اکنون خود خراب است و از آن عرب کی، قدیم بودند، کس نماند، پس عضد الدوله قومی را از عرب شام بیاورد و آنجا بنشاند و اکنون این قدر عرب کی مانده‌اند، از نژاد ایشان‌اند و آب روان نباشد و جامع و منبر هست.

ماندستان: بیابانی است سی فرسنگ در سی فرسنگ و در آن، دیه‌ها و نواحی است مانند ایراهستان و بر ساحل دریا افتاده است و ریعی [2] دارد چنانک از یک من تخم، هزار من دخل باشد و همه بخس [3] است و جز آب [136f ] باران، هیچ آبی دیگر نبود و مصنعها [4]، کرده‌اند، کی مردم، آب از آن خوردند و هرگاه

______________________________

[1]. شهر توّج یا توز در حدود العالم چنین معرفی شده است: شهری است اندر میان دو رود نهاده و مردم بسیار و توانگر و همه جامهای توزی از اینجا برند. (ص 132). و رود شادگان بر گوشه مغرب از توّج بگذرد و به دریای اعظم افتد. (ص 44). و اصطخری می‌نویسد: «توّج شهری گرمسیر است». (ص 113). «... از توّج تا جنابه دوازده فرسنگ. (ص 114). و «از شیراز تا توّج سی و دو فرسنگ و از شیراز تا جنّابه پنجاه و چهار فرسخ». (ص 117). و از ... توّج جامه‌های کتان خیزد. (134). ابن حوقل توّج را قصبه توج می‌داند. (ص 37 صورة الارض).

رود رس به توجّ می‌آید و از دروازه آن گذشته به دریا می‌ریزد. (ص 44). «توّج، شهری است با هوای سخت گرم که در مغاکی بنا شده و بناهایش از گل و دارای نخلستان‌ها و باغ‌ها و در اوضاع و احوال شبیه نوبندگان است». (ص 52). در توّج جامه‌های توّجی به دست می‌آید و هیچیک از جامه‌های دنیا بدان شباهت ندارند اگر چه عالی‌تر و گرانتر از آنند. (ص 65). «شهر توج مرکز مهم تجارتی بود. در قرن چهارم از حیث بزرگی به اندازه ارجان بود. و پارچه‌های کتانی و گلابتون دوزی آن معروف بود. عضد الدوله، طایفه‌ای از اعراب شام را در آنجا مقام داد- توج در قرن ششم ویران گردید و تاکنون محل آن پیدا نشده ولی گویند آن شهر در ساحل رودخانه شاپور یا نزدیک آن در زمینی پست به فاصله دوازده فرسخی جنابه و چهار فرسخی معبری که از دریز آغاز می‌شود واقع بوده است. توج از نقاط مشهور دوره فتوحات اسلامی است و تاریخ بنای مسجد آن به همان اندازه می‌رسید. ولی در زمان حمد اله مستوفی با خاک یکسان بوده است. (سرزمینهای خلافت شرقی، ص 280).

[2]. به معنی افزونی و برآمدگی و نمو.

[3]. دیمی.

[4]. محلی که آب باران در آن جمع شود، آبگیر. آب انبار.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 328

باران در اوّل زمستان بارد، در آذر ماه و دی ماه آن سال، دخل، عظیم باشد و نعمت بسیار. پس اگر درین دو ماه، باران نیاید و دیگر ماه‌هاء پس از آن بسیار باران آید، هیچ فایده ندارد و دخل به زیان شود. [1]

سیراف [2] و نواحی آن: سیراف، در قدیم، شهری بزرگ بوده است و آبادان و پر نعمت و مشرع بوزی‌ها و کشتی‌ها و به عهد خلفاء گذشته- رضوان اللّه علیهم- در وجه خزانه بودی به سبب آنک عطر و طیب از کافور و عود و سندل و مانند آن دخل آن بودی و مالی بسیار از آنجا خاستی و تا آخر روزگار دیلم هم

______________________________

[1]. به گفته حمد اله مستوفی، ماندستان بیابانی است سی فرسنگ بر ساحل دریا، و در آنجا دیرهاست و هیچ آب روان و کاریز ندارد و حاصلش جز غلّه و پنبه دیمی نبود. کلمه ماندستان بدون تردید در کلمه «مند» که اسم قسمت سفلای رود سکان است به جا مانده ... (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 275).

[2]. سیراف، سراف: بندر طاهری. در حدود العالم آمده است که «سیراف شهری بزرگ است و گرمسیر است و هوایی درست دارد و جای بازرگانان است و بارگاه پارس است. (ص 131). و در البلدان می‌خوانیم: «اصمعی گوید دنیا سه جاست: عمان و ابلّه و سیراف. (ص 18). و در جایی دیگر می‌گوید بوستانهای جهان سه است ابله و سیراف و عمان. (ص 198). و در مسالک و ممالک اصطخری آمده است: اندر پارس فرضه بزرگ آن است شهری بزرگ است از اعیان شهرهای پارس و آنجا کشت و کشاورزی نباشد و آب از دور برند. (ص 36). و سه منبر دارد. (ص 100) و سیراف چند شیراز بود و بنای ایشان ساج (نوعی درخت هندوستانی) است و چوب‌ها کی از هندوستان و زنگبار آرند چنان کی مرد بازرگان بود که سی هزار دینار بر عمارت سرا خرج کند و پیرامن سیراف هیچ درخت نباشد و کوهی بر شهر مشرف است آن را جمّ خوانند همه میوه و آب شهر از آن کوه بود و سیراف از آن همه شهرها گرمسیرتر است. (ص 113). از شیراز تا سیراف 60 فرسنگ. (ص 114 و 117).

«و شنوده‌ام که: مردی از سیراف به بازرگانی دریا شد و چهل سال در کشتی بماند کی به خشک بر نیامد ... و مردمان سیراف را از بازرگانی دریا روزی تمام هست. (ص 121). و از سیراف متاع دریا خیزد چون عود و عنبر و کافور و جواهر و خیزران و عاج و آبنوس و پلیل و صندل و دیگر گونه طیب و داروها از آنجا به آفاق برند و در این شهر بازرگانان دیدم هر یک را شصت بار هزار درم بود سرمایه». (ص 134). (و ر ک آثار شهرهای خلیج فارس، ص 325 تا 439، احمد اقتداری) بزرگترین بندر ایران در خلیج فارس شهر سیراف بود و تمام کالاها که از طریق دریا وارد می‌شد، از آن بندر توزیع می‌گردید، امتعه نفیس و کمیاب هند که آنها را مجموعا «پر بهار» می‌گفتند به آنجا وارد می‌شد ... (سرزمینهای خلافت شرقی، ص 314). در فارسنامه ناصری آمده است که این محله را بندر طاهری گویند. (ص 1370).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 329

نقشه موقع سیراف در ساحل خلیج فارس نقل از «آثار شهرهای باستانی خلیج فارس»

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 330

برین جملت بود، بعد از آن پدران امیر کیش مستولی شدند و جزیره قیس [1]، و دیگر جزایر به دست گرفتند و آن دخل، کی سیراف را می‌بود، بریده گشت و به دست ایشان افتاد و رکن الدوله خمارتگین [2] قوّت رای و تدبیر آن نداشت کی تلافی این حال کند و با این همه، یک دو بار به سیراف رفت تا کشتی‌هاء جنگی سازد و جزیره قیس و دیگر جزایر بگیرد و هر بار، امیر کیش او را تحفه‌یی فرستادی و کسان او را رشوتها دادی تا او را باز گردانیدندی و به عاقبت چنان شد، کی، یکی بود از جمله خانان نام ابو القسم و سیراف نیز بدست گرفت و به هر دو سه سال کی لشکری را آنجا فرستادی و رنجها کشیدندی از وی ، چیزی نتوانستندی ستدن و چون حال آنجا برین گونه بود، و هیچ بازرگانی به سیراف کشتی نیارست آورد، از بهر ایمنی راه به کرمان یا مهربان [3] یا دورق [4] [137f ]

______________________________

[1]. جزیره قیس که ایرانی‌ها آن را کیش می‌نامند، چهار فرسخ مساحت دارد و بسیار زیباست و اطراف آن را عمارات عالی و باغ‌های دلگشا احاطه کرده است. پادشاه عمان در آنجا اقامت دارد و کشتی‌هایی که ما بین هندوستان و فارس ایاب و ذهاب می‌کنند، در آنجا توقف می‌نمایند چندین آب انبار بزرگ برای ذخیره آب باران و پنج بازار معمور در آنجا موجود است پادشاه آنجا را من دیده‌ام قیافه‌اش شبیه به ایرانیان است و به طریق دیلمیان لباس می‌پوشد ... در این نقطه صید مروارید می‌شود ... (یاقوت). (از صفحه 807، شهرهای سواحل خلیج فارس).

[2]. دویم از هفت تن که ذکر رفت، رکن الدین خمارتگین بود از انشاء دولت سلجوقی، سلطان محمد بن ملکشاه بن الب ارسلان، او را به شیراز فرستاد و به واسطه ضعف رای و قصور تدبیری که داشت امور مملکت تنسیق نمی‌توانست داد و اعمال فارس به این واسطه استقامت نمی‌یافت. سیراف ... بواسطه ملوک قیس که جزایر را به دست فرو گرفتند و آن را خراب گردانیدند و خمارتگین دو نوبت لشکری تمام ترتیب کرد و بر سیراف کشید. و از تلافی عاجز ماند و هر نوبتی به تحفه‌یی چند حقیر خشنود می‌گشت و باز می‌گردید. (شیراز نامه ص 42).

[3]. در اصل «مهروبان». این بندر در قرن چهارم بندر ارجان به شمار می‌آمد و شهری معمور بود و مسجدی خوب و بازارهای آباد داشت و در حدود العالم آمده است که: ماهی روبان شهری است اندر میان آب نهاده چون جزیره‌یی، جایی خرم است و بارگاه همه پارس است. (ص 133).

[4]. دورق یا بلوک فلاحی «درازی این بلوک از قریه شاه عبد اله که در قدیم شهر ماه روبان بود تا محمره 35 فرسخ و پهنای آن از «چمه صابی» تا «بندر معشور» 9 فرسخ. (فارسنامه ناصری، ص 1413).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 331

نقشه خرابه‌های شهر مهروبان

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 332

و بصره اوگندند و بر راه سیراف جز چرم و زرافه و اسبابی کی پارسیان را به کار آید نیاورند، و ازین سبب، خراب شد و جامع و منبر دارد و نواحی و اعمال بسیار دارد، امّا گرمسیر عظیم است و هیچ آب نیست و آب باران خورند، الّا دو سه چشمه کی هست.

رم زوان و داذین [1] و دوّان: چند نواحی است از اعمال اردشیر خوره و همه گرم سیرست و بعضی کی قهستان است، معتدل و غلّه بوم و میان کازرون و نوبنجان است.

فیروز آباد: به قدیم «جور» گفتندی [2]، گل جوری بدان جا منسوب است و به روزگار کیانیان، این شهری بزرگ بود و حصاری عظیم داشت پس چون ذا القرنین به پارس آمد، چندانک کوشید آن را نتوانست ستدن و رودی است آنجا رود برازه گویند، بر بلندی است، چنانک از سرکوه می‌آید، اسکندر آن رود

______________________________

[1]. حمد اللّه مستوفی که در همه جا دقیقا از فارسنامه ابن بلخی استفاده کرده است، نام این چند آبادی را چنین آورده است: «رمزوان، داذین و دوّان: چند ناحیت است همه گرمسیر و بعضی که کوهستان است هوایش معتدل است و حاصلش غلّه و میوه و شلتوک باشد.» (ص 117 نزهة القلوب). و در صورة الارض آمده است که در ناحیه «داذین» رودی است با آب شیرین به نام «اخشین» که از آن می‌آشامند و زمین‌ها را آبیاری می‌کنند و هرگاه که جامه را بدان شویند سبز رنگ می‌شود. (65).

[2]. این شهر را پیروز آباد، فیروز آباد و جور و گور خوانده‌اند. در حدود العالم آمده است که گور، شهری است خر اردشیر بابکان کرده است و مستقر او بودی و از گردوی باره‌یی محکم است و از وی گلاب جوری خیزد کی به همه جهان ببرند و از وی آب طلع و آب قیصوم (قیصوم و قیسوم: گیاه مشک چوپان یا بو مادران) خیزد کی به همه جهان ببرند و جای دیگری نباشد و اندر روی چشمه آب است سخت. (ص 132). و در مسالک و ممالک آمده است:

«جور قصبه اردشیر خوره است». (ص 96). و قصبه آن جور است. (ص 100). و حصاری است بی‌ربض (104). و کاریان آتشگاهی است نزدیک برکه جور و آن را بارین خوانند و به زبان پهلوی بر آن نبشته‌اند کی سی هزار دینار بر آن هزینه شده است. (ص 106). «جور اردشیر بنا کردست گویند دریاچه بود چون اردشیر دشمنی را آنجا قهر کرد، خواست کی شهری بنا کند، بفرمود تا آب را، راه‌ها ساختند چنانک به شیبها برون شد و این شهر بنا کرد دیواری از گل دارد و چهار دروازه بر اوست: یکی «باب مهر» گویند سوی مشرق. و یکی سوی مغرب است «دروازه

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 333

را بگردانید، و در شهر افگند و لشکر بنشاند تا نگاه می‌داشتند و به حکم آنک فیروز آباد در میان اخرّه [2] نهاده است کی پیرامن آن کوهی گرد بر گرد، درآمده است، چنانک به هر راه کی در آنجا روند بضرورت، گریوه‌یی بباید بریدن: ازین

______________________________

و بر دست راست «دروازه اردشیر». و دروازه شمالی را «دروازه هرمز». و در میان شهر بنایی هست چون دکانی آن را «طربال» گویند و آن را به پارسی ایوان و کیاخره خوانند. اردشیر ساخته بود و بر همه روستا و ناحیه، از آنجا دیدار افتاد و در برابر آن از کوه، آبی برون آوردست و آب هم چون فواره به این طربال برآید و در مجرای دیگر فرو شود و از گچ و سنگ ساخته بود، اکنون ویران شده است و در شهر آبهای روان بسیار است و به هر دروازه، مقدار یک فرسنگ بوستان و تماشاگاه است. (ص 111). به جوربر در سوی شیراز، برکه‌یی هست در میان آن دیگی مسین، به رو فرو نهاده‌اند و سوراخی در بن دیگ است و آبی عظیم از آن سوراخ تنگ می‌آید (131) «گلاب پارس از جور خیزد و به دریا بار و حجاز و یمن و شام و مصر و مغرب و خراسان برند». (ص 133). و خراج شیراز باشد به حکم آنکه جعفر بن ابی زهیر الشامی با هارون الرشید در آن سخن گفت، بفرمود تا به ثلث الربع باز آورند. (ص 137).

ابن حوقل می‌نویسد: «ولایت اردشیر خوره و کرسی آن جور (گور) است و قباد خره را نیز شامل است». (ص 34) «در نزدیکی برکه جور، آتشکده‌ای بنام «بارین» است و کسی که زبان پهلوی می‌دانست به من نقل کرد که در آنجا چنین خوانده که سی میلیون درهم برای بنای آن خرج شده است.» (43). در مجمل التواریخ جور، همان پیروز آباد است از پارس و پیش از آن گور خواندندی و گور و گاو دو نام است از گور (پشته و گودال) و کنده نه چنان گور که مردم را کنند که در آن وقت پارسیان را ناوس بود. گور، خود ندانستندی» (ص 61) و فردوسی این داستان را چنین آورده است: سوی پارس آمد زری نامجوی‌بر آسوده از رزم و از گفتگوی یکی شارستان کرد پر کاخ و باغ‌بدو اندرون چشمه و دشت و راغ که اکنون گرانمایه دهقان پیرهمی خواندش «خوره اردشیر» یکی چشمه بیکران اندر اوی‌فراوان از او رود بگشاد و جوی برآورد ز آن چشمه آتشکده‌بدو تازه شد مهر و جشن سده به گرد اندرش، باغ و میدان و کاخ‌برآورد و شد جایگاه فراخ چو شد شاه با دانش و فرّ و زورهمی خواندش مرزبان، شهر گور به گرد اندرش روستاها بساخت‌چو آباد کردش، کس اندر نشناخت

(445/ 136/ 7)

[2]. جمع خریر. زمین‌های دشت که در میان پشته‌ها و کوه‌ها باشد. حمد اله مستوفی می‌نویسد. فیروز آباد از اقلیم سیم است و طولش از جزایر خالدات «فزک» و عرض آن از خط استوا (کج مه)، در اول، فیروز ساخته بود وجور نام کرده و در میان شهر عمارتی عالی ساخته و چندان بلند ساخته که هوایش خوش باشد و از کوه، آب به فواره بالا می‌برد و بر گرد آن دکه‌یی عظیم کرده و آن عمارت را ایوان خواندندی، اسکندر از فتح آن عاجز شد آب رود خنیفقان را از ممر اول خود بگردانید و سر در آنجا داد تا آن شهر خراب شد و بحیره گشت و اردشیر بابکان خواست که آن بحیره را خشک گرداند تا بر آنجا شهری بسازد، برازه معمار بر طرف تنگ، نقبی برید و بر وقت آب گشودن زنجیر بر

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 334

آب، آن شهر غرق شد و آن اخرّه پر آب بیستاد همچون دریایی، و آب را هیچ منفذ نبود و روزگارها درکشید و آن همچنان می‌افزود تا اردشیر بن بابک بیامد و جهان بگرفت و آنجا آمد و مهندسان و حکما را جمع آورد تا تدبیر گشادن آن آب کنند و مهندسی سخت استاد بود نام او برازه، تقدیر کرد کی نشیب آن آب به کدام جانب تواند بودن و پس زنجیرهاء قوی سخت بساخت و میخهاء آهنین هر یکی چند ستونی در آن کوه، سخت کرد و کوه را سولاخ می‌کردند، هم او و هم [138f ] کارکنان ، تا چنان شد کی پاره‌یی ماند تا سولاخ شود، پس اردشیر آنجا حاضر شد و حکیم برازه او را گفت اگر تمام، سولاخ کنم آب، زور آورد و مرا و آنان را کی با من کار می‌کنند ببرد و زنبیلی عظیم از چرم فرمود کردن و برازه مهندس ، با کار کنی چند، در آنجا نشست و بد آن زنجیرها چنان محکم عظیم ببست، و خلایقی را ترتیب کرد تا چون سولاخ شود آن زنبیل را زود بر کشند ، ایشان شکن‌ها کار نشستند، تا آن پاره کی مانده بود سولاخ شد و آب نیرو کرد و زنبیل با حکیم و آن جماعت درکشید و چندانک از بالا مردم قوّت کردند فایده نداشت و آب چنان زور آورد کی آن زنجیرها بگسست و باقی آن زنجیرها بر آن کوه هنوز مانده است و چون از آنجا بیفتاد، شهر فیروز آباد [1] کی اکنون هست، بنا کرد و شکل آن مدوّرست چنانک دایره پرگار

______________________________

میان خود بست تا سالم ماند، آب قوت کرد و زنجیر بگسیخت و او را هلاک گردانید و آن سفت (نقب، سوراخ) به روزگار فرو می‌آفتاد تا دره‌یی شد. اردشیر بر آن زمین، شهری ساخت و اردشیر خوره نام کرد. (ص 118، نزهة القلوب).

[1]. «چون عضد الدوله می‌خواست به شهر «گور» رود، کراهت داشت که گفته شود عضد الدوله به گور می‌رود، از این جهت نام آن را تغییر داد و فیروز آباد نامید. مقدسی که این حکایت را آورده از میدان بزرگ شهر و از

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 335

باشد، [1] و در میان شهر، آنجا کی مثلا نقطه پرگار باشد، دکّه‌یی انباشته، برآورده است، نام آن «ایران گرده». [1] و عرب آن را «طربال» گویند و بر سر آن، دکّه سایه‌ها، ساخته و در میان گاه آن، گنبدی عظیم برآورده و آن را گنبد کیرمان گویند و طول چهار دیوار این گنبد تا زیر قبّه آن هفتاد و پنج گز است و این دیوارها از سنگ خارا برآورده است و قبّه‌یی عظیم از آجر بر سر آن نهاده و آب از یک فرسنگ از سر کوه رانده و به فواره بر این سر بالا، آورده و دو غدیر است: یکی «بوم پیر» گویند و دیگر «بوم جوان» و بر هر غدیری، آتش گاهی کرده است و شهری است سخت خوش. و تماشاگاه و نخچیر بسیار و هواء آن معتدل است و [139f ] درست، بغایت خوشی. و میوه‌هاء پاکیزه بسیار، از همه نوع و آبهاء فراوان و رودهاء روان گوارا و جامع و بیمارستان نیکو ساخته‌اند و صاحب عادل، دار الکتبی ساخته است سخت نیکو، کی به هیچ جایی مانند آن نیست و قلعه سهاره بدان نزدیکی است و مردم فیروز آباد متمیّز و بکار آمده باشند و به صلاح موسوم.

صمکان [2] و هیرک [3]: این صمکان، شهرکی است خوش و از عجایب دنیاست از

______________________________

باغ‌های گل سرخ فیروز آباد یاد نموده. به قول جغرافی نویسان، قلعه مستحکمی هم داشته موسوم به سهاده یا شهاره. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 276).

[1]. در شیراز نامه آمده است: «اما کوره اردشیر، پیروز آباد است و در قدیم او را جور می‌خواندند. در عهد کیانیان شهری بزرگ بوده که اسکندر نتوانست گرفتن ... اردشیر بفرمود تا شهری مدور بنا ساختند چون دایره پرگار بدان نمط، بنیادی نهادند و در میان آن شهر چون نقطه پرگار ستونی با طول و عرض به کیوان برکشید و نام آن را «ستون ایران» نهاد و بر سر آن ستون قصری بنا کرد و آب را از یک فرسخ از سر کوه بدان بالا آورد و قلعه سهاره هم از توابع آنجاست.». (ص 9).

[2]. در البلدان: سیمکان (ص 15). و در مسالک و ممالک «صیمکان». (ص 100). حمد اله مستوفی هم گاهی آن را سیمکان و گاهی صمکان آورده (117 و 185 و 186). «صمیکان 6 فرسخ مشرق قاضیان» است. (فارسنامه ناصری، ص 1425). صمکان و هیرک: صمکان شهری خوش بوده است و از عجایب دنیا، زیرا که در میان او رودی می‌گذرد و بر آن رود پلی ساخته‌اند، طرف بالای پل سردسیر است و درختان جوز و چنار و امثال آن و طرف زیر پل گرمسیر است و درختان نارنج و ترنج و مانند آن و شراب انگوری آنجا چنان است که تا سه چندان آب بر آن ننهند، نتوان خورد و مردم آنجا مسکین و مزارع باشند.

[3]. هیرک: دیهی بزرگ است و از توابع آنجاست. (ص 118).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 336

بهر آنک در میان این شهر، رود می‌رود و پولی بر آن رود است، یک نیمه شهر، کی از این جانب رود است بر کوه نهاده است و سردسیر است و رز انگور باشد بی اندازه، چنانک قیمتی نگیرد و آن را بعضی عصیر سازند و به علاقه [1] کنند و بعضی به دوشاب پزند و دیگر بجوشند و به سنگی کنند و سنگی عظیم باشد یکی را دو یا سه چندان آب برباید نهادن تا توان خورد و سخت ارزان باشد و دیگر نیمه، کی آن جانب رود است، گرم سیر است و درختان خرما و ترنج و لیمو و مانند این باشد.

و هیرک دیهی بزرگ است و رباطی محترم، آنجا است و در صمکان [2] جامع و منبر است و مردم آنجا سلاح ور باشند.

میمند: شهرکی است گرم‌سیر و از همه گونه میوه باشد و انگور از همه بیشتر بود و آب روان دارد و درخت خرما باشد، اما آنجا هوا معتدل‌تر است، از دیگر شهر گرم‌سیری، و جامع و منبر دارد.

حتیزیر [3]: ناحیتی است همه گرم‌سیر و درختان خرما، و هیچ شهر ندارد و نزدیکی ولایت ایراهستان است و مردمانش سلاح‌ور باشند.

______________________________

[1]. ظروف بزرگ- دلو بزرگ.

[2]. در البلدان از روستاهای اردشیر خره است. (ص 15). در مسالک و ممالک: از نواحی اردشیر خوره، قصبه آن مایین است. (ص 100). در نزهة القلوب حمد اله مستوفی: شهری کوچک است، گرمسیر است و غلّه و خرما و انگور و همه میوه دارد و انگور بیشتر بود و مردم آنجا پیشه‌ور باشند. (ص 120). «از جمگان تا میمند پنج فرسنگ، و از او تا اول ولایت سیمکان شش فرسنگ، از او تا آخر ولایت سیمکان شش فرسنگ، از او تا شهر کارزین هفت فرسنگ، گریوه سر سفید در این راه است. (ص 186).

[3]. حتتیزیر (نسخه: ختوهر- حنیربر- ختبربر- جیبرین) ناحیتی است همه گرمسیر و درختان خرما دارد و در او هیچ شهر نیست و مردمانش سلاح‌ورز باشند. (نزهة القلوب، 118).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 337

سروستان [1] و کوهنجان [2]: دو شهرک است میان شیراز و پسا و هواء آن همچون هواء شیراز است و آب روان دارد و باغ‌ها کمتر دارد، اما آنچ [140f ] باشد، همه انگور و میوه‌هاء سردسیر باشد و نخچیر گاهی معروف است، خصوصا کوهستان کوهنجان. و بد آن نزدیکی دریاء نمکستان [3] است کی هیچ حیوان در آنجا قرار نگیرد و در هر جای، جامع و منبرست و مردمانش سلاح‌ور و شططی [4] باشند.

اعمال سیف: [5] این نواحی است بر کنار دریا، همه گرم سیر و بیشترین، عرب مقام دارند و آب و هواء آن، سخت ناموافق باشد و معروف‌ترین این اعمال سیف

______________________________

[1]. در مسالک و ممالک اصطخری، جزو سردسیرهای فارس است. (ص 119). «در سواحل جنوبی دریاچه ماهلویه دهات کهرجان و در جنوب شرقی آن شهر «خورستان». که آن را سروستان هم می‌نامند واقع است، سروستان هم تخیلات دارد هم گندم، جایی است حاصلخیز که محصول بلاد گرمسیر و سردسیر هر دو را دارا است». (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 272). حمد اله مستوفی می‌نویسد سروستان و کوهنجان ولایتی گرمسیر و آب و هوایش مخالف بود، درخت خرما بسیار دارد و حاصلش غلّه و خرما باشد. (ص 117). (برای اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب فرهنگ مردم سروستان از محقق ارجمند صادق همایونی، چاپ دوم از انتشارات آستان قدس رضوی. و فارسنامه ناصری ص 1360 تا 1369).

[2]. کوهنجان. (کونجون) 4 فرسخ میانه جنوب و مغرب سروستان است. (فارسنامه ناصری، ص 1369).

[3]. دریاچه مهارلو، مالو، ماهلوبه یا دریاچه نمک.

[4]. شطط: تجاوز کردن از حد و مرتبه خود، دور شدن از حد و مرتبه خویش- جور کردن و ستم کردن.

[5]. یک فرسخ و نیم بیشتر میانه شمال و مشرق بوشهر است و دریا در میانه است و در قدیم شیف، بندر معتبری بوده و اکنون چند خانه‌وار در او توطن دارند. (فارسنامه ناصری، ص 1335). قسمت‌های ساحلی کوره اردشیر خره را «سیف» یعنی کناره می‌گفتند و ایالت مزبور در ساحل خلیج فارس سه شیف داشت که همه آنها در منطقه گرمسیر واقع بود یکی سیف عمّاره در خاور جزیره قیس و دیگر سیف زهیر در ساحل جنوبی ایراهستان و حوالی سیراف و بالاخره سیف مظفّر در شمال نجیرم. عماره و زهیر و مظفر سه عشیره عرب بودند که به سواحل شمالی کوچ کرده و در این قسمت فارس مسکن گزیده بودند. سیف عماره در قرن چهارم قلعه‌ای داشت مشرف بر دریا که هیچکس نمی‌توانست بر آن بالا رود و آن را قلعه دیگدان یا دیگ پایه می‌گفتند و به حصن ابن عمّاره نیز معروف بود و در کنار آن بیست کشتی می‌توانست پهلو بگیرد و ورود به این قلعه فقط به وسیله چنگک‌هایی که به دیوار نصب می‌کردند امکان داشت. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 277).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 338

دو سیف است: یکی سیف آل ابی زهیر، یکی سیف عماره و هیچ جای جامع و منبر نباشد و جز خرما، میوه ندارد.

لاغر [1] و کهرجان: این نواحی کارزین است و گرم سیرست و هوا و آب ناموافق و درختان خرما و مردمان راه زن و درین دو جای، جامع و منبر است.

کران [2] و اعمال ایراهستان: این اعمال ایراهستان و کران همه در بیابان است و کران از اعمال سیراف است و گرم‌سیر بغایت، چنانک به تابستان جز مردم آن ولایت، آنجا مقام نتوانند کردن از صعبی گرما، و هیچ آب روان نباشد و نه کاریز. و همه غلّه ایشان، بخس است و جز درخت خرما هیچ میوه ندارد درختستان خرماء ایشان بر روی زمین نباشد، کی آب نیابد و خشک شود پس به اندازه درختان خرما، گوی [3] عظیم هر جای به زمین فرو برده باشند خرما در آن گوها نشانده چنانک جز سر درخت پدید نباشد تا به زمستان گوها از آب باران پر شود و همه ساله درختان خرما سیراب باشند و این از نوادرست کی گویند کجاست کی

______________________________

 

 

 

[1]. «باختر کاریان نزدیک خمیدگی رود سکان به طرف مغرب شهر لاغر قرار داشت که حمد الله مستوفی در قرن هشتم آن را شهری بالنسبه مهم دانسته و منزلگاهی در راه کاروانی شیراز به جزیره قیس بوده است. نام لاغر ضمن بحث از کمرجان (مکرجان) نیز آمده ولی اکنون در نقشه‌ها اسمی از موضع اخیر نیست و بین لاغر و ساحل دریا در امتداد ساحل راست و شمال رود سکان صحرای ماندستان واقع است. (همانجا، ص 275).

[2]. در باختر سیف عماره و در امتداد ساحل دریا، سیف زهیر بود که «کران» شهر عمده و سیراف و نابند دو لنگرگاه معروف آن بوده‌اند، این ناحیه تا نجیرم واقع در آن طرف دهانه رود سکان امتداد داشت و آن طرف این ناحیه به طرف داخل، ناحیه ایراهستان واقع بود. به گفته اصطخری در «کران» گلی بود خوردنی به رنگ سبز و به طعم چغندر، حمد اله مستوفی «کران» را از توابع ایراهستان شمرده، گوید: از میوه جز خرما ندارد و در جنوب آن شهر و ولایت، میمند در نزدیکی لنگرگاه نابند واقع است. (ص 278، سرزمین‌های خلافت شرقی).

[3]. گو: گودال. حفره- زین پست و مغاک- به اصطلاح کشاورزان: گوده.-

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 339

درختان در چاه، درکارند و این ایراهستان است [1] و به هر دیهی حصاری [141f ] محکم است در میان بیابان و مردم پیاده‌رو و سلاح‌ور و دزد و خون خواره باشند، مردی از ایشان کی به ره زدن و نابکاری رود دو من آرد با نان خشک فتیت [2] کرده، در انبانی کند و در شبانروزی بیست فرسنگ برود و همواره عاصی بودندی، از آنچ، هیچ لشکر آنجا مقام نتواند کردن، الّا سه ماه ربیع، دیگر به زمستان از بارندگی و بی‌علفی نتواند بودن و به تابستان از گرما، اما به روزگار دیلم، ایشان را قهر کردند و به طاعت آوردند و ده هزار مرد از ایشان به عهد عضد الدوله، در خدمت او بودند بر سبیل سپاهی و مقدّم ایشان یکی بود «جابی» [3] نام و بعد از آن عهد، دیگر باره عاصی شدند و هیچ کس ایشان را مالش نتوانست داد، مگر اتابک چاولی کی آن جمله اعمال را مستخلص گردانید به قهر. [4]

نجیرم [5] و حورشی [6]: نجیرم شهرکی است و حورشی دیهی و جمله از اعمال

______________________________

[1]. «ولایتی که در جنوب باختری آن (جهرم- جویم ابو احمد) قرار دارد و ایراهستان نامیده می‌شود و نزدیک شهر قلعه بلندی است موسوم به شمیران ...». (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 274).

[2]. کوفته وریز ریزه کرده و نان ریزه (آنندراج). نان خشک که بسیار نرم ساییده باشند- قلیل الغذاء- نان فتیر است که فتیت نیز نامند. / (دهخدا).

[3]. در متن حابی- این کلمه با توجه به توضیحات کتاب به «جابی» اصلاح شد. ر ک توضیحات مربوط به قوم رامانیان در همین کتاب- احوال شبانکاره و کرد فارس.

[4]. «و ... گبران ایراهستان و حصارات آنجا که در عهد عضد الدوله معتبر و معمور بود و ده هزار مرد از ایشان در خدمت درگاه بودندی، بعد از عضد الدوله عاصی گشتند و دست غارت و تعدّی بر خلق دراز کردند به عهد چاولی، جمله سر در ربقه خضوع نهادند و آن دیار و اقطاع جمله به اصلاح آمد و به حسن تدبیر و کمال کفایت مجموع آن حصارها، مسخر گردانید.» (شیراز نامه کریمی، ص 43).

[5]. نجیرم، بندری کم اهمیت و در باختر سیراف آن طرف دهانه رود سکان، در اول سیف مظفر واقع بود و این سیف تا جنابه واقع در ارّجان امتداد داشت. نجیرم در زمان مقدسی دارای دو مسجد و بازارهای خوب بود و برکه‌هایی داشت که از آب باران پر می‌شد. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 279).

[6]. در نزهة القلوب آمده است که: «نجیرم و خوراشی» از توابع سیراف بوده است. (ص 117). «بندر نجیرم در حوالی خور زیارت و بندر زیارت فعلی قرار داشته است.». (آثار شهرهای باستانی خلیج فارس، ص 260).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 340

نقشه بندرگاه نقل از «آثار شهرهای باستانی خلیج فارس»

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 341

سیراف است و گرمسیر عظیم است.

هزو [1] و ساویه: و دیگر نواحی، اعمالی است از ساحلیّات کی با جزیره قیس رود و به حکم امیر کیش باشد و با گرم سیر زمین کرمان پیوسته است.

جزایر کی به این کوره اردشیر خوره می‌رود:

جزیره لار: جزیره افرونی، [2] جزیره قیس. و اصل همه جزایر، جزیره قیس است وصف آن و دیگر جزایر در کتاب صفت دریاها کی بنده تألیف کرده است، ایراد افتاده است و به تکرار حاجت نیاید .

کلیک کنید:  تماس و پرسش و نظرhttp://arqir.com/101-2

کوره شاپور خوره‌

این کوره منسوب است به شاهپور بن اردشیر بن بابک. و اصل این کوره «بشاپور» است و شهرها و اعمال آن این است:

[142f ] [3] بشاوور: بشاپور را چون به تازی نویسند [بسابور شود] و اصل آن بی‌شاپور

______________________________

[1]. هزو و سایه دودیه است و چند دیه دیگر که در آن حدود است ساحلیات‌اند و از توابع دولتخانه قیس. (نزهة القلوب، ص 120). «هزو» در زمانی که یاقوت آن را دیده خراب بوده ولی در قرن چهارم قلعه مستحکمی بوده متعلق به آل بویه که زندانیان سیاسی را به آنجا می‌فرستادند و نزدیک دهکده ساویه واقع بوده است که در نسخه‌های مختلف به صورت «تابه» و «تانه» هم نوشته‌اند و تلفظ صحیح آن معلوم نیست. (آثار شهرهای خلیج فارس، ص 813).

[2]. همان جزیره «ابرونی» است که جزیره ابرون بی‌شک همان هندرابی کنونی است که با «چین» یا (حنین) نزدیک جزیره کیش واقع است. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 282).

[3]. کوره شاهپور خره که معرب آن سابور خره است، کوچکترین کوره‌های ایالت فارس بود و حدود آن از حوزه رود شاپور علیا و شعب آن رود تجاوز نمی‌کرد، کرسی این ولایت در زمان قدیم شهر شاپور بود و اصل این اسم «شاپور» است. (شاپور در اصل «به شاپور» و «وه شاپور» است یعنی شاپور نیک و با عظمت). که غالبا شهرستان یعنی محل شهر یا کرسی و پایتخت نامیده می‌شد. این حوقل گوید: شاپور شهری است بزرگ به اندازه شهر اصطخر ولی از آن آبادتر و پر جمعیت‌تر است و مردمانش توانگرترند. در حدود العالم آمده است که بشابور شهری است توانگر و از گرد وی یکی باره است، شاپور خسرو کرده است و اندروی دو آتشکده است کی آن را زیارت کنند و به نزدیک وی کوهی است کی بر آن کوه صورت هر ملکی و موبدی و مرزبانی که پیش از وی بوده است، نگاشته است و سرگذشت‌های ایشان بر آن جای نبشته است و اندر حدود وی کوهی است کی از وی دودی همی برآید

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 342

است و تخفیف را ، «بی» از آن بیفگنده‌اند و شاپور نویسند. و بناء این شهر به روزگار قدیم، طهمورث کرده بود به وقتی کی در پارس جز اصطخر هیچ شهری نبود و نام آن در آن وقت «دین دلا» بود و چون ذو القرنین به پارس آمد، آن را خراب کرد، چنانک پست، شد، پس چون نوبت پادشاهی به شاپور بن اردشیر رسید، آن را از نو بنا کرد و عمارت آن به جای آورد و نام خویش بر آن نهاده است، چنانک یاد کرده آمده است.

و این «بشاپور» شهری است هواء آن گرم سیر است و جهت شمال آن بسته است ازین جهت بیمارناک و عفن است و آب آن از رودی بزرگ است کی آن را رود بشاپور گویند رودی است بزرگ و به حکم آنک برنج‌زار است، آب آن وخیم باشد و ناگوار، امّا چندان درختستان میوه‌هاء گوناگون و نخل خرما و ترنج و نارنج و لیمو باشد آنجا، کی هیچ قیمت نگیرد و آینده از آن باز ندارند و مشمومات چون نیلوفر و نرگس و بنفشه و یاسمن سخت بسیار بود و از آنجا ابریشم

______________________________

مرغی بالای دود بپرد بسوزد و بیفتد. (ص 134)، ولی مقدسی در نیمه دوم قرن چهارم گوید اکنون در حال ویرانی است و اهالی آن از آنجا کوچ می‌کنند و به کازرون می‌روند، با این حال باز در آن زمان شاپور شهری پر جمعیت و پر نعمت بوده، نیشکر و زیتون و انگور در آن فراوان به عمل می‌آمد و انواع میوه‌ها و گل‌ها از قبیل انجیر و یاسمن و خرنوب آن فراوان بود، قلعه آن «دنبلا» نامیده می‌شد و با رویش چهار دروازه داشت که عبارت بودند از دروازه هرمز، دروازه مهر، دروازه بهرام و دروازه شهر. مسجد جامع آن در بیرون شهر بود و مسجد دیگری هم داشت موسوم به مسجد خضریا مسجد الیاس. در آغاز قرن ششم سال‌ها بود که خراب شده بود. (فارسنامه ابن بلخی).

و دو قرن بعد اسم شاپور یا بشاپور به ولایت کازرون که مجاور شاپور بود داده شد. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 284). مقدسی در قرن چهارم به غار شاپور اشاره کرده و گوید در در یک فرسخی نوبندگان است و هیکل عظیم شاپور در دهانه غار است و تاجی بر سر دارد طول آن هیکل یازده ذراع است و ساق پایش سیزده وجب و سه برگ سبز جلوی پای او حجاری شده است. حمد الله مستوفی نیز به آن اشارتی دارد و می‌نویسد: «بر ظاهر بشاور شکل مردی سیاه است و به هیکل بزرگتر از مردی، بعضی گویند طلسمی است و برخی گویند که مردی بوده که خدای تعالی او را سنگ گردانیده، شاهان، آن ولایت آن را معزز و مکرم دارند و به زیارتش روند و در او روغن مالند». (ص 127 نزهة القلوب).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 343

بسیار خیزد به سبب آنک درخت توت بسیار باشد و عسل و موم ارزان بود، هم آنجا و هم به کازرون و درین سال‌ها از ظلم ابو سع [ی] د [1] خراب شده بود اکنون به فرّ دولة قاهره- ثبتها اللّه- عمارت پذیرد و جامع و منبر دارد و مردم آنجا متمیّز باشند.

جرّه [2]: به پارسی گرّه گویند، شهرکی کوچک است و هواء آن گرمسیر است و آب آن از رود است کی خود رود گرّه گویند و منبع این رود از ماصرم است و از این شهرک جز رز خراجی و خرما و غلّه، هیچ نخیزد و مردم [143f ] آنجا بیشترین، سلاح‌ور باشند و جامع و منبر دارد و مورجرّه [3] هم از اعمال آن است.

غندجان [4]: به پارسی دشت باری [5] گویند و شهرکی است، هواء آن گرم سیر و آب چاه، شور و یک چشمه کوچک است و هیچ آب دیگر ندارند و غلّه آنجا بخس باشد و جامع و منبر دارد و اهل فضل از آنجا بسیار خیزد و کفشگر و

______________________________

[1]. مقصود ابو سعید شبانکاره است. در شیراز نامه آمده است: ... ابو سعید شبانکاره دست تعدی در نواحی کازرون و نوبنجان دراز کرده بود و آن اطراف جمله خراب کرده و رعایا متفرق و شهر شاپور را به نوعی ساخته بودند که در آن دیار، دیّار نگذاشتند اتابک جلال الدین چاولی ... ابو سعید شقی را به دوزخ فرستاد و از نو اساس معدلت و داد میان خلق بنیاد نهاد ...». (ص 42).

[2]. جره شهرکی کوچک است در تلفظ گره خوانند در زیر شیراز است و بند امیر که از عمارت عالیه جهان است در بالای شیراز در این معنی گفته‌اند: از خطه شیراز گشایش مطلب‌کز زیر گره دارد و از بالا بند

هوایش گرمسیر و آبش از رودی است که بدان شهر منسوب است حاصلش غلّه و خرما بود و مردم آنجا بیشتر سلاح ورز باشند.». (نزهة القلوب، ص 127). «شهر جره چنانکه مقدسی گوید بر قله کوهی واقع بود و دارای نخیلات بسیار بود. یاقوت گوید مردم عموما در زمان او آن را گره می‌گفتند و حمد اللّه مستوفی و ابن بلخی نیز قول یاقوت را تأیید نموده علاوه کرده‌اند که آنجا گندم و نخلستان دارد. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 289).

[3]. حمد اله مستوفی در ذکر دریاچه‌ها از «بحیره مور جره به ولایت فارس» یاد می‌کند که «دورش دو فرسنگ باشد و در او صید بسیار است.». (ص 240 نزهة القلوب).

[4]. شهر غندجان در دشت با رین و نزدیک توّج واقع بود و امروز اثری از آن ظاهر نیست». (سرزمین‌های خلافت شرقی ص 280). در غندجان کرسی دشت بارین گلیم و پرده و انواع مخده و طرازهای قلابدوزی شده با طغرای پادشاه برای مصرف سلطان درست می‌شد. (همانجا ص 315).

[5]. مقصود «دشت بارین» است که غندجان در آن واقع شده بود. (سرزمین‌های خلافت شرقی و ص 280). در

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 344

جولاه بسیار بود.

خشت [1] و کمارج: [2] دو شهرک‌اند در میان قهستان، گرم‌سیر، بغایت. و درختان خرما بسیار باشد امّا هیچ میوه دیگر نباشد و آب روان دارد امّا گرم و ناخوش باشد و غلّه آنجا بعضی بخس است و بعضی پاریاب و مردم آنجا بیشترین، سلاح‌ور و دزد باشند.

انبوران [3] و باشت قوطا [4]: این جای‌ها همه متّصل نوبنجان است،

و انبوران شهرکی است و از آنجا چند کس از اهل فضل خاسته‌اند و هواء آن معتدل است و آب روان دارد.

باشت قوطا، ناحیتی است در قهستان، سردسیر.

جنبد ملغان [5]: شهرکی است کوچک و ناحیتی با آن می‌رود و هواء آن گرمسیر

______________________________

نزهة القلوب نیز آمده است که «غندجان، در تلفظ دشت بارین گویند. شهری کوچک است و گرمسیر و یک چشمه کوچک دارد و آب چاهش شور باشد و غلّه آنجا نمی‌باشد و مردم آنجا بیشتر کفشگر و جولاه باشند و از آنجا اهل فضل برخاسته‌اند. (ص 128). و مستوفی در ذکر عجایب فارس می‌نویسد: «به دشت بارین در آن کوه چشمه‌ای است آن را چشمه نوح گویند آبش تداوی علل است و دفع عفونات می‌کند و از آن آب به ولایت دور می‌برند (نزهة القلوب، ص 282).

[1]. حشت دارای قلعه‌ی مستحکمی بود و به گفته مقدسی روستایی بزرگ داشت. (ص 289 سرزمین‌های خلافت شرقی).

[2]. حمد اله مستوفی می‌نویسد «خشت و کمارج دو شهرند در میان کوهستان، گرمسیر و آب روان دارند ...»، (ص 128). در البلدان، کیمارج است (ص 15).

[3]. «در غرب خمایجان ولایت انبوران است که شهر عمده آن نوبندجان، نوبندگان یا نوبنجان بود، این شهر زمانی از کازرون بزرگتر بود. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 285).

[4]. شهر انبوران در همین ناحیه واقع بود و نیز در مجاورت آن ناحیه باشت قوطا که شهر باشت مرکز آن هنوز موجود است، قرار داشت و دو رودخانه در خید و خوبذان از این ناحیه می‌گذشت. (همانجا، ص 286).

[5]. «در ساحل یکی از شعب رودخانه شیرین، گنبد ملغان که محل مهمی سر راه نوبندگان به ارجان است قرار دارد و امروز آن را دو گنبدان گویند و خراب‌های فراوانی در آنجا دیده می‌شود. شهر گنبد ملغان از بلاد گرمسیر بوده و نخلستان آن شهرت داشته و آن را گنبد ملجان و ملقان هم می‌نامیده‌اند. مقدسی در قرن چهارم از قریه

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 345

است و آب روان دارد و میوه‌ها باشد و مشموم‌ها و قلعه‌یی چند از جمله قلاع ، قلعه‌یی حصین است معروف و هواء قلعه خنک است چنانک غلّه نیک دارد و مصنع‌هاء نیکو باشد از بهر آب و جامع و منبر باشد.

تیر مردان و چوبکان، [1] این هر دو جای نواحی است، دیههاء بزرگ کی هیچ شهر نیست و خرّاره و دودمان و دیه گوز [2] از جمله آن است و این نواحی در میان شکستها و نشیب افزارهاء خاکین و سنگین، بر مثال خرّقان. [144f ] امّا آنجا دشوارتر و درشت‌ترست و هواء آن سردسیر خوش است و جمله نواحی درختستان است و انواع میوه‌ها و بر خصوص، درختان جوز چنان است کی آن را حدّی نباشد و به شیراز و دیگر اعمال، جوز از آنجا برند و همچنین عسل، بسیار باشد و جمله پشته‌ها و نشیب و افراز آن ولایت به غلّه بکارند، بعضی کی پشتها و افرازها باشد و نشیب‌هاء پاریاب و آبهاء روان، بسیار است و این دیه خرّاره از بهر آن خرّاره گویند کی آبی از کناره این دیه در نشیبی عظیم می‌افتد و آوازی بلند می‌دهد و به تازی آن را خریر الماء گویند و ابو نصر پدر باجول و دیگر پیوستگان ایشان، از تیر مردان [3] بوده‌اند و مردم آن ولایت همه سلاح‌ور و شب‌رو و دزد باشند و نخچیر گاهی است سخت نیکو.

______________________________

ویرانی در آنجا گفتگو کرده ... حمد اله مستوفی درباره قلعه گنبد ملغان گوید آن را از محکمی به یک مرد نگاه می‌توان داشت. (همانجا ص 294).

[1]. تیرمردان و جویگان دو ناحیت است و دیههای بزرگ دارد و در میان شکستها و شیب و بالای خاکی است. (نزهة القلوب، ص 127). و در اوایل عهد سلاجقه ابو نصر تیرمردانی قلعه سفید را تعمیر کرد. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 286).

[2]. همان ده گردوست.

[3]. مقصود ابو نصر تیر مردانی است که قلعه اسپید دز را تعمیر کرد.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 346

صرام [1] و بازرنگ [1]: دو ناحیت است میان زیر و سمیرم، هواء آن سردسیر است بغایت و قهستانی، آب دشوار. و آب‌هاء روان، سال تا سال برف از کوه‌هاء آن دور نشود و نخچیر بسیار باشد و منبع رود شیرین از بازرنگ است و حومه و ناحیت، صرام است و مردم آنجا بیشترین، مکاری باشند.

سیمتخت [3]: ناحیتی است سردسیر بغایت و آبهاء روان و مجاور صرام و بازرنگ است.

خلّار [4]: دیهی بزرگ است، کی سنگ آسیاب آنجا کنند، و بیشترین ولایت پارس را سنگ آسیا از آنجا برند کی معتدل است و عجب آن است کی همه پارس به سنگ آسیاء این دیه، آس کنند و چون ایشان را غلّه، آس باید کرد به دیهی دیگر روند به آسیا کردن، از بهر آنک آنجا آب روان نیست و چشمه آب کوچک دارند، چندانک خوردن را باشد و هیچ غلّه و میوه و دخلی دیگر [145f ] نباشد و جز سنگ آسیا ندارند و معیشت ایشان از آن باشد و هفتصد دینار هر سال به دیوان گذارند.

خمایجان [5] و دیه علی، [5] دو ناحیت است و حومه آن مسجد و منبر دارد و هواء

______________________________

[1]. در نزهة القلوب «چرام» و «بازرنگ» دو ناحیت است میان زیر و سمیرم لرستان و هوایش بغایت سردسیر است و آبش از آن کوهها و اکثر اوقات از برف خالی نبود و راه‌های سخت و دشخوار بود و آب روانش بسیار است و نخچیرش بسیار نیکو باشد و مردم آنجا بیشتر مکاری باشند. (ص 128).

[3]. ر ک حمد اله مستوفی، نزهة القلوب، (ص 128-) او گاهی کلمه را سی تخت ضبط کرده است. (ص 224).

[4]. در نه فرسخی شیراز سر راه نوبنجان در شمال دشت ارژن واقع است. حمد اله مستوفی می‌نویسد، سنگ آسیا از اکثر ولایات فارس از آنجا برند و ایشان را غیر از آن حاصلی نیست، عجب آنکه ایشان از کم آبی، آسیا ندارند و به جهت آرد کردن به دیگر مواضع روند عسل خلار نیز به مقدار فراوان صادر می‌گردید. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 273).

[5]. خمایجان یا خمایگان یا همایجان: جغرافی نویسان عرب قسمت بالای رودخانه شاپور را نهر «رتین» نامیده‌اند و سر چشمه این رود ناحیه خمایجان یا خمایگان علیاست که بزرگترین دهکده آن به گفته حمد اله مستوفی دهکده علی بوده است. خمایگان پایین از توابع اصطخر بشمار می‌آید خمایجان در حوالی بیضا در ساحل یکی از شعب رود خانه کر واقع است در خمایجان بالا و پایین میوه‌جات سردسیری و عسل به عمل می‌آمد. (ص 285 سرزمین‌های خلافت شرقی).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 347

آن سردسیرست و درخت جوز و انار، بسیار باشد و عسل و موم، فراوان بود و همسایه تیر مردان است و نزدیک بیضا. و مردم آن سلاح‌ور باشد و مکاری.

و نخچیرگاه است.

زرون [1] و نواحی آن [2]: اصل، کازرون، «نودر» و «دریست» و «راهبان» است. بنیاد آن هم طهمورث کرده بوده است و بعد از آن به عهد شاپور بن اردشیر چون عمارت کرد ، از مضافات بشاپور بوده است هواء آن گرم سیر است ماننده

______________________________

[1]. در حدود العالم آمده است: به نزدیک دریای یون است. شهری است بزرگ و آبادان و با خواسته بسیار و اندر وی دو آتشکده است کی آن را بزرگ دارند. (ص 132). دریای یون اندر پارس به نزدیکی کازرون. در ازاء او ده فرسنگ است اندر پهناء هشت فرسنگ و از گرد او آبادانی است و این دریا را منافع بسیار است. (ص 15) به کازرون آتشگاهی هست آن را چفته خوانند و دیگری هست کلازن خوانند. (مسالک و ممالک ص 106). کازرون چند نوبند جان باشد و کازرون استوارتر و آبادان‌تر و درست هواتر است و هوای کازرون از هوای همه پارس بهتر است. آب از چاه خورند، میوه و خصب فراوان بود. (همانجا ص 112). و به کازرون جنسی از خرما باشد کی آن را جیلان خوانند و به سپاهان و عراق از آن برند. (همانجا ص 134). کیل کازرون و بشاوور ده شش زیادت بود. (همانجا ص 136).

[2]. کازرون از اقلیم سوم است طولش از جزایر خالدات فز و عرض از خط استوا کط یط، در اصل سه دیه بوده است: «نودر» و «دربست» و راهبان. طهمورث دیو بند ساخته. چون شاپور بن اردشیر بابکان بشاور بساخت آن را از توابع بشاور کرد تا فیروز بن بهرام بن یزدگرد بن بهرام گور آن را شهری گردانید و پسرش قباد بر آن عمارت افزود و شهری معظم شد و چون در اصل سه دیه بوده اکنون نیز عمارت متفرق بود و در او کوشکهای محکم و معتبر که هر یک همسر قلعه باشد و هوایش گرم است و آبش از سه کاریز که بدان دیهها منسوب است و اعتماد بر باران دارند ... و مردم آنجا شافعی مذهب‌اند. (نزهة القلوب، ص 126).

کازرون از نیمه قرن چهارم که شاپور رو به ویرانی رفت مهمترین شهر ولایت شاپور گردید. ابن حوقل درباره کازرون گوید در این زمان، از نوبندگان کوچکتر است، ابنیه خوب دارد و خانه‌های آن از گچ و سنگ است. اندکی بعد از وی مقدسی آن شهر را دمیاط ایران شمرده است. شهر مزبور تجارتی مهم داشت کتان در آنجا به عمل می‌آمد و عضد الدوله دیلمی برای تجار سرایی بزرگ ساخته بود که سالی ده هزار درهم از آن سرای درآمد داشت. مقدسی از خانه‌های کازرون، سخن رانده گوید هر خانه‌ای چون کاخی است و دارای بوستانی و مسجد جامع بر فراز تپه‌ای است.

حمد اله مستوفی گوید: و چون در اصل سه دیه بوده اکنون نیز عمارت متفرق بود و در او کوشکهای محکم و معتبر که هر یک همسر قلعه باشد. آن سه دهکده «نودر»، «دربست» و «راهبان» است که هر یک در کنار قناتی به همین نام واقع شده و آب شهر از آنهاست و آنها از محلات شهرند. ابن بطوطه که در سال 730 کازرون را دیده است گوید اطراف کازرون را بلاد شول گویند و امروز به شولستان معروف است، در جلگه شرقی شهر به مسافت کمی دریاچه

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 348

بشاوور و آب آنجا کی خورند، همه از چاه خورند، هیچ آب روان نیست جز سه کاریز و همه غلّه ایشان بخس باشد و اعتماد بر باران دارند و حومه کازرون خراب است، امّا ضیاع آبادان، بسیار دارد و سرای‌هاء آنجا نه بر شکل دیگر جای‌ها باشد، کی آنجا همه به کوشک‌هاء محکم باشد از بیم شبانکارگان کی در آن اعمال باشد و کوشکهاء ایشان جدا جدا باشد در هم نپیوندند و جامه توزی کی کنند چوب کتان بیارند و دسته‌ها ببندند و آن را در حوض‌هاء آب اندازند و رها کنند تا بپوسد پس بیرون آورند و کاه آن دور کنند و بریسند و آن ریسمان کتّان را به آب کاریز راهبان شویند و این کاریز راهبان آب اندک دارد، امّا آن را خاصیت این است کی کتّان کی بدآن شویند، سپید آید و هر کجاء دیگر کی شویند، البتّه سپید نشود و این کاریز به حکم دیوان پادشاه باشد و سرای امیر را عادت چنان رفته است کی مایه‌یی از دیوان اطلاق کنند تا [146f ] جولاهگان، جامه از بهر دیوان بافند و معتمد دیوان ضبط می‌کند و بیّاعان معتمد باشند، کی قیمت عدل بر آن نهند و رقم برزنند و به غربا فروشند. و به روزگار متقدّم چنان بودی کی بیّاعان بارهاء کازرونی در بستندی و غربا بیامدندی و همچنان در بسته بخریدندی، بی‌آنک بگشادندی، از آنک بر بیّاعان اعتماد داشتندی و به هر شهرکی ببردندی و خط بیّاع بد آن عرض کردندی، به سود باز خریدندی، ناگشاده، چنانک وقت بودی کی خرواری کازرونی به ده دست برفتی، ناگشاده پس چون خیانت در میان آمد و مردم مصلح نماندند، آن اعتماد برخاست و مال دیوانی نقصان گرفت و غربا، تجارت کازرون ، در باقی نهادند [1]، خاصّه در

______________________________

کازرون واقع است که در قرن چهارم دریاچه «موز یا «موزک» نامیده می‌شد. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 288).

[1]. در باقی نهادن- محو ساختن و به پایان رسانیدن.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 349

عهد امیر [ابو سعید ] [1] کی بد سیرتی و ظلم او پوشیده نبود و اگر مشفقی باشد کی این ترتیب بداند کردن، مال بسیار از آنجا حاصل گردد و بیرون از جامه کازرونی و معامله سرای امیر، خراج و معاملات باشد کی توفیر [2] آن به عدل و امن بود و در بعضی از این شهرک‌هاء کازرون جامع و منبر باشد و مردم آنجا متصرّف و عوان باشند و غمّاز امّا خانگاهی [3] محتشم است کی همچون حرمی است از آن شیخ ابو اسحاق شیرازی [4]- رحمه اللّه- و مور [5] وشتشگان و نواحی معمور از اعمال کازرون است.

نوبنجان [6] و شعب بوّان: نوبنجان پیش از این، شهری بود بزرگ و نیکو و در ایّام فترت [ابو سعید] کازرونی، [7] به نوبت‌ها آن را بغارتید و بکند و بسوخت چنانک تا مسجد جامع بسوخت و سالها چنان شد کی مأوی شیر و گرگ و دد و دام بود و مردم از آنجا در جهان آواره شدند و خلایقی از ایشان در غربت بمردند و چون اتابک چاولی به پارس آمد و ابو [147f ] سعید را برداشت، آنجا روی به عمارت

______________________________

[1]. در متن ابو سعد به دلیل اسناد تاریخی تصحیح شد. مقصود امیر ابو سعید کازرونی است.

[2]. استفاده- سود.

[3]. خانقاه.

[4]. مقصود مزار شیخ ابو اسحاق بن ابراهیم بن شهریار کازرونی است که در سال 424 وفات یافت و از بزرگان علما و عرفای کازرون است. (فارسنامه ناصری، 1438).

[5]. در فارسنامه ناصری مورد ک در چهار فرسخ و نیمی شمال کازرون. (ص 1450).

[6]. «نوبندگان شهری است خرم و با نعمت و خواسته بسیار». (ص 133 حدود العالم). «شهر استان (ولایت) شاپور نوبندگان است. (البلدان، ص 15). و از نوبندگان تا شیراز بیست و سه فرسنگ است. (ص 16). در صورة الارض:

نوبندگان که آن را روستایی بزرگ و دهکده‌ای پهناور و فراخ نعمت است. (ص 38).

[7]. در متن ابو سعد بود به استناد متون دیگر تصحیح شد. (ر ک نزهة القلوب، ص 129). در فارسنامه ناصری آمده است که در سال 400 و اند ابو سعید کازرونی شهر نوبندگان را چنان خراب نمود که جای دد و دام گردید و اتابک چاولی عمارتش فرمود، در البلدان ابن فقیه آمده است: از ارجان تا نوبندگان بیست و شش فرسنگ است و در این میان

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 350

نهاد و امیدوار است به فرّ دولت قاهره- ثبتها اللّه- [1] تمام گردد، هواء آنجا گرم سیر است، معتدل و آب روان بسیار دارد و از همه انواع میوه‌ها و مشمومات، [2] بسیار.

و شعب بوّان [3] از نواحی نوبنجان [4] است و صفت آن چنین است کی درّه‌یی عظیم است در میان دو کوه، طول آن سه فرسنگ و نیم، در عرض یک فرسنگ و نیم و هواء آن سردسیر است کی از آن خوشتر، نتوان بودن و جمله دیه بر دیه است و رودی بزرگ در میان همی رود، چنانک از آن سبکتر و گواراتر نباشد و بیرون [5] از آن، دیگر چشمه‌هاء نیکوست و از سر درّه تا پایان درّه طول و عرض، همه درختستان میوه است، چنانک آفتاب بر زمینی نیفتد و میوه‌ها باشد نیکو از همه انواع و اگر مردی از اوّل آن درّه تا آخر برود، آفتاب بر وی نیفتد و سال تا سال بر سر آن دو کوه، برف باشد و حکما گفته‌اند، «من محاسن الدنیا، اربعة: غوطة دمشق و سغد خراسان و شعب بوّان و مرج شیدان، معنی آن است کی از آرایش‌ها و نیکوی‌هاء جهان چهار چیزست : غوطه دمشق و سغد خراسان و شعب بوّان

______________________________

شعب بوان افتاده است. در شعب (دره) بوان، درختان گردو و زیتون و گونه گون میوه‌ها از دل صخره‌ها روییده است (ص 13 و 14 و 15).: شعب بوان در نهایت زیبایی و صفاست و متنبّی درباره آن گفته است ...». (387). از دو فرسنگی نوبندگان دره معروفی که مسلمانان آن را یکی از جنات اربعه دنیا شمرده‌اند یعنی شعب بوان آغاز می‌شود که آب‌های آن به رود کرمی ریزد طول این دره سه فرسخ و نیم و عرض آن یک فرسخ و نیم است. در خرمی و شادابی آن را نظیر نبود به سبب آنکه به قول حمد اله مستوفی «در میان دره رودی بزرگ روان است و بر هر دو طرف بر آن کوه‌ها اکثر اوقات از برف خالی نبود و در ابن عرصه قطعا از کثرت درختان، آفتاب بر زمین نتابد و چشمه سارهای بسیار و آبهایش زلال است.». (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 285).

[1]. خداوند آن را پایدار بداراد.

[2]. بوییدنی‌ها.

[3]. «یکی از جنات اربعه عالم است که سه بهشت دیگر را یکی ابلّه بصره و دیگری را «سغد سمرقند» و دیگری را «غوطه دمشق» گویند. 2 فرسخ مشرقی فهلیان است در دره کوهی پر از چشمه‌های سرد گوارا افتاده، نزدیک به فرسخی درازی این دره است. گفته‌اند وقتی چنان بود که در این مسافت از انبوهی درختان سردسیر و گرم‌سیری پرتو آفتاب بر زمین نمی‌افتاد. (فارسنامه ناصری، ص 1562).

[4]. شهر نوبندگان خراب 1 فرسخ شرقی فهلیان است. (همان جا، ص 1562).

[5]. به علاوه.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 351

و مرغزار شیدان. و بیرون ازین نواحی، بسیار دارد هم سهلی و هم جبلی. همه آبادان است و نیکو و پر نعمت و آب‌هاء روان و قلعه سپید بر یک فرسنگ نوبنجان است و صفت آن در میان قلاع کرده آید و شعب بوّان همه قهستان است و به نوبنجان نخچیر کوهی، باشد بیش از اندازه و مردم نوبنجان متمیّز باشد و به صلاح نزدیک.

بلاد شاپور [1]: میان پارس و خوزستان است نواحی خراب و به روزگار قدیم سخت آباد بوده است، امّا اکنون خراب شده است و گرمسیر معتدل است و آب‌هاء روان دارد.

[148f ] زیر [2] و کوه جیلویه [3]، این قهستانی است نواحی بسیار و حومه آن زیر است و هواء آن سردسیر است و آب‌هاء روان بسیار و دیهها داشته است نیکو، امّا در روزگار فترت و استیلاء ملحدان - اباد اللّه سنتّهم- [4] خراب گشت و درختستان میو [ه] هاست و زیر ، جامع و منبر دارد و نواحی آن

______________________________

[1]. «به بلاد شاپور میانه شرق و شمال بهبهان است، در ازای آن از «شاه بهرامی» تا قریه «منبی» 16 فرسخ، پهنای آن از «دیشموک» تا قریه «آور»، 14 فرسخ. محدود است از جانب مشرق و شمال به ناحیه رون و از مغرب به ناحیه حومه ارجان و از طرف جنوب به نواحی باشت و جانب جنوبی به نواحی باشت و جانب جنوبی و جوانب دیگر آن ناحیه تا چهار پنج فرسخ گرمسیر است و از بی‌اهتمامی اهالی آن نخل و نارنج دیده نشود و قصبه این ناحیه «ده دشت» است به مسافت 8 فرسخ از بهبهان دور افتاده است و در کوهستان شمالی این ناحیه برف از سالی به سالی بماند.

(ص 1472 فارسنامه ناصری).

[2]. در نزهة القلوب «چرام و بازرنگ دو ناحیت است میان زیر و سمیرم». (ص 128).

[3]. ناحیه کوهستانی فارس که بعدها به کوه گیلویه معروف گردید: این بلوک ناحیه وسیعی است مشتمل بر نواحی سردسیر مانند ناحیه «رون». در ازای آن از قریه نارمه تا شیرونک 84 فرسخ و پهنای آن از قریه دنا تا قریه ابو الفارس، 36 فرسخ. محدود است از مشرق به نواحی ممسنی و سرحد شش ناحیه و از شمال به بختیاری و از مغرب به رامهرمز و از سمت جنوب به دریای فارس و نواحی دشتستان و ماهور میلاتی. (فارسنامه ناصری، ص 1467).

[4]. خداوند سنّت ایشان را براندازد.

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 352

به سمیرم [1] نزدیک است و نجچیرگاه است.

کوره قبادخوره

کوره قباد خوره: ارّجان [2]، در ابتدا، قباد بن فیروز پدر کسری انوشروان بنا کرد و شهری بود بزرگ با نواحی بسیار. امّا به روزگار فتور و استیلاء ملحدان- ابادهم اللّه- خراب گشت و هواء آن گرم‌سیر است و رودی عظیم کی آن را نهر «طاب» [3] گویند و منبع آن از حدود سمیرم است، آنجا می‌گذرد

______________________________

[1]. «اما کوره قباد، شهر ارّغان (ارّجان) است، قباد بن فیروز پدر نوشیروان بنا کرده و به روزگار فترت خراب گشت و در نواحی آن چند قلعه معتبر است: اول قلعه تنبوز دوم دز کلاب سوم قلعه فرامرز، چهارم مهیروان، پنجم زیدان، ششم آب شیرین، هفتم دیر آب و این جمله اعمال ارّغان است. (ص 20، شیراز نامه). حمد اله مستوفی می‌نویسد:

کوره قباد خوره به قباد بن فیروز بن انوشروان عادل منسوب است و در این کوره سه شهر است: ارجان که در تلفظ ارغان می‌خوانند ... ریصهر که پارسیان آن را ریشهر خوانند و مهروبان که به پارسی ماهی رویان خوانند ...

(نزهة القلوب، ص 131).

[2]. ارّجان، غربی‌ترین ولایت پنجگانه فارس است و شهر ارجان کرسی آن ولایت غربی‌ترین مرز آن ولایت، و در کنار رود طاب واقع است خرابه‌های شهر ارجان در چند میلی شمال شهر بهبهان فعلی است که اهالی شهر ارجان به آن شهر کوچ کرده‌اند و در نتیجه از اواخر قرن ششم، مهمترین شهر این ولایت گردید. ارجان در قرن چهارم شهری بزرگ بود و شش دروازه داشت که هر شب بسته می‌شد. نام آن دروازه‌ها عبارت بود از دروازه اهواز، دروازه ریشهر، دروازه شیراز، دروازه رصافه، دروازه میدان و دروازه کیّالین (کیل کنندگان). مسجدی خوب و بازارهای معمور داشت و در شهر، صابون زیاد تهیه می‌شد و نزدیک شهر دو پل سنگی معروف بر رود طاب ساخته شده بود و بنای یکی را منسوب به دیلمی پزشک حجّاج در زمان امویان دانسته‌اند و به پل ثکان نامیده میشد و پل دوم از بناهای ساسانیان بود و پل خسروی نامیده می‌شد، نزدیک ارجان غاری بود که مومیای خوب از آن ترشح می‌کرد.

(سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 290).

[3]. رودخانه طاب اکنون «جراحیة» یا «جراحی» یا رودخانه کردستان نام دارد (و اسم طاب امروز اشتباها بر نهرهای خیر آباد که از شعب رود هندیجان یا رود زهره است و در هندیجان به خلیج فارس می‌ریزد اطلاق می‌شود) رودخانه طاب در قرون وسطی اگر قول اصطخری و مقدسی را قبول کنیم از کوهستان جنوب غربی اصفهان نزدیک «برج» مقابل سمیرم که در ولایت اصطخر است سرچشمه می‌گرفت و از آنجا به ولایت «سرون» در خوزستان سرازیر می‌گردید و از جانب چپ رودخانه طاب رودخانه مسین به آن ملحق می‌شد و این دو رودخانه پس از ملحق شدن

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 353

زیر پول ثکان و بیرون از آن دیگر رودها و آب‌هاء بسیار است و زمین آن جایگاه ریعی نیکو و از همه گونه میوه‌ها باشد و درختان خرما و بر خصوص انار ملّیسی باشد سخت نیکو و مشمومات .

جلّاجان [1] و نیو و دیّر [2]: از اعمال ارّجان است و هوا و آب و احوال آن همچنان است کی از ارّجان و به تکرار شرح حاجت نیاید و چهار دیه هم از آن اعمال است:

خبس و فرزک و هندیجان [3]، این نواحی میان ارّجان و دیگر اعمال [149f ] پارس است و خبس، باژگاهی [4] بوده است و هوا و آب آن و احوال این نواحی همچنان است کی از آن ارّجان.

ریشهر [5]: شهرکی است بر کنار دریا، نزدیک قلعه امیر فرامرز بن هداب ،

______________________________

به هم از ارجان عبور می‌کردند و رودخانه طاب در غرب مهروبان به دریا می‌ریخت و حوالی قسمت علیای طاب، ناحیه بلاد شاپور یا بلاد شاپور نامیده می‌شد و در مرز فارس و خوزستان قرار داشت و در امتداد رودخانه طاب ولایت قباد خوره واقع بود. (سرزمینهای خلافت شرقی، ص 292).

[1]. این نام را حمد اله مستوفی جلارجان و جلاجان آورده است. (ص 130). که در حدود آن رود خوابذان با رود شیرین یکی می‌شود. (ص 225) و آن را جلادگان هم نوشته‌اند. (سرزمینهای ولایت شرقی).

[2]. نیو و دیّر از اعمال ارجان است و به آب هوا و محصول مانند آن. (نزهة القلوب، ص 131).

[3]. خبس و فرزک و هندیجان میان ارجان و دیگر اعمال فارس است و خبس باژگاه است و این ولایت در آب و هوا مانند ارجان. (نزهة القلوب، ص 130).

[4]. در متن بارگاه، اما در نزهة القلوب «بازگاه یا باژگاه و باجگاه» و درست‌تر می‌نماید.

[5]. (این ریشهر غیر از روستای ریشهر است که نزدیک بوشهر می‌باشد.). اهمیت ریشهر تا زمان سلجوقیان پایدار ماند و به گفته حمد اله مستوفی ایرانیان آن را «بربیان» می‌گفتند و اسم اصلی ریشهر بوده است هوایی بسیار گرم و متعفن داشته و حاصلش غلّه، خرما و کتان ریشهر بود. (سرزمینهای ولایت شرقی، ص 292). حمد اله مستوفی این شهر را «ریصهر» می‌خواند و می‌نویسد: لهراسب کیانی ساخت و اردشیر بابکان تجدید عمارتش کرد. شهری وسط است بر کنار دریای فارس و هوایی بغایت گرم و متعفن دارد. (ص 130).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 354

هواء آن گرم‌سیر است بغایت، چنانک مردم آنجا به تابستان خصیه در جفت بلوط [1] گیرند و اگر نه ریش شود، از عظیمی کی عرق و گرمی در آن کار کند و پیراهن‌ها بر تن ایشان بیفزاید و دراز گردد و از عفونت هوا و ناخوشی آب ، هیچ کس جز مردم آن ولایت به تابستان آنجا نتواند بودن مگر بر دز کلات [2] و دیگر قلاع کی «امیر فرامرز» [3] را است و آنجا می‌باشد و از آنجا جز متاع دریا کی به کشتی‌ها آورند و جز ماهی و خرما و کتّان ریشهری، هیچ، نخیزد و مردم آنجا بیشتر تجارت دریا کنند. و در ایشان هیچ قوّتی و فضولی نباشد بلکه زبون باشند. سر حدّ است میان ارّجان و خوزستان و مردم آنجا مصلح باشند و به خویشتن مشغول و کوفته روزگار و ظلم‌هاء متواتر. و بعضی از نواحی آبادان ترست از شهر و نواحی بسیار دارد و جامع و منبر .

جنابا [4] : شهرکی است بر کنار دریا و آن را به پارسی گنفه خوانند

______________________________

[1]. حمد اله مستوفی می‌نویسد: «به تابستان اهل آنجا آرد حب البلوط بندند و الّا از کثرت عرق مجروح گردند.» (ص 130). در مخزن الادویه آمده است: در زیر پوست بلوط متصل به پوست مغز نازکی می‌باشد که آن را جفت بلوط می‌نامند ... و به جهت ضماد نافع ... است» و خصیه: تخم و بیضه است.

[2]. از قلاع اسماعیلیه است در کوه‌های ارّجان. قلعه دیگر طیغور بود که به قول لسترانج (اسماعیلیان مقیم این قلعه‌ها مکرر شهر و ولایت مجاور خود را غارت می‌کردند». (ص 291، سرزمینهای خلافت شرقی).

[3]. مقصود امیر فرامرز بن هداب است.

[4]. جنابه یا جنابا که آن را گنفه (آب گنده) یا گناوه می‌گویند. در جنوب سینیز واقع بود و هنوز خرابه‌های آن نزدیک دهانه رودخانه شادگان دیده می‌شود. جنابه به قول اصطخری گرمای سخت داشته و «خور جنابه» محل خطرناکی بوده که هنگام طوفان، هیچ کشتی از آن به سلامت نمی‌رسته است. جنابه از مهروبان بزرگتر بوده و بازارهای معمور داشته و در آنجا ابو طاهر قرمطی متولد گردیده. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 259). شهر کنونی گناوه، در جنوب گناوه قدیم بنا شده و گناوه قدیم در یک نیم دایره در جانب شمالی شهر کنونی بر گناوه محیط می‌باشد از گناوه قدیم نقاطی باقی مانده است که امروز به نام‌های تیرسول (سول. شن فشرده و یک

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 355

منطقه دشتستان و موقع جغرافیایی توز نقل از «آثار شهرهای باستانی خلیج فارس»

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 356

یعنی آب گنده و شهری کی نامش آب گنده باشد [کی] صفت ناخوشی و گندگی هست، آب آن به شرح محتاج نشود و هیچ نخیزد از آنجا کی باز توان گفت و چون از مهروبان به سیراف روند، راه آنجا باشد.

[1] سینیز: شهرکی است بر کنار دریا و حصاری دارد و این سینیز میان مهروبان و جنابا است و جامه کتان بافند سخت‌تر و لطیف، آن را [150f ] سینیزی گویند، اما داشتی، نکند [2] و جز خرما نخیزد و روغن چراغ و هوا و آب آن نیکو است.

مهروبان [3] و ناحیت آن: مهروبان شهری است بر کنار دریا، چنانک موج

______________________________

پارچه) عبد امام. تل گنبد، تل کوری، تل مناره، بتون و تل امامزاده خوانده می‌شود. (آثار شهرهای باستانی خلیج فارس، ص 27). در صورة الارض آمده است: جنّابه منبری دارد و از آنجاست ابو سعید، بهرام حسن بن دجال صاحب بحرین. در جنابه طرازهای کتانی تجاری می‌بافند و نیز طراز مخصوص سلطان که جز از نوع تجارتی است تهیه می‌کنند». (ص 39).

[1]. سینیز: منبری دارد و پارچه‌های کتانی سینیزی معروف است و در این همه اتفاق دارند که عطر، آن چنانکه به این پارچه‌ها به سبب لطافتی که دارند می‌چسبد به هیچ پارچه‌ای نمی‌چسبد. (همانجا ص 39). اصطخری در قرن چهارم گوید سینیز یا شینیز (که بقایای آن در محل بندر دیلم کنونی است.) از مهروبان بزرگتر است و در کنار خوری واقع گردیده و تا دریا نیم فرسخ فاصله دارد گرمایش سخت است و نخلستان و میوه‌های گرمسیری دارد.

مقدسی گوید مسجد و دار الاماره و بازارهای بسیار معمور دارد یاقوت گوید قرمطی‌ها در سال 321 سینیز را تصرف نموده اهالی آن را کشتند و شهر را چنان ویران ساختند که جز اندکی از آن باقی نماند. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 295). و ر ک بو سعید گناوه‌ای از دکتر جعفر حمیدی.

[2]. دوام ندارد.

[3]. «به فاصله کمی از رودخانه شیرین، رودخانه زهره که به تازگی به رودخانه طاب موسوم شده و بندر مهروبان در مرز غربی فارس واقع است، این لنگرگاه اولین بندری بوده که کشتیها وقتی از بصره و مصب دجله به عزم هند بیرون می‌آمدند به آن می‌رسیدند و بندر ارجان به شمار می‌آمد. در قرن چهارم معمور بود و مسجدی خوب و بازارهایی آبادان داشت. حمد اله مستوفی گوید پارس، ماهی روبان خوانند. شهری است در کنار دریا چنانکه موج دریا به کنارش می‌زند- بذر کتان آن بسیار است و به دیگر ولایات می‌برند. ناصر خسرو در سال 443 هجری

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 357

نقل از «آثار عجم»

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 358

دریا، بر کنار شهر می‌زند و هواء آن را گرمی و عفونت و ناخوشی بتّر از آن ریشهر است، اما مشرعه [1] دریا است و هر کی از پارس به راه خوزستان به دریا رود و آنک از بصره و خوزستان به دریا رود، همگان را راه، آنجا باشد و کشتی‌ها کی از دریا برآید، برین اعمال رود، به مهروبان بیرون آید و دخل آن بیشتر از کشتی‌ها باشد و جز خرما، هیچ میوه نباشد و گوسفندان آنجا بیشتر، بز باشد، بزغاله پرورند و همچنانک به بصره و می‌گویند بزغاله تا هشتاد رطل و صد رطل برسد و بیشتر نیز. و [بذر کتّان] [2] بسیار باشد [3] چنانک به همه جای ببرند و جامع و منبر است و آن جایگاه مردم زبون باشند.

جزایر کی به این کوره قباد خوره رود: جزیره هنگام [4]، جزیره

______________________________

مهروبان را دیده، درباره آن گوید: «شهری بزرگ است بر لب دریا نهاده بر جانب شرقی و بازاری بزرگ دارد و جامعی نیکو اما آب ایشان از باران بود و غیر از آب باران، چاه و کاریز نبود که آب شیرین دهد ... در آنجا سه کاروانسرای بزرگ ساخته‌اند و هر یک چون حصاری است محکم و عالی و در مسجد آدینه آنجا بر منبر نام یعقوب لیث دیدم نوشته، پرسیدم، یکی گفت که یعقوب لیث تا این شهر را گرفته بود و لیکن دیگر هیچ امیر خراسان را آن قوت نبود و این شهر به دست پسران ابا کالنجار بود که ملک پارس بود ... (سرزمینهای خلافت شرقی، ص 295). «قریه شاه عبد الله، آبادی و بندر کوچکی است که در دامنه جنوبی ارتفاعات بین سردشت زیدون و رودخانه زهره و جلگه ساحل بندر دیلم واقع است ... چون «از این قریه» به اولین تپه و آغار اطلال شهر مهروبان برسیم آثار بندها و پی‌های باروی شهر و برج راهنمای دریا که دیوارهای سنگی و گچی که در ساختمان آنها ساروج و ملاط گل ... به کار رفته، نمایان است. (صفحه 3 و 4 آثار شهرهای خلیج فارس).

[1]. جای ورود به دریا.

[2]. حمد اله مستوفی می‌نویسد: «بذر کتان آن بسیار است.». (ص 131 نزهة القلوب).

[3]. در نزهة القلوب آمده است که: «مؤلف فارسنامه گوید که از یک بز هشتاد رطل شیر دوشیده‌اند». (ص 131) متن: بز رو کتان تصحیح شد.

[4]. «هنگام: آنجا را هنجام و هنیام هم گویند و آن جزیره‌ای است در طرف جنوب جزیره قشم و معادل قریه دیرستان واقع. دریایی که فیما بین دیرستان و آن جزیره است سه ربع میل می‌شود. جبال غیر مرتفعه آن جزیره را به دو قسمت می‌نماید قسمتی طرف دیرستان و قسمت دیگر طرف دریای کبیر واقع است و در قسمت اخیر سکنه هنگام، مقیم و آنها دو قریه تشکیل داده‌اند یکی موسوم به غیلان و دیگر موسوم به بلاد العود و سکنه آن از یک طایفه‌اند ...». (آثار شهرهای خلیج فارس، ص 757).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 359

نقشه خلیج فارس از «مسالک و الممالک» اصطخری

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 360

خارک، [1] جزیره رم، جزیره بلور

اکنون چون از صفت شهرهاء اعمال پارس. فراغ افتاد، شرح رودهاء بزرگ و بحیر [ه] ها و مرغزارها و قلعه‌ها کی بر حال عمارت است، داده آید:

______________________________

[1]. جزیره خارک: جزیره خارک در 29 درجه و پانزده دقیقه عرض شمالی و 50 درجه و 20 دقیقه و 39 ثانیه طول شرقی از گرینویچ و در 30 میلی شمال غربی بوشهر واقع است. طول این جزیره در حدود هشت کیلومتر و عرض آن حدود 4 کیلومتر و مساحت آن 28 کیلومتر مربع است و بالاخره، مجموعا 2480 هکتار است و جزء بخش گناوه شهرستان بوشهر است. (همانجا).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 361

نهرهاء بزرگ معروف بیرون از نهرهاء تفاریق

نهر طاب: این رود طاب [1]، از حدود نواحی سمیرم، منبع آن است و می‌افزاید تا به در ارّجان رسد و در زیر پول ثکان [2] بگذرد و روستاء ریشهر را آب دهد و به نزدیکی سینیز در دریا افتد.

[151f ] نهر خوابدان [3]: منبع این رود از جویکان است و نواحی نوبنجان را آب دهد و پس رو به جلاد جان رود، با نهر شیرین آمیخته گردد و در دریا افتد.

______________________________

[1]. ر ک توضیحات مربوط به ارّجان.

[2]. درباره این پل، اصطخری گوید: یک طاق دارد که عرض آن هشتاد گام و بلندی آن چنان است که مردی شتر سوار با بیرق در دست، می‌تواند آزادانه از زیر آن عبور کند این پل به فاصله یک تیر پرتاب از شهر ارجان در سر راه سنبل واقع بود. (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 290). ابن حوقل می‌نویسد: پل ثکان میان فارس و خوزستان قرار دارد و بی‌نظیر است و به عقیده من از پل قرطبه اندلس بزرگتر می‌باشد و آن را بعضی از بومیان فارس ایجاد کرده‌اند. (صورة الارض، ص 44).

[3]. در کنار رودخانه خوراوذان یا خوراذان که خوبذان و خوابذان هم گفته شده. شهری به همین نام وجود داشت که تا نوبندگان چهار فرسخ فاصله داشت و رودخانه‌یی چند هم از آن عبور می‌کرد. (ص 286، سرزمین‌های خلافت شرقی). در صورة الارض این نام «خوبدان» است (ص 38)، که «از خوبدان بیرون آمده نواحی آنجا و نیز انبوران را مشروب می‌کند و سپس به طور پراکنده به جلادجان و از آنجا به دریا می‌ریزد. (ص 44). در مسالک و ممالک، رود خوبذان از خوبذان بیرون آید و به خوبذان رود و به انبوران و به جلاد جان ریزد و به دریا افتد. (ص 107).

حمد اله مستوفی آن را «خوابدان» نامیده و آورده است که: «آب خوابدان (نسخه خاندان)، آبی بزرگ است از کوه جویکان برمی‌خیزد و اراضی ولایت نوبنجان و آن حدود را سقی کرده به حدود جلاد جان با شهر شیرین آمیخته به دریا می‌ریزد و ورودی بزرگ است و طولش یازده فرسنگ باشد. (نزهة القلوب ص 225).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 362

نهرجرّه [1]: از ماصرم برخیزد و نخست مسجان را آب دهد و برود و جرّه و نواحی آن را آب دهد و بعضی از روستاء غندجان ، پس با نهر بشاپور آمیخته شود و در دریا افتد.

نهر برازه [2]: این رود برازه فیروز آباد است و منبع این رود از خنیفقان است و شهر و نواحی فیروز آباد [را] آب دهد، پس با رود ثکان آمیخته شود و در دریا افتد و این نهر را به برازه حکیم، باز خوانند کی آب از فیروزآباد بگشاد.

نهر کر [3]: منبع این رود کر، از نواحی کلّار است و رودی عاصی است کی هیچ جای را آب ندهد، الّا جای‌ها کی بند کرده‌اند تا آب در نیافته است و بر نواحی افتاده و بندها کی برین رود کر ساخته‌اند این است:

______________________________

[1]. «آب جره از ماصرم برمی‌خیزد و مسنجان و جره و بعضی ولایت غندیجان را آب دهد و با نهر شاپور آمیخته، در دریا ریزد، طولش نوزده فرسنگ باشد.» (نزهة القلوب، ص 225).

[2]. در صورة الارض «برزه». (ص 35). «از ناحیه دراجان سیاه (اصطخری: دارجان)، بیرون می‌آید و روستای خنیفقان و جور (گور) را سیراب می‌کند و از روستاهای اردشیر خره به عرض می‌گذرد و آن گاه به دریا می‌ریزد.

(ص 45). حمد اله مستوفی در نزهة القلوب ... طولش تا آب سکان رسید دوازده فرسنگ باشد. (ص 226).

[3]. در اصطخری: (کروانه) از کروان برون آید، از حدارد و به کروان باز خوانند و به شعب بوان برون شود و ناحیت کامفیروز را آب دهد و به رامگرد و کاسگان و طسوج رسد و یه دریایی رودکی آن را بحیره عمرو گویند و بحیره بختگان نیز خوانند و گویند کی این آب را راهی هست در زمین دارابگرد کی از آنجا به دریا رود. (مسالک و ممالک ص 108). و از نهرهایی است که کشتی برتابد (ص 97). و ابن حوقل می‌نویسد: «.. به دریاچه‌ای در خفرز و نیریز موسوم به دریاچه بختگان می‌ریزد». (ص 45). حمد اله مستوفی می‌نویسد آب کر فارس در ولایت کلّار به فارس برمی‌خیزد و آب‌های شعب بواّن و مایین و دیگر رودهای کوچک فارس به آن پیوسته می‌گردد و این رود بخیل است که تا بندی بر او نبسته‌اند، هیچ جای به زراعت ننشسته و بندها که بر آن است: اولا بند را مجرد است و آن قدیم البناست در عهد سلاحقه خلل یافته بود، اتابک فخر الدوله چاولی تجدید عمارتش کرد و فخرستان نام کرد. دیگر بند عضدی که در جهان مثل آن عمارت نیست از محکمی و نیکویی، ولایت کربال علیا را آب می‌دهد و بند قصار که کربال سفلی بر آن مزروع است. این بند نیز خلل یافته بود، هم اتابک چاولی عمارت کرد و این رود چون از این عمارات بگذرد و در بحیره بختگان افتد، طولش صد و سیزده فرسنگ باشد. (نزهة القلوب، ص 219).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 363

بند را مجرد: از قدیم باز، بوده است و نواحی قریه را مجرد، آب از آن می‌خورد، و ویران شده بود، پس اتابک چاولی آن را عمارت کرد و «فخرستان» نام نهاد.

بند عضدی: هم آن است کی در جهان مانند آن نیست و صفتش آن است کی این نواحی کربال، پیش ازین بند، صحرا بود، بی‌آب و عضد الدولة تقدیر کرد کی چون این بندمی بساخت، آب رود کر بر آن صحرا عظیم، می‌گرفت پس مقدّران، و صانعان را بیآورد و مالهاء بسیار بذل کرد تا مصرف‌هاء آب بساختند از چپ و راست رود کر، پس شادروانی عظیم کرد از سنگ و صهروج در پیش و پس بند و آنگه این بند برآورد از معجون صهروج و ریگ ریزه، چنانک آهن بر آن کار نکند و هرگز آن را خللی [152f ] نرسد و نواحی سربند چندان است کی دو سوار بر آن برود و آب در نیافته شد و جوی‌ها ساخته‌اند [؟!] بر آن و جمله نواحی کربال بالایین، آب ازین بند می‌یابد. و بند قصّار بر کربال زیرین ساخته‌اند و مختلّ شده بود و اتابک چاولی عمارت آن کرد و این رود کر در بحیره بختگان می‌افتد.

نهر مسن [1]: منبع این رود از میانه قهستان سمیرم و سیمتخت است و در نهر طاب می‌افتد.

نهر شیرین [2]: منبع این رود شیرین از حدود بازرنگ است و نزدیکی گنبد ملّغان

______________________________

[1]. رود طاب .. نزدیک برج در رود مسن اوفتد و این رود هم از حدود سپاهان بیرون آید و به دیه مسن هر دو یکی شوند. (مسالک و ممالک ص 107). آب مسن از قهستان سمیرم و سی تخت برمی‌خیزد آب بزرگ است، گذار اسب به دشواری می‌دهد و در نهر طاب افتد طولش چهل فرسنگ باشد». (نزهة القلوب، ص 224).

[2]. «منبع آن از کوه دینان واقع در ناحیه بازرنج است، این رود «فرزک» و جلاذجان» را مشروب می‌کند و آن گاه به جریان خود ادامه داده در ناحیه جنا به دریا می‌ریزد.». (صورة الارض، ص 44). در نزهة القلوب (ص 224) آمده است که: از کوه دینان برمی‌خیزد و آبی بزرگ است و گذار اسب به دشواری دهد و بر ولایت بازرنگ

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 364

بگذرد و چند ناحیت را آب دهد و همچنین ناحیت گنبد را و بعضی از نواحی ارّجان [را] آب دهد و میان سینیز و جّنابا ، در دریا افتد.

نهر بشاپور [1]: منبع این نهر، از قهستان بشاپور است و بشاپور و نواحی آن را آب دهد و ضیاع خشت را ودیه مالک، [2] را آب دهد و میان جنابا و ماندستان در دریا افتد.

نهر ثکان: [3] منبع این رود از دیهی است نام آن جترویه و این دیه را و ناحیتی را کی معروف است به ماصرم از اعمال شیراز، آب دهد و همچنین می‌رود تا کوار و صمکان و خبر و کارزین و قیر و ابزر و لاغر و نواحی را، آب دهد و بعضی از نواحی سیراف را آب دهد، و آخر همه دیهی است نام آن ثکان و این نهر را بد آن باز خوانند، پس میان نجیرم و سیراف در دریا افتد و در پارس هیچ رود ازین پرفایده‌تر نیست.

نهر پرواب [4]: منبع این نهر از دیهی است کی آن را «پرواب» گوید و این [153f ] رودی مبارک است و بیشترین را، از نواحی مرودشت آب دهد و در رود کر افتد.

ذکر نهرهاء معروف بزرگ این است کی یاد کرده آمد و بیرون از این بسیار نهرها هست و جوی‌ها، امّا چنین بزرگ نیست ازین جهت یاد کرده نیامد تا دراز نگردد.

______________________________

[1]. ر ک بشاوور در همین کتاب. حمد اله مستوفی می‌نویسد: آب بشاوور از جبال بشاور بر می‌خیزد، ضیاع بشاوور و ولایت خشت و دیه مالک را آب دهد و در میان جنابه و ماندستان در دریا افتد و طولش نه فرسنگ باشد. (ص 226 نزهة القلوب).- جغرافی نویسان عرب قسمت بالای رودخانه شاپور را نهر رتین نامیده‌اند. (ص 285 سرزمین‌های خلافت شرقی).

[2]. (ر ک نزهة القلوب ص 225).

[3]. (ر ک کوار در همین کتاب).

[4]. در صورة الارض آمده است: «فرواب از قریه‌ای به نام فرواب واقع در جوبرقان بیرون می‌آید و بر در اصطخر از پل خراسان می‌گذرد و به رود کر می‌پیوندد». (ص 45). و در مسالک و ممالک می‌خوانیم که: «رود فرواب از جوبرقان برون آید ...». (ص 108).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 365

دریاهاء پارس‌

بحر [1] پارس: این دریاء پارس، طیلسانی [2] است، از دریاء بزرگ کی آن را بحر اخضر خوانند، و نیز بحر محیط گویند، و بلاد صین و سند و هند و عمان و عدن و زنجبار و بصره و دیگر اعمال، بر ساحل این دریاست و هر طیلسانی کی ازین دریا، در زمین ولایتی آمده است، آن را بدآن ولایت باز خوانند، چون دریاء پارس و دریاء عمان و دریاء بصره و مانند این و از این جهت این طیلسان را دریاء پارس می‌گویند.

______________________________

[1]. «... چهارم خلیج پارس خوانند، از حدّ پارس برگیرد با پهناء اندک تا به حدود سند ... و هر جایی را از این دریاء اعظم بدان شهر و ناحیت باز خوانند کی بدو پیوسته است، چونکه دریاء پارس ...». (حدود العالم، ص 12).

[2]. طیلسان به معنی چادر و جامه‌ای که بر دوش اندازند و جامه‌ای که همه بدن را بپوشاند و دوخته نشده باشد. (نفیسی)، لسترنج آن را خلیج یا شاخه دریا می‌داند که در اینجا به معنی بخش یا جزیی از دریای بزرگ است ... حمد اله مستوفی اصطلاح «لجه» را در این مورد به کار می‌برد و می‌گوید «بحر هند ... و آن را بحر اخضر نیز خوانند و آن بحر را سه لجه است که هر یک دریای بزرگی است، یکی را بحر عمان و فارس و بصره نیز خوانند و دوم را بحر قلزم گویند و سوم را بحر حمیر خوانند ... (ص 231، نزهة القلوب). در مسالک و ممالک آمده است که دریای پارس خلیجی باشد از دریای محیط در حدّ چین و ... به هندوستان رسد و آن را به فارس و کرمان باز خوانند به حکم آن که هیچ ولایت ازین آبادان‌تر، بر این دریا نیست و به روزگار گذشته پادشاهان پارس، بزرگتر و قوی‌تر بوده‌اند و هم در این روزگار. و مردمان پارس به هر جایی مستولی‌اند از کرانه‌های این دریا. (مسالک و ممالک، ص 109).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 366

بحیره دشت ارژن [1]: آب این بحیره، شیرین است و چون بارندگی زیادت باشد، این بحیره زیادت بود و چون بارندگی نباشد، خشک شود و جز اندکی نماند و دور آن سه فرسنگ باشد.

بحیره بختگان [2]: این، بحیره‌یی است کی در میان عمارت‌هاست، چنانک از آباده و خبر و نیریز و خبرز و آن اعمال به ساحل آن بسی مسافتی نیست و این بحیره نمکلاخ است و در آن بیست فرسنگ باشد.

بحیره ماهلویه [3]: این بحیره، میان شیراز و سروستان است، نمکلاخی است و سیل آب شیراز و نواحی در آنجا می‌افتد و گرد بر گرد آن دوازده فرسنگ باشد.

[154f ] بحیره درخوید [4]: بحیره‌یی کوچک است، نهری از آنجا می‌آید کی

______________________________

[1]. در مسالک و ممالک آمده است که: «دریا یکی هست یه دشت ارژن از کوره سابور، درازای آن ده فرسنگ باشد و آب آن خوش است. (ص 109). و حمد اله مستوفی می‌نویسد: «بحیره دشت ارژن به ولایت فارس، آب این بحیره شیرین است، به وقت بهار، آبش بسیار بود، تابستان با کم آید، اکثر ماهی شیراز از آنجا باشد دورش سه فرسنگ.

در صور الاقالیم آمده است که دورش سی فرسنگ بود .. (نزهة القلوب ص 240). و در صورة الارض می‌خوانیم که دشت ارژن از ولایت شاپور و طول آن ده فرسخ و آبش شیرین است و گاهی خشک می‌شود، چنانکه آب اندکی از آن می‌ماند و گاهی پر می‌شود و ده فرسخ را فرا می‌گیرد و در پیرامون آن قرا و عمارات است و ماهی شیراز عموما از آنجا تأمین می‌شود. (ص 46).

[2]. در مسالک و ممالک آمده است که: از دریاها کی بر آن عمارت است، بحیره بختگان است کی رود کر در او می‌افتد و تا حدود کرمان برسد. درازای آن مقدار بیست فرسنگ باشد و آب این دریا نمک بندد و این دریا در کوره اصطخر باشد. (ص 109). «ولایات خرمه و آباده و خیره و نیریز، بر ساحل آن است و تا حد صاهک کرمان رسد. (نزهة القلوب ص 24).

[3]. دریاچه مهارلو، ماهلویه و ماهلو، حمد الله مستوفی آن را بحیره ماهلویه می‌خواند. (نزهة القلوب ص 115). و می‌افزاید: «بحیره ماهلویه به ولایت فارس میان شیراز و سروستان است و سیلاب بهاری شیراز در آنجا ریزد، دورش دوازده فرسنگ است.». (نزهة القلوب ص 240).

[4]. «بحیره در خوید: بحیره کوچکی است. نهری که از آنجا می‌آید نهر «بر و آب» معروف است. (نزهة القلوب ص 240).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 367

به بروات معروف است.

بحیره مور [1]: بحیره‌یی کوچک است، میان کازرون و مورجرّه و دور آن دو فرسنگ باشد.

______________________________

[1]. بحیره مورجره: «دریاچه مور معروف به کازرون واقع در ولایت شاهپور است، طول این دریاچه نیز ده فرسخ و تا نزدیکی «مورق» امتداد دارد و آبش شور است و صید فراوان و منافع بسیار دارد.». (صورة الارض، ص 44). در نزهة القلوب آمده است: بحیره مورجره به ولایت فارس، بحیره‌یی کوچک است دورش دو فرسنگ باشد و در او صید بسیار است.». (ص 240). لسترنج می‌نویسد: در قرن چهارم دریاچه «مور» یا «مورک» نامیده می‌شد. (ص 288، سرزمین‌های خلافت شرقی).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 368

مرغزارهاء معروف به پارس‌

مرغزار آورد [1]: مرغزاری است سخت نیکو، سردسیر، سراسر، چشمه هاء آب و دیههاء آبادان، و دیههاء آنجا چون بجّه و طیمرجان و غیر آن، ملک مردم است، خراج آن به پادشاه گذارد و طول این مرغزار، ده فرسنگ در عرض پنج فرسنگ است.

مرغزار سیکان: [2] این مرغزار میان شیراز و کوارست و جایی خوش است و آبی بزرگ، ایستاده است و بیشه‌یی است و معدن شیران است و طول آن مرغزار پنج فرسنگ باشد در عرض سه فرسنگ.

مرغزار دشت ارژن [3]: این مرغزار کی بر کنار بحیره ارژن است، بیشه است و معدن شیر، طول آن ده فرسنگ در عرض یک فرسنگ.

______________________________

[1]. مرغزار آورد اکنون به کوشک زرد معروف است. علفزاری خوب و طویل و عریض است و چشمه‌های بسیار دارد و هوایش سرد است و علفش در غایت سازگاری و از دیه‌های بزرگ در آن حوالی دیه بجه و طمیرجان و غیره است.

طول این مرغزار ده فرسنگ است و در عرض پنج فرسنگ. (نزهة القلوب، ص 134).

[2]. مرغزار سیکان (: سکان، شکان، اوشکان، شکان) در میان شیراز و کوار است و در میانش آبی استاده، و در این حدود بیشه‌یی است و جای شیران. طول این مرغزار پنج فرسنگ و عرض سه فرسنگ است. (ص 135، نزهة القلوب).

[3]. مرغزار دشت ارژن: در کنار بحیره‌یی است که در آن صحراست و در آن حدود بیشه‌یی است و در او شیران

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 369

نقشه خلیج فارس در نقشه‌های عالم از قزوینی در «آثار البلاد و اخبار العباد»

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 370

مرغزار دارابجرد [1]: مرغزاری کوچک است، طول آن سه فرسنگ در عرض یک فرسنگ.

مرغزار قالی [2]: این مرغزار بر کنار آب پرواب افتاده است و جایی سخت خرم است و بلداحی [؟]، بدین قالی، سرای و باغ نیکو و حوض نیکو ساخته بوده است و طول آن سه فرسنگ در عرض یک فرسنگ و گیاه این مرغزار به زمستان به کار آید و تابستان چهار پایان را زیان دارد.

مرغزار کالان: [3] نزدیکی گور مادر سلیمان است، طول آن چهار فرسنگ امّا [155f ] عرض ندارد، مگر اندکی و گور مادر سلیمان، از سنگ کرده‌اند خانه‌یی چهار سو هیچ کس در آن خانه نتواند نگریدن، کی طلسمی ساخته‌اند، کی هر کی در آن خانه نگرد، کور شود، اما کسی را ندیده‌ام کی این آزمایش کند .

مرغزار رون [4]: مرغزاری است نیکو اما چون آورد نیست و همچنین سردسیرست و چشم [ه] ها و دیهها کی بعضی ملکی است و بعضی اقطاعی و طول این مرغزار هفت فرسنگ در عرض پنج فرسنگ.

______________________________

شرزه باشند و حکایت امیر المومنین علی (ع) و سلمان فارسی و قصه دشت ارژن مشهور است و از این دشت ارژن است. طول این مرغزار دو فرسنگ در عرض یک فرسنگ است. (نزهة القلوب، ص 135).

[1]. «در آن حدود مرغزاری است سه فرسنگ در طول و یک فرسنگ در عرض». (ص 139، نزهة القلوب).

[2]. ر ک نزهة القلوب، ص 135.

[3]. ر ک نزهة القلوب، ص 135 و 136- «مقبره کورش در آنجا واقع است که مسلمین آن را مشهد مادر سلیمان می‌دانند، این آرامگاه سلطنتی که از سنگ ساخته شده دارای چهار پهلو است (سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 305).

[4]. مرغزار دشت رون: علفزاری نیکوست و آب روان و چشمه‌های فراوان دارد و هوایش سرد است و اندکی از مرغزار آورد کمتر است و رباط صلاح الدین و فول شهریار در این صحرا است و علف آن نیز با چهارپا سازگار است. طول این علفزار هفت فرسنگ در عرض پنج فرسنگ است.

(نزهة القلوب، ص 134). «از کوشک زرد تا رباط صلاح الدین به دشت رون پنج فرسنگ». (نزهة القلوب، ص 185).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 371

مرغزار بید و مشکان [1]: مرغزار نیکو است و ناحیتی است آنجا بسیرا گویند، سردسیر است، طول آن هفت فرسنگ در عرض سه فرسنگ.

مرغ بهمن [2]: بالاء جویم است، از نواحی شیراز و طول آن یک فرسنگ باشد در عرض یک فرسنگ.

مرغ شیدان [3]: مرغزاری است سخت نیکو، چنانک مانند آن کم‌جایی باشد و پیرامن آن همه عمارتها است و آبهاء روان و به فصل ربیع میان آن، آب گیرد همچون بحیره‌یی، باز بجوشد و طول آن ده فرسنگ باشد در عرض ده فرسنگ.

مرغزار کامفیروز [4]: مرغزاری است پاره پاره، و بر کنار رود کر و بیشه است و معدن شیر شرزه. و مکابر باشند.

و بیرون از این، مرغزارک‌هاء کوچک باشد امّا چیزی نباشد کی ذکری دارد و پارس سربسر چندانک درّه‌ها و قهستان‌ها است، جمله گیاه‌خوار است و مرغزار کمه [5] و سروات، از جمله مرغزارهاء معروف نیست امّا چهار پا را عظیم سود دارد.

______________________________

[1]. مرغزار بید و مشکان، ناحیت بسیر است ... و علفزار عظیم دارد. (همانجا، ص 135).

[2]. مرغزار بهمن. به حدود جویم ابو احمد است یک فرسنگ در یک فرسنگ طول و عرض دارد. (همانجا).

[3]. مرغزار شیدان: علفزاری در نهایت خوشی است چنانکه کم جایی بود و پیرامونش همه ولایت معمور و در او چشمه‌های بسیار و آب‌های روان و به وقت آب‌خیز، میانش بحیره شود و به هنگام گرما خشک گردد و این مرغزار ده فرسنگ است و علف او سازگار است و حکما در باب خوشی آن موضع و غوطه دمشق و سغد سمرقند و شعب بوّان گفته‌اند و پیشتر یاد کرده شد. (نزهة القلوب، ص 135).

[4]. حمد اله مستوفی می‌نویسد: «مرغزار کامفیروز، مرغزار تازه تازه است بر کنار رود کر و بیشتر معدن شیر است و علفش بغایت نیکوست اما از بیم شیر، آنجا چهار پا کم برند. (نزهة القلوب، ص 136).

[5]. در نزهة القلوب: مرغزار کمین و پرواب و خواست جان از مرغزارهای معروف نیست اما گیاهش با چهارپا سازگار بود و بهتر از دیگر جای‌ها. مرغزار نرگس به جوار کازرون و جره به حدود خان آزاد مرد ... (ص 136).

فارسنامه ابن بلخی، متن، ص: 372

 [156f ] ذکر قلاع [1] [فارس]

قلعه اصطخر [2]: در جهان هیچ قلعه‌یی قدیم‌تر از این قلعه نیست و هر احکام کی صورت بندد، آنجا کرده‌اند. و به عهد پیشدادیان آن را سه گنبدان گفتندی و دو قلعه دیگر را کی به نزدیکی آن است یکی قلعه [شکسته] [3] و دیگری

______________________________