X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ تاریخی و جغرافیایی " ارگ ایران "

داستان تاریخ طبری جلد چهارم

داستان تاریخ طبری جلد چهارم

 

توجه

بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری

فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری

نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 

کلیک کنید:  همه در اینجا   http://arqir.com/391

 

 

 

آنگاه سال نهم هجرت در آمد

 

اشاره

. در این سال فرستادگان بنی اسد پیش پیمبر آمدند و گفتند: «ای پیمبر خدا، پیش از آنکه کس پیش ما فرستی آمدیم.» و خدا عز و جل این آیه را نازل فرمود:

«یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ» [1] یعنی: به تو منت می‌نهند که که مسلمان شده‌اند، بگو: منت اسلام خویش بر من منهید.

در ربیع الاول همین سال فرستادگان قبیله بلی آمدند و پیش رویفع بن ثابت بلوی منزل گرفتند.

و هم در این سال فرستادگان داریان لخم آمدند که ده کس بودند.

به گفته واقدی در این سال عروة بن مسعود ثقفی پیش پیمبر آمد و مسلمان شد.

محمد بن اسحاق گوید: وقتی پیمبر از محاصره طائف بازگشت، عروة بن مسعود از دنبال بیامد و پیش از آنکه پیمبر به مدینه درآید، به او رسید و اسلام آورد و گفت که با مسلمانی سوی قوم خویش باز می‌رود.

پیمبر گفت: «آنها ترا می‌کشند.» که او صلی الله علیه و سلم دانسته بود که قوم وی

______________________________

[1] سوره حجرات آیه 17

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1228

از مقاومت طائف مغرور شده‌اند.

عروه گفت: «ای پیمبر خدا، مرا از چشمان خویش بیشتر دوست دارند.» و چنان بود که وی محبوب و مطاع قوم خویش بود 96) و رفت تا آنها را به اسلام دعوت کند، و امید داشت که به سبب حرمتی که داشت مخالفت وی نکنند، و چون از بالا خانه خویش کسانرا به اسلام خواند و دین خود را آشکار کرد، از هر سو به او تیر انداختند و تیری بدو رسید و کشته شد.

به پندار بنی مالک قاتل عروه یکی از آنها بود که اوس بن عوف نام داشت و قبایل هم پیمان پنداشتند یکی از آنها از طایفه بنی عتاب به نام وهب بن جابر او را کشته است.

به عروه گفتند: «در باره خونبهای خویش چه گویی؟» گفت: «این کرامت و شهادت است که خدا به من داده است و من نیز چون شهیدانی هستم که همراه پیمبر، وقتی اینجا بود، کشته شدند، مرا نیز با آنها به خاک سپارید.» و چنان کردند.

گویند: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم گفته بود که وی همانند رسول شهیدی است که در سوره یس از او یاد شده است.

در همین سال فرستادگان طائف پیش پیمبر آمدند، گویند: این به ماه رمضان بود.

محمد بن اسحاق گوید: چند ماه پس از کشته شدن عروة بن مسعود طائفیان با همدیگر سخن کردند که تاب جنگ با عربان اطراف خویش ندارند و بیعت کردند و اسلام آوردند.

یعقوب بن عتبة بن مغیره گوید: عمرو بن امیه علاجی از عبد یالیل بن عمرو، بریده بود که بدی در میان رفته بود، عمرو که از زرنگترین مردم عرب بود روزی به خانه عبد یالیل رفت و پیغام داد که عمرو بن امیه می‌گوید: «پیش من آی.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1229

عبد یالیل به فرستاده گفت: «راستی عمرو ترا فرستاده است؟» گفت: «آری و هم اکنون در خانه تو ایستاده است.» عبد یالیل گفت: «هرگز چنین چیزی انتظار نداشتم.» که عمرو مردی منیع النفس بود. و چون او را بدید خوش آمد گفت. عمرو گفت: «کار چنان شد که قهر نماند، این مرد چنان شده که می‌بینی و همه عربان مسلمان شده‌اند و شما تاب جنگ آنها ندارید، در کار خود بنگرید.» ثقفیان در کار خویش به مشورت پرداختند و با همدیگر گفتند: «مگر نمی‌بینید که هیچکس از شما ایمن نیست و هر که برون شود راه او را می‌زنند» و همسخن شدند که یکی را پیش پیمبر فرستند، چنانکه از پیش عروه را فرستاده بودند و با عبد یالیل که سن وی چون عروه بود سخن کردند که پیش پیمبر رود، اما او نپذیرفت که بیم داشت به هنگام بازگشت با وی همان کنند که با عروه کرده بودند و گفت: «این کار نمی‌کنم، مگر آنکه کسانی را با من بفرستید.» و قوم همسخن شدند که از قبایل هم پیمان حکم بن عمرو و شرحبیل بن عیلان و از قوم بنی مالک عثمان بن ابی العاص و اوس بن عوف و نمیر بن خرشه را با وی بفرستند، و جمع فرستادگان شش تن شد، و عبد یالیل با آنها روان شد و او سر و سالار گروه بود و آنها را همراه برد که از سرنوشت عروه بیمناک شده بود و می‌خواست وقتی به طائف بازگشتند هر کدامشان طایفه خویش را از خشونت باز دارند.

و چون فرستادگان ثقیف نزدیک مدینه رسیدند بر کنار قناتی فرود آمدند و مغیرة بن شعبه را آنجا دیدند که به نوبت خود مراکب یاران پیمبر را می‌چرانید که چرای مرکب‌ها در میان یاران پیمبر به نوبت بود، و چون مغیره آنها را بدید مرکبها را رها کرد و دوان رفت تا بشارت ورودشان را به پیمبر برساند و پیش از آنکه به نزد پیمبر رود ابو بکر او را بدید و مغیره با او گفت که فرستادگان ثقیف آمده‌اند بیعت کنند و مسلمان شوند و می‌خواهند شرایطی برای آنها منظور شود و در باره

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1230

قوم و دیار و اموال خویش مکتوبی از پیمبر بگیرند.

ابو بکر گفت: «ترا بخدا پیش از من به نزد پیمبر مرو تا من این خبر را به او برسانم.» مغیره گفته ابو بکر را پذیرفت، و او پیش پیمبر رفت و از آمدن فرستادگان ثقیف خبر داد، و مغیره پیش کسان قوم خود بازگشت و به آنها یاد داد که پیمبر را چگونه درود باید گفت، اما آنها به رسم جاهلیت درود گفتند.

و چون به نزد پیمبر شدند، در یک طرف مسجد خیمه‌ای برایشان به پا شد و خالد بن سعید بن عاص میان آنها و پیمبر خدا رفت و آمد کرد تا مکتوبی که میخواستند نوشته شد، و خالد این مکتوب را نوشت، و چنان بود که به غذایی که پیمبر فرستاده بود دست نمی‌زدند تا خالد از آن بخورد تا وقتی که اسلام آوردند و بیعت کردند و مکتوب نوشته شد.

از جمله چیزها که از پیمبر خواسته بودند این بود که لات، بت ثقیف را سه سال به جای بدارد و ویران نکند، ولی پیمبر نپذیرفت، یک سال کم کردند که پذیرفته نشد و عاقبت به یک ماه راضی شدند و پیمبر رضایت نداد. چنانکه می‌گفتند منظورشان این بود که با بقای لات از تعرض سفیهان و زنان و فرزندان خویش مصون مانند و قوم از ویرانی آن آشفته نشوند تا اسلام در دلشان نفوذ یابد. اما پیمبر نپذیرفت و مصرانه گفت که ابو سفیان بن حرب و مغیرة بن شعبه را برای ویرانی لات می‌فرستند.

و نیز خواسته بودند که از نماز معاف باشند و بتانشان را به دست خودشان بشکنند.

پیمبر گفت: «می‌پذیریم که بتان را به دست خودشان بشکنند، ولی در مورد نماز دینی که نماز نداشته باشد نکو نباشد.» گفتند: «ای محمد، نماز می‌خوانیم اگر چه مایه زبونی است.» و چون مسلمان شدند و مکتوبی که می‌خواستند نوشته شد پیمبر عثمان بن-

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1231

ابی العاص را که از همه‌شان جوانتر بود سالارشان کرد، که وی به آموختن اسلام و قرآن راغبتر از همه بود و ابو بکر این مطلب را با پیمبر گفته بود.

ابن اسحاق گوید: وقتی از پیش پیمبر برون می‌شدند و آهنگ دیار خویش داشتند پیمبر ابو سفیان و مغیره را برای ویرانی لات فرستاد که با جماعت همراه شدند و چون به طائف رسیدند مغیره می‌خواست ابو سفیان را پیش اندازد، اما نپذیرفت و گفت: «تو، به قوم خویش درآی.» و ابو سفیان در ذی الهرم بماند. و چون مغیره وارد شد لات را با کلنگ کوفتن گرفت و بنی معتب طایفه وی، اطرافش بودند مبادا تیر بیندازند یا خونش را بریزند، چنانکه عروه را کشته بودند، و زنان ثقیف سربرهنه برون شدند و بر بت خویش می‌گریستند.

هنگامی که مغیره بت را با تیشه می‌زد ابو سفیان آفرین و مرحبا می‌گفت و چون از ویرانی لات فراغت یافت مال و زیور آنرا که از طلا و جزع بود برگرفت و پیش ابو سفیان فرستاد. پیمبر به ابو سفیان گفته بود قرض عروه و اسود پسران مسعود را از مال لات بپردازد، و او چنان کرد.

در همین سال پیمبر به غزای تبوک رفت.

 

سخن از غزای تبوک‌

 

ابن اسحاق گوید: وقتی پیمبر از طایف بازگشت از ذی حجه تا رجب را در مدینه به سر برد، آنگاه بگفت تا کسان برای غزای روم آماده شوند.

ابن حمید گوید: پیمبر بگفت تا آماده غزای رومیان شوند، و چون هنگام سختی و گرما و خشکسالی بود و میوه‌ها رسیده بود و سایه مطلوب بود، مردم اقامت در سایه و باغ را خوش داشتند و از حرکت بیزار بودند.

و چنان بود که پیمبر چون به غزا می‌رفت آشکار نمی‌گفت و جایی جز آنچه را

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1232

منظور داشت یاد می‌کرد، مگر در غزای تبوک که راه دور بود و آشکارا به مردم گفت تا لوازم سفر فراهم آرند و مردم آماده می‌شدند اما از رفتن بیزار بودند که کار غزای رومیان را سخت بزرگ می‌دانستند.

یک روز پیمبر که برای غزا آماده می‌شد به جد بن قیس سلیمی گفت: «امسال به جنگ بنی الاصفر می‌آیی؟» جد گفت: «ای پیمبر، به من اجازه ماندن ده و مفتونم مکن. مردم می‌دانند که هیچکس از من به زنان دلبسته‌تر نیست، و بیم دارم اگر زنان بنی الاصفر را ببینم صبوری از آنها نتوانم.» پیمبر از او روی بگردانید و گفت: «اجازه دادم.» و این آیه در باره وی نازل شد:

«وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی، أَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ» [1].

یعنی: از جمله آنها کسی است که گوید به من اجازه بده و مرا به گناه مینداز بدانید که به گناه افتاده‌اند و جهنم فراگیر کافران است.

بعضی منافقان به کسان گفتند: «در این گرما حرکات نکنید.» که به جهاد رغبت نداشتند و در کار حق شک داشتند و بر ضد پیمبر تحریک کردند و این آیه در باره آنها نازل شد:

«وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کانُوا یَفْقَهُونَ. فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلًا وَ لْیَبْکُوا کَثِیراً جَزاءً بِما کانُوا یَکْسِبُونَ» [2].

یعنی: گفتند در این گرما بیرون مروید، بگو گرمای آتش جهنم سختتر است اگر می‌فهمیدند. به سزای اعمالی که کرده‌اند باید کم بخندند و باید بسیار بگریند.

______________________________

[1] توبه: 49

[2] توبه: 82 و 83

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1233

پیمبر در کار سفر کوشا بود، و بفرمود تا مردم آماده شوند و توانگران را ترغیب کرد که در راه خدا نفقه و مرکب به کسان دهند و گروهی از توانگران به قصد ثواب چنین کردند. عثمان بن عفان در این راه خرج سنگینی کرد که هیچکس بیشتر از او نکرد.

و چنان شد که هفت تن از انصار که عنوان گریه کنان یافتند پیش پیمبر آمدند و مرکب خواستند و بحکایت قرآن پیمبر گفت:

«لا أَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ» و آنها «تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلَّا یَجِدُوا ما یُنْفِقُونَ» [1] یعنی: چیزی ندارم که شما را بر آن سوار کنم. و آنها برفتند و دیدگانشان از اشک پر بود از غم اینکه چیزی برای خرج کردن ندارند.

گوید: شنیدم یامین بن عمیر نضری، ابو لیلی عبد الرحمن بن کعب و عبد الله بن مغفل را دید که گریان بودند و گفت: «گریه شما از چیست؟» گفتند: «پیش پیمبر رفتیم که مرکبی به ما دهد و نداشت و وسیله رفتن نداریم.» یامین یک شتر با مقداری خرما به آنها داد که با پیمبر روان شدند.

گوید: «عذرجویان عرب آمدند، اما خدا عذرشان را نپذیرفت.» چنانکه بمن گفته‌اند اینان از بنی غفار بودند و یکیشان خفاف بن ایماء بود.

آنگاه کار پیمبر سر گرفت و آماده حرکت شد و تنی چند از مسلمانان و از جمله کعب بن مالک سلمی و مرارة بن ربیع از بنی عمر و بن عوف و هلال بن امیه بنی واقفی و ابو خیثمه از بنی سالم ابن عوف، که مسلمانان پاک اعتقاد بودند از همراهی باز ماندند و چون پیمبر بر ثنیة الوداع اردو زد عبد الله بن ابی پایین‌تر از آنجا اردو زد و چنانکه گویند، اردوی وی کوچکتر از آن پیمبر نبود.

______________________________

[1] توبه: 92

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1234

و چون پیمبر حرکت کرد عبد الله بن ابی با جماعت منافقان و دودلان و از جمله عبد الله بن نبتل و رفاعة بن زید بن تابوت که از منافقان بزرگ بودند و بر ضد اسلام و مسلمانان حیله می‌کردند به جای ماندند.

حسن بصری گوید: خدای تعالی در باره آن گروه این آیه را نازل فرمود:

«لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَکَ الْأُمُورَ حَتَّی جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ کارِهُونَ» [1] یعنی: از پیش نیز فتنه‌جو بودند و کارها را بر تو می‌آشفتند تا حق بیامد و فرمان خدا با وجود اینکه کراهت داشتند آشکار شد.

ابن اسحاق گوید: پیمبر علی بن ابی طالب را به سرپرستی خانواده خود در مدینه به جای گذاشت و گفت با آنها بماند و سباع بن عرفطه غفاری را در مدینه جانشین خویش کرد و منافقان شایعه انداختند که علی بن ابی طالب را به جا گذاشت از آن رو که همراهی وی را خوش نداشت.

و چون منافقان این سخن بگفتند، علی سلاح برگرفت و بیرون شد و در جرف به پیمبر رسید و گفت: «ای پیمبر خدا، منافقان پنداشته‌اند که مرا به جای گذاشتی از این رو که همراهی مرا خوش نداشتی.» گفت: «دروغ گفته‌اند، ترا برای کارهای اینجا واگذاشتم برگرد و مراقب خانه خویش و خانه من باش، مگر خوش نداری که برای من چنان باشی که هارون برای موسی بود، جز اینکه از پی من پیمبری نیست.» علی سوی مدینه بازگشت و پیمبر راه سفر پیش گرفت.

و چنان شد که ابو خیثمه بنی سالمی به یک روز بسیار گرم به منزل خود رفت و دید که دو زن وی در باغ هر کدام سایبانی را آب زده‌اند و آب خنک و غذا فراهم کرده‌اند و چون بر در سایبانها ایستاد و زنان خویش را با غذا و آب آماده دید با خود

______________________________

[1] توبه: 48

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1235

گفت: «پیمبر در آفتاب و باد است و انصاف نیست که ابو خیثمه در سایه خنک و آب خنک و غذای مهیا با زن زیبا در باغ خود سر کند.» و به زنان گفت: «به سایبان شما در نیایم و به دنبال پیمبر روم، توشه‌ای برای من فراهم کنید.» و زنان چنان کردند، و او بر شتر خویش نشست و به دنبال پیمبر رفت و وقتی بدو رسید که در تبوک فرود آمده بود.

ابو خیثمه در راه به عمیر بن وهب جمحی برخورد که او نیز پیش پیمبر می‌رفت و رفیق راه شدند و چون به نزدیک تبوک رسیدند ابو خیثمه به عمیر گفت: «من گناهی دارم و چه بهتر که تو عقبتر از من بیایی.» و عمیر چنان کرد و ابو خیثمه برفت تا به نزدیک پیمبر رسید که در تبوک فرود آمده بود و کسان گفتند: «ای پیمبر خدای سواری از راه می‌آید.» پیمبر گفت: «چه خوب است ابو خیثمه باشد.» گفتند: «بخدا ابو خیثمه است.» و چون شتر بخوابانید بیامد و پیمبر را درود گفت.

پیمبر گفت: «ابو خیثمه خطر بتو نزدیک بود.» پس از آن ابو خیثمه قصه خویش را با پیمبر بگفت که با او سخن نیک گفت و دعای خیر کرد.

و چنان بود که وقتی پیمبر به حجر رسید آنجا فرود آمد و مردم از چاه آن آب گرفتند و چون شب آمد پیمبر گفت: «از آب اینجا ننوشید و وضو نکنید و اگر خمیر کرده‌اید به شتران دهید و از آن نخورید و هیچکس از شما امشب تنها از اردوگاه برون نشود.» و کسان چنان کردند که پیمبر گفته بود، مگر دو تن از بنی ساعده که یکی به حاجت رفت و دیگری شتر گمشده خود را می‌جست. آنکه به حاجت رفته بود مخرجش بسته شد کرد، و آنکه به جستجوی شتر رفته بود باد او را ببرد و به کوهستان طی افکند. و چون

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1236

قضیه را به پیمبر خبر دادند گفت: «مگر نگفتم تنها از اردوگاه برون نشوید.» و برای آنکه مخرجش بسته بود دعا کرد تا شفا یافت و آنکه به کوهستان طی افتاده بود به وسیله فرستادگان طی که به مدینه آمدند به پیمبر هدیه شد.

ابو جعفر گوید: «قصه این دو مرد در روایت ابن اسحاق هست.

و چون صبح شد مردم از بی آبی شکایت به پیمبر خدا بردند و او دعا کرد و خدا ابری فرستاد که ببارید و مردم سیراب شدند و به اندازه حاجت خویش آب گرفتند.

عاصم بن عمرو بن قتاده گوید: از محمود بن لبید پرسیدم: «آیا مردم منافقان را می‌شناختند؟» گفت: «آری، کس بود که می‌دانست برادرش یا پدرش یا عمویش یا خویشاوندش منافق است و از همدیگر نهان میداشتند. کسانی از قوم من از یک منافق سخن کردند که به نفاق شهره بود و همه جا همراه پیمبر می‌رفت و چون قصه بی آبی حجر و دعای پیمبر و باریدن ابر رخ داد بدو گفتیم: «دیگر چه می‌گویی؟» گفت: «ابری بود که اتفاقا از اینجا می‌گذشت.» و چون پیمبر خدا از آنجا حرکت کرد در راه شتر وی گم شد و کسانی از یاران پیمبر بجستجوی شتر رفتند و یکی از یاران به نام عمارة بن حزم که در عقبه و بدر حضور داشته بود پیش پیمبر بود، و زید بن نصیب قینقاعی که منافق بود در اردو پیش با روی بود و گفت: «محمد گوید که پیمبر است و از آسمان به شما خبر می‌دهد، اما نمی‌داند شترش کجاست؟» پیمبر به عماره که پیش او بود گفت: «یکی گفته است که محمد گوید پیمبر است و از آسمان به شما خبر می‌دهد، اما نمی‌داند شترش کجاست. به خدا من جز آنچه خدا به من بگوید نمی‌دانم، اینک شتر را به من نشان داد که در فلان دره است و مهار آن به درختی گیر کرده است، بروید آنرا بیارید.» و برفتند و شتر را

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1237

بیاوردند.

و چون عمارة بن حزم پیش یار خویش برگشت گفت: «چیز عجیبی است، همین دم پیمبر از یکی سخن آورد که چنین و چنان گفته بود او سخنان زید بن نصیب را بگفت- و خدایش خبر داده بود.» و یکی از آنها که پیش یار عماره بود و پیش پیمبر نبوده بود گفت: «بخدا پیش از آنکه بیایی زید این سخنان گفت.» عماره گردن زید را بگرفت و بفشرد و بانگ زد که ای بندگان خدا بخدا بلیه‌ای همراه من بود و نمی‌دانستم، ای دشمن خدا برو و همراه من مباش.

گویند: زید از پس این حادثه توبه کرد، و به قولی همچنان بد دل بود تا بمرد.

پس از آن پیمبر به راه می‌رفت و چون کسی به جای می‌ماند می‌گفتند: «ای پیمبر فلان نیامد.» می‌گفت: «کاری با او نداشته باشید اگر خیری در او باشد به شما ملحق می‌شود و اگر جز این باشد خدا شما را از وی آسوده کرد.» و چنان شد که ابو ذر به جا ماند که شترش از رفتار مانده بود و پیمبر همان سخنان گفت. و چون ابو ذر کندی شتر را بدید لوازم خویش را به پشت کشید و پیاده به دنبال پیمبر به راه افتاد و در یکی از منزلها بدو رسید و یکی از مسلمانان که از دور او را دید گفت: «ای پیمبر خدا، یکی تنها به راه می‌آید.» گفت: «چه خوش است ابو ذر باشد» و چون نیک نگریستند گفتند: «ای پیمبر خدا اینک ابو ذر است.» گفت: «خدا ابو ذر را رحمت کند، تنها راه می‌سپرد و تنها می‌میرد و تنها محشور می‌شود.» محمد بن کعب قرظی گوید: وقتی عثمان ابو ذر را به اقامت ربذه مجبور کرد و آنجا بمرد هیچکس جز زن و غلامش با وی نبود و به آنها گفت: «مرا غسل دهید و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1238

کفن کنید و بر کنار راه بگذارید و نخستین کاروانی که بیاید بگویید: این ابو ذر یار پیمبر خداست و ما را به دفن وی کمک کنید.» و چون ابو ذر بمرد زن و غلام چنان کردند که او گفته بود و جثه کفن شده او را بر کنار راه نهادند و عبد الله بن مسعود و جمعی از مردم عراق که به قصد عمره می‌رفتند ناگهان جنازه‌ای بر کنار راه دیدند که نزدیک بود شتر آنرا لگدمال کند، و غلام از کنار راه برخاست و گفت: «این ابو ذر یار پیمبر خداست، کمک کنید تا وی را به خاک کنیم.» گوید: و عبد الله بن مسعود از دیدن جنازه گریستن آغاز کرد و گفت: «حقا که پیمبر خدا راست گفت که تنها راه می‌سپری و تنها می‌میری و تنها محشور می‌شوی».

آنگاه قصه به جا ماندن ابو ذر را در راه تبوک و آن سخنان که پیمبر خدای در باره وی گفته بود برای همراهان خویش نقل کرد.

گوید: تنی چند از منافقان و از جمله ودیعة بن ثابت و مخشی بن حمیر در راه تبوک همراه پیمبر بودند و یکیشان با دیگری گفت: «پندارید که جنگ با بنی الاصفر چون جنگهای دیگر است، بخدا گویی می‌بینم که فردا به ریسمانها بسته‌اید.» و این سخنان را برای ترسانیدن مؤمنان می‌گفت.

مخشی بن حمیر گفت: «بخدا خوشتر دارم که هر یک از ما را صد تازیانه بزنند اما برای این سخن که می‌گویید قرآنی در باره ما نازل نشود.» پیمبر به عمار بن یاسر گفت: «پیش این گروه برو که سخنان ناروا گفتند و بپرس چه گفته‌اند، اگر انکار کردند بگو چنین و چنان گفتید.» و سخنان آنها را بگفت.

عمار برفت و با آنها سخن کرد و به عذرخواهی پیش پیمبر آمدند، و ودیعة بن ثابت در آن حال که پیمبر کنار شتر خویش ایستاده بود مهار شتر او را گرفته بود و می‌گفت: «ای پیمبر خدا حرف می‌زدیم و تفریح می‌کردیم.» و خدای عز و جل این آیه را نازل کرد:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1239

«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّما کُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ، قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آیاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ» [1] یعنی: «اگر از آنها بپرسی، گویند: حرف می‌زدیم و تفریح می‌کردیم، بگو:

چطور خدا و آیه‌های او و پیغمبرش را مسخره می‌کردید؟

مخشی بن حمیر گفت: «ای پیمبر خدا نام من و نام پدرم مرا از حق باز داشت.» و این سخن به تحقیر خویش می‌گفت که مخشی به معنی ترسان و حمیر به معنی خران است و آنکه در آیه از بخشودن وی سخن هست مخشی بود و نامش تغییر یافت و عبد الرحمن شد و از خدا خواست که او را به شهادت برساند و جای او معلوم نباشد و در ایام ابو بکر در جنگ یمامه کشته شد و اثری از او به دست نیامد.

وقتی پیمبر به تبوک رسید یحنة بن روبه فرمانروای ایله بیامد و با پیمبر صلح کرد و جزیه داد، مردم جرباء و اذرح نیز جزیه دادند و پیمبر برای هر کدام مکتوبی نوشت که اکنون به نزدشان هست.

پس از آن پیمبر خدای خالد بن ولید را سوی اکیدر بن عبد الملک شاه دومه فرستاد، وی از قوم کنده بود و مسیحی بود. پیمبر به خالد گفت: «وقتی او را می‌بینی که به شکار گاو مشغول است.» خالد بن ولید برفت و شبانگاهی روشن و مهتابی به نزدیک قلعه وی رسید.

اکیدر با زن خویش بر بام بود و گاوان شاخ خود را به در قصر می‌کشید، زن اکیدر گفت: «تا کنون چنین گاوانی دیده‌ای؟» گفت «نه بخدا» زن گفت: «کی چنین گاوانی را رها می‌کند؟» اکیدر فرود آمد و بگفت تا اسب وی را زین کنند و تنی چند از خاندانش و از جمله برادرش حسان با وی سوار شدند و به تعقیب گاوان پرداختند، و در آن حال

______________________________

[1] توبه: 62

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1240

به سواران پیمبر برخوردند که اکیدر اسیر شد و برادرش حسان به قتل رسید و قبایی از دیبای مزین به طلا به تن اکیدر بود که خالد برگرفت و پیش از آنکه به مدینه باز گردد برای پیمبر خدا فرستاد.

انس بن مالک گوید: وقتی قبای اکیدر را پیش پیمبر آوردند، مسلمانان به آن دست می‌زدند و شگفتی می‌کردند.

پیمبر گفت: «از این شگفتی می‌کنید، بخدایی که جان محمد به فرمان اوست مندیل سعد بن معاذ در بهشت از این بهتر است.» ابن اسحاق گوید: پس از آن خالد اکیدر را پیش پیمبر آورد که از خون وی درگذشت و با او صلح کرد به شرط آنکه جزیه بپردازد و رها شد و به محل خویش بازگشت.

یزید بن رومان گوید: پیمبر ده و چند روز در تبوک بود و از آنجا پیش‌تر نرفت. آنگاه سوی مدینه بازگشت. در یکی از دره‌های راه بنام مشقق آبی از سنگ برون می‌شد که برای یک یا دو سه کس بس بود.» پیمبر گفت: «هر که زودتر از ما به این آب رسد از آن ننوشد تا ما برسیم.» گوید: و چنان شد که تنی چند از منافقان پیش از پیمبر آنجا رسیدند و همه آب را بنوشیدند و چون پیمبر آنجا رسید آبی ندید و گفت: «کی پیش از ما اینجا رسیده است؟» گفتند: «فلان و فلان.» گفت: «مگر نگفته بودم که از آن ننوشید تا ما برسیم.» آنگاه پیمبر خدا لعنت و نفرینشان کرد، سپس فرود آمد و دست خود را زیر سنگ گرفت که مقداری آب در آن جمع شد که به سنگ زد و دست بدان مالید و دعایی خواند و آب فراوان از سنگ روان شد و کسی که شنیده بود می‌گفت: «صدای آن چون صاعقه بود.» و کسان بیاشامیدند و به اندازه حاجت برگرفتند و پیمبر گفت: «هر کس از شما عمر دراز

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1241

داشته باشد خواهد شنید که این دره از همه دره‌های اطراف سرسبزتر است.» پس از آن پیمبر برفت تا به ذی اوان رسید که تا مدینه یک ساعت راه بود، و چنان بود که وقتی پیمبر برای سفر تبوک آماده می‌شد بنیانگزاران مسجد ضرار پیش وی آمدند و گفتند: «ای پیمبر خدا، ما برای علیل و محتاج و شب بارانی و زمستان مسجدی ساخته‌ایم و دوست داریم که بیایی و آنجا نماز کنی.» پیمبر گفت: «من اکنون سر سفرم و فرصت نیست، إن شاء الله اگر بازگشتیم بیاییم و آنجا نماز کنیم.» و چون پیمبر در ذی اوان فرود آمد از کار مسجد خبر یافت و مالک بن دخشم بنی سالمی و معن بن عدی عجلی را پیش خواند و گفت: «بروید این مسجد را که بنیانگزارانش ستمگرانند ویران کنید و بسوزید» و آن دو کس شتابان برفتند تا به محله بنی سالم، قوم مالک بن دخشم، رسیدند و او به معن گفت: «باش تا آتشی از خانه بیارم.» و به خانه خود رفت و شاخه خرمایی برگرفت و آتش در آن زد و دوان برفتند تا به مسجد در آمدند که کسان در آن بودند و مسجد را بسوختند و به ویرانی دادند و کسانی که در مسجد بودند پراکنده شدند و این آیات قرآن در باره آنها نازل شد:

«وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ کُفْراً وَ تَفْرِیقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنی وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ. لا تَقُمْ فِیهِ أَبَداً، لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ، فِیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ. أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ» [1] یعنی: و کسانی که مسجدی برای ضرر زدن و (تقویت) کفر و تفرقه مؤمنان به

______________________________

[1] سوره توبه آیه 107 تا 109

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1242

انتظار کسی که از پیش با خدا و پیغمبر ستیزه کرده ساخته‌اند و قسم می‌خورند که جز نیکی نمی‌خواستیم، خدا گواهی می‌دهد که آنها دروغگویانند. هیچوقت در آن مایست. مسجدی که از نخستین روز، بنیان آن با پرهیزکاری نهاده شده سزاوارتر است که در آن بایستی. در آنجا مردانی هستند که دوست دارند پاکیزه‌خوئی کنند و خدا پاکیزه‌خویان را دوست دارد. آنکه بنای خویش بر پرهیزکاری خدا و رضای او پایه نهاده بهتر است یا آنکه بنای خویش بر لب سیلگاهی نهاده که فرو ریختنی است که با وی در آتش جهنم سقوط کند؟ و خدا قوم ستمکاران را هدایت نمی‌کند.

بنیانگزاران مسجد دوازده کس بودند:

خدام بن خالد، از بنی عمرو بن عوف که مسجد نفاق را از خانه او برون انداخته بودند.

ثعلبة بن حاطب از بنی عبید و ابو حبیبة بن ازعر هردوان از بنی ضبیعه عباد بن حنیف، برادر سهل بن حنیف از بنی عمرو بن عوف.

جاریة بن عامر با دو پسرش مجمع بن جاریه و زید بن جاریه نبتل بن حارث و بحزج وابسته بنی ضبیعه بجاد بن عثمان ضبیعی و ودیعة بن ثابت وابسته بنی امیه طایفه ابو لبابه گوید: و چون پیمبر بمدینه آمد گروهی از منافقان در آنجا مانده بودند کعب، بن مالک و مرارة بن ربیع و هلال بن امیه نیز که شک و نفاق نداشتند مانده بودند و پیمبر گفت: «هیچکس با این سه تن سخن نکند.» منافقان به جا مانده، پیش پیمبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و قسم خوردند و عذر تراشیدند و پیمبر از آنها چشم پوشید اما خدا عز و جل و پیمبر وی عذرشان را نپذیرفتند.

و چنان شد که مسلمانان از سخن کردن با آن سه کس دریغ کردند تا خدا عز و جل این آیه را در باره آنها نازل فرمود:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1243

«لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما کادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ. وَ عَلَی- الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّی إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ.» [1] یعنی: خدا پیغمبر و مهاجران و انصار را بخشید، همان کسان که در موقع سختی از پس آنکه نزدیک بود دلهای گروهی از ایشان بگردد، ویرا پیروی کردند، باز آنها را ببخشید که خدا با آنها مهربان و رحیم است. و نیز آن سه تن را که جا مانده بودند تا وقتی که زمین با همه فراخی بر آنها تنگ شد و از خویش به تنگ آمدند و بدانستند که از خدا جز به سوی او پناهی نیست ایشان را بخشید تا به خدا باز گردند که خدا بخشنده و رحیم است. و توبه آنها پذیرفته شد.

گوید: پیمبر در ماه رمضان از تبوک به مدینه آمد.

در همین ماه فرستادگان ثقیف پیش وی آمدند که خبرشان را از پیش یاد کرده‌ایم.

گوید: در ربیع الاول همین سال، یعنی سال نهم هجرت، پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم علی بن ابی طالب رضی الله عنه را با گروهی به دیار طی فرستاد که به آنها حمله برد و اسیر گرفت و دو شمشیر را که در بتخانه آنجا بود و یکی رسوب و دیگری مخدم نام داشت و شهره بود و حارث بن ابی شمر برای آنجا نذر کرده بود بیاورد و از جمله اسیران وی خواهر عدی بن حاتم بود.

ابو جعفر گوید: خبرها که در باره عدی بن حاتم به ما رسیده وقت معین ندارد و جز آن است که واقدی در باره حادثه خواهر وی آورده است.

عباد بن حبیش گوید: شنیدم که عدی بن حاتم می‌گفت: «سواران پیمبر بیامدند» یا گفت: «فرستادگان پیمبر بیامدند و عمه مرا با کسان دیگر گرفتند و پیش پیمبر بردند

______________________________

[1] سوره توبه آیه 117 و 118

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1244

که پیش وی صف کشیدند.» عمه‌ام گوید: به پیمبر گفتم: «ای پیمبر خدای، کس من دور است و فرزند، نیست و من پیری فرتوت و شکسته‌ام، بر من منت گزار که خدا بر تو منت نهد.» پیمبر گفت: «کس تو کیست؟» گفتم: «عدی بن حاتم.» گفت: «همان که از خدا و پیمبر او گریزان است.» گوید: پیمبر بر من منت نهاد و یکی که پهلوی وی بود و گویا علی بود گفت: «مرکبی از او بخواه» عدی گوید: مرکب خواست، که پیمبر گفت بدهند و پیش من آمد و گفت:

: «کاری کردی که پدرت نمی‌کرد، پیش پیمبر برو که فلانی رفت و خیر از او گرفت و فلانی رفت و خیر گرفت.» گوید: من پیش پیمبر رفتم و یک زن و چند کودک نزدیک وی بود و بدانستم که شاهی کسری و قیصر نیست.

پیمبر با من گفت: «چرا از گفتن لا اله الا الله می‌گریزی، مگر خدایی جز خدای یگانه هست؟ چرا از گفتن الله اکبر می‌گریزی، مگر بزرگتر از خدا کسی هست؟» و من مسلمان شدم و آثار خرسندی را در چهره او دیدم.

شیبان بن سعد طایی از گفتار عدی بن حاتم نقل می‌کند که هیچکس از مردان عرب پیمبر خدا را چون من ناخوش نداشتند، من سالار قوم بودم و دین مسیح داشتم و از قوم خویش یک چهارم می‌گرفتم و چون ظهور پیمبر را شنیدم او را ناخوش داشتم و به غلام عرب خویش که چوپان شترانم بود گفتم: «چند شتر آرام و چاق و کامل نزدیک من نگهدار و هر وقت شنیدی که سپاه محمد به این دیار آمد به من خبر بده.» و او چنان کرد و شتران را بداشت.

صبحگاهی غلام پیش من آمد و گفت: «هر کار که به وقت آمدن سپاه محمد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1245

خواهی کرد بکن که من پرچمها دیدم و در باره آن پرسش کردم و گفتند: این سپاه محمد است».

به غلام گفتم: «شتران مرا بیار» و چون بیاورد زن و فرزند را برداشتم و گفتم در شام به همکیشان مسیحی خویش می‌پیوندم و به راه حوشیه رفتم و دختر حاتم را به جای گذاشتم و چون به شام رسیدم آنجا مقیم شدم، پس از آن سپاه پیمبر به دیار طی رسید و دختر حاتم را با کسان دیگر اسیر کرد و پیش پیمبر خدای برد که از گریز من به شام خبر یافته بود.

گوید: و چنان بود که دختر حاتم در چهار دیواری نزدیک مسجد بود که اسیران را آنجا نگه می‌داشتند و پیمبر بر او گذشت و او زنی زبان آور بود و گفت:

«ای پیمبر خدای پدرم مرده، و کس من غایب است بر من منت گزار که خدای بر تو منت نهد.» پیمبر گفت: «کس تو کیست؟» گفت: «عدی بن حاتم.» گفت: «همان گریزان از خدا و پیمبر او؟» دختر حاتم گوید: پیمبر خدا برفت و مرا واگذاشت و روز دیگر بر من گذشت و من نومید شده بودم و مردی که دنبال وی بود به من اشاره کرد که برخیز و با او سخن کن.» گوید: برخاستم و گفتم: «ای پیمبر خدا پدرم مرده و کس من غایب است بر من منت گزار خدای بر تو منت نهد.» پیمبر گفت: «چنین باشد، در رفتن شتاب مکن تا معتمدی از قوم خویش بیابی که ترا سوی دیارت برد و به من خبر بده.» گوید: پرسیدم این مرد که به من اشاره کرد با او سخن کنم کیست؟

گفتند: «علی بن ابی طالب است.» گوید: همچنان ببودم تا کاروانی از طایفه بلی یا قضاعه بیامد و من که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1246

می‌خواستم سوی شام روم و به برادرم ملحق شوم به نزد پیمبر رفتم و گفتم: «ای پیمبر خدای گروهی از قوم من آمده‌اند که معتمدند و مرا می‌رسانند.» گوید: پیمبر جامه به من داد و مرکب و خرجی داد و با کاروان روان شدم تا به شام رسیدم عدی گوید: من با کسان خود نشسته بودم که دیدم زنی سوی ما می‌آید و گفتم: «دختر حاتم است» و همو بود.

و چون خواهرم به نزدیک من ایستاد گفت: «ای ستمگر بری از خویشاوند، زن و فرزند خویش را بیاوردی و دختران پدرت را رها کردی!» گفتم: «خواهر جان سخن نیک بگوی، حقا که عذری ندارم و چنان کردم که گویی.» گوید: آنگاه خواهرم فرود آمد و پیش من اقامت گرفت و به او که زنی دوراندیش بود گفتم: «در باره این مرد رای تو چیست؟» گفت: «رای من اینست که هر چه زودتر به او ملحق شوی که اگر پیمبر باشد هر که زودتر بدو گرود بهتر است و اگر پادشاهست با عزت و برکت وی زبون نشوی.» گفتم: «بخدا رای درست همین است.» گوید: رفتم تا به مدینه رسیدم و پیش پیمبر رفتم که در مسجد بود و سلام گفتم.

پیمبر گفت: «کیستی؟» گفتم: «عدی بن حاتم.» گوید: پیمبر برخاست و مرا سوی خانه خویش برد و در اثنای رفتن زنی شکسته و فرتوت او را نگهداشت و مدتی بایستاد که آن زن حاجت خویش با وی می‌گفت، در دل گفتم بخدا این پادشاه نیست، پس از آن مرا ببرد تا به خانه رسیدیم و متکایی چرمین پر از برگ خرما به سوی من انداخت و گفت. «بر این بنشین.» گفتم: «نه، تو بنشین»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1247

گفت: «نه، تو بنشین.» گوید: و من نشستم و پیمبر بر زمین نشست و با خویش گفتم: «بخدا کار پادشاه چنین نیست.» آنگاه گفت: «ای عدی مگر تو از فرقه رکوسی نیستی؟» گفتم: «چرا» گفت: «مگر از قوم خود چهار یک نمی‌گرفتی؟» گفتم: «چرا.» گفت: «مطابق دینت این بر تو حلال نیست.» گفتم: «آری بخدا چنین است» و بدانستم که او پیمبر مرسل است و از چیزهای ندانسته خبر دارد.

آنگاه پیمبر گفت: «ای عدی شاید مانع مسلمانی تو اینست که می‌بینی مسلمانان فقیرند، بخدا میان آنها چندان مال فراوان شود که کس برای گرفتن آن نباشد. شاید مانع مسلمانی تو اینست که می‌بینی دشمن مسلمانان بسیار است و شمارشان اندک است بخدا چنان شود که زنی بر شتر خود از قادسیه درآید و به زیارت کعبه رود و جز خدا از هیچکس بیم نداشته باشد. شاید مانع مسلمانی تو اینست که می‌بینی قدرت و ملک به دست دیگران است، بخدا خواهی شنید که مسلمانان قصرهای سپید سرزمین بابل را گشوده‌اند.» گوید: و من مسلمان شدم، اینک دو قضیه انجام شده و یکی به جای مانده است، بخدا قصرهای سپید سرزمین بابل را دیده‌ام که گشوده شد و دیدم که زنی بر شتر خویش از قادسیه برون می‌شود و از چیزی بیم ندارد و کعبه را زیارت می‌کند، بخدا سومی نیز می‌شود و مال چندان فراوان شود که کس برای گرفتن آن نباشد.

واقدی گوید: و هم در این سال فرستادگان قبیله تمیم پیش پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم آمدند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1248

عاصم بن عمرو بن قتاده گوید: عطارد بن حاجب بن زراره تمیمی با جمعی از سران بنی تمیم و از جمله اقرع بن حابس و زبرقان بن بدر تمیمی سعدی و عمرو بن اهتم و حتات بن فلان و نعیم بن زید و قیس بن عاصم سعدی و گروهی فراوان از تمیمیان پیش پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم آمدند عیینه بن حصن فزاری نیز با آنها بود.

و چنان بود که اقرع بن حابس و عیینة بن حصن در فتح مکه و حصار طایف همراه پیمبر بودند و چون فرستادگان تمیم بیامدند همراه آنها آمده بودند و چون تمیمیان به مسجد در آمدند از پشت اطاقها به نام پیمبر خدا بانگ زدند که ای محمد بیرون بیا.

و بانگشان مایه آزار پیمبر خدا شد و پیش آنها آمد و گفتند: «ای محمد آمده‌ایم با تو مفاخره کنیم به شاعر و خطیب ما اجازه سخن بده.» پیمبر گفت: «خطیب شما اجازه دارد که سخن کند» عطارد بن حاجب برخاست و گفت: «ستایش خدا را که بر ما منت دارد و ما را شاهان کرده و مال بسیار بخشیده که با آن کار نیک کنیم و ما را از همه مردم مشرق عزیزتر و فزونتر و پر سلاح‌تر کرده، هیچکس مانند ما نیست که ما سران و بزرگانیم و هر که با ما سر مفاخره دارد باید نظیر آنچه ما بر شمردیم بر شمارد و اگر بخواهیم سخن از این بیشتر کنیم ولی از بسیار گفتن در باره عطایای خدا شرم داریم و پیش کسان شناخته شده‌ایم این را می‌گویم تا سخنی همانند ما بیارید و چیزی برتر بنمایید.» این سخنان بگفت و بنشست.

پیمبر خدای صلی الله علیه و آله و سلم به ثابت بن قیس بن شماس خزرجی گفت:

«برخیز و خطبه این مرد را پاسخ گوی.» ثابت برخاست و گفت: «ستایش خدایی را که آسمانها و زمین مخلوق اوست که فرمان خویش را در باره آن انجام داده و علم او به همه چیز رسا است و هر چه هست از کرم اوست و نشان قدرت وی اینست که ما را شاهان کرد و از بهترین مخلوق

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1249

خویش پیمبری برگزید که به نسب از همه معتبرتر و به سخن از همه راستگوتر و به فضیلت از همه برتر بود و کتاب خویش را سوی او فرستاد و او را امین همه مخلوق خویش کرد که او را از همه جهانیان اختیار کرده بود و پیمبر برگزیده وی مردم را به ایمان خواند و مهاجران قوم و خویشاوندان پیمبر که به نسب از همه کسان برتر و به صورت از همه نکوتر به عمل از همه بهترند بدو ایمان آوردند. پس از آن نخستین کسانی که دعوت پیمبر خدا را پذیرفتند ما بودیم که انصار خدا و یاران پیمبر اوییم و با کسان جنگ می‌کنیم تا به خدای تبارک و تعالی ایمان بیارند و هر که به خدا و پیمبر منتخب وی ایمان آرد مال و خونش محفوظ ماند و هر که کافری کند و انکار ورزد پیوسته در راه خدا با وی جنگ کنیم و کشتن وی برای ما آسان باشد، این سخن می‌گویم و برای زنان و مردان مؤمن آمرزش می‌خواهم و درود بر شما باد.» آنگاه تمیمیان گفتند: «ای محمد به شاعر ما اجازه سخن بده» پیمبر گفت: «چنین باشد.» زبرقان بن بدر برخاست و شعری خواند که مضمون آن ذکر مفاخر تمیم بود.

حسان بن ثابت آنجا نبود و پیمبر کس به طلب وی فرستاد و چون زبرقان بن بدر شعر خویش به سر برد پیمبر به حسان گفت: «برخیز و جواب این مرد را بگوی.» حسان به پا خاست و شعری مفصل در ستایش پیمبر و فضیلت مسلمانان بخواند و چون سخن به سر برد اقرع بن حابس گفت: «به مرگ پدرم که این مرد موهبت یافته است که خطیب وی از خطیب ما سخنورتر و شاعرش از شاعر ما سخن‌پردازتر است و صوتشان از صوت ما بلندتر است.» آنگاه همه فرستادگان تمیم مسلمان شدند و پیمبر به آنها جایزه‌های نکو داد.

و چنان بود که قوم، عمرو بن اهتم را پیش بارهای خود به جا گذاشته بودند و قیس بن عاصم که با عمرو بن اهتم دشمنی داشت گفت: «ای پیمبر خدا یکی از ما پیش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1250

بارهایمان هست که جوانی نوسال است.» و او را تحقیر کرد اما پیمبر برای او نیز مانند دیگر تمیمیان جایزه مقرر کرد.

و چون سخن قیس به عمرو بن اهتم رسید شعری در هجای او بگفت.

ابن اسحاق گوید: و این آیه در باره فرستادگان تمیم نازل شد:

«إِنَّ الَّذِینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ» [1] یعنی: کسانی که از پشت اطاقها ترا ندا می‌کنند بیشترشان فهم نمی‌کنند واقدی گوید: و هم در این سال عبد الله بن ابی بن سلول سر منافقان بمرد که در چند روز آخر شوال بیمار بود و بیماری وی بیست روز طول کشید و در ماه ذی قعده جان داد.

گوید: و هم در این سال در ماه رمضان فرستاده پادشاهان حمیر حارث بن عبد- کلال و نعیم بن عبد کلال و نعمان، امیر ذی رعین پیش پیمبر آمدند و نامه آنها را همراه داشت که به اسلام مقر شده بودند.

محمد بن اسحاق گوید: فرستاده پادشاهان حمیر پس از بازگشت پیمبر از تبوک پیش وی آمد و نامه حارث بن عبد کلال و نعیم بن عبد کلال و نعمان شاه ذی رعین و همدان و مغافر را همراه داشت که اسلام آورده بودند و زرعه ذو یزن، مالک بن مره رهاوی را به این رسالت فرستاده بود و پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم به جواب آنها نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم، از محمد پیمبر و فرستاده خدا به حارث» «ابن عبد کلال و نعیم بن عبد کلال و نعمان امیر ذی رعین و همدان» «و مغافر!» «اما بعد، به هنگام بازگشت از سرزمین روم فرستاده شما در مدینه» «ما را بدید و نامه شما را رسانید و خبر شما را بگفت و اعلام کرد که اسلام» «آورده‌اید و مشرکان را کشته‌اید، و خدا شما را هدایت کرده بشرط آنکه»

______________________________

[1] سوره 49 آیه 4

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1251

«پارسایی کنید و مطیع خدا و پیمبر وی باشید و نماز کنید و زکات دهید و «خمس خدا و سهم پیمبر وی را در غنیمت ادا کنید، و زکات مقرر بر مؤمنان «را بدهید. از حاصلی که با چشمه یا باران آبیاری شود ده یک و از آنچه با «چاه آبیاری شود نیم ده یک، از چهل شتر یک بچه شتر شیری ماده و از سی «شتر یک بچه شتر شیری نر و از هر پنج شتر یک بز و از هر ده شتر دو بز «و از چهل گاو یک گاو و از سی گاو گوساله‌ای نر یا ماده و از چهل گوسفند «یک بز.

«این زکاتیست که خدا بر مؤمنان مقرر داشته.

«و هر که بیشتر دهد برای او بهتر است و هر که همین را ادا کند و «اسلام ظاهر کند و مؤمنان را یاری کند جزو مؤمنان است و از حقوق آنها «بهره‌ور است و تکالیفشان را بعهده دارد و در حمایت خدا و پیمبر اوست و «هر کس از یهود و نصاری مسلمان شود از حقوق مسلمانان بهره‌ور است «و تکالیفشان را به عهده دارد و هر که بر دین یهود و نصاری بماند وی را از «دینش نگردانند و باید جزیه دهد که برای زن و مرد بالغ یک دینار کامل یا «معادل آنست و هر که بدهد در پناه خدا و پیمبر است و هر که ندهد دشمن «خدا و پیمبر است.» «اما بعد، پیمبر خدا، محمد، به زرعه ذو یزن پیام می‌دهد که وقتی «فرستادگان من، معاذ بن جبل و عبد الله بن زید و مالک بن عباده و عقبة بن نمر و «مالک بن مره و یارانشان، پیش شما آمدند با آنها نیکی کنید و صدقه و جزیه «ولایت خویش را فراهم کنید و به فرستادگان من تسلیم کنید. سالار «فرستادگان من معاذ بن جبل است و باید راضی باز گردند.» «اما بعد، محمد شهادت می‌دهد که خدایی جز «خدای یگانه نیست «و او بنده و فرستاده خداست، مالک بن مره رهاوی به من گفت که تو پیش از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1252

«همه حمیریان اسلام آورده‌ای و مشرکان را کشته‌ای، ترا به نیکی مژده باد.

«با حمیریان نیکی کن و خیانت مکنید و زبون مشوید که پیمبر خدا دوست «توانگر و مستمند شماست. زکات بر محمد و خاندان وی حلال نیست، این «زکات برای مؤمنان فقیر و به راه ماندگان است، مالک خبر آورد و حفظ- «الغیب کرد، با او نیکی کنید و من از صلحا و عالمان خاندانم و اهل دینم «کس سوی شما فرستادم، با آنها نیکی کنید که مورد نظرند و السلام علیکم و «رحمة الله و برکاته.» واقدی گوید: در همین سال فرستادگان طایفه بهرا که سیزده کس بودند پیش پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم آمدند و پیش مقداد بن عمرو منزل گرفتند.

گوید: در همین سال فرستادگان بنی بکا پیش پیمبر خدا آمدند.

گوید: در همین سال پیمبر خدای وفات نجاشی پادشاه حبشه را به مسلمانان خبر داد و او در رجب سال نهم هجرت مرده بود.

گوید: در همین سال ابو بکر با کسان حج کرد و با سیصد کس از مدینه درآمد و پیمبر بیست قربانی با او فرستاد. ابو بکر نیز پنج قربانی همراه داشت. عبد الرحمن- بن عوف نیز در این سال به حج رفت و قربانی کرد.

و چنان شد که پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم علی بن ابی طالب رضی الله عنه را به دنبال ابو بکر فرستاد که در عرج بدو رسید و به روز عید قربان آیات سوره برائت را به نزدیک عقبه برای کسان خواند.

سدی گوید: وقتی آیات سوره برائت تا آیه چهلم نازل شد پیمبر آنرا با ابو بکر فرستاد و او را سالار حج کرد و او برفت و چون به درخت ذی الحلیفه رسید به گفته پیمبر علی از دنبال بیامد و آیات را از ابو بکر گرفت و ابو بکر پیش پیمبر صلی الله علیه و سلم بازگشت و گفت: «ای پیمبر خدا پدر و مادرم فدای تو باد آیا چیزی در باره من نازل شده؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1253

پیمبر گفت: «نه، ولی هیچکس جز من یا کسی از من عهده‌دار بلاغ نشود مگر خشنود نیستی که با من در غار بوده‌ای و بر لب حوض رفیق من باشی؟» ابو بکر گفت: «چرا، ای پیمبر خدای.» و برفت و کار حج با وی بود و علی عهده دار اعلام برائت بود و به روز قربان برخاست و اعلام کرد که پس از این سال مشرکی به مسجد الحرام نزدیک نشود و برهنه‌ای بر خانه طواف نبرد و هر که با پیمبر خدا پیمانی دارد پیمان وی تا آخر مدت بجاست و اینک روزهای خوردن و نوشیدن است و خدا هر که را مسلمان نباشد به بهشت در نیارد.» مشرکان گفتند: «ما از پیمان تو و پسر عمویت بیزاریم و جز طعنه و ضربت چیزی در میان نیست.» و چون برفتند همدیگر را ملامت کردند و گفتند: «اکنون که قرشیان مسلمان شده‌اند شما چه می‌کنید.» و همه مسلمان شدند.

محمد بن کعب قرظی گوید: پیمبر به سال نهم هجرت ابو بکر را سالار حج کرد و سی یا چهل آیه سوره برائت را با علی بن ابی طالب فرستاد که برای کسان خواند و چهار ماه به مشرکان مهلت داد که در زمین بگردند، و پس از این سال مشرکی به حج نیاید و برهنه‌ای بر کعبه طواف نبرد آیات را به روز عرفه خواند و در منزل کسان نیز خواند.

ابو جعفر گوید: در همین سال زکات مقرر شد و پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم عمال خود را برای گرفتن زکات فرستاد.

گوید: در همین سال این آیه نازل شد:

«خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ» [1] یعنی: از اموالشان زکاتی بگیر تا آنها را پاکیزه کنی.

و سبب آن، چنانکه ابو امامه باهلی گوید، قصه ثعلبة بن حاطب بود.

واقدی گوید: در ماه شعبان همین سال ام کلثوم دختر پیمبر خدا صلی الله علیه

______________________________

[1] سوره توبه آیه 104

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1254

و سلم درگذشت و اسماء دختر عمیس و صفیه دختر عبد المطلب او را غسل دادند و به قولی غسل دختر پیمبر به وسیله تنی چند از زنان انصار انجام گرفت که زنی به نام ام عطیه از آن جمله بود و ابو طلحه در گور وی قدم نهاد.

گوید: در همین سال فرستادگان طایفه سعد هذیم پیش پیمبر خدای آمدند.

عبد الله بن عباس گوید: بنی سعد بن بکر، ضمام بن ثعلبه را پیش پیمبر فرستادند و او شتر خویش را بر در مسجد خوابانید و زانوی آنرا بست و به مسجد در آمد که پیمبر با یاران خود آنجا نشسته بود. ضمام مردی چابک و پرموی بود و دو رشته موی وی از دو طرف سر آویخته بود و بیامد و پیش روی پیمبر خدا ایستاد و گفت: «کدامتان پسر عبد المطلب است؟» پیمبر گفت: «من پسر عبد المطلبم.» ضمام گفت: «محمد؟» پیمبر گفت: «آری.» گفت: «ای پسر عبد المطلب، من پرسشها دارم که در کار آن خشونت می‌کنم، از من مرنج.» پیمبر گفت: «نمی‌رنجم هر چه می‌خواهی بپرس.» گفت: «ترا بخدایت و خدای گذشتگان و خدای آیندگان قسم می‌دهم، خدا به تو فرمان داده به ما بگویی که تنها او را بپرستیم و کسی را شریک او نکنیم و مثالهایی را که پدران ما به جز او می‌پرستیده‌اند انکار کنیم؟» پیمبر گفت: «آری.» گفت: «ترا بخدایت و خدای گذشتگان و خدای آیندگان قسم می‌دهم آیا خدا به

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1255

تو فرمان داده که به ما بگویی پنج نماز کنیم؟» پیمبر گفت: «آری.» گوید: یکایک واجبات مسلمانی را چون زکات و روزه و حج و دیگر مقررات اسلام یاد کرد و در هر مورد او را قسم داد. و چون سخن به سر برد گفت: «شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و شهادت می‌دهم که محمد فرستاده اوست و این واجبات را انجام می‌دهم و از آنچه ممنوع داشته‌ای اجتناب می‌کنم و چیزی کم و زیاد نمی‌کنم.» و چون این سخنان بگفت سوی شتر خویش رفت و پیمبر گفت: «اگر راست بگوید ببهشت می‌رود.» گوید: زانوی شتر را بگشود و برفت تا پیش قوم خود رسید که به دور او فراهم آمدند و نخستین سخنی که گفت این بود: «لات و عزی بد است» قوم وی گفتند: «ای ضمام خاموش باش، از برص بترس، از جذام بترس، از جنون بترس.» گفت: «بخدا، لات و عزی سود نمی‌دهد و زیان نمی‌رساند، خدا پیمبری فرستاده و کتابی به او نازل کرده و به وسیله آن شما را از بت‌پرستی نجات داده و من شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه و بی شریک نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و اکنون از پیش وی آمده‌ام و او امر و نواهی وی را آورده‌ام.» گوید همان روز همه مردان و زنان قوم مسلمان شدند و هیچ فرستاده‌ای برای قوم خویش بهتر از ضمام بن ثعلبه نبود.

 

آنگاه سال دهم هجرت در آمد

 

اشاره

 

. ابو جعفر گوید: در ماه ربیع الاخر و به قولی ماه ربیع الاول و به قولی جمادی-

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1256

الاول این سال پیمبر خدای خالد بن ولید را با چهارصد کس سوی طایفه بنی الحارث ابن کعب فرستاد.

عبد الله بن ابی بکر گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم در ماه ربیع الاخر یا جمادی الاول سال دهم هجرت خالد بن ولید را سوی طایفه بنی الحارث بن کعب فرستاد که در نجران بودند و گفت که پیش از آنکه جنگ آغازد سه روز آنها را به اسلام بخواند و اگر پذیرفتند از آنها بپذیرد و آنجا اقامت گیرد و کتاب خدا و سنت پیمبر و آداب مسلمانی را به آنها تعلیم دهد و اگر نپذیرفتند با آنها جنگ کند.

خالد برفت تا به آن قوم رسید و کسان به هر سو فرستاد که کسان را به اسلام بخوانند و بگویند ای مردم اسلام بیارید تا به سلامت مانید، و قوم اسلام آوردند و دعوت خالد را پذیرفتند و خالد آنجا مقیم شد که آداب مسلمانی و کتاب خدا و سنت پیمبر را تعلیمشان دهد.

آنگاه خالد به پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم، سوی محمد پیمبر و فرستاده خدا صلی الله «علیه و سلم، از خالد بن ولید.

«ای پیمبر خدا درود و رحمت و برکت خدا بر تو باد و من ستایش «خدای یگانه می‌کنم.

«اما بعد، ای پیمبر خدا، که خدایت درود فرستد، مرا سوی بنی- «الحارث بن کعب فرستادی و فرمان دادی که چون پیش آنها رسیدم جنگ «نکنم و به اسلام دعوتشان کنم و اگر مسلمان شدند بپذیرم و آداب مسلمانی «و کتاب خدا و سنت پیمبر را تعلیمشان دهم، و اگر اسلام نیاوردند با آنها «جنگ کنم، و من سوی آنها شدم و چنانکه پیمبر خدا فرمان داده بود سه روز «به اسلامشان خواندم و سواران به هر سو فرستادم که ای بنی الحارث اسلام «بیارید تا به سلامت مانید، و قوم اسلام آوردند و جنگ نکردند و اینک میان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1257

«آنها هستم و اوامر و نواهی خدا را روان می‌کنم و آداب اسلام و سنت «پیمبر خدا را تعلیمشان می‌دهم تا پیمبر به من نامه نویسد» و پیمبر خدا به خالد بن ولید چنین نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم، از محمد پیمبر خدا به خالد بن ولید درود «بر تو و من ستایش خدای یگانه می‌کنم.

«اما بعد، فرستاده تو نامه‌ات را آورد و معلوم شد که بنی الحارث «بی جنگ اسلام آورده‌اند و دعوت ترا پذیرفته‌اند و مسلمان شده‌اند و به خدای «یگانه گرویده‌اند که محمد بنده و فرستاده اوست و خدایشان هدایت «کرده است. بشارتشان ده و بیمشان ده و بیا و فرستادگان قوم با تو بیایند «و درود و رحمت و برکات خدای بر تو باد» آنگاه خالد بن ولید پیش پیمبر آمد و فرستادگان بنی الحارث بن کعب و از جمله قیس بن حصین و یزید بن عبد المدان و یزید بن محجل و عبد الله بن قریظ زیادی و شداد- بن عبد الله قنانی و عمرو بن عبد الله ضبابی نیز همراه او بودند، و چون پیش پیمبر آمدند بر او سلام کردند و گفتند: «شهادت می‌دهم که تو فرستاده خدایی و خدایی جز خدای یگانه نیست.» پیمبر نیز گفت: «من نیز شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و من فرستاده خدایم.» آنگاه پیمبر گفت: «شمایید که به مانع اعتنا نکنید؟» و هیچکس از آنها جواب نداد و پیمبر خدا این سخن را تکرار کرد، اما هیچکس از آنها جواب نداد، و بار سوم همین سخن گفت و هیچکس از آنها جواب نگفت، و چون بار چهارم این سخن گفت یزید بن عبد المدان گفت: «بله ماییم که به مانع اعتنا نکنیم و این سخن را چهار بار گفت.» پیمبر گفت: «اگر خالد ننوشته بود که اسلام آورده‌اید و به جنگ ما نیامده‌اید،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1258

سرهایتان را زیر پایتان می‌انداختم.» یزید بن عبد المدان گفت: «بخدا ای پیمبر خدا نه ستایش تو می‌کنیم و نه ستایش خالد می‌کنیم.» پیمبر گفت: «پس ستایش که می‌کنید؟» گفت: «ستایش خدا می‌کنیم که ما را به وسیله تو هدایت کرد.» پیمبر گفت: «سخن درست آورید» آنگاه پیمبر پرسید: «در جاهلیت به چه وسیله بر دشمنان خود غالب می‌شدید؟» گفتند: «ما بر کسی غالب نمی‌شدیم.» پیمبر گفت: «چرا، بر کسانی که به جنگ شما می‌آمدند غالب می‌شدید.» گفتند: «ای پیمبر خدا سبب غلبه مان چنان بود که همدل بودیم و پراکنده نبودیم و هرگز ستم آغاز نمی‌کردیم.» پیمبر گفت: «سخن راست گفتید.» آنگاه پیمبر سالاری بنی الحارث بن کعب را به قیس بن حصین داد و در اواخر شوال یا اوایل ذی حجه فرستادگان سوی قوم خویش بازگشتند و چهار ماه بیشتر نگذشت که پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم درگذشت.

عبد الله بن ابی بکر گوید: وقتی فرستادگان بنی الحارث بن کعب برفتند پیمبر خدای عمرو بن حزم انصاری را سوی آنها فرستاد که فقه دین و سنت پیمبر و آداب مسلمانی را به آنها تعلیم دهد و زکات بگیرد و نامه دستور العمل او را چنین نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم، این بیان خدا و پیمبر اوست، ای کسانی «که ایمان آورده‌اید به پیمانها وفا کنید، از محمد پیمبر به عمرو بن حزم، «هنگامی که او را به یمن می‌فرستد. فرمان می‌دهد که در هر کار از خدا «بترسد که خدا پشتیبان مردم خدا ترس و نکوکار است و فرمان می‌دهد که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1259

«حق را مطابق دستور خدا بگیرد و مردم را بشارت نیک دهد و به نیکی وا- «دارد و کسان را قرآن و فقه دین آموزد و از بدی باز دارد و هیچ ناپاک به «قرآن دست نزند، و حقوق تکالیف مردم را به آنها بگوید و در کار حق با «مردم مدارا کند و در کار ظلم با آنها خشونت کند که خدا عز و جل از ظلم «بیزار است و از آن منع کرده و گفته لعنت خدا بر گروه ستمگران باد.» «و باید که مردم را مژده بهشت دهد تا عمل بهشتیان کنند و از جهنم «بترساند تا عمل جهنمیان نکنند و مردمداری کند تا در کار دین بینا و دانا «شوند و آداب و سنت و واجبات حج به کسان آموزد و اوامر خدا را در باره «حج اکبر و حج اصغر یعنی عمره بگوید و نگذارد کسی در یک جامه «کوچک نماز کند، مگر جامه‌ای فراخ باشد که گوشه‌های آنرا بر دوش خویش «افکند، و نگذارد که کس در یک جامه باشد که عورت او نمایان باشد و «نگذارد کسی موی دراز خویش را ببافد و از پشت سر بیاویزد، و هنگامی «که مردم در هیجان باشند نگذارد که از قبایل و عشایر سخن آرند و کسان «را بدان خوانند، باید همه سخن از دعوت خدای یگانه باشد و هر که به خدا «نخواند و به قبایل و عشایر بخواند او را به شمشیر بزنید تا همه دعوت به «خدای یگانه بی شریک باشد، و باید بگوید تا مردم وضو کنند و صورت و «دستها را تا مرفق و پاها را تا پاشنه بشویند و سر را مسح کنند چنانکه خدای «عز و جل فرمان داده است.» «و باید وقت نماز نگهدارد، و رکوع و خشوع کامل کند و صبحدم «و نیمروز به وقت زوال خورشید و پسینگاه که خورشید رو به غروب دارد «و مغرب که شب می‌رسد از آن پیش که ستارگان در آسمان نمایان شود و «عشا، در اول شب، نماز کند و چون ندای نماز جمعه دهند به نماز جمعه «رود و هنگام رفتن غسل کند.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1260

«و باید که خمس خدا را از غنایم بگیرد و زکات مقرر مؤمنان را «دریافت دارد از حاصل آبی ده یک و از حاصل دیم و مشروب چاه نیم ده «یک و از هر ده شتر دو بز و از هر بیست شتر چهار بز و از هر چهل گاو یک «گاو و از هر سی گاو یک گوساله نر یا ماده و از هر چهل گوسفند یک بز» «خدای در کار زکات بر مؤمنان چنین مقرر داشته. و هر که نیکی «افزاید برای او نیک باشد و هر یهودی و نصرانی که به اعتقاد خالص مسلمان «شود و دین اسلام گیرد جزو مؤمنان است و حقوق و تکالیف ایشان دارد و «هر که بر نصرانیگری یا یهودیگری خویش بماند او را از دینش نگردانند «و بر هر بالغ زن یا مرد یابنده یک دینار کامل یا معادل آن جامه، مقرر است، «و هر که بپردازد در پناه خدا و پناه پیمبر خدا باشد و هر که نپردازد دشمن «خدا و پیمبر خدا و همه مؤمنان است.» واقدی گوید: هنگامی که پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم درگذشت، عمرو بن حزم عامل وی در نجران بود.

گوید: در همین سال در ماه شوال فرستادگان قوم سلامان که هفت کس بودند به سالاری حبیب سلامانی پیش پیمبر خدای آمدند.

و هم در این سال، در ماه رمضان، فرستادگان قبیله غسان بیامدند.

و هم در این سال، در ماه رمضان، فرستادگان طایفه غامد بیامدند.

و هم در این سال فرستادگان قبیله ازد که ده و چند کس بودند به سالاری صرد بن عبد الله ازدی با گروهی از ازدیان پیش پیمبر خدا آمد و اسلام آورد و مسلمانی پاک اعتقاد شد و پیمبر خدا سالاری مسلمانان قوم را بدو داد و گفت به کمک مسلمانان خاندان خود با مشرکان قبایل یمن جهاد کند و صرد بن عبد الله به فرمان پیمبر با سپاهی برفت و نزدیک جرش فرود آمد که شهری محصور بود و قبایل یمن آنجا بودند و قبیله خثعم نیز هنگام اطلاع از آمدن مسلمانان به آنها پیوسته و به شهر رفته بودند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1261

نزدیک به یک ماه جرش را محاصره کرد و دشمن، حصاری بود و بدان دست نیافت و به ناچار بازگشت و چون به نزدیک کوه کشر رسید جرشیان پنداشتند که وی به هزیمت رفته است و به تعقیب وی برون شدند و چون به او رسیدند بازگشت و بسیار کس از آنها بکشت.

و چنان بود که مردم جرش دو کس را به مدینه پیش پیمبر خدا فرستاده بودند که مراقب باشند و سر شبی که پیش پیمبر بودند گفت: «شکر در کدام دیار خداست.» دو تن جرشی برخاستند و گفتند: «ای پیمبر خدا به دیار ما کوهی هست که کشر نام دارد و مردم جرش آنرا چنین می‌خوانند» پیمبر گفت: «کشر نیست، شکر است.» گفتند: «ای پیمبر خدا چه شده است؟» گفت: «اکنون قربانی‌های خدا را آنجا می‌کشند.» گوید: و آن دو کس پیش ابو بکر یا عثمان نشستند که به آنها گفت: «پیمبر از بلیه قومتان سخن کرد، برخیزید و از او بخواهید تا دعا کند و خدا بلیه از قوم شما بردارد» و آنها برخاستند و از پیمبر چنان خواستند و او گفت: «خدایا بلیه از آنها بردار.» سپس آن دو مرد جرشی از پیش پیمبر سوی قوم خویش رفتند و بدانستند که روزی که صرد بن عبد الله آنها را کشتار می‌کرد همان روز و همان ساعت بود که پیمبر خدا آن سخنان را گفته بود.

وقتی فرستادگان جرش پیش پیمبر آمدند و به اسلام گرویدند پیمبر به دور دهکده‌شان قرقی معین کرد و برای چرای اسب و مرکب و زراعت نشانه‌ها نهاد و تجاوز از آن حدود ممنوع شد.

گوید: «در همین سال، در ماه رمضان، پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم علی بن ابی-

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1262

طالب را با گروهی به غزای یمن فرستاد.

براء بن عازب گوید: پیمبر خالد بن ولید را سوی مردم یمن فرستاد که به اسلام دعوتشان کند و من جزو همراهان وی بودم، شش ماه آنجا مقیم بود و کس دعوت وی را نپذیرفت و پیمبر خدای علی بن ابی طالب را فرستاد و گفت: «خالد بن ولید و همراهان او را پس بفرستد و اگر کسی از همراهان خالد بخواهد با وی بماند.» براء گوید: من از آنها بودم که با علی ماندند و چون به اوایل یمن رسیدیم، قوم خبر یافتند و فراهم شدند و علی با ما نماز صبحگاه کرد و چون نماز به سر رفت ما را به یک صف کرد و پیش روی ما بایستاد و حمد و ثنای خدا گفت آنگاه نامه پیمبر خدا را برای کسان خواند و همه مردم قبیله همدان به یک روز مسلمان شدند و علی ماوقع را برای پیمبر نوشت که چون نامه علی را بخواند به سجده افتاد آنگاه بنشست و گفت: «درود بر قبیله همدان، درود بر قبیله همدان.» پس از آن مردم یمن به اسلام روی آورند.

ابو جعفر گوید: هم در این سال فرستادگان طایفه زبید به اطاعت پیش پیمبر خدا آمدند.

عبد الله بن ابی بکر گوید: عمرو بن معدیکرب با جمعی از مردم بنی زبید پیش پیمبر خدا آمد و به مسلمانی گروید.

و چنان بود که وقتی زبیدیان از کار پیمبر خدای خبر یافتند عمرو بن معدیکرب به قیس بن مکشوح مرادی گفت: «ای قیس تو سالار قوم خویش هستی، می‌گویند یکی از قریش به نام محمد در حجاز خروج کرده و می‌گوید پیمبر خداست، بیا برویم و کار او را بدانیم، اگر چنان که می‌گوید پیمبر خداست، چون او را ببینیم بر تو مخفی نمی‌ماند و پیرو او می‌شویم و اگر جز این باشد از کار او بی‌خبر نمانیم.» و قیس بن مکشوح گفته او را نپذیرفت و رأی او را سفیهانه شمرد.

اما عمرو بن معدیکرب بر نشست و پیش پیمبر خدا آمد و تصدیق او کرد و ایمان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1263

آورد و چون قیس خبر یافت عمرو را تهدید کرد و کینه او را به دل گرفت و گفت:

«با من مخالفت کرد و رای مرا کار نبست».

گوید: عمرو بن معدیکرب در بنی زبید ببود و سالار قوم فروة بن مسیک مرادی بود و چون پیمبر از جهان درگذشت، وی مرتد شد.

در همین سال دهم هجرت پیش از آنکه عمرو بن معدیکرب با زبیدیان پیش پیمبر آید، فروة بن مسیک مرادی از شاهان کنده بریده بود و در مدینه پیش پیمبر خدای آمده بود.

عبد الله بن ابی بکر گوید: فروة بن مسیک مرادی از پادشاهان کنده ببرید و به دشمنی آنها برخاست و پیش پیمبر آمد و چنان بود که پیش از اسلام میان قبیله مراد و همدان جنگی رخ داده بود و در جنگی که آنرا رزم نامیدند، همدانیان بر قبیله مراد غالب شده بودند و بسیار کس از آنها کشته بودند و آنکه همدانیان را به جنگ مرادیان کشانیده بود اجدع بن مالک بود که مایه رسوایی قوم شد و فروة بن مسیک در این باب شعری گفت و عذر شکست قبیله خویش را ضمن آن آورد و از جمله گفت:

«اگر شاهان جاوید می‌ماندند ما نیز می‌ماندیم.» «و اگر بزرگان همیشه بقا داشتند ما نیز داشتیم.» و چون فروه رو سوی پیمبر خدا کرد شعری بدین مضمون گفت:

«وقتی ملوک کنده» «چون پایی که بیماری عرق النسا دارد» «از کار بماندند» «مرکب سوی محمد راندم» «که از او امیدها دارم» و چون به حضور پیمبر رسید بدو گفت: «ای فروه، از حادثه‌ای که بروز رزم به قوم تو رسید غمین هستی؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1264

گفت: «ای پیمبر خدا، هر که قوم وی حادثه‌ای بیند چنانکه قوم من بروز رزم دید، غمین شود.» پیمبر گفت: «ولی این حادثه در اسلام برای قوم تو مایه فزونی خیر می‌شود» آنگاه پیمبر خدا وی را عامل قبیله مراد و زبید و مذحج کرد و خالد بن سعید ابن عاص را با وی فرستاد که کار زکات گرفتن با وی بود و آنجا ببود تا پیمبر خدا درگذشت.

در همین سال دهم هجرت جارود بن عمرو با فرستادگان طایفه عبد القیس پیش پیمبر آمد، جارود نصرانی بود.

ابن اسحاق گوید: وقتی جارود به حضور پیمبر رسید با او سخن کرد و اسلام بر او عرضه داشت و او را به مسلمانی ترغیب کرد.

جارود گفت: «ای محمد من تا کنون بر دین خویش بوده‌ام و دین خودم را ترک می‌کنم و به دین تو می‌گروم آیا دین مرا ضمانت می‌کنی؟» پیمبر گفت: «آری ضمانت می‌کنم که خدا عز و جل ترا به دین بهتری هدایت کرده است.» گوید: جارود مسلمان شد و یارانش نیز به اسلام گرویدند و از پیمبر مرکب خواستند که گفت: «مرکوبی ندارم که به شما دهم.» گفتند: «در راه مرکبهای گمشده هست توانیم که بر آن نشینیم و سوی دیار خویش شویم؟» پیمبر گفت: «مبادا به آن دست بزنید که آتش است.» گوید: جارود از پیش پیمبر سوی قوم خویش رفت و مسلمانی پاک اعتقاد شد و در کار دین استوار بود تا بمرد. در ایام ارتداد زنده بود و چون قوم وی از اسلام بگشتند و به دین قدیم بازگشتند و منذر بن نعمان بن منذر موسوم به غرور نیز چنین کرد، جارود به پا خاست و شهادت حق بر زبان راند و دعوت اسلام کرد و گفت: «ای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1265

مردم! شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه و بی‌شریک نیست و محمد بنده و فرستاده اوست» و از دین گشتگان را ملامت کرد.

و چنان بود که پیمبر خدای پیش از فتح مکه علاء بن حضرمی را به رسالت سوی منذر بن ساوی عبدی فرستاد که اسلام آورد و مسلمانی پاک اعتقاد شد و پس از وفات پیمبر خدا و پیش از آنکه مردم بحرین از مسلمانی بگردند درگذشت و علاء به نزد وی از جانب پیمبر امارت بحرین داشت.

و هم در این سال دهم، فرستادگان طایفه بنی حنیفه پیش پیمبر خدای آمدند.

ابن اسحاق گوید: فرستادگان طایفه بنی حنیفه پیش پیمبر آمدند، مسیلمه کذاب پسر حبیب نیز همراه آنها بود و در خانه دختر حارث که زنی از انصار بود منزل گرفتند. مسیلمه را پیش پیمبر آوردند و او را در جامه‌ها پوشانیده بودند. پیمبر با جمعی از یاران خود در مسجد نشسته بود و یک شاخه نورس نخل پیش وی بود که چند برگ داشت و چون پیش پیمبر آمد با او سخن کرد و پیمبر گفت: «بخدا اگر این شاخ را که به دست دارم بخواهی به تو نمی‌دهم.» یکی از پیران بنی حنیفه که از اهل یمامه بود گوید: قصه مسیلمه جز این بود، وقتی فرستادگان بنی حنیفه پیش پیمبر آمدند مسیلمه را پیش بارهای خود گذاشتند و چون مسلمان شدند از او سخن کردند و گفتند: «ای پیمبر خدای یکی از یاران خویش را پیش بارها و مرکبهای خودمان نهاده‌ایم که مراقب آن باشد.» پیمبر بفرمود تا هر چه به آنها داده‌اند به مسیلمه نیز بدهند و گفت: «او بدتر از شما نیست.» منظورش این بود که لوازم یاران خویش را مراقبت می‌کرد.

گوید: آنگاه از پیش پیمبر برفتند و عطیه وی را به مسیلمه دادند، و دشمن خدای چون به یمامه رسید از مسلمانی بگشت و دعوی پیمبری کرد و با قوم خویش دروغ گفت، می‌گفت: «من در کار پیمبری با محمد شریکم» و به فرستادگان گفت:

«مگر وقتی نام مرا پیش محمد یاد کردید نگفت که وی بدتر از شما نیست این سخن از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1266

آن رو گفت که می‌دانست من شریک پیمبری او هستم.» مسیلمه کلمات مسجع می‌گفت و از جمله این کلمات را به تقلید قرآن گفت که لقد انعم الله علی الحبلی، اخرج منها نسمه تسعی، من بین صفاق وحشی» یعنی: خداوند به زن باردار نعمت داد و موجودی زنده و روان از او در آورد، از میان برده و احشاء.

و هم او نماز را از پیروان خود برداشت و شراب و زنا را بر آنها حلال کرد و احکامی نظیر این آورد و به نبوت پیمبر خدای شهادت داد و بدین سبب مردم بنی حنیفه پیرو او شدند.

و خدا داند که حقیقت حال چگونه بود.

ابو جعفر گوید: و هم در این سال فرستادگان قبیله کنده پیش پیمبر خدا آمدند و سالارشان اشعث بن قیس کندی بود.

از ابن شهاب زهری روایت کرده‌اند که اشعث بن قیس با شصت سوار از مردم کنده بیامد و وارد مسجد شد که موها آویخته بودند و جبه‌های سیاه و سپید به تن داشتند که کنار آن با حریر زینت شده بود و چون به نزد پیمبر در آمدند گفت: «مگر مسلمان نشده‌اید؟» گفتند: «چرا، مسلمان شده‌ایم.» گفت: «پس این حریر چیست که به گردن دارید؟» و کندیان حریر از پوشش خویش بکندند و بیفکندند.

آنگاه اشعث گفت: «ای پیمبر خدای ما فرزندان آکل المراریم و تو فرزند آکل المراری.» و پیمبر بخندید و گفت: «عباس بن عبد المطلب و ربیعة بن حارث را بدین نسب منتسب دارید.» گوید: و چنان بود که ربیعه و عباس تجارت پیشه بودند و چون در سرزمین عرب

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1267

سفر می‌کردند به پاسخ کسان می‌گفتند ما ابنای آکل المراریم و به این نسب بزرگی می‌کردند که (این عنوان یکی از پادشاهان کنده بود که او را آکل المرار (علفخوار) می‌گفتند. و گویی کنایه از قوت و غریمت بود) آنگاه پیمبر گفت: «ما بنی عضریم، مادر خود را بدنام نمی‌کنیم و پدر خویش را انکار نمی‌کنیم.» اشعث بن قیس گفت: «ای مردم کنده این سخن را دانستید، بخدا هر که پس از این نسب «آکل المرار» گیرد وی را هشتاد تازیانه حد می‌زنم.» واقدی گوید: و هم در این سال فرستادگان قبیله محارب پیش پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم آمدند.

و هم در این سال فرستادگان رهاویان پیش پیمبر آمدند.

و هم در این سال عاقب و سید از نجران به نزد پیمبر آمدند و پیمبر برای آنها نامه صلح نوشت.

و هم در این سال فرستادگان قوم عبس به نزد پیمبر آمدند.

گوید: و هم در این سال، در ماه رمضان، عدی بن حاتم طایی پیش پیمبر آمد.

و هم در این سال ابو عامر راهب به در هرقل بمرد و کنانة بن عبد یالیل و علقمة بن علاثه درباره میراث وی اختلاف کردند که به نفع کنانه نظر داد و گفت آنها شهرنشین هستند و تو صحرانشینی.

گوید: و هم در این سال فرستادگان طایفه خولان پیش پیمبر آمدند که ده کس بودند.

یزید بن ابی حبیب گوید: پس از صلح حدیبیه و پیش از جنگ خیبر رفاعة بن- زید جذامی ضبیبی بیامد و غلامی به پیمبر خدا هدیه کرد و به اسلام گروید و مسلمانی پاک اعتقاد شد و پیمبر برای وی نامه‌ای به قومش نوشت که مضمون آن چنین بود.

«بسم الله الرحمن الرحیم، این نامه محمد پیمبر خداست برای»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1268

«رفاعة بن زید که من او را سوی همه قومش و وابستگانشان فرستاده‌ام که «آنها را به خدا و پیمبر خدا دعوت کند و هر که بپذیرد از گروه خداست و» «هر که انکار کند، دو ماه امان دارد.» و چون رفاعه پیش قوم خود رفت دعوت او را پذیرفتند و اسلام آوردند و راه حره رجلا پیش گرفتند و آنجا مقیم شدند.

ابن اسحاق گوید: وقتی رفاعة بن زید از پیش پیمبر خدا بیامد و نامه وی را پیش قوم آورد دعوت او را پذیرفتند و چیزی نگذشت که دحیة بن خلیفه کلبی از پیش قیصر فرمانروای روم باز می‌گشت که پیمبر او را فرستاده بود و کالای بازرگانی همراه داشت و چون به دره شنار رسید هنید بن عوص و پسرش که هر دو از تیره ضلیع جذام بودند بدو حمله بردند و هر چه داشت بگرفتند و چون مردم بنی ضبیب، کسان رفاعه، که مسلمان شده بودند خبر یافتند، سوی هنید رفتند، و نعمان بن ابی جعال از آن جمله بود، و چون رو به رو شدند جنگ انداختند و اموال دحیه را بگرفتند و پس دادند. و دحیه پیش پیمبر آمد و حکایت را نقل کرد و گفت: «باید از هنید انتقام گرفت.» و پیمبر زید بن حارثه را بفرستاد و سپاهی همراه وی کرد و او سوی غطفان و وایل و سلامان و سعد بن هذیم رفت که پس از مسلمانی در حره رجلا مقیم شده بودند.

در آن هنگام رفاعة بن زید در کراع ربه بود و خبر نداشت و جمعی از بنی ضبیب با وی بودند و دیگر مردم بنی ضبیب در حره در مسیل شرقی بودند.

سپاه زید بن حارثه از طرف اولاج آمد و از جانب حره حمله برد و هر چه مال و مرد به دست آوردند بگرفتند و هنید را با پسرش و دو تن از بنی احنف و یک تن از بنی ضبیب کشتند.

و چون بنی ضبیب خبر یافتند و سپاه در صحرای مدان بود حسان بن مله بر اسب سوید بن زید نشست که عجاجه نام داشت و انیف بن مله بر اسب پدرش نشست که رغال نام داشت و ابو زید بن عمرو بر اسبی شمر نام نشست و برفتند تا به سپاه زید نزدیک شدند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1269

و ابو زید به انیف بن مله گفت: «بس کن و برو که ما از زبان تو بیم داریم.» و انیف بماند و آنها کمی پیش‌تر رفتند و اسب وی دست به زمین می‌زد که آهنگ رفتن داشت انیف گفت: «تو می‌خواهی به دو اسب برسی و من بیشتر دوست دارم که به دو مرد برسم.» و عنان اسب را رها کرد و به آنها رسید که بدو گفتند: «اکنون که آمدی زبان خود را نگهدار و شتاب مکن» و قرار شد که جز حسان بن مله کس سخن نکند و از روزگار جاهلیت کلمه‌ای در میان بود که وقتی یکیشان می‌خواست با شمشیر ضربت بزند می‌گفت: «ثوری» و چون این کسان به سپاه نزدیک شدند یکی پیش آمد که بر اسب بود و نیزه به دست داشت و آنها را پیش راند و انیف گفت: «ثوری» اما حسان گفت «آرام باش» و چون پیش زید بن حارثه رسیدند، حسان گفت: «ما مردمی مسلمانیم» زید گفت: «سوره حمد را بخوان» و حسان سوره حمد را که در ایام پیش از دحیه کلبی آموخته بود بخواند.

زید بن حارثه گفت: «در سپاه ندا دهند که ناحیه‌ای که این کسان از آنجا آمده‌اند بر ما حرام است مگر آنکه کسی خیانت کند و حسان بن مله خواهر خود را که زن ابی و بر بن عدی ضبیبی بود در میان اسیران بدید و زید بن حارثه گفت: «او را ببر.» و او بند خواهر خویش بگرفت و ام فزر ضلیعی گفت: «دخترانتان را می‌برید و مادرانتان را می‌گذارید» و یکی از بنی ضبیب گفت: «این جادوی زنان بنی ضبیب است» و یکی از سپاهیان این سخن بشنید و به زید بن حارثه خبر داد و او بفرمود تا بند از دو دست خواهر حسان گشودند و گفت: «با عمه‌زادگان خود بنشین تا خدا حکم خویش را درباره شما بگوید.» و سپاه را گفت به دره‌ای که آن سه تن آمده بودند نروند و آنها شبانگاه پیش کسان خود رسیدند و شیر بنوشیدند و با چند کس دیگر سوی رفاعة بن زید رفتند و از جمله کسان که آن شب سوی رفاعه رفتند ابو زید بن عمرو بود و ابو شماس بن عمرو و سوید بن زید و بعجة بن زید و برذع بن زید و ثعلبة بن عمرو و مخربة بن عدی و انیف بن مله و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1270

حسان بن مله.

صبحگاهان پیش رفاعه رسیدند و حسان بدو گفت: «تو نشسته‌ای و بز می‌دوشی و زنان جذام به اسیری رفته‌اند که از نامه‌ای که آورده بودی فریب خورده‌اند.» رفاعة بن زید شتر خویش را بخواست و آنرا برای حرکت آماده می‌کرد و با خود می‌گفت: «تو زنده‌ای یا نام زنده داری!» آنگاه به امیة بن ضفاره برادر ضبیبی مقتول برخوردند و سوی مدینه روان شدند، سه روز در راه بودند و چون به مدینه رسیدند سوی مسجد رفتند و یکی آنها را بدید و گفت: «شتران خویش را اینجا نخوابانید که دستهای آن قطع می‌شود» و همچنان که شتران ایستاده بود از آن فرود آمدند و چون پیش پیمبر خدا رفتند و آنها را بدید با دست اشاره کرد که پیشتر روند و چون رفاعه سخن آغاز کرد یکی از میان مردم برخاست و گفت: «ای پیمبر خدا اینان جادوگرند.» و این سخن را دو بار گفت.

رفاعه گفت: «خدا بیامرزد کسی را که امروز با ما جز نیکی نکند.» این بگفت و نامه‌ای را که پیمبر برای او نوشته بود بدو داد و گفت: «بگیر ای پیمبر خدا که نامه‌اش کهن است و خیانتش تازه است.» پیمبر گفت: «ای پسر بخوان و بگو چیست؟» وقتی نامه خوانده شد از آنها پرسش کرد و ما وقع را بگفتند.

پیمبر گفت: «با کشتگان چکنم؟» و این را سه بار گفت.

رفاعه گفت: «ای پیمبر خدا تو بهتر دانی که ما حلال ترا حرام نمی‌کنیم.» ابو زید بن عمرو گفت: «ای پیمبر خدا زندگان را رها کن و ما خون کشتگان را ندیده می‌گیریم.» پیمبر گفت: «ابو زید سخن درست آورد، ای علی با آنها برو» علی گفت: «ای پیمبر خدا، زید اطاعت من نمی‌کند.» پیمبر گفت: «شمشیر مرا ببر» و شمشیر خویش را به او داد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1271

علی گفت: «ای پیمبر خدا، مرکبی ندارم که بر آن سوار شوم» پیمبر، شتر ثعلبة بن عمرو را که مکحال نام داشت بدو داد و چون قوم برون شدند فرستاده زید بن حارثه که سوار یکی از شتران ابی وبر بود در رسید و او را پیاده کردند.

فرستاده گفت: «ای علی، من چکاره‌ام؟» علی گفت: «مالشان را شناختند و گرفتند.» آنگاه برفتند تا به سپاه رسیدند و هر چه از اموال خویش به دست آنها دیدند برگرفتند تا آنجا که نمد را از زیر بار می‌کشیدند.

 

فرستادگان بنی عامر بن صعصعه‌

 

ابن اسحاق گوید: فرستادگان بنی عامر با عامر بن طفیل و اربد بن قیس بن مالک و جباره سلمی که سران و زرنگان قوم بودند، پیش پیمبر خدا آمدند و عامر بن طفیل سر خیانت داشت.

و چنان بود که قومش به او گفته بودند: «ای عامر! کسان مسلمان شده‌اند، تو نیز مسلمان شو.» عامر گفته بود: «بخدا من قسم خورده‌ام که از پا ننشینم تا عربان پیرو من شوند، اکنون دنباله رو این جوان قرشی شوم؟» و چون پیش پیمبر می‌آمدند با اربد گفت «وقتی پیش این مرد رسیدیم من مشغولش می‌کنم و تو با شمشیر وی را بزن» همینکه به حضور پیمبر آمدند عامر بن طفیل گفت: «ای محمد، مرا عطا ده» پیمبر گفت: «نه، مگر آنکه به خدای یگانه بی شریک ایمان بیاری» بار دیگر گفت: «ای محمد مرا عطا ده.» و همچنان با پیمبر سخن می‌کرد و منتظر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1272

بود اربد کاری را که گفته بود انجام دهد، اما اربد تکان نمی‌خورد و چون رفتار وی را بدید باز گفت: «ای محمد مرا عطا ده» و پیمبر گفت: «نه، مگر آنکه به خدای یگانه بی شریک ایمان بیاری.» و چون پیمبر از عطا دادن به وی دریغ کرد گفت: «بخدا مدینه را از سواران سرخ و پیادگان پر می‌کنم» و چون برفت پیمبر گفت: «خدایا شر عامر بن طفیل را از من بگردان.» همینکه فرستادگان بنی عامر از پیش پیمبر برفتند، عامر به اربد گفت: «پس آن سفارش که به تو کردم چه شد، بخدا از تو بیشتر از همه مردم زمین بیمناک بودم، اما دیگر از تو باک ندارم.» اربد گفت: «بی پدر! شتاب مکن، هر بار که می‌خواستم سفارش ترا انجام دهم میان من و او حایل می‌شدی و جز تو کسی را نمی‌دیدم، می‌خواستی ترا به شمشیر بزنم؟» پس از آن بنی عامریان سوی دیار خویش روان شدند و در راه، خدا عز و جل عامر بن طفیل را به طاعون مبتلا کرد که به گردنش زد و او را بکشت و این حادثه در خانه زنی از بنی سلول رخ داد و او به هنگام مرگ می‌گفت: «ای بنی عامر، غده‌ای چون غده شتر و مرک در خانه زن سلولی.» یاران عامر پس از دفن وی برفتند و چون به سرزمین بنی عامر رسیدند قوم پیش آمدند و از اربد پرسیدند: «چه خبر بود؟» اربد گفت: «خبری نبود، ما را به پرستش چیزی دعوت کرد که دلم می‌خواست اینجا بود و او را با تیر میزدم و می‌کشتم» و یک یا دو روز پس از گفتن این سخن می‌رفت که شتر خویش را بفروشد و خدا صاعقه‌ای فرستاد که او را با شتر بسوخت.

اربد، برادر مادری لبید بن ربیعه بود.

فرستادگان قبیله طی نیز پیش پیمبر آمدند که زید الخیل سالارشان بود و چون

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1273

به حضور پیمبر رسیدند با وی سخن کردند و به اسلام دعوتشان کرد و به مسلمانی گرویدند و مسلمانانی پاک اعتقاد شدند.

ابن اسحاق گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم درباره زید الخیل گفت: «هر یک از مردم را به فضیلتی ستودند چون پیش من آمد او را کمتر از آن دیدم که گفته بودند، مگر زیدالخیل که بیشتر از آن بود که درباره او گفته بودند» و او را زیدالخیر نامید، و فید و زمینهای دیگر را به تیول او داد و در این باره مکتوبی نوشت، و زید راه دیار خویش گرفت و پیمبر گفت: «ای کاش زید از تب مدینه جان سالم به در برد» اما نام تب و کنایه آنرا نیاورد.

و چون زید به دیار نجد رسید و بر سر آبی به نام قرده فرود آمد تب او را بگرفت و جان داد و پس از مرگ او زنش نامه‌هایی را که پیمبر برای او نوشته بود بسوزانید.

در همین سال دهم هجرت، مسیلمه کذاب نامه به پیمبر خدا نوشت و دعوی داشت که در پیمبری با او شریک است.

عبد الله بن ابی بکر گوید: مسیلمه کذاب پسر حبیب به پیمبر خدا نامه‌ای نوشت به این مضمون:

«از مسیلمه پیمبر خدا به محمد پیمبر خدا، درود بر تو که مرا در کار پیمبری شریک تو کرده‌اند که نیم سرزمین از ما باشد و نیم سرزمین از قریش باشد ولی قریش قومی متجاوزند» و دو فرستاده این نامه را برای پیمبر آوردند.

نعیم بن مسعود اشجعی گوید: شنیدم که پیمبر وقتی نامه مسیلمه را خواند به فرستادگان گفت: «شما چه می‌گویید؟» فرستادگان گفتند: «ما همان می‌گوییم که او می‌گوید.» پیمبر گفت: «اگر کشتن فرستادگان زشت نبود گردنتان را می‌زدم.» آنگاه نامه‌ای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1274

به مسیلمه نوشت به این مضمون:

بسم الله الرحمن الرحیم، از محمد پیمبر خدا، به مسیلمه کذاب، درود بر آنکه از هدایت تبعیت کند، اما بعد، زمین از آن خداست که به هر کس از بندگان خویش که خواهد دهد، و سرانجام با پرهیزکارانست.» گوید: و این در آخر سال دهم هجرت بود.

ابو جعفر گوید: به قولی دعوی مسیلمه و دیگر دروغزنان که به روزگار پیمبر رخ داد پس از آن بود که از حجة الوداع برگشت و به بیماری‌ای که از آن درگذشت دچار شد.

ابو مویهبه وابسته پیمبر گوید: وقتی پیمبر از حجة الوداع فراغت یافت و سوی مدینه بازگشت به زحمت راه می‌رفت و خبر به همه جا رسید و اسود در یمن و مسیلمه در یمامه سر برداشتند و خبرشان به پیمبر رسید، و چون پیمبر بهبود یافت طلیحه در دیار بنی اسد قیام کرد. آنگاه در ماه محرم بیماری‌ای که از آن درگذشت آغاز شد.

ابو جعفر گوید: پیمبر به همه بلادی که اسلام بدانجا راه یافته بود عاملان فرستاد تا زکات بگیرند.

عبد الله بن ابی بکر گوید: پیمبر برای دریافت زکات به همه قلمرو اسلام عاملان و امیران فرستاده بود، مهاجر بن امیة بن مغیره را به صنعا فرستاد و آنجا بود که اسود عنسی به دعوی پیمبری خروج کرد، زیاد بن لبید انصاری را به عاملی زکات به حضر موت فرستاد، عدی بن حاتم را عامل زکات قبیله طی کرد، مالک بن نویره را عامل زکات طایفه بنی حنظله کرد. عامل زکات طایفه بنی سعد دو کس از خود آنها بودند. علاء بن حضرمی را سوی بحرین فرستاد و علی بن ابی طالب را سوی نجران فرستاد که زکات آنجا را فراهم آرد و جزیه آنها را بگیرد و بیارد.

و چون ذی قعده سال دهم در آمد پیمبر برای حج آماده می‌شد و گفت تا مردم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1275

نیز آماده شوند.

عایشه همسر پیمبر گوید: پنج روز به ذی قعده مانده بود که پیمبر به قصد حج برون شد و همه سخن از حج بود تا به سرف رسید. پیمبر قربانی همراه داشت و گروهی از سران قوم با وی بودند و گفته بود که نیت عمره کنند مگر آن کس که قربانی داشته باشد و من آن روز عادت زنانه شدم و پیمبر پیش من آمد و دید که گریه می‌کنم و گفت: «ای عایشه شاید عادت شده‌ای؟» گفتم: «آری، ای کاش امسال به این سفر نیامده بودم.» گفت: «این سخن مگوی، تو همه مراسم حج را به سر می‌بری اما بر خانه طواف نمی‌کنی.» گوید: پیمبر وارد مکه شد و هر که قربان همراه نداشت و زنانش، نیت عمره کردند و به روز قربان مقداری گوشت گاو آوردند و در خانه من انداختند.

گفتم: «این چیست؟» گفتند: پیمبر از طرف زنان خود گاو قربان کرده است و چون روز سنگ زدن آمد پیمبر مرا با برادرم عبد الرحمن فرستاد تا به جای عمره قضا شده از تنعیم عمره آغاز کنم.

ابن ابی نجیح گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم علی بن ابی طالب را سوی نجران فرستاده بود و علی که احرام بسته بود به مکه پیش وی آمد و چون به نزد فاطمه دختر پیمبر رفت او را دید که محرم نبود و گفت: «ای دختر پیمبر در چه حالی؟» فاطمه گفت: «پیمبر به ما گفت: قصد عمره کنیم و احرام نهادیم.» آنگاه علی پیش پیمبر رفت و چون خبر سفر خویش بگفت، پیمبر بدو گفت:

«برو بر خانه طواف کن و مانند یاران خویش احرام بنه.» علی گفت: «ای پیمبر خدا، من نیت همانند تو کرده‌ام.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1276

پیمبر گفت: «برو و مانند یاران خویش احرام بنه.» گوید: «و من گفتم: ای پیمبر خدای وقتی احرام می‌بستم گفتم خدایا من همان نیت می‌کنم که بنده و پیمبر تو کرده است.» پیمبر گفت: «قربانی همراه داری؟» گفتم: «نه.» گوید: پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم او را در قربانی خویش شریک کرد و علی احرام داشت تا از مراسم حج فراغت یافت و پیمبر برای او نیز قربان کرد.

یزید بن طلحه گوید: وقتی علی بن ابی طالب از یمن آمد که پیمبر را در مکه ببیند، با شتاب بیامد و کسی از یاران خود را به سپاه گماشت، و او حله‌هایی را که از یمن آورده بود به کسان پوشانید و چون سپاه به مکه نزدیک شد علی برای دیدن آنها برون شد و دید که حله‌ها را پوشیده اند و گفت: «چرا چنین کردی؟» گفت: «اینان را پوشانیدم که وقتی آمدند آراسته باشند.» علی گفت: «از آن پیش که به نزد پیمبر خدا رسند حله‌ها را برگیر.» گوید: حله‌ها را برگرفت و سپاهیان از این کار آزرده شدند.

ابو سعید خدری گوید: کسان از علی بن ابی طالب شکایت داشتند و پیمبر میان ما به سخن برخاست و شنیدم که می‌گفت: «ای مردم، از علی شکایت نکنید که او در کار خدا- یا گفت در راه خدا- خشونت می‌کند.» عبد الله بن ابی نجیح گوید: پس از آن پیمبر مراسم حج به سر برد و مناسک و آداب حج را به کسان وانمود و تعلیم داد و خطبه معروف خویش را برای مردم فرو خواند. نخست حمد و ثنای خدا کرد آنگاه گفت:

«ای مردم! سخنان مرا بشنوید، که نمی‌دانم شاید پس از این سال «هرگز شما را در اینجا نبینم.

«ای مردم، خونها و مالهایتان، چون این روز و چون این ماه بر-

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1277

«یک دیگر حرام است. به پیشگاه خدایتان می‌روید و از اعمال شما پرسش «می‌کنند. من ابلاغ کردم، هر که امانتی به دست دارد به صاحب امانت «پس دهد، رباها از میان رفت فقط به سرمایه خود حق دارید، نه ستم کنید «و نه ستم ببینید، خدا فرمان داده که ربا نباشد، ربای عباس بن عبد المطلب «نیز همه از میان رفت. نخستین خونی که از میان می‌رود خون ربیعة بن «حارث بن عبد المطلب است. (ربیعة بن حارث را به شیرخوارگی به طایفه «بنی لیث سپرده بودند و مردم هذیل او را کشته بودند) گفت: «این نخستین خون ایام جاهلیت است که از میان می‌رود.

«ای مردم! شیطان امید ندارد که دیگر در سرزمین شما پرستیده «شود، ولی رضا دارد که در چیزهای دیگر و اعمالی که ناچیز می‌شمارید «اطاعت او کنید، از شیطان بر دین خویش بیمناک باشید.

«ای مردم! نسی‌ء کردن زیادت کفر است که ماهی را به سالی حلال و «به سال دیگر حرام کنند تا شمار محرمات خدا را کامل کنند و حرام خدا را «حلال کنند و حلال خدا را حرام کنند. زمان به وضعی که روز خلق آسمانها و «زمین داشت بگشت و شماره ماهها در پیش خدا و در کتاب خدا دوازده ماه «است 150) چهار ماه حرام است، سه ماه پیاپی و رجب مضر که میان جمادی و «شعبان است.

«اما بعد، ای مردم شما بر زنانتان حقی دارید و آنها نیز بر شما حقی «دارند، حق شما بر زنانتان چنان است که کسی را که از او بیزارید بر فرش «شما ننشانند و مرتکب کار زشت نشوند و اگر مرتکب شدند خدا به شما «اجازه داده که در خوابگاه از آنها دوری کنید و آنها را نه چندان سخت «بزنید، اگر دست برداشتند روزی و پوشش آنها را به طور متعارف بدهید.

«با زنان به نیکی رفتار کنید که به دست شما اسیرند و اختیاری از خویش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1278

«ندارند، شما آنها را به امانت خدا گرفته‌اید و بوسیله کلمات خدا حلالشان «کرده‌اید.» «پس ای مردم! «گفتار مرا دریابید و سخن مرا بشنوید که من ابلاغ «کردم و در میان شما چیزی واگذاشتم که اگر بدان چنگ زنید هرگز گمراه «نشوید کتاب خدا و سنت پیمبر خدا» «ای مردم، گفتار مرا بشنوید که ابلاغ کردم، و بفهمید، بدانید که «هر مسلمانی برادر مسلمان دیگر است، مسلمانان برادرند و برای «هیچکس مال برادرش حلال نیست مگر آنکه به رضای خاطر بدو ببخشد، «پس به همدیگر ستم مکنید خدایا، آیا ابلاغ کردم؟

گوید: و کسان گفتند: «آری» پیمبر گفت: «خدایا شاهد باش» عباد بن عبد الله بن زبیر گوید: آنکه سخنان پیمبر را به بانگ بلند از بالای عرفه به مردم می‌گفت ربیعة بن امیة بن خلف بود، می‌گفت: «پیمبر می‌گوید بگو: ای مردم می‌دانید این چه ماهیست؟» می‌گفتند: «ماه حرام است» پیمبر می‌گفت بگو: «خدا خونها و مالهایتان را چون این ماه، بر یک دیگر حرام کرده، تا به پیشگاه پروردگار گروید.» پس از آن گفت: «بگو پیمبر می‌گوید: ای مردم می‌دانید این چه ماهی است؟» و ربیعه این را به بانگ بلند گفت، و مردم گفتند: «ماه حرام است.» پیمبر گفت: «بگو خداوند خونها و اموالتان را بر یک دیگر چون این ماه، حرام کرده تا به پیشگاه پروردگار روید.» پس از آن پیمبر گفت: «بگو: ای مردم آیا می‌دانید این چه روزی است؟» ربیعه این را بگفت و مردم گفتند: «روز حج اکبر است.» پیمبر گفت: «بگو خداوند خونها و اموالتان را بر یک دیگر چون این روز حرام کرده

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1279

تا به پیشگاه پروردگار روید.» محمد بن اسحاق گوید: وقتی پیمبر در عرفه توقف کرد، کوهی را که بر آن ایستاده بود موقف نامید و همه عرفه موقف است، و صبحگاه مزدلفه که بر قزح ایستاده بود گفت: «اینجا موقف است» و همه مزدلفه موقت است و چون در قربانگاه قربانی کرد، گفت: «اینجا قربانگاه است» و همه منی قربانگاه است.

پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم حج خویش به سر برد و مناسک را به کسان نشان داد و واجبات حج را در موقف‌ها با رمی جمره و طواف کعبه تعلیم داد و معلوم داشت که چه چیزها در اثنای حج حلال است و چه چیزها حرام است و این حج وداع بود و حج بلاغ بود که پیمبر پس از آن حج نکرد.

ابو جعفر گوید: غزوه‌ها که پیمبر در آن شرکت داشت بیست و شش بود و به قولی بیست و هفت بود. آنکه بیست و شش گوید، غزوه خیبر و غزوه وادی القری را که از خیبر رفت یکی می‌کند، زیرا پس از فراغت از خیبر به منزل خویش باز نیامد و از همانجا سوی وادی القری رفت و این را یک غزا به حساب آوردند.

و آنکه بیست و هفت گوید خیبر را غزوه‌ای و وادی القری را غزوه دیگر به شمار آورده که یکی بیشتر می‌شود.

ابن اسحاق گوید: همه غزوه‌های پیمبر که خود او رفت بیست و شش بود، نخستین غزای وی سوی ودان بود که آنرا غزوه ابوا گویند.

پس از آن غزوه لواط سوی رضوی به دره ینبع بود.

پس از آن غزوه بدر نخستین بود که به طلب کرز بن جابر فهری رفت.

پس از آن غزوه بدر بزرگ بود که بزرگان و سران قریش کشته شدند و بسیار کس اسیر شد.

پس از آن غزوه بنی سلیم بود که تا کدر رفت، کدر نام یکی از چاههای بنی- سلیم بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1280

پس از آن غزوه سویق بود که به طلب ابو سفیان تا قرقره الکدر رفت.

پس از آن غزای غطفان بود که سوی نجد رفت و آنرا غزوه ذی امر گویند.

پس از آن غزوه بحران بود که نام یکی از معادن حجاز بود.

پس از آن غزوه احد بود.

پس از آن غزوه حمراء الاسد بود.

پس از آن غزوه بنی نضیر بود.

پس از آن غزوه ذات الرقاع بود که سوی نخل رفت.

پس از آن غزوه بدر آخرین بود.

پس از آن غزوه دومة الجندل بود.

پس از آن غزوه خندق بود.

پس از آن غزوه بنی قریظه بود.

پس از آن غزوه بنی لحیان هذیل بود.

پس از آن غزوه ذی قرد بود.

پس از آن غزوه بنی المصطلق خزاعه بود.

پس از آن غزوه حدیبیه بود که آهنگ جنگ نداشت و مشرکان راه او را بستند.

پس از آن غزوه خیبر بود.

پس از آن عمرة القضا بود.

پس از آن غزوه فتح مکه بود.

پس از آن غزوه حنین بود.

پس از آن غزوه طایف بود.

پس از آن غزوه تبوک بود.

پیمبر در نه غزوه شخصا جنگ کرد که بدر و احد و خندق و قریظه و مصطلق و خیبر و فتح مکه و حنین و طایف بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1281

محمد بن یحیی بن سهل گوید: همه غزاها که پیمبر شخصا کرد بیست و شش بود.

محمد بن عمر گوید: غزاهای پیمبر معروف است و درباره آن اتفاق هست و هیچکس در شمار آن اختلاف ندارد که بیست و هفت بود، اگر اختلاف هست در تقدم و تأخر غزوه‌هاست.

از عبد الله بن عمر پرسیدند: «پیمبر چند غزا کرد؟» گفت: «بیست و هفت.» گفتند: «در چند غزوه با او بودی؟» گفت: «بیست و یک غزا که نخستین همه خندق بود، و از شش غزا بازماندم و بسیار راغب بودم که بروم و هر بار از پیمبر می‌خواستم و نمی‌پذیرفت و اجازه نمی‌داد تا در غزای خندق اجازه داد.» واقدی گوید: پیمبر خدا در یازده غزا شخصا جنگ کرد و نه غزا را که از روایت ابن اسحاق آوردم یاد می‌کند و غزوه وادی القری را اضافه می‌کند و گوید که پیمبر در اثنای آن جنگ کرد و غلام وی مدعم با تیری کشته شد.

گوید: و هم در غزای غابه جنگ کرد و از مشرکان کسان بکشت و در این روز محرز بن نضله کشته شد.

 

در شمار دسته ها که پیمبر به غزا فرستاد اختلاف هست‌

 

. عبد الله بن ابی بکر گوید: پیمبر از وقتی که به مدینه آمد تا وقتی درگذشت سی و پنج دسته به غزا فرستاد.

دسته عبیدة بن حارث را سوی احیا فرستاد که چاهی در ثنیة المره حجاز بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1282

پس از آن دسته حمزة بن عبد المطلب بود که سوی عیص به ساحل دریافت.

بعضی‌ها غزای حمزه را بر غزای عبیده مقدم آورده‌اند.

پس از آن غزای سعد بن ابی وقاص سوی خرار حجاز بود.

پس از آن غزای عبد الله بن جحش سوی نخله بود.

پس از آن غزای زید بن حارثه سوی قرده، یکی از چاههای نجد بود.

پس از آن غزای مرثد بن ابی مرثد غنوی سوی رجیع بود پس از آن غزای منذر بن عمرو سوی بئر معونه بود.

پس از آن غزای ابو عبیده جراح سوی ذو القصه بر راه عراق بود.

پس از آن غزای عمر بن خطاب سوی تربه از سرزمین بنی عامر بود.

پس از آن غزای علی بن ابی طالب سوی یمن بود.

پس از آن غزای غالب بن عبد الله کلبی لیثی سوی کدید بود که در ملوح کشته شد.

پس از آن غزای علی بن ابی طالب سوی بنی عبد الله بن سعد بود که از مردم فدک بودند.

پس از آن غزای ابی العوجای سلمی به سرزمین بنی سلیم بود که وی و یارانش همگی کشته شدند.

پس از آن غزای عکاشة بن محصن سوی غمره بود.

پس از آن غزای ابی سلمة بن عبد الاسد بود که سوی قطن نجد یکی از چاههای بنی اسد رفت و در این غزا مسعود بن عروه کشته شد.

پس از آن غزای محمد بن مسلمه بنی حارثی سوی قرطای هوازن بود.

پس از آن غزای بشیر بن سعد سوی بنی مره فدک بود.

پس از آن باز غزای بشیر بن سعد سوی یمن و جناب، و به قولی جبار، به سرزمین خیبر بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1283

پس از آن غزای زید بن حارثه، سوی جموم، سرزمین بنی سلیم، بود.

پس از آن باز غزای زید بن حارثه سوی قبیله جذام به سرزمین حسمی بود که خبر آنرا از پیش آوردیم.

پس از آن باز غزای زید بن حارثه سوی وادی القری بود که با بنی فزاره رو به- رو شد.

پس از آن دو غزای عبد الله بن رواحه بود که هر دو بار سوی خیبر رفت و در یکی از این غزاها یسیر بن رزام را کشت.

قصه یسیر بن رزام یهودی چنان بود که وی در خیبر بود و مردم غطفان را برای جنگ پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم فراهم میکرد و پیمبر خدا عبد الله بن رواحه را با گروهی از یاران خویش سوی او فرستاد که عبد الله بن انیس هم پیمان بنی سلمه از آن جمله بود.

و چون عبد الله و همراهان پیش وی رفتند سخن کردند و وعده دادند و ترغیب کردند و گفتند: «اگر پیش پیمبر خدا آیی ترا به کار گیرد و بزرگ دارد» و چندان بگفتند تا با گروهی از یهودان همراه آنها بیامد و عبد الله بن انیس وی را به ردیف خود بر شتر سوار کرد. و چون به شش میلی خیبر به جایی رسیدند که قرقره نام داشت یسیر بن رزام از رفتن پیش پیمبر پشیمان شد و عبد الله این مطلب را دریافت و دست به شمشیر برد و بدو حمله کرد و پایش را قطع کرد. و یسیر با عصایی که به دست داشت به سر او کوفت که زخمدار شد و هر یک از یاران پیمبر به یهودی همراه خود حمله برد و او را بکشت، مگر یکی که بر مرکب خود گریخت.

و چون عبد الله بن انیس پیش پیمبر خدا رسید آب دهان بر زخم وی انداخت که چرک نکرد و آزار نداد.

پس از آن غزای عبد الله بن عتیک سوی خیبر بود که ابو رافع را بکشت. و نیز پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم ما بین بدر واحد محمد بن مسلمه را با تنی چند از یاران خویش سوی کعب بن اشرف فرستاد که او را کشتند. و نیز عبد الله بن

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1284

انیس را سوی خالد بن سفیان بن نبیح هذلی فرستاد که در نخله یا در عرفه کسان را برای جنگ پیمبر فراهم می‌کرد و عبد الله او را بکشت.

عبد الله بن انیس گوید: پیمبر خدا مرا پیش خواند و گفت: «شنیده‌ام خالد بن سفیان هذلی کسان فراهم می‌کند که به جنگ من آید، اکنون او در نخله یا در عرفه اقامت دارد، برو و او را بکش.» گوید، و من گفتم: «ای پیمبر خدای صفت او را بگوی که توانم شناخت.» پیمبر گفت: «وقتی او را ببینی شیطان را بیاد تو آرد، نشانه وی آنست که چون او را ببینی لرزه‌ای در خویشتن بیابی.» گوید: و من شمشیر آویختم و برفتم و به خالد رسیدم که زنانی همراه داشت و جایی برای اقامت آنها می‌جست، و هنگام نماز پسین بود. و چون او را دیدم چنانکه پیمبر خدای گفته بود لرزشی در خویشتن یافتم و سوی او رفتم و چون بیم داشتم زد و خورد با او مرا از نماز باز دارد در آن حال که سوی او می‌رفتم با اشاره سر نماز کردم و چون نزدیک وی رسیدم گفت: «کیستی؟» گفتم: «یکی از مردم عربم، شنیده‌ام کسان را برای جنگ این مرد فراهم می‌کنی و به این سبب پیش تو آمده‌ام.» گفت: «آری، مشغول این کار هستم.» آنگاه کمی با او برفتم و چون فرصت یافتم وی را با شمشیر زدم و کشتم و بیامدم و زنانش بر او ریختند، و چون پیش پیمبر رسیدم و سلام گفتم مرا نگریست و گفت: «موفق باشی؟» گفتم: «او را کشتم.» گفت: «راست می‌گویی.» پس از آن پیمبر خدا برخاست و سوی خانه خویش رفت و چون باز آمد عصایی به من داد و گفت: «ای عبد الله، این عصا را بگیر و با خود داشته باش.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1285

گوید: و با عصا پیش کسان رفتم و گفتند: «این عصا از کجاست؟» گفتم: «این را پیمبر به من داد و گفت با خودم داشته باشم.» گفتند: «برو بپرس که عصا را برای چه به تو داد؟» و من بازگشتم و گفتم: «ای پیمبر خدای عصا را برای چه به من دادی؟» گفت: «دادم تا به روز رستاخیز میان من و تو نشان باشد که در آن روز کسانی که عصا دارند بسیار کمند.» عبد الله بن انیس عصا را به شمشیر خویش پیوست و همچنان با وی بود و هنگام مرگ بگفت تا عصا را در کفن او نهادند و با وی به خاک کردند.

پس از آن غزای زید بن حارثه و جعفر بن ابی طالب و عبد الله بن رواحه بود که سوی موته شام رفتند.

پس از آن غزای کعب بن عمیر غفاری سوی ذات اطلاح شام بود که در آنجا با همراهان خود کشته شد.

پس از آن غزای عیینة بن حصن سوی بنی العنبر بنی تمیم بود. و قصه چنان بود که پیمبر عیینه را سوی این طایفه فرستاد که کسان بکشت و اسیر گرفت.

عایشه گوید: به پیمبر گفتم: «آزادی غلامی از بنی اسماعیل را نذر کرده‌ام.» گفت: «اسیران بنی العنبر می‌رسند و یکی به تو می‌بخشم که آزادش کنی.» ابن اسحاق گوید: و چون اسیران بنی العنبر به مدینه رسیدند فرستادگان بنی تمیم و از جمله ربیعة بن رفیع و سبرة بن عمرو و قعقاع بن معبد و وردان بن محرز و قیس بن عاصم و مالک بن عمرو و اقرع بن حابس و حنظلة بن دارم و فراس بن حابس برای آزاد کردن آنها سوی پیمبر خدای آمدند و از جمله زنان اسیر اسماء دختر مالک و کاس دختر اری و نجوه دختر نهد و جمیعه دختر قیس و عمره دختر مطر بودند.

پس از آن غزای غالب بن عبد الله کلبی لیثی سوی سرزمین بنی مره بود که در اثنای آن مرداس بن نهیک به دست زید بن حارثه و یکی از انصاریان کشته شد و همو

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1286

بود که پیمبر درباره او به زید گفت: «با لا اله الا الله گوی چکار داشتی؟» پس از آن غزای عمرو بن عاص سوی ذات السلاسل بود.

پس از آن غزای ابن ابی حدرد و همراهان او سوی دره اضم بود.

پس از آن باز غزای عبد الله بن ابی حدرد سوی بیشه بود.

پس از آن غزای عبد الرحمن بن عوف بود.

پس از آن غزای ابو عبیدة بن جراح بود که سوی ساحل دریا رفت و آنرا غزوه خبط گفتند.

محمد بن عمرو گوید: همه غزاهای پیمبر و دسته‌ها که فرستاد چهل و هشت بود.

واقدی گوید: در این سال که سال دهم بود در ماه رمضان جریر بن عبد الله بجلی پیش پیمبر خدای آمد و مسلمان شد و پیمبر او را سوی بت ذو الخلصه فرستاد که آنرا ویران کرد.

گوید: و هم در این سال و برین یحنس پیش ابنای یمن رفت و آنها را سوی اسلام خواند و پیش دختران نعمان بن بزرج منزل گرفت و آنها مسلمان شدند و کس پیش فیروز دیلمی فرستاد که به مسلمانی گروید و نیز مرکبود و عطا پسرش و وهب بن منبه اسلام آوردند. و نخستین کسانی که در یمن قرآن را فراهم آوردند عطاء پسر مرکبود و وهب بن منبه بودند.

و هم در این سال باذان که در یمن عامل شاهان پارسی بود اسلام آورد و کس پیش پیمبر فرستاد و اسلام خویش را خبر داد.

ابو جعفر گوید: کسانی با عبد الله بن ابی بکر و آنها که همه غزاهای پیمبر را بیست و شش می‌دانند اختلاف کرده‌اند.

ابو اسحاق گوید: از زید بن ارقم شنیدم که پیمبر نوزده غزا کرد و پس از هجرت فقط به حجة الوداع رفت و جز آن حج نکرد.

گوید: از زید پرسیدم: «در چند غزا همراه پیمبر بودی؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1287

گفت: «در هفده غزا.» گفتم: «نخستین غزا که همراه پیمبر بودی چه بود؟» گفت: «غزای ذت العسیر یا ذات العشیر.» واقدی گوید: این خطاست و من این حدیث را برای عبد الله بن جعفر بگفتم و گفت: «روایت اهل عراق چنین است، اما نخستین غزای زید بن ارقم مریسیع بود و او جوانی نوسال بود و در غزای موته همراه عبد الله بن رواحه بود که به ردیف او سوار بود و با پیمبر بیش از سه یا چهار غزا نکرد.» مکحول گوید: پیمبر هیجده غزا کرد که در هشت غزا شخصا جنگید که بدر و احد و احزاب و قریظه از آن جمله بود.

واقدی گوید: حدیث زید بن ارقم و حدیث مکحول هر دو خطاست.

 

سخن از حج پیمبر خدای‌

 

جابر گوید: پیمبر سه حج کرد، دو حج پیش از هجرت بود و یک حج از پس هجرت بود و یک عمره نیز با آن کرد.

عبد الله بن عمر گوید: پیمبر پیش از آنکه حج کند دو عمره کرده بود.

وقتی عایشه این سخن بشنید گفت: «پیمبر خدا چهار عمره کرد.» مجاهد گوید: شنیدم ابن عمر می‌گفت: «پیمبر خدا چهار عمره کرد.» و چون عایشه این سخن بشنید گفت: «ابن عمر می‌داند که پیمبر چهار عمره کرد و یک عمره وی همراه حج بود.» روایت دیگر از مجاهد هست که گوید: من و عروة بن زبیر به مسجد پیمبر در آمدیم و عبد الله بن عمر نزدیک حجره عایشه نشسته بود، بدو گفتیم: «پیمبر چند عمره کرد؟» گفت: «چهار عمره کرد که یکی در ماه رجب بود» و نخواستم سخن او را

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1288

تکذیب یا انکار کنم و حرکت عایشه را در حجره شنیدیم و عروه گفت: «مادر جان، ای مادر مؤمنان، سخن ابو عبد الرحمن را می‌شنوی؟» عایشه گفت: «چه می‌گوید؟» گفت: «می‌گوید پیمبر چهار عمره کرد که یکی در ماه رجب بود.» عایشه گفت: «خدا ابو عبد الرحمان را بیامرزد، هر عمره که پیمبر کرد او حاضر بود، در ماه رجب عمره نکرد.»

 

سخن از همسران پیمبر خدای‌

 

اشاره

. آنها که پس از وی ببودند و آنها که در زندگی پیمبر از او جدا شدند و سبب جدایی، و آنها که پیش از پیمبر بمردند.

هشام بن محمد گوید: پیمبر پانزده زن گرفت که سیزده زن را به خانه برد و یازده زن را با هم داشت و نه زن داشت که درگذشت.

در ایام جاهلیت که بیست و چند ساله بود خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبد العزی را به زنی گرفت، او نخستین زن پیمبر بود، و پیش از آن زن عتیق بن عابد مخزومی بود، مادر خدیجه فاطمه دختر زائدة بن اصم بود. برای عتیق دختری آورد، پس از آن عتیق بمرد.

پس از عتیق، خدیجه زن ابو هالة بن زراره بن نباش شد و برای وی هند بن ابی- هاله را آورد. پس از آن ابو هاله بمرد. وقتی پیمبر خدیجه را به زنی گرفت فرزند ابی هاله پیش وی بود.

خدیجه برای پیمبر هشت فرزند آورد: قاسم و طیب و طاهر و عبد الله و زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه.

ابو جعفر گوید: تا خدیجه زنده بود پیمبر زن دیگر نگرفت و چون درگذشت،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1289

پیمبر زنان دیگر گرفت. درباره نخستین زنی که پس از خدیجه گرفت اختلاف هست، بعضی‌ها گفته‌اند عایشه دختر ابو بکر صدیق بود، بعضی دیگر گفته‌اند سوده دختر زمعة بن قیس بود.

وقتی پیمبر عایشه را گرفت صغیر بود و در خور زناشویی نبود، سوده زنی بیوه بود که پیش از پیمبر شوهر دیگر داشته بود و شوهرش سکران بن عمرو بن عبد شمس بود، سکران از جمله مسلمانان مهاجر حبشه بود و آنجا مسیحی شد و بمرد و پیمبر در مکه بود که او را به زنی گرفت.

ابو جعفر گوید: میان مطلعان سیرت پیمبر خلاف نیست که وی صلی الله علیه و سلم سوده را پیش از عایشه به خانه برد.

 

سخن از حکایت ازدواج پیمبر با عایشه و سوده‌

 

عایشه گوید: وقتی خدیجه درگذشت و پیمبر همچنان در مکه بود، خوله دختر حکیم بن امیة بن اوقص که زن عثمان بن مظعون بود، بدو گفت: «ای پیمبر خدای، چرا زن نمی‌گیری؟» پیمبر گفت: «کی را بگیرم؟» گفت: «اگر خواهی دوشیزه و اگر خواهی بیوه.» پیمبر گفت: «دوشیزه کیست؟» گفت: «دختر کسی که او را از همه مردم بیشتر دوست داری، عایشه دختر ابو بکر.» پیمبر گفت: «بیوه کیست؟» گفت: «سوده دختر زمعة بن قیس.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1290

پیمبر گفت: «برو و با آنها سخن کن.» گوید: و خوله به خانه ابو بکر رفت و ام رومان مادر عایشه را بدید و گفت:

«خداوند عز و جل چه خیر و برکتی برای شما فرستاده است.» ام رومان گفت: «مقصود چیست؟» گفت: «پیمبر مرا فرستاده که عایشه را خواستگاری کنم.» ام رومان گفت: «من راضیم، منتظر ابو بکر بمان که به زودی می‌رسد.» و چون ابو بکر بیامد خوله بدو گفت: «ای ابو بکر، خداوند عز و جل چه خیر و برکتی برای شما فرستاده، پیمبر خدا مرا فرستاده که عایشه را خواستگاری کنم.» گفت: «مگر عایشه مناسب اوست، عایشه دختر برادر اوست.» خوله چون این بشنید پیش پیمبر بازگشت و سخن ابو بکر را با وی بگفت.

پیمبر گفت: «با او بگو که تو در مسلمانی برادر منی و من برادر توام و دختر تو مناسب من است.» خوله پیش ابو بکر بازگشت و سخن پیمبر را با وی بگفت.

ابو بکر گفت: «منتظر بمان تا من بازگردم.» ام رومان به خوله گفت: «مطعم بن عدی عایشه را برای پسر خود نام برده و ابو بکر هرگز از وعده تخلف نمی‌کند.» ابو بکر پیش مطعم بن عدی رفت و زن مطعم و مادر همان پسر که عایشه را برای او نام برده بود پیش وی بود و گفت: «ای پسر ابی قحافه اگر دختر ترا به زنی به پسر خویش دهیم وی را صابی کند و به دین تو در آرد.» ابو بکر رو به مطعم کرد و گفت: «تو چه می‌گویی؟» مطعم گفت: «او چنین می‌گوید.» ابو بکر باز آمد و وعده‌ای که داده بود فسخ شده بود و به خوله گفت: «پیمبر را دعوت کن.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1291

خوله پیمبر را دعوت کرد که بیامد و عایشه را عقد کرد و در آن هنگام وی شش سال داشت.

گوید: پس از آن خوله پیش سوده رفت و گفت: «سوده! خدا عز و جل چه خیر و برکتی برای تو خواسته است!» گفت: «مقصود چیست؟» خوله گفت: «پیمبر مرا فرستاده که ترا خواستگاری کنم.» گفت: «راضیم، بیا و این سخن را با پدرم بگوی.» خوله گوید: پدر سوده، پیری فرتوت بود و از حج بازمانده بود و من پیش او رفتم و به رسم ایام جاهلیت درود گفتم، آنگاه گفتم: «محمد بن عبد الله بن عبد المطلب مرا فرستاده که سوده را خواستگاری کنم.» گفت: «همشأنی بزرگوار است، دخترم چه می‌گوید؟» گفتم: «او رضایت دارد.» گفت: «او را بخوان.» گوید: سوده را خواندم و با او گفت: «سوده! خوله می‌گوید که محمد بن عبد الله بن عبد المطلب او را به خواستگاری تو فرستاده است و او همشأنی بزرگوار است، می‌خواهی ترا به زنی او دهم؟» گفت: «آری.» گفت: «محمد را پیش من آر.» گوید: و خوله پیمبر را ببرد که سوده را عقد کرد.

و چون عبد بن زمعه عموی سوده که به حج رفته بود بازگشت تعرض کرد و خاک به سر خویش می‌ریخت و بعدها وقتی مسلمان شده بود می‌گفت: «آن روز که خاک به سر می‌کردم که چرا سوده زن پیمبر خدا شده سفیه بودم.» عایشه گوید: و چون به مدینه رفتیم ابو بکر در سنح، محله بنی حارث بن

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1292

خزرج، فرود آمد. روزی پیمبر به خانه ما آمد، تنی چند از مردان انصار و چند زن با وی بودند، مادرم بیامد، من در ننویی بودم و باد می‌خوردم مادرم مرا از ننو پایین آورد و سرپوش مرا بیاورد و صورتم را با آب بشست. آنگاه مرا کشید و برد و چون به نزدیک در رسیدم مرا نگهداشت تا کمی آرام شدم. آنگاه به درون رفتم.

پیمبر خدا در اطاق ما بر تختی نشسته بود.

گوید: و مرا کنار او نشانید و گفت: «این خانواده تو است، خدا آنها را به تو مبارک کناد و ترا به آنها مبارک کناد.» و مردم و زنان برفتند و پیمبر در خانه‌ام با من زفاف کرد، نه شتری کشتند، نه بزی سر بریدند، من آن وقت هفت سال داشتم و سعد بن عباده کاسه‌ای را که هر روز برای پیمبر می‌فرستاد به خانه ما فرستاد.

عروه بن زبیر به عبد الملک بن مروان چنین نوشت: درباره خدیجه دختر خویلد از من پرسیده بودی که چه وقت درگذشت؟ وفات وی سه سال یا نزدیک به سه سال پیش از هجرت پیمبر بود و پس از وفات خدیجه، عایشه را عقد کرد، پیمبر دو بار عایشه را دیده بود و به او می‌گفتند: «این زن تو است» عایشه آن وقت شش سال داشت. هنگامی که پیمبر به مدینه هجرت کرد با عایشه زفاف کرد و هنگام زفاف عایشه نه سال داشت.

هشام بن محمد گوید: پیمبر عایشه دختر ابو بکر را به زنی گرفت، نام ابو بکر عتیق بود و او پسر ابی قحافه بود و نام ابی قحافه عثمان بود، پیمبر سه سال پیش از هجرت مدینه عایشه را عقد کرد. آن وقت هفت ساله بود، و پس از هجرت مدینه در ماه شوال با وی زفاف کرد، آن وقت عایشه نه ساله بود و چون پیمبر درگذشت هیجده ساله بود. پیمبر زن دوشیزه‌ای جز عایشه نگرفت.

پس از آن پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم حفصه دختر عمر بن خطاب را به زنی گرفت.

پیش از آن حفصه زن خنیس بن حذافه سهمی بود. خنیس در بدر حضور

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1293

داشت و فرزندی نیاورده بود و از بنی سهم جز او کس در بدر حاضر نبود.

پس از آن پیمبر ام سلمه را به زنی گرفت.

نام وی هند بود و دختر ابو امیة بن مغیره مخزومی بود و پیش از آن زن ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی بود که در بدر حضور داشته بود و چابک سوار قوم بود، به روز احد تیری بدو رسید که از آن درگذشت.

ابو سلمه پسر عمه پیمبر بود و با او شیر خورده بود، مادرش نوه دختر عبد المطلب بود و از ام سلمه، عمرو سلمه و زینب و دره را آورد. هنگامی که ابو سلمه بمرد پیمبر هفت تکبیر بر او گفت. پرسیدند: «این از سهو بود یا فراموشی؟» پیمبر گفت: «نه سهو بود و نه فراموشی، اگر بر ابو سلمه هزار تکبیر گفته بودم شایسته آن بود.» پیمبر ام سلمه را پیش از جنگ خندق به سال سوم هجرت گرفت و دختر حمزة بن عبد المطلب را به زنی سلمه پسر وی داد.

پس از آن به سال غزای مریسیع که سال پنجم هجرت بود پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم جویریه دختر حارث بن ابی ضرار را به زنی گرفت. پیش از آن جویریه زن مالک بن صفوان بود و برای او فرزند نیاورده بود و جزو اسیران جنگ مریسیع سهم پیمبر شد که او را آزاد کرد و به زنی گرفت. جویریه از پیمبر خواست که اسیران قوم وی را که به دست دارد، آزاد کند و پیمبر تقاضای او را پذیرفت و آنها را آزاد کرد.

پس از آن پیمبر خدا ام حبیبه دختر ابو سفیان بن حرب را به زنی گرفت پیش از آن ام حبیبه زن عبید الله بن جحش بود و با شوهر خویش به مهاجرت حبشه رفته بود، عبید الله در حبشه نصرانی شد و از ام حبیبه خواست که او نیز نصرانی شود اما نپذیرفت و بر مسلمانی پایدار ماند و شوهرش به دین نصرانی بمرد و پیمبر درباره ازدواج او کس پیش نجاشی فرستاد و نجاشی به یاران پیمبر که آنجا بودند گفت: «کی از همه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1294

به او نزدیکتر است؟» گفتند: «خالد بن سعید بن عاص.» نجاشی به خالد گفت: «ام حبیبه را به پیمبرتان به زنی ده.» خالد چنان کرد و چهارصد دینار مهر او کرد.

به قولی پیمبر خدای ام حبیبه را از عثمان بن عفان خواستگاری کرد و چون او را عقد کرد کس به طلب وی پیش نجاشی فرستاد و نجاشی مهر او را داد و سوی پیمبر فرستاد.

پس از آن پیمبر زینب دختر جحش را به زنی گرفت. و پیش از آن زینب زن زید بن حارثه وابسته پیمبر خدا بود که فرزندی برای او نیاورده بود و خدا این آیه را درباره او نازل کرد بود:

«وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا [1].» یعنی: وقتی به آن کس که خدا نعمتش داده بود و تو نیز نعمتش داده بودی گفتی جفت خویش نگهدار و از خدا بترس و چیزی را که خدا آشکار کن آن بود در ضمیر خویش نهان می‌داشتی که از مردم بیم داشتی و خدا سزاوارتر بود که از او بیم کنی و چون زید تمنایی از او برآورد، جفت تواش کردیم تا مؤمنان را در مورد پسرخواندگانشان وقتی پسرخواندگان تمنایی از آنها برآورده‌اند تکلفی نباشد و فرمان خدا انجام گرفتنی بود.

خدا عز و جل زینب را به زنی به پیمبر خویش داد و جبرئیل را در این باب فرستاد و زینب بر زنان پیمبر فخر می‌کرد و می‌گفت: «ولی من از ولی شما بزرگتر و

______________________________

[1] احزاب، 37

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1295

فرستاده من گرامی‌تر است.» پس از آن پیمبر صفیه دختر حبی بن اخطب نضیری را به زنی گرفت که پیش از آن زن سلام بن مشکم بوده بود و چون سلام بمرد زن کنانه بن ربیع بن ابی الحقیق شد که محمد بن مسلمه به فرمان پیمبر جزو اسیران بنی نضیر گردن او را زد.

هنگامی که پیمبر به روز خیبر اسیران را می‌دید ردای خویش را بر صفیه افکند که خاص او شد و اسلام بر او عرضه کرد که به مسلمانی گروید و آزادش کرد و این به سال نهم هجرت بود.

پس از آن پیمبر میمونه دختر حارث بن حزن را به زنی گرفت، وی پیش از آن زن عمیر بن عمرو، از مردم بنی عقده ثقیف، بود و فرزندی برای او نیاورده بود.

میمونه خواهر ام الفضل زن عباس بن عبد المطلب بود و پیمبر او را در سفر عمرة القضا در سرف به زنی گرفت و عهده دار کار ازدواج او عباس بن عبد المطلب بود.

همه این زنان که گفتیم و پیمبر گرفت هنگام درگذشت وی زنده بودند، به جز خدیجه که پیش از او و در مکه درگذشت.

پس از آن پیمبر خدا نشاة دختر رفاعه را که از بنی کلاب بن ربیعه بود به زنی گرفت، و این طایفه هم پیمان بنی رفاعه قریظه بودند.

درباره این زن اختلاف هست: بعضی‌ها نام او را سنا گفته‌اند و گویند دختر اسماء بن صلت سلمی بود و بعضی دیگر نام او را سبا گفته‌اند و پدرش را صلت بن حبیب دانسته‌اند.

پس از آن پیمبر خدا شنباء دختر عمرو غفاری را به زنی گرفت این طایفه نیز هم پیمان بنی قریظه بودند، بعضی‌ها گفته‌اند شنبا از بنی قریظه بود و به سبب هلاک طایفه، نسب وی معلوم نیست، بعضی دیگر او را کنانی دانسته‌اند.

و چنان بود که وقتی شنبا به نزد پیمبر آمد عادت زنانه بود، و پیش از آنکه پاک شود ابراهیم پسر پیمبر بمرد و شنبا گفت: «اگر محمد پیمبر بود محبوبترین کس او

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1296

نمی‌مرد.» و پیمبر او را رها کرد.

پس از آن پیمبر غزیه دختر جابر را که از طایفه بنی بکر بن کلاب بود به زنی گرفت. پیمبر از زیبایی و خوش اندامی وی سخن شنیده بود و ابو اسید انصاری ساعدی را به خواستگاری او فرستاد و چون پیش پیمبر آمد و تازه از کفر کناره گرفته بود گفت: «رای من در این کار دخالت نداشت و از تو به خدا پناه می‌برم.» پیمبر گفت: «کسی که به خدا پناه برد مصون است.» و او را پیش کسانش پس فرستاد. گویند: وی از قبیله کنده بود.

پس از آن پیمبر اسماء دختر نعمان بن اسود بن شراحیل کندی را به زنی گرفت و چون با او خلوت کرد سپیدی‌ای در تن وی دید و بدو چیز بخشید و لوازم داد و سوی کسانش پس فرستاد. به قولی نعمان او را سوی پیمبر فرستاده بود که او را رها کرد و سبب آن بود که چون پیمبر با او خلوت کرد از او به خدا پناه برد، و پیمبر کس پیش نعمان فرستاد و گفت: «مگر این دختر تو نیست؟» نعمان پاسخ داد: «چرا؟» آنگاه از اسماء پرسید: «مگر دختر نعمان نیستی؟» اسماء گفت: «چرا؟» پس از آن نعمان به پیمبر گفت: «او را نگهدار که چنین و چنان است» و ستایش بسیار از او کرد و از جمله گفت که هرگز عادت زنانه نداشته است: «و پیمبر او را نیز رها کرد و معلوم نیست به سبب سخن زن بود یا سخن پدرش که هرگز عادت زنانه نداشته است.» پس از آن خدا، ریحانه دختر زید قرظی را به غنیمت به پیمبر خویش داد.

و نیز مقوقس فرمانروای اسکندریه ماریه قبطی را بدو هدیه داد که ابراهیم را آورد.

این جمله زنان پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بودند که شش تن از آنها قرشی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1297

بودند.

ابو جعفر گوید: در روایت هشام بن محمد سخن از ازدواج پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم با زینب دختر خزیمه نیست که او را ام المساکین لقب داده بودند و از طایفه بنی عامر بن صعصعه بود و پیش از پیمبر خدا، زن طفیل بن حارث بن مطلب، برادر عبیده بن حارث، بود و در مدینه در خانه پیمبر درگذشت.

گویند: در ایام زندگانی پیمبر، هیچیک از زنانش بجز او و خدیجه و شراف دختر خلیفه، خواهر دحیه کلبی، و عالیه دختر ظبیان درنگذشت.

ابن شهاب زهری گوید: پیمبر، عالیه را که زنی از طایفه بنی ابی بکر بن کلاب بود به زنی گرفت و چیز داد و از او جدا شد.

و نیز او صلی الله علیه و سلم قتیله دختر قیس بن معدیکرب خواهر اشعث بن قیس را به زنی گرفت و پیش از آنکه با وی خلوت کند درگذشت و قتیله با برادر خویش از اسلام بگشت.

و نیز او صلی الله علیه و سلم فاطمه دختر شریح را به زنی گرفت.

به گفته ابن کلبی وی غزیه دختر جابر بود که لقب ام شریک داشت و پیمبر از پس شوهری که داشته بود او را گرفت و از شوهر سابق پسری به نام شریک داشت که لقب از او گرفت و چون پیمبر با او خلوت کرد او را کهنسال یافت و طلاقش داد. ام شریک از پیش مسلمان شده بود و پیش زنان قریش می‌رفت و آنها را به اسلام دعوت می‌کرد.

گویند: پیمبر خوله دختر هذیل بن هبیره را نیز به زنی گرفت.

ابن عباس گوید: لیلی دختر خطیم بن عدی هنگامی که پیمبر پشت به آفتاب نشسته بود بیامد و دست به شانه او زد.

پیمبر گفت: «کیستی؟» گفت: «من دختر کسی هستم که با باد همعنان بود، من لیلی دختر خطیم هستم،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1298

آمده‌ام خودم را به تو عرضه کنم که مرا به زنی بگیری.» پیمبر گفت: «چنین کردم.» لیلی سوی قوم خویش بازگشت و گفت: «پیمبر مرا به زنی گرفت.» گفتند: «بد کردی که تو زنی حسودی و پیمبر زنان مکرر دارد، برو و خویشتن را رها کن».

لیلی پیش پیمبر رفت و گفت: «مرا رها کن.» پیمبر گفت: «رها کردم.» گویند: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم عمره دختر یزید را نیز که زنی از بنی رواس بن کلاب بود به زنی گرفت.

 

سخن از زنانی که پیمبر خواستگاری کرد و نگرفت‌

 

از آن جمله ام هانی دختر ابو طالب بود که نامش هند بود، پیمبر از او خواستگاری کرد، اما به زنی نگرفت که ام هانی گفت فرزند دارد.

و نیز ضباعه دختر عامر بن قرط را از پسرش سلمة بن هشام بن مغیره خواستگاری کرد و او گفت: «تا رای او را بپرسم.» و پیش مادر رفت و گفت: «پیمبر خدا از تو خواستگاری کرد».

گفت: «تو چه گفتی؟» گفت: «گفتم تا رأی ترا بپرسم.» گفت: «مگر در مورد پیمبر باید رأی کسی را پرسید، برو موافقت کن.» و سلمه پیش پیمبر رفت، اما پیمبر سکوت کرد به سبب آنکه شنیده بود که ضباعه کهنسال است.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1299

گویند: پیمبر از صفیه دختر بشامه، خواهر اعور عنبری، نیز خواستگاری کرد، وی اسیر شده بود و پیمبر او را مخیر کرد و گفت: «اگر خواهی من و اگر خواهی شوهرت را برگزین».

و او گفت: «شوهرم» و پیمبر آزادش کرد.

و نیز پیمبر از ام جیب دختر عباس بن عبد المطلب خواستگاری کرد اما معلوم شد که عباس برادر شیری اوست که ثویبه هر دو را شیر داده بود.

از جمره دختر حارث بن ابی حارثه نیز خواستگاری کرد و پدرش گفت عیبی دارد اما نداشت و چون به خانه رفت دید که برص گرفته است.

 

سخن از کنیزکانی که پیمبر به زنی داشت‌

 

یکی ماریه دختر شمعون قبطی بود و دیگری ریحانه دختر زید قرظی و به قولی نضیری که خبر هر دو را از پیش گفته‌ایم.

 

سخن از غلامان آزاد شده پیمبر

 

از آن جمله زید بن حارثه بود و پسرش اسامة بن زید که از پیش خبر آنها را گفته‌ایم.

ثوبان نیز غلام پیمبر بود و آزاد شد و همچنان تا هنگام درگذشت پیمبر به خدمت وی بود، پس از آن به شهر حمص رفت و در آنجا خانه وقفی از او به جاست.

گویند: ثوبان به سال پنجاه و چهارم در ایام خلافت معاویه درگذشت.

بعضی‌ها گفته‌اند وی در شهر رمله سکونت گرفت و دنباله نداشت.

شقران نیز بود که از اهل حبشه بود و نامش صالح بن عدی بود و در مورد وی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1300

اختلاف هست.

عبد الله بن داود خریبی گوید: پیمبر شقران را از پدرش عبد الله بن عبد المطلب به ارث برد. بعضی‌ها گفته‌اند شقران پارسی نژاد بود و صالح پسر حول پسر مهر بود، پسر آذر جشنس پسر مهربان پسر فیران پسر رستم پسر فیروز پسر مای‌بهرام پسر رشتهری بود.

گویند: وی از دهقانان ری بود.

مصعب زبیری گوید: شقران غلام عبد الرحمن بن عوف بود که او را به پیمبر بخشید و او فرزندان آورد که آخرین آنها موبا نام داشت و در مدینه مقیم بود و اعقاب وی در بصره بودند.

رویفع نیز بود که او را ابو رافع می‌گفتند و نامش اسلم و به قولی ابراهیم بود در مورد وی اختلاف هست: بعضی‌ها گفته‌اند وی از آن عباس بن عبد المطلب بود که او را به پیمبر خدا بخشید. بعضی دیگر گفته‌اند ابو رافع غلام احیحه سعید بن عاص بزرگ بود که به ارث به فرزندانش رسید که سه تن از آنها سهم خود را آزاد کردند و همگی در بدر کشته شدند. ابو رافع نیز با آنها در بدر حضور داشت و خالد- بن سعید سهم خود را به پیمبر بخشید که آزادش کرد.

ابو رافع پسری داشت که او را بهی می‌گفتند و نامش رافع بود که ابو رافع کنیه از او گرفته بود و پسر دیگر داشت به نام عبید الله که دبیر علی بن ابی طالب بود.

هنگامی که عمرو بن سعید حاکم مدینه شد بهی را پیش خواند و گفت: «وابسته کیستی؟» بهی گفت: «وابسته پیمبر خدا» و عمرو یکصد تازیانه به او زد.

باز گفت: «وابسته کیستی؟» بهی گفت: «وابسته پیمبر خدا» و عمر یکصد تازیانه دیگر به او زد.

و همچنان می‌پرسید و او می‌گفت: «وابسته پیمبر خدایم» تا پانصد تازیانه به او زد و پرسید: «وابسته کیستی؟» و بهی گفت: «وابسته شمایم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1301

سلمان فارسی نیز بود که کنیه ابو عبد الله داشت و از دهکده‌ای از اصفهان و به قولی از رامهرمز بود و اسیر عربان کلب شد که او را به یک یهودی در وادی القری فروختند و با یهودی قرار مکاتبه نهاد، یعنی مالی بدهد و آزاد شود، و پیمبر و مسلمانان او را در کار پرداخت کمک کردند تا آزاد شد.

بعضی نسب شناسان پارسی گویند: سلمان از ولایت شاپور بود و نامش مابه پسر بوذخشان پسر ده دیره بود.

سفینه نیز بود که از آن ام سلمه بود و آزادش کرد که مادام الحیات پیمبر را خدمت کند. گویند: وی سیاه بود. در نامش اختلاف است.

بعضی‌ها نام وی را مهران و بعضی دیگر رباح گفته‌اند.

به قولی وی از عجمان پارسی بود و نامش سبیه پسر مارقیه بود.

انسه نیز بود که کنیه ابو مسرح (با میم مضموم و رای مشدد) و به قولی ابا مسروح داشت. وی از موالید سراة بود و وقتی پیمبر می‌نشست او کسان را اجازه می‌داد که درآیند. ابو مسرح در بدر و احد و همه جنگهای دیگر همراه پیمبر بود.

گویند: وی از مادر حبشی و پدر فارسی بود و نام پدرش کردوی پسر اشرنیده پسر ادوهر پسر مهرادر پسر کحنکان از فرزندان مهگوار پسر یوماست بود.

ابو کبشه نیز بود، که نامش سلیم بود و از موالید مکه بود و به قولی از موالید سرزمین دوس بود و پیمبر او را خرید و آزاد کرد. ابو کبشه در بدر و احد و جنگهای دیگر با پیمبر همراه بود و به سال سیزدهم هجرت، در اولین روز خلافت عمر درگذشت.

ابو مویهبه نیز بود. گویند: وی از موالید مزینه بود و پیمبر او را خرید و آزاد کرد.

رباح اسود نیز بود که کسان را اذن ورود به نزد پیمبر می‌داد.

فضاله نیز بود که پس از پیمبر در شام اقامت کرد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1302

مدعم نیز بود که غلام رفاعة بن زید جذامی بود و او را به پیمبر بخشید. وی در غزای وادی القری همراه پیمبر بود و تیری ناشناس بیامد و او را کشت.

ابو ضمیره نیز بود که بعضی نسب شناسان فارسی گفته‌اند از عجمان پارسی بود و از فرزندان گشتاسب شاه بود و نامش واح پسر شبیزر پسر پیرویس پسر تاریشمه پسر ماهوش پسر باکمهیر بود.

بعضی‌ها گفته‌اند وی در یکی از جنگها اسیر شده بود و سهم پیمبر خدا شد و آزادش کرد و مکتوبی برای وی نوشت. وی جد ابو حسین بن عبد الله بن ضمیرة بن ابی ضمیره بود و مکتوب پیمبر در دست نوادگان اوست و حسین بن عبد الله آنرا پیش مهدی آورد که مکتوب را بگرفت و بر دیده نهاد و سیصد دینار بدو داد.

یسار نیز بود که از مردم نوبه بود و در یکی از جنگها اسیر شد و سهم پیمبر شد که آزادش کرد، همو بود که وقتی عرنیان بر گله پیمبر هجوم آوردند کشته شد.

مهران نیز بود که حدیث از پیمبر روایت میکرد.

پیمبر یک خواجه نیز داشت به نام مابور که مقوقس او را با دو کنیز دیگر به وی هدیه کرده بود، یکیشان ماریه بود که او را به زنی داشت و دیگری سیرین بود که پیمبر خدا او را به سبب ضربتی که حسان بن ثابت از صفوان بن معطل خورده بود بدو بخشید و عبد الله بن حسان از او آمد.

مقوقس این خواجه را با دو کنیز اهدائی فرستاده بود که در راه حافظ آنها باشد و به مقصد برساند. گویند همو بود که گفته بودند با ماریه رابطه دارد و پیمبر علی- بن ابی طالب را فرستاد و گفت او را بکشد و چون علی را بدید و از قصد وی آگاه شد جامه از تن درآورد و معلوم شد که آلت مردی ندارد و علی دست از او بداشت.

هنگام محاصره طایف چهار غلام از آنجا پیش پیمبر آمدند که آزادشان کرد و یکی‌شان ابو بکره نام داشت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1303

 

سخن از دبیران پیمبر خدای‌

 

گویند: گاهی عثمان برای او می‌نوشت و گاهی علی بن ابی طالب و خالد بن سعید و ابان بن سعید و علاء بن حضرمی.

به قولی نخستین کس که برای او می‌نوشت ابی بن کعب بود و در غیاب ابی، زید بن ثابت می‌نوشت.

عبد الله بن سعد بن ابی سرح نیز برای پیمبر می‌نوشت، سپس از اسلام بگشت و روز فتح مکه باز به اسلام گروید.

معاویة بن ابی سفیان و حنظله اسدی نیز برای او می‌نوشتند.

 

سخن از اسبان پیمبر صلی الله علیه و سلم‌

 

محمد بن یحیی بن سهل گوید: نخستین اسبی که پیمبر خدا داشت، اسبی بود که در مدینه از یکی از مردم بنی فزاره به ده اوقیه نقره خرید و نام اسب ضرس بود و پیمبر آنرا سکب نامید و اول بار که بر آن به غزا رفت در احد بود، در جنگ احد مسلمانان جز اسب پیمبر یک اسب دیگر داشتند که از ابی بردة بن نیار بود و ملاوح نام داشت.

محمد بن عمر گوید: از محمد بن یحیی درباره مرتجز پرسیدم گفت: «اسبی بود که پیمبر از یک عرب خرید و خزیمة بن ثابت شاهد معامله بود و عرب از طایفه بنی مره بود.» ابی بن عباس گوید: پیمبر سه اسب داشت: لزاز و ظرب و لخیف، لزاز را مقوقس به او هدیه کرده بود، لخیف را ربیعة بن ابی البرا هدیه کرد و پیمبر از شتران غنیمت بنی کلاب بدو داد، ظرب را قروة بن عمرو جذامی هدیه کرده بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1304

گوید: تمیم رازی نیز اسبی به پیمبر هدیه کرد که ورد نام داشت و پیمبر آنرا به عمر بخشید.

بعضی‌ها گفته‌اند پیمبر به جز این اسبها که گفتیم اسبی به نام یعسوب داشت.

 

سخن از استران پیمبر خدای‌

 

موسی بن محمد گوید: دلدل استر پیمبر نخستین استری بود که مسلمانان داشتند و مقوقس آنرا با خری به نام عفیر به پیمبر هدیه کرده بود و استر تا به روزگار معاویه به جا بود.

زهری گوید: دلدل را فروة بن عمرو جذامی به پیمبر هدیه کرده بود.

زامل بن عمرو گوید: فروة بن عمرو استری به پیمبر هدیه کرد که فضه نام داشت و پیمبر آنرا به ابو بکر بخشید، خر پیمبر نیز که یعفور نام داشت هدیه فروه بود که به هنگام بازگشت از حجة الوداع سقط شد.

 

سخن از شتران پیمبر خدای‌

 

موسی بن محمد تمیمی گوید قصواء از شتران بنی حریش بود و ابو بکر آنرا با یک شتر دیگر به هشتصد درم خریده بود و پیمبر آنرا به چهار صد درم از ابو بکر گرفت و پیش پیمبر بود تا بمرد و همان بود که بر آن هجرت کرد. و وقتی پیمبر به مدینه رسید قصوا چهار ساله بود و آنرا قصوا و جدعا و عضبا می‌گفتند.

یعلی بن مسیب گوید: نام شتر پیمبر عضبا بود و کناره گوش آن شکافی داشت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1305

 

سخن از شتران شیری پیمبر

 

معاویة بن عبد الله گوید: پیمبر یک گله شتر شیری داشت و همان بود که در بیشه بر آن هجوم آوردند و به غارت بردند و بیست شتر بود که خانواده پیمبر از شیر آن زندگی می‌کردند و هر شب دو ظرف بزرگ شیر برای او می‌آوردند غزار و حناء و سمراء و عریس و سعدیه و بغوم و یسیرة و ریا از آن جمله بود.

ام سلمه گوید: بیشتر غذای ما در خانه پیمبر شیر بود و پیمبر یک گله شتر شیری در بیشه داشت که بر زنان خود تقسیم کرده بود و یک شتر به نام عریس بود که شیر فراوان به ما می‌داد و عایشه شتر سمرا را داشت که شیر داشت اما چون شتر من نبود و چوپان شتران را به چراگاهی در اطراف جوانیه برد و شبانگاه به خانه‌های ما می‌آورد که می‌دوشیدند و شیر شتر عایشه مانند شتر من یا بیشتر شد.

جبیر گوید: پیمبر شتران شیری داشت که در ذی الجدر و در حماء بود و شیر آنرا برای ما می‌آوردند، یکی از آن جمله مهره نام داشت که سعد بن عباده آنرا فرستاده بود که از شتران بنی عقیل بود و شیر فراوان داشت، ریا و شقرا نیز بود که در بازار نبط از بنی عامر خریده بود، برده و سمرا و عریس و یسیره و حنا نیز بود و این شتران را می‌دوشیدند و هر شب آنرا برای وی می‌آوردند. یسار غلام پیمبر نگهبان شتران بود که غارتیان عرب او را کشتند.

 

سخن از بزان شیری پیمبر

 

ابراهیم بن عبد الله گوید: پیمبر هفت بز شیری داشت: عجوه و زمزم و سقیا و برکه و رسه و اطلال و اطراف.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1306

ابن عباس گوید: پیمبر هفت بز شیری داشت که پسر ام ایمن آن را می‌چرانید.

 

سخن از شمشیرهای پیمبر خدای‌

 

مروان بن ابی سعید معلی گوید: پیمبر از اسلحه بنی قینقاع سه شمشیر گرفت:

یکی کوتاه بود و یکی بتار نام داشت و دیگری را حتف می‌گفتند. پس از آن دو شمشیر به نام مخدوم و رسوب به دست آورد.

گویند: وقتی پیمبر به مدینه آمد، دو شمشیر داشت که نام یکی عضب بود و در جنگ بدر آنرا همراه داشت. ذو الفقار شمشیر منبه بن حجاج بود که در جنگ بدر آنرا به غنیمت گرفت.

 

سخن از کمانها و نیزه‌های پیمبر

 

مروان بن ابی سعید گوید: از سلاح بنی قینقاع، سه نیزه به پیمبر رسید با سه کمان که یکی روحا و یکی بیضا و یکی صفرا نام داشت.

 

سخن از زره‌های پیمبر

 

و هم مروان بن ابی سعد گوید: از سلاح بنی قینقاع دو زره به پیمبر رسید که یکی سعدیه و دیگری فضه نام داشت.

محمد بن مسلمه گوید: در جنگ احد پیمبر دو زره پوشیده بود زره ذات الفضول و زره فضه و در جنگ خیبر نیز همان دو زره را به تن داشت. تاریخ طبری/ ترجمه ج‌4 1307 سخن از سپر پیمبر ..... ص : 1307

 

سخن از سپر پیمبر

 

: مکحول گوید: پیمبر زره‌ای داشت که سر یک قوچ بر آن نقش بود و پیمبر آنرا خوش نداشت و یک روز صبح خدا عز و جل آنرا از میان برده بود.

 

سخن از نامهای پیمبر

 

: ابو موسی گوید: پیمبر نامهایی برای خویش گفت که بعضی از آن به یاد ما مانده است گفت: «من محمد و احمد و مقفی و حاشر و نبی التوبه و ملحمه‌ام.» مطعم گوید: پیمبر به من گفت: «من محمد و احمد و عاقب و ماحیم.» زهری گوید: عاقب یعنی آنکه پس از او کسی نیست و ماحی یعنی آنکه خداوند به وسیله او کفر را محو می‌کند.

و نیز روایتی از مطعم هست که پیمبر گفت: «من محمد و احمد و ماحی و عاقب و حاشرم و مردم بر قدمهای من محشور می‌شوند.» گوید: «از سفیان پرسیدم معنی حاشر چیست؟» گفت: «یعنی آخر پیمبران.»

 

سخن از وصف پیمبر

 

: علی بن ابی طالب گوید: پیمبر نه دراز بود، نه کوتاه، سر بزرگ داشت و ریش انبوه، و دستان و پاهای ضخیم، درشت استخوان بود، چهره‌اش بسرخی می‌زد. موی بلند بر سینه داشت. هنگام رفتن پیکرش لنگر می‌گرفت، گویی از بالا سرازیر شده بود، پیش از او و پس از او کسی را چون او صلی الله علیه و سلم ندیدم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1308

عبد الله بن عمران گوید: علی بن ابی طالب در مسجد کوفه بود و دست بر حمایل شمشیر خویش داشت، یکی از انصار بدو گفت: «پیمبر خدا را برای من وصف کن.» علی گفت: «او صلی الله علیه و سلم رنگی مایل به سرخی داشت و چشمانی درشت و سیاه و موی بی چین و نرم و گونه صاف و ریش انبوه، گردنش چون نقره سپید بود، یک ردیف موی از سینه تا تهیگاه داشت و جز آن بر سینه و زیر بغل وی موی نبود، دست و پایش ضخیم بود و چون راه می‌رفت گویی از بالا سرازیر شده بود یا از سنگی فرود آمده بود و چون به جایی می‌نگریست با همه تن خود سوی آن می‌شد، نه کوتاه بود، نه بلند، نه زبون بود، نه خسیس، عرق بر چهره وی چون مروارید بود و عرقش از مشک خوشبوتر بود، پیش از او و پس از او کسی را چون او ندیدم.» انس بن مالک گوید: پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم در چهل سالگی مبعوث شد، ده سال در مکه بماند و ده سال در مدینه بود و در شصت سالگی درگذشت. در سر و ریش وی بیست موی سپید نبود، پیمبر دراز مفرط و کوتاه نبود، سپید تند و تیره‌گون نبود، مویش نه چیندار بود و نه صاف.

جریری گوید: با ابو طفیل بودم که بر کعبه طواف می‌برد و گفت: «به جز من کسی که پیمبر را دیده باشد نمانده است.» گفتم: «او را دیدی؟» گفت: «آری» گفتم: «وصف وی چگونه بود؟» گفت: «سپید ملیح بود، نه چاق بود و نه لاغر.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1309

 

سخن از خاتم نبوت که بر پیمبر بود

 

ابو زید گوید: پیمبر به من گفت: «ابو زید! نزدیک بیا و پشت مرا مسح کن» و پشت خویش را لخت کرد و من به پشت وی دست زدم و انگشت بر خاتم نهادم و فشردم.» از او پرسیدند: «خاتم چه بود؟» گفت: «مقداری موی بود که بر شانه وی بود» از ابو سعید خدری پرسیدند: «خاتم پیمبر چه بود؟» گفت: «پاره گوشتی برآمده بود.»

 

سخن از شجاعت و سخاوت پیمبر

 

انس بن مالک گوید: پیمبر از همه نکوتر و بخشنده‌تر و شجاعتر بود، شبی در مدینه بانگ خطر برخاست، مردم سوی صدا رفتند و به پیمبر برخوردند که بر اسب لخت ابو طلحه سوار بود و شمشیر به دست داشت زودتر از همه سوی صدا رفته بود و می‌گفت: «مردم! بیمناک مباشید» و این را دو بار گفت.

پس از آن گفت: «ای ابو طلحه اسب تو دریایی است» اسب ابو طلحه کندرو بود و پس از آن هیچ اسبی بر آن پیشی نگرفت.

 

سخن از موی پیمبر و اینکه خضاب می‌کرد یا نه‌

 

معاذ گوید: پیش عبد الله بن بسره رفتیم و بدو گفتم: «آیا پیمبر را دیده‌ای؟ آیا پیمبر پیر بود؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1310

گوید: عبد الله دست به چانه خویش نهاد و گفت: «بر چانه او موی سپید بود.» ابن جحیفه گوید: پیمبر را دیدم که موی چانه‌اش سپید بود.

بدو گفتند: تو آن وقت چه کار می‌کردی؟» گفت: «تیر می‌تراشیدم و برای آن پر درست می‌کردم.» از انس پرسیدند: «آیا پیمبر خضاب می‌کرد؟» گفت: «موهای پیمبر چندان سپید نشده بود ولی ابو بکر با حنا خضاب می‌کرد و عمر با حنا خضاب می‌کرد.» انس گوید: پیمبر بیست موی سپید نداشت.» جابر بن سمره گوید: در پیمبر آثار پیری نبود به جز چند موی سپید که در پیشانی داشت و وقتی سر خویش را روغن می‌زد آنرا نهان می‌کرد.

عبد الله بن موهب گوید: همسر پیمبر به درون رفت و چیزی از موهای پیمبر بیاورد که با حنا خضاب شده بود.

ابو رمثه گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم با حنا خضاب می‌کرد و موهای وی به شانه یا بازو می‌رسید (تردید از راویست ام هانی گوید پیمبر را دیدم که چهار دسته موی بافته و آویخته داشت.

 

سخن از آغاز بیماری پیمبر که از آن درگذشت و اینکه از مرگ خویش خبر یافت‌

 

ابو جعفر گوید: خدا عز و جل فرمود:

«إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّاباً» [1]

______________________________

[1] نصر: 1 تا 3

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1311

یعنی: چون یاری خدا و فیروزی بیامد. و مردم را بینی که گروه گروه داخل دین خدا شوند، به ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از او آمرزش بخواه که وی بخششگر است.

از پیش گفتیم که پیمبر در حجة الوداع که حجة التمام و حجة البلاغ نیز بود مناسک را به یاران خویش تعلیم داد و در خطبه‌ای که خواند سفارشها بدیشان کرد، آنگاه پیمبر پس از فراغت از حج در اواخر ذی حجه به مدینه بازگشت و باقیمانده ذی حجه و همه محرم و صفر را آنجا بود. آنگاه سال یازدهم هجرت در آمد.

 

سخن از حوادث سال یازدهم هجرت‌

 

اشاره

ابو جعفر گوید: پیمبر در محرم سال یازدهم گروهی را برای فرستادن سوی شام آماده کرد و وابسته و پسر وابسته خود اسامة بن زید بن حارثه را سالارشان کرد.

عباس بن ابی ربیعه گوید: پیمبر خدا به اسامة گفت به حدود بلقا و داروم فلسطین بتازد و مردم آماده شدند و بنا بود همه مهاجران اولی با اسامه روان شوند. در این اثنا که مردم در کار آماده شدن بودند بیماری پیمبر که از آن درگذشت و خدا وی را به جوار رحمت و کرم خود برد در اواخر صفر یا اوایل ربیع الاول آغاز شد.

ابو مویهبه آزاد شده پیمبر گوید: پیمبر پس از فراغت از حجة التمام سوی مدینه بازگشت و راه رفتنش مشکل شد و گروهی را برای فرستادن آماده می‌کرد که سالارشان اسامة بن زید بود و پیمبر بدو گفت به در مشارف شام که جزو اردن بود به ابل زیتو بتازد رود که در سرزمین اردن بود و منافقان در این باب بگو مگو کردند.

اما پیمبر اعتراضشان را رد کرد و گفت: «وی شایسته سالاری سپاه است، این سخنان که می‌گویند درباره پدر او نیز می‌گفتند، و او نیز شایسته سالاری بود.» وقتی خبر بیماری پیمبر شایع شد اسود در یمن و مسیلمه در یمامه به پا

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1312

خاستند و پیمبر از کارشان خبر یافت. پس از آن طلیحه در دیار اسد به پا خاست و این به هنگامی بود که پیمبر بهبود یافته بود. پس از آن در محرم، بیماری وی که از آن درگذشت آغاز شد.

هشام بن عروه گوید: بیماری پیمبر که از آن درگذشت در اواخر محرم آغاز شد.

واقدی گوید: بیماری پیمبر دو روز مانده به آخر صفر آغاز شد.

فیروز دیلمی گوید: نخستین ارتداد از مسلمانی که در یمن رخ داد به دوران زندگی پیمبر خدا بود و به دست ذو الخمار عبهلة بن کعب رخ داد که او را اسود می‌گفتند که پس از حجة الوداع با همه قوم مذحج خروج کرد.

گوید: اسود، کاهنی شعبده باز بود و عجایب به کسان می‌نمود و هر که سخن او می‌شنید بددل می‌شد و آغاز خروج وی از غار خبان بود که خانه‌اش آنجا بود و در آنجا تولد یافته بود و بزرگ شده بود و مردم مذحج به او نامه نوشتند و وعده به نجران نهادند و بدانجا حمله بردند و عمرو بن حزم و خالد بن سعید بن عاص را برون کردند و اسود را به جای آنها نشانیدند و قیس بن عبد یغوث به فروة بن مسیک عامل بنی مراد، حمله برد و او را برون کرد و به جایش نشست.

و چون اسود بر نجران تسلط یافت راه صنعا گرفت و آنجا را به تصرف آورد و ماجرای تصرف صنعا را برای پیمبر نوشتند و نخستین بار که از کار اسود خبر یافته بود از طرف فروة بن مسیک بود و مسلمانان پاک اعتقاد مذحج به فروه پیوستند و در احسیه بودند و اسود با وی نامه ننوشت و کس نفرستاد که کس نبود که مزاحم وی شود و ملک یمن بر وی راست شد.

ابن عباس گوید: پیمبر دسته اسامه را مهیا می‌کرد اما به سبب بیماری وی و خروج مسیلمه و اسود سر نگرفت و منافقان در کار سالاری اسامه بسیار سخن کردند تا خبر به پیمبر رسید و به سبب این وهم به علت خوابی که در خانه عایشه دیده بود برون آمد و چون دردسر داشت سربندی بسته بود و گفت: «به خواب دیدم که در بازوهای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1313

من دو طوق طلا بود و آنرا خوش نداشتم و در آن دمیدم که پرواز کرد و تعبیر آنرا به دو کذاب یمامه و یمن کردم. شنیده‌ام که کسانی درباره سالاری اسامه سخن دارند، سابقا درباره سالاری پدرش نیز سخن می‌کردند، پدرش شایسته سالاری بود خود او نیز شایسته سالاری است، سپاه اسامه را بفرستید.» آنگاه گفت: «خدای لعنت کند آنها را که قبر پیمبران خویش را مسجد می‌کنند.» اسامه برون شد و در جرف اردو زد و مردم به او پیوستند، در آن اثنا طلیحه ظهور کرد و مردم مردد شدند و بیماری پیمبر سنگین شد و کار سر نگرفت و مردم به هم می‌نگریستند تا خدا عز و جل پیمبر را به جوار خویش برد.

حضرمی بن عامر اسدی گوید: خبر آمد که پیمبر بیمار شده، آنگاه خبر رسید که مسیلمه بر یمامه تسلط یافته و اسود بر یمن تسلط یافته و چیزی نگذشت که طلیحه دعوی پیمبری کرد و در سمیراء اردو زد و همگان پیرو او شدند و کارش نیرو گرفت و حبال برادر زاده خویش را سوی پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم فرستاد که وی را به صلح خواند و از کار طلیحه خبر داد و گفت: «آنکه سوی طلیحه می‌آید ذو النون است.» پیمبر گفت: «این نام فرشته است.» حبال گفت: «من پسر خویلدم.» پیمبر گفت: «خدایت بکشد و از شهادت محروم دارد.» حریث بن معلی گوید: «نخستین کسی که ماجرای طلیحه را برای پیمبر خدا نوشت سنان بن ابی سنان عامل بنی مالک بود و قضاعی بن عمر نیز عامل بنی الحارث بود.

عروه بن زبیر گوید: پیمبر خدای با مدعیان پیمبری بوسیله فرستادگان جنگ کرد، کس پیش چند تن از ابنای یمن فرستاد و نوشت که بدو تازند و بگفت تا از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1314

کسانی از طایفه بنی تمیم و قیس که نام برده بود کمک بگیرند و کس سوی تمیمیان و قیسیان فرستاد که با آنها کمک کنند و آنها نیز چنان کردند و راهها بر بیدین بسته شد و یارانش کاهش گرفتند و کارشان آشفته شد و درهم افتادند و در زندگی پیمبر یک روز پیش از درگذشت وی اسود کشته شد. درباره طلیحه و مسیلمه و امثالشان نیز پیوسته کس می‌فرستاد و بیماری، او را از کار خدا عز و جل و دفاع از دین وی باز نمی‌داشت.

گوید پیمبر و بر بن یحنس را سوی فیروز و جشیش دیلمی و داذویه اصطخری فرستاد.

و جرین بن عبد الله را سوی ذی الکلاع و ذی ظلیم فرستاد.

و اقرع بن عبد الله حمیری را سوی ذی زود و ذی مران فرستاد.

و فرات بن حیان عجلی را سوی ثمامه بن اثال فرستاد.

و زیاد بن حنظله تمیمی عمری را سوی قیس بن عاصم و زبرقان بن بدر فرستاد.

و صلصل بن شرحبیل را سوی سیره عنبری و وکیع دارمی و عمرو بن محجوب عامری و عمرو بن خفاجی فرستاد.

و ضرار بن ازور اسدی را سوی عوف زرقانی فرستاد که از طایفه بنی صیدا بود وهم او را سوی سنان اسدی غنمی و قضاعی دیلمی فرستاد.

و نعیم بن مسعود اشجعی را سوی ابن ذو اللحیه و ابن مشیمصه جبیری فرستاد.

هشام بن محمد گوید: بیماری پیمبر خدا که از آن درگذشت در اواخر ماه صفر آغاز شد، در آن وقت در خانه زینب دختر جحش بود.

ابو مویهبه آزاد شده پیمبر گوید: در دل شب پیمبر مرا پیش خواند و گفت:

«ای ابو مویهبه مامور شده‌ام که برای اهل بقیع آمرزش بخواهم با من بیا، و من با وی رفتم و چون در گورستان بایستاد گفت: «درود بر شما ای اهل قبور، این حال که شما دارید نسبت به حال مردم خوش است، فتنه‌ها چون پاره‌های شب تاریک از پی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1315

هم می‌رسد و پسین بدتر از پیشین است» آنگاه پیمبر به من نگریست و گفت: «ای ابو مویهبه کلید گنجینه‌های دنیا و زندگی جاوید را به من دادند که پس از آن به بهشت روم و مخیرم کردند که یا چنان باشم یا به پیشگاه خدا و به بهشت روم و پیشگاه خدا و بهشت را انتخاب کردم.» گفتم: «پدر و مادرم به فدایت، کلید گنجینه‌های دنیا و زندگی جاوید و آنگاه بهشت را بگیر» گفت: «نه بخدا ای ابو مویهبه، پیشگاه خدا و بهشت را برگزیدم.» گوید: آنگاه برای اهل بقیع آمرزش خواست و بازگشت و بیماری وی که از آن درگذشت آغاز شد.

عایشه گوید: پیمبر خدای از بقیع بازگشت و مرا دید که سردرد داشتم و می‌گفتم:

«وای سرم» گفت: «بخدا ای عایشه، من باید بگویم وای سرم» آنگاه گفت: «ترا چه زیان اگر پیش از من بمیری و به کار تو پردازم و کفنت کنم و بر تو نماز کنم و به خاکت سپارم.» گفتم: «بخدا می‌بینم که اگر چنین کنی به خانه من باز می‌گردی و با یکی از زنان خود خلوت می‌کنی.» گوید: پیمبر لبخند زد و همچنان سردرد داشت و به نوبت پیش زنان خود بود تا در خانه میمونه درد، سخت شد و زنان خویش را پیش خواند و از آنها موافقت خواست که در خانه من پرستاری شود، آنها نیز موافقت کردند و پیمبر در میان دو تن از کسان خود که یکیشان فضل بن عباس بود و یک مرد دیگر برون آمد و پاهای خود را به زمین می‌کشید و سر خویش را بسته بود و در خانه من جای گرفت.

عبید الله گوید: این حدیث را با ابن عباس گفتم، گفت: «می‌دانی آن مرد دیگر کی بود؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1316

گفتم: «نه» گفت: «علی بن ابی طالب بود ولی عایشه نمی‌توانست درباره علی خیری به زبان آرد.» گوید: آنگاه پیمبر بی‌خود شد و دردش شدت گرفت و گفت: «هفت ظرف از آب چاههای مختلف بر من ریزید تا برون شوم و با مردم سخن کنم» او را در طشتی که از آن حفصه بود نشاندیم و آب بر او ریختیم تا گفت: «بس! بس!» فضل بن عباس گوید: پیمبر پیش من آمد، برون رفتم، تبدار بود و سرش را بسته بود. به من گفت: «ای فضل دست مرا بگیر» دست وی را بگرفتم تا به منبر نشست، آنگاه گفت: «میان مردم بانگ بزن» و چون کسان به نزد وی فراهم شدند گفت:

«ای مردم، ستایش خدای یگانه می‌کنم. حقوقی از شما بگردن «من هست اگر به پشت کسی تازیانه زده‌ام، اینک پشت من، بیاید تلافی کند، «اگر به عرض کسی ناسزا گفته‌ام اینک عرض من بیاید و تلافی کند، «کینه‌توزی در طبع من و سزاوار من نیست، آن کس را بیشتر دوست دارم که حق «خویش از من بگیرد یا حلال کند تا با خاطری آسوده به پیشگاه خدا روم و پندارم این بس نیست و باید چند بار در این مقام آیم.» فضل گوید: «آنگاه از منبر فرود آمد و نماز ظهر بکرد و بازگشت و بر منبر نشست و همان سخنان را درباره کینه و مطالب دیگر گفت. یکی برخاست و گفت:

«ای پیمبر من سه درم از تو طلب دارم» پیمبر گفت: «ای فضل سه درم او را بده» و من به او گفتم: «بنشیند» سپس گفت: «ای مردم هر که چیزی به عهده دارد ادا کند و نگوید رسوایی دنیاست که رسوایی دنیا از رسوایی آخرت آسانتر است» مردی برخاست و گفت: «ای پیمبر، سه درم به عهده من هست که به ناحق از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1317

غنایم گرفته‌ام.» پیمبر گفت: «چرا به ناحق گرفتی؟» گفت: «محتاج آن بودم.» پیمبر گفت: «ای فضل، سه درم را از او بگیر.» پس از آن گفت: «ای مردم، هر که از صفتی ناخوش بر خویشتن بیم دارد برخیزد تا برای او دعا کنم» یکی برخاست و گفت: «ای پیمبر خدا، من بدزبانم و بسیار می‌خوابم» پیمبر گفت: «خدایا راستی و ایمان بدو عطا کن و اگر بخواهد بسیار خفتن را از او بگیر» پس از آن مردی دیگر برخاست و گفت: «ای پیمبر خدا، من دروغگویم، من منافقم و گناهی نیست که نکرده باشم.» عمر بن خطاب برخاست و گفت: «ای مرد خودت را رسوا کردی.» پیمبر گفت: «ای عمر رسوایی دنیا آسانتر از رسوایی آخرت است» آنگاه گفت: «خدایا راستی و ایمان به او عطا کن و او را سوی نیکی بگردان».

عمر سخنی گفت که پیمبر بخندید و گفت: «عمر با من است و من با عمرم، و پس از من هر جا باشد حق با اوست» ایوب بن بشیر گوید: «پیمبر خدا که سر خویش را بسته بود از خانه در آمد و بر منبر نشست و نخست درود اصحاب احد گفت و برای آنها آمرزش خواست و درود بسیار گفت، پس از آن گفت: «ای مردم! خدا یکی از بندگان رامیان دنیا و آنچه در پیشگاه خدا هست مخیر کرد و او پیشگاه خدا را انتخاب کرد.» گوید: ابو بکر سخن او را فهم کرد و بدانست که خویشتن را منظور دارد و بگریست و گفت: «ما جان و فرزندان خویش را به فدای تو می‌کنیم.» پیمبر گفت: ابو بکر آرام باش، این درها را که به مسجد باز است بنگرید و همه را ببندید مگر آنچه از خانه ابو بکر باشد، که هیچ کس را در مصاحبت خویش بهتر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1318

از او ندیدم».

محمد بن اسحاق گوید: در آن روز پیمبر ضمن سخنان خویش گفت: «اگر از بندگان، دوستی می‌گرفتم، ابو بکر را به دوستی می‌گرفتم، اما میان ما مصاحبت است و برادری و ایمان، تا خداوند ما را به نزد خویش فراهم کند.» ابو سعید خدری گوید: روزی پیمبر بر منبر نشست و گفت: «خدا بنده‌ای را مخیر کرد که از رونق دنیا هر چه خواهد بدو دهد یا آنچه را در پیشگاه خدا هست برگزیند و او پیشگاه خدا را برگزید» ابو بکر چون این سخن بشنید بگریست و گفت: «ای پیمبر خدا، ما پدران و مادران خویش را فدای تو می‌کنیم،» ما از سخن وی تعجب کردیم و مردم گفتند: «این پیر را ببینید که پیمبر از بنده‌ای سخن می‌کند که مخیر شده و می‌گوید پدران و مادران خویش را فدای تو می‌کنیم» گوید: «آنکه مخیر شده بود پیمبر خدا بود و ابو بکر بهتر از ما می‌دانست.» آنگاه پیمبر گفت: «مصاحبت و مال ابو بکر برای من از همه بهتر بود، اگر دوستی می‌گرفتم، ابو بکر را می‌گرفتم، ولی میان ما برادری مسلمانی است در مسجد دریچه‌ای به جز دریچه ابو بکر نماند» عبد الله بن مسعود گوید: پیمبر و محبوب ما یک ماه جلوتر، از مرگ خویش خبر داد و چون فراق نزدیک شد ما را در خانه عایشه فراهم آورد و ما را نگریستن گرفت و اشک به دیده‌اش آمد و گفت: «مرحبا به شما، خدا رحمتتان کند خدا پناهتان دهد، خدا حفظتان کند، خدایتان بردارد، خدایتان سود دهد، خدایتان توفیق دهد، خدایتان یاری کند، خدایتان درود گوید، خدایتان رحمت کند، خدایتان مقبول دارد، به شما سفارش می‌کنم که از خدا بترسید، از خدا می‌خواهم که شما را رعایت کند و شما را بدو می‌سپارم که من بیم رسان و مژده رسان شما هستم. در دیار خدا با بندگان وی گردنفرازی نکنید که خدا به من و شما گفته:

«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1319

لِلْمُتَّقِینَ» [1] یعنی: این سرای آخرت را برای کسانی نهاده‌ایم که در زمین سرکشی و فسادی نخواهند و عاقبت خاص پرهیزکاران است.

و هم گوید:

«أ لیس فی جهنم مثوی للمتکبرین» [2] یعنی: مگر جهنم جایگاه تکبر کنان نیست؟

گفتیم: «مرگ تو کی می‌رسد؟» گفت: «فراق شما و رفتن سوی خدا و سدرة المنتهی نزدیک است.» گفتیم: «ای پیمبر خدا، کی ترا غسل دهد؟» گفت: «کسان من، نزدیکتر و نزدیکتر.» گفتیم: «ای پیمبر خدا کفن تو چه باشد؟» گفت: «اگر خواستید همین لباسم یا پارچه سفید مصر یا یک حله یمنی.» گفتیم: «ای پیمبر خدا، کی بر تو نماز کند؟» گفت: «آرام باشید، خدایتان ببخشد و در مورد پیمبرتان پاداش نیک دهد.» گوید: و ما بگریستیم و پیمبر بگریست و گفت: «وقتی مرا غسل دادید و کفن کردید در همین خانه بر کنار قبر روی تختم بگذارید و برون شوید و ساعتی بمانید که نخستین کسی که بر من نماز کند همدم و دوست من جبرئیل است، پس از او میکائیل و آنگاه اسرافیل و پس از آن ملک الموت با گروهی بسیار از فرشتگان نماز کنند. آنگاه گروه گروه سوی من آیید و نماز کنید و درود گویید و مرا به ستایش و ناله و فغان آزار مکنید» و چنان باشد که نخست مردان خاندان من به من درود گویند آنگاه زنان خاندان و پس از آنها شما از جانب من به خویش سلام گویید که شهادت

______________________________

[1] سوره قصص آیه 83

[2] سوره زمر آیه 60

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1320

می‌دهم که من به همه کسانی که به دینم گرویده‌اند از حال تا به روز رستاخیز سلام می‌گویم.» گفتیم: «ای پیمبر خدا، کی ترا در قبر نهد؟» گفت: «کسان من با فرشتگان بسیار که شما را می‌بینند و شما آنها را نمی‌بینید.» ابن عباس گوید: روز پنجشنبه چه روزی بود! بیماری پیمبر سخت شد و گفت:

«لوازم بیارید تا برای شما مکتوبی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید» کسان مجادله کردند، و مجادله کردن در حضور پیمبر روا نیست.

گفتند: «چه می‌گوید؟ هذیان می‌گوید؟ از او بپرسید.» و از او توضیح خواستند.

گفت: «ولم کنید که این حال که من دارم از آنچه سوی آنم می‌خوانید بهتر است.» آنگاه، سه سفارش کرد، گفت: «مشرکان را از جزیرة العرب بیرون کنید و فرستادگان قبایل را چنانکه من جایزه می‌دادم جایزه دهید.» و درباره سومی سکوت کرد یا راوی گفت: «فراموش کرده‌ام.» سعید بن جبیر، همین روایت را از ابن عباس آورده با این تفاوت که عینا همانطور که هست باشد تغییر لازم است «پیش پیمبر همانطور باشد عیناً» را از گفته پیمبر آورده است.

روایت دیگر از سعید بن جبیر از ابن عباس هست که گفت: «روز پنجشنبه چه روزی بود.» گوید: و اشکهای او را دیدم که چون رشته مروارید بر چهره روان شد. آنگاه گفت: «پیمبر خدای گفت: لوح و دوات یا گفت استخوان شانه و دوات، نزد من آرید تا مکتوبی برای شما بنویسم که پس از آن گمراه نشوید.» گفتند: «پیمبر خدا هذیان می‌گوید.» و هم ابن عباس گوید: هنگامی که پیمبر خدا در بیماری مرگ بود، علی بن ابی طالب از پیش وی درآمد، مردم گفتند: «ای ابو الحسن، پیمبر چگونه است؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1321

علی گفت: «الحمد لله بهتر است.» عباس بن عبد المطلب دست او را گرفت و گفت: «تو هنوز جوانی، من می‌دانم که پیمبر از این بیماری می‌میرد، من چهره فرزندان عبد المطلب را که سوی مرگ می‌روند می‌شناسم، پیش پیمبر برو و بپرس کار خلافت از کیست؟ اگر از ماست بدانیم و اگر از دیگران است سفارش ما را بکند.» علی گفت: «بخدا اگر از او بپرسم و به ما ندهد، هرگز مردم به ما نمی‌دهند بخدا این سؤال را از پیمبر نمی‌کنم.» روایت دیگر از ابن عباس به همین مضمون هست با این تفاوت که عباس گفت:

«بخدا قسم مرگ را در چهره پیمبر خدا می‌بینم چنانکه در چهره بنی عبد المطلب دیده‌ام، بیا پیش پیمبر رویم، اگر خلافت از ماست بدانیم و اگر از دیگران است بگوییم تا سفارش ما را بکند» و پیمبر ظهر همانروز درگذشت.

عایشه گوید: پیمبر در اثنای بیماری گفت: هفت ظرف از آب هفت چاه مختلف بر من ریزید شاید برون شوم و با مردم سخن کنم» گوید: از هفت ظرف آب بر او ریختیم و کمی آسوده شد و برون شد و با مردم نماز کرد و خطبه خواند و برای شهیدان احد آمرزش خواست و درباره انصار سفارش کرد و گفت: «ای گروه مهاجران، شما زیاد می‌شوید، اما انصار زیاد نمی‌شوند و به همان صورت که اکنون هستند باقی می‌مانند، انصار تکیه‌گاه منند که بدان پناه آورده‌ام، بزرگوارشان را گرامی دارید و از بدکارشان درگذرید.» پس از آن گفت: «یکی از بندگان مخیر شد که به پیشگاه خدا رود یا در دنیا بماند، و پیشگاه خدا را انتخاب کرد» تنها ابو بکر این سخن را فهم کرد که پنداشت خویشتن را منظور دارد و بگریست، پیمبر خدای بدو گفت: «ای ابو بکر آرام باش، همه این درها را که به مسجد می‌گذرد مسدود کنید مگر در ابو بکر که در میان یارانم هیچکس را بهتر از ابو بکر نمی‌دانم».

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1322

عایشه گوید: «در اثنای بیماری، دوا در دهان پیمبر مالیدیم، گفته بود دوا به دهان من نمالید و ما پنداشته بودیم از آن سبب است که بیمار دوا را خوش ندارد، و چون به خود آمد گفت: «باید همه شما دوا به دهان بمالید بجز عباس که حاضر نبوده است.» ابن اسحاق گوید: وقتی بیماری پیمبر سخت شد و از خود رفت از زنان وی ام سلمه و میمونه و تنی چند از زنان دیگر و از جمله اسماء دختر عمیس به دور او فراهم آمدند، عباس بن عبد المطلب نیز آنجا بود، و همسخن شدند که دوا به دهان پیمبر بمالند، عباس گفت: «من می‌مالم.» و چون دوا مالیدند و پیمبر بخود آمد گفت: «کی این کار را کرد؟» گفتند: «ای پیمبر خدا عمویت عباس کرد و گفت: این دوایی است که زنان از حبشه آورده‌اند.» پیمبر گفت: «چرا این کار را کردید؟» عباس گفت: «ای پیمبر خدا بیم داشتیم بیماری ذات الجنب داشته باشی.» پیمبر گفت: «هرگز، خدا مرا به این بیماری رنج نمی‌دهد هر که در خانه است بجز عمویم از این دوا به دهان بمالد.» گوید: به دهان میمونه نیز که روزه‌دار بود دوا مالیدند که پیمبر گفته بود به سزای کاری که کرده بودند همگی دوا به دهان بمالند.

عایشه گوید: وقتی به پیمبر گفتند بیم داشتیم که بیماری ذات الجنب داشته باشی گفت: «این بیماری از شیطان است و خدا آن را بر من مسلط نمی‌کند،» ابی محنف گوید: وقتی بیماری پیمبر خدا که از آن درگذشت سنگین شد و از خود رفت زنانش و دخترش و همه خاندانش از جمله عباس بن عبد المطلب و علی بن- ابی طالب به دور او فراهم شدند و اسماء دختر عمیس گفت: «بیماری او ذات الجنب است دوا به دهانش بمالید و چون دوا مالیدند و به خود آمد گفت: «کی این کار را کرد؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1323

گفتند: «اسماء دختر عمیس دوا به دهان تو مالید که گمان کرد بیماری ذات الجنب داری.» پیمبر گفت: «از بیماری ذات الجنب به خدا پناه می‌برم، من پیش خدا گرامی‌تر از آنم که مرا به این بیماری مبتلا کند.» اسامة بن زید گوید: وقتی بیماری پیمبر سنگین شد، من سوی مدینه آمدم و مردم نیز با من بیامدند و پیش پیمبر رفتیم که خاموش شده بود و سخن نمی‌کرد، دست خویش را سوی آسمان بلند می‌کرد و به من می‌گذاشت و دانستم که مرا دعا می‌کند.

عایشه گوید: پیمبر بارها گفته بود که خدا جان هیچ پیمبری را نمی‌گرفت مگر اینکه وی را مخیر کند.» ارقم بن شرحبیل گوید: از ابن عباس پرسیدم: «پیمبر وصیت کرد؟» گفت: «نه» گفتم: «چگونه وصیت نکرد؟» گفت: «پیمبر گفت: علی را بخوانید.» اما عایشه گفت: «اگر کس پیش ابو بکر فرستی» و حفصه گفت: «اگر کس پیش عمر فرستی.» و همگی پیش پیمبر فراهم آمدند و گفت: «بروید، اگر کاری با شما داشتم کس به طلب شما می‌فرستم.» آنگاه پیمبر گفت: «وقت نماز است؟» گفتند: «آری.» گفت: «به ابو بکر بگویید با کسان نماز کند.» عایشه گفت: «او مردی نازکدل است به عمر بگو.» پیمبر گفت: «به عمر بگویید.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1324

عمر گفت: «من هرگز در حضور ابو بکر از او پیش نمی‌افتم.» ابو بکر به پیشنمازی ایستاد آنگاه پیمبر سبک شد و بیرون رفت، و چون ابو بکر آمدن پیمبر را دریافت عقب رفت و پیمبر جامه‌اش را گرفت و وی را به جایی که بود بداشت و بنشست و از همانجا که ابو بکر قرائت نکرده بود قرائت آغاز کرد.

عایشه گوید: وقتی پیمبر بیمار بود بانگ نماز دادند، گفت: «بگویید ابو بکر با مردم نماز کند.» گفتم: «وی مردم نازکدل است و تاب ندارد که به جای تو بایستد.» باز گفت: «بگویید ابو بکر با مردم نماز کند» و من همان سخن بگفتم و پیمبر خشمگین شد و گفت: «شما یاران یوسفید.» در روایت ابن وکیع هست که پیمبر گفت: «زنان حکایت یوسفید، بگویید ابو بکر با مردم نماز کند.» گوید: پیمبر بیرون شد و میان دو مرد می‌رفت، و پاها را به زمین می‌کشید و چون نزدیک ابو بکر رسید، وی عقب رفت و پیمبر بدو اشاره کرد که به جای خود باش و بنشست و پهلوی ابو بکر نشسته نماز کرد.

عایشه گوید: ابو بکر به پیروی از نماز پیمبر نماز می‌کرد و مردم به پیروی از نماز ابو بکر نماز می‌کردند.

واقدی گوید: از ابو سیره پرسیدم: «ابو بکر چند نماز با مردم کرد؟» گفت: «هفده نماز.» گفتم: «کی به تو گفت؟» گفت: «ایوب بن عبد الرحمن بن ابی صعصعه که از یکی از یاران پیمبر شنیده بود.» عکرمه گوید: ابو بکر سه روز با مردم نماز کرد.

عایشه گوید: پیمبر را دیدم که در حال مرگ بود و ظرف آبی نزد وی بود و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1325

دست خود را به ظرف می‌برد و آب به صورت می‌مالید و می‌گفت: «خدایا مرا بر سختی‌های مرگ کمک کن.» انس بن مالک گوید: «روز دوشنبه‌ای که پیمبر درگذشت، هنگامی که مردم نماز می‌کردند سوی آنها روان شد و پرده را برداشت و در را بگشود و بر در عایشه ایستاد.

نزدیک بود مسلمانان از شوق دیدار پیمبر نماز بشکنند، راه گشودند و او با دست اشاره کرد که به حال نماز بمانید و از وضع نماز کردن آنها خوشدل شد و لبخند زد هرگز پیمبر را به وضعی بهتر از آن وقت ندیده بودم، آنگاه بازگشت و مردم برفتند و پنداشتند که بیماری پیمبر سبک شده و ابو بکر به سنح پیش خانواده خویش رفت.

ابو بکر بن عبد الله گوید: به روز دوشنبه پیمبر سر خویش را بسته بود و برای نماز صبح برون شد، ابو بکر با مردم نماز می‌کرد و چون پیمبر بیامد مردم راه گشودند و ابو بکر بدانست که این کار را برای پیمبر کرده‌اند و از جای خویش به کنار رفت، پیمبر او را پیش راند و گفت: «با مردم نماز کن» آنگاه پیمبر پهلوی ابو بکر بنشست و طرف راست ابو بکر، نشسته نماز کرد و چون نماز به سر برد رو به مردم کرد و با آنها سخن کرد و صدایش بلند شد چندان که از مسجد دورتر رفت، می‌گفت:

«ای مردم، آتش افروخته شد و فتنه‌ها چون پاره‌های شب تاریک «بیامد، بخدا خرده‌ای بر من نتوانید گرفت که من جز آنچه را قرآن بر شما «حلال کرده حلال نکردم و جز آنچه را قرآن بر شما حرام کرده حرام «نکردم.» چون پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم سخن به سر برد ابو بکر بدو گفت: «ای پیمبر خدای، می‌بینم که به نعمت و فضل خدا چنان شده‌ای که ما دوست داریم، امروز نوبت دختر خارجه است و من پیش او می‌روم.» آنگاه پیمبر به خانه برگشت و ابو بکر سوی سنح رفت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1326

عایشه گوید: وقتی آن روز پیمبر از مسجد بازگشت در دامن من بخفت، یکی از خاندان ابو بکر بیامد و مسواکی سبز به دست داشت، پیمبر نگاهی به دست او کرد که دانستم مسواک را می‌خواهد و آنرا گرفتم و خاییدم تا نرم شد و به پیمبر دادم.

گوید: با مسواک چنان به سختی مسواک زد که کمتر دیده بودم سپس آنرا بینداخت، متوجه شدم که پیمبر در دامن من سنگین می‌شود، به چهره او نگریستم و دیدم که چشمانش به یک جا دوخته شده بود و می‌گفت: «رفیق بالاتر از بهشت.» گفتم: «قسم به آنکه ترا به حق برانگیخت مخیرت کردند و اختیار کردی.» و هماندم پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم جان داد.

عایشه گوید: پیمبر بر سینه من و در خانه من جان داد و حق کسی را نبردم، نادان و کم تجربه بودم، پیمبر در دامنم جان داد، سر او را بر بالشی نهادم و برخاستم و با زنان نالیدم و به چهره زدم.

 

سخن از روز وفات پیمبر و سن وی به هنگام وفات‌

 

اشاره

 

ابو جعفر گوید: در روز وفات وی میان اهل حدیث اختلاف نیست که روز دوشنبه ماه ربیع الاول بود، ولی اختلاف هست که کدام دوشنبه بود.

بعضی به نقل از فقیهان اهل حجاز گفته‌اند پیمبر نیمروز دوشنبه دوم ربیع- الاول درگذشت و به روز دوشنبه همان روز که پیمبر درگذشته بود با ابو بکر بیعت کردند.

واقدی گوید: پیمبر به روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول درگذشت و نیمروز روز بعد که روز سه شنبه بود، هنگام زوال خورشید، به خاک رفت.

ابو هریره گوید: وقتی پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم درگذشت عمر بن خطاب

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1327

به پا خاست و گفت: «کسانی از منافقان پنداشته‌اند پیمبر مرده، بخدا پیمبر نمرده، بلکه پیش خدای خویش رفته چنانکه موسی بن عمران پیش خدای رفت و چهل روز از قوم خویش غایب بود و پس از آنکه گفتند مرده بازگشت، بخدا پیمبر باز می‌گردد و دست و پای کسانی را که پنداشته‌اند پیمبر خدا مرده قطع می‌کند.» گوید: چون ابو بکر خبر یافت بیامد و بر در مسجد پیاده شد. عمر با کسان سخن می‌کرد اما ابو بکر به چیزی توجه نکرد و به خانه عایشه رفت که پیکر پیمبر در گوشه آن بود و حله سیاهی روی آن کشیده بود، برفت و حله از چهره پیمبر پس کرد و آنرا ببوسید و گفت:

«پدرم و مادرم فدایت، مرگی را که بر تو مقرر بود چشیدی و دیگر هرگز مرگ به تو نمی‌رسد.» آنگاه پارچه را بر چهره پیمبر افکند و برون شد، عمر همچنان با مردم سخن می‌کرد، بدو گفت: «ای عمر آرام باش و گوش بده»، اما عمر از سخن کردن نماند.

و چون ابو بکر دید که گوش نمی‌دهد رو به مردم کرد و چون کسان سخن او را بشنیدند رو سوی او کردند و عمر را بگذاشتند.

ابو بکر حمد و ثنای خدا کرد و گفت: «ای مردم، هر که محمد را می‌پرستید، محمد مرد و هر که خدا را می‌پرستید خدا زنده و نمردنیست.» آنگاه این آیه را بخواند:

«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ» [1] یعنی: محمد جز فرستاده‌ای نیست که پیش از او فرستادگان درگذشته‌اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود عقبگرد می‌کنید و هر که عقبگرد کند ضرری بخدا نمی‌زند و خدا سپاسداران را پاداش خواهد داد.

گوید: بخدا گویی مردم نمی‌دانستند که این آیه بر پیمبر نازل شده تا وقتی که آن روز ابو بکر آن را خواند.

عمر گوید به خدا وقتی شنیدم که ابو بکر این آیه را می‌خواند از پای درآمدم

______________________________

[1] سوره آل عمران آیه 144

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1328

و به زمین افتادم، پاهایم تحمل تنم را نداشت و دانستم که پیمبر خدای مرده است.

ابراهیم گوید: وقتی پیمبر درگذشت ابو بکر غایب بود، پس از سه روز بیامد و کس جرات نکرده بود چهره پیمبر را باز کند، تا رنگ پوست شکم وی تغییر یافت، ابو بکر پوشش از چهره پیمبر پس زد و میان چشمان وی را بوسید و گفت:

«پدرم و مادرم فدای تو باد در زندگی پاکیزه بودی، در مرگ نیز پاکیزه‌ای» آنگاه برون شد و حمد و ثنای خدا کرد و گفت: «هر که خدا را می‌پرستید خدا زنده نمردنیست و هر که محمد را می‌پرستید محمد مرد» آنگاه آیه وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ را بخواند.

عمر می‌گفت: «پیمبر نمرده» و کسانی را که این سخن گفته بودند به کشتن تهدید می‌کرد.

در آن هنگام، انصار در سقیفه بنی ساعده فراهم آمده بودند که با سعد بن عباده بیعت کنند، ابو بکر خبر یافت و با عمر و ابو عبیدة بن جراح سوی آنها رفت و گفت:

«چه می‌خواهید؟» گفتند: «یک امیر از ما و یک امیر از شما» ابو بکر گفت: «امیران از ما باشند و وزیران از شما» آنگاه ابو بکر گفت: «من یکی از این دو مرد را برای شما می‌پسندم: عمر یا ابو عبیده بن جراح. قومی پیش پیمبر آمدند و گفتند: «یکی را که امین باشد با ما بفرست و پیمبر گفت: «یکی را با شما می‌فرستم که امین واقعی است.» و ابو عبیده بن جراح را با آنها بفرستاد، من ابو عبیده را برای شما می‌پسندم.» در این هنگام عمر از جای برخاست و گفت: «کی راضی می‌شود کسی را که پیمبر پیش انداخته پس اندازد» این بگفت و با ابو بکر بیعت کرد و مردم نیز بیعت کردند. و انصار یا بعض از انصار گفتند: «ما جز با علی بیعت نمی‌کنیم.» زیاد بن کلیب گوید: عمر بن خطاب به خانه علی رفت که طلحه و زبیر و کسانی از مهاجران آنجا بودند و گفت: «اگر برای بیعت نیایید خانه را آتش می‌زنم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1329

زبیر با شمشیر کشیده به طرف او آمد که بلغزید و شمشیر از دستش بیفتاد و برجستند و او را بگرفتند.

حمید بن عبد الرحمن حمیری گوید: وقتی پیمبر درگذشت ابو بکر در مدینه نبود و چون بیامد چهره پیمبر را گشود و آنرا بوسید و گفت: «پدر و مادرم بفدایت که در زندگی و مرگ پاکیزه‌ای، بخدای کعبه که محمد مرده است.» آنگاه ابو بکر سوی منبر رفت. عمر ایستاده بود و مردم را تهدید می‌کرد و می‌گفت: «پیمبر خدای زنده است و نمرده است، می‌آید و دست و پای شایعه‌سازان را می‌برد و گردنشان را می‌زند و بر دارشان می‌کند.» ابو بکر سخن آغاز کرد و به عمر گفت: «خاموش باش» ولی خاموش نماند، ابو بکر سخن کرد و گفت: «خدا عز و جل به پیمبر خویش گفت:

«إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ، ثُمَّ إِنَّکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ عِنْدَ رَبِّکُمْ تَخْتَصِمُونَ» [1] یعنی: تو مردنی‌ای و آنها نیز مردنیند. آنگاه شما روز رستاخیز در پیشگاه پروردگارتان مشاجره می‌کنید و آیه و ما محمد الا رسول را تا آخر بخواند آنگاه گفت «هر که محمد را می‌پرستید، خدایی که می‌پرستید مرد و هر که خدای بی شریک را می‌پرستید، خدا زنده و نمردنیست.» گوید: کسانی از اصحاب محمد را دیدیم که قسم می‌خوردند که نمی‌دانستیم این دو آیه نازل شده تا وقتی ابو بکر آنرا بخواند. در همان وقت یکی دوان بیامد و گفت: «انصار زیر سایبان بنی ساعده فراهم آمده‌اند که با یکی از خودشان بیعت کنند و می‌گویند: یک امیر از ما و یک امیر از قریش.» گوید: ابو بکر و عمر سوی آنها رفتند و همدیگر را می‌کشیدند تا آنجا رسیدند.

عمر خواست سخن آغاز کند، ابو بکر او را از سخن منع کرد و عمر گفت: «در یک روز دو بار نافرمانی خلیفه پیمبر خدا نمی‌کنم.»

______________________________

[1] سوره زمر آیه 30 و 31

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1330

آنگاه ابو بکر سخن آغاز کرد و هر آیه که درباره انصار نازل شده بود و هر- حدیث که پیمبر گفته بود بر زبان راند و گفت: «می‌دانید که پیمبر خدا گفت: اگر همه مردم به راهی روند و انصار به راهی روند، من به راه انصار می‌روم، و تو ای سعد می‌دانی و نشسته بودی که پیمبر گفت: قریش عهده دار این کارند و مردم نیکو پیرو نیکانشان شوند و مردم بدکاره پیرو بدکارانشان شوند.» سعد بن عباده گفت: «راست گفتی، ما وزیران باشیم و شما امیران باشید.» عمر گفت: «ای ابو بکر دست بیار تا با تو بیعت کنم.» ابو بکر گفت: «نه، تو دست بیار که تو برای این کار نیرومندتر از منی.» گوید: عمر نیرومندتر بود و هر یکیشان می‌کوشید تا دست دیگری را باز کند و دست بدان بزند، پس عمر دست ابو بکر را بگشود و گفت: «نیروی مرا با نیروی خودت داری.» گوید: مردم بیعت کردند و بر آن بماندند، اما علی و زبیر بیعت نکردند و زبیر شمشیر عریان کرد و گفت: «آنرا در نیام نکنم تا با علی بیعت کنند» این سخن به ابو بکر و عمر رسید و عمر گفت: «شمشیر زبیر را بگیرید و به سنگ بزنید.» گوید: آنگاه عمر سوی علی و زبیر رفت و آنها را به ناخواه بیاورد و گفت:

«یا به دلخواه بیعت کنید و یا نا به دلخواه بیعت می‌کنید» و آنها بیعت کردند.

حکایت سقیفه

ابن عباس گوید: به عبد الرحمن بن عوف قران میاموختم عمر به حج رفت و ما نیز با او به حج رفتیم و در منی بودیم که عبد الرحمن بیامد و گفت: «امروز امیر- مؤمنان را دیدم که یکی پیش وی برخاست و گفت: شنیدم فلانی می‌گفت: اگر امیر مؤمنان بمیرد با فلانی بیعت می‌کنم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1331

عمر گفت: «امشب با مردم سخن می‌کنم و این کسان را که می‌خواهند کار مردم را غصب کنند بیم می‌دهم.» گفتم: «ای امیر مؤمنان در مراسم حج عامه و غوغا فراهم می‌شوند و بیشتر حاضران مجلس تو از آنها می‌شود، بیم دارم اگر سخنی گویی نفهمند و به معنی خود نگیرند و تعبیرات گونه‌گون کنند، صبر کن تا به مدینه رسی که خانه هجرت و سنت است و یاران پیمبر از مهاجر و انصار آنجا هستند و آنچه خواهی بگویی که سخن ترا بفهمند و به معنی آن گیرند.» عمر گفت: «بخدا نخستین بار که در مدینه سخن گفتم چنین می‌کنم.» گوید: و چون به مدینه رسیدیم و روز جمعه رسید به سبب سخنانی که عبد الرحمن با من گفته بود زود به مسجد رفتم و سعید بن زید را دیدم که زودتر از من آمده بود، به نزدیک منبر پهلوی او نشستم که رانم پهلوی ران وی بود و چون خورشید بگشت عمر بیامد و چون می‌آمد به سعید گفتم: «امروز امیر مؤمنان بر این منبر سخنانی می‌گوید که پیش از این نگفته است.» سعید خشمگین شد و گفت: «چه سخنانی می‌گوید که پیش از این نگفته است؟» و چون عمر بر منبر نشست، مؤذنان اذان گفتند و چون اذان به سر رفت عمر برخاست و حمد و ثنای خدا کرد و گفت: «اما بعد، می‌خواهم سخنی بگویم که مقدر بوده است بگویم و هر که بفهمد و به خاطر گیرد هر جا رود بگوید و هر که نفهمد حق ندارد بر من دروغ ببندد. خدای عز و جل محمد را به حق برانگیخت و کتاب بدو نازل کرد و از جمله چیزها که نازل کرد آیه سنگسار بود و پیمبر سنگسار کرد و ما نیز پس از وی سنگسار کردیم و من بیم دارم که زمانی دراز نگذرد و کسی بگوید سنگسار را در کتاب خدا نمی‌بینم و فریضه‌ای را که خدا نازل کرده متروک دارند و گمراه شوند، ما می‌گفتیم: از سنت پدران نگردید که گشتن از سنت پدران مایه کفر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1332

است. شنیده‌ام یکی از شما گفته اگر امیر مؤمنان بمیرد با فلانی بیعت می‌کنم.

هیچکس فریب نخورد و نگوید بیعت ابو بکر نیز ناگهانی بود. چنین بود اما خدا شر آن را ببرد و کسی از شما نیست که چون ابو بکر، کسان تسلیم وی شوند. قصه ما چنان بود که وقتی پیمبر خدا درگذشت علی و زبیر و کسانی که با آنها بودند در خانه فاطمه بماندند، انصار نیز خلاف ما کردند، مهاجران پیش ابو بکر فراهم شدند و من به ابو بکر گفتم بیا سوی برادران انصاری خویش رویم، به قصد آنها برفتیم و دو مرد پارسا را که در بدر حضور داشته بودند دیدیم که گفتند: «ای گروه مهاجران کجا می‌روید؟» گفتیم: «پیش برادران انصاری خویش می‌رویم.» گفتند: «برگردید و کارتان را میان خودتان تمام کنید.» گفتیم: «بخدا پیش آنها می‌رویم.» گوید: پیش انصاریان رفتید که در سقیفه بنی ساعده فراهم بودند و مردی به جامه پیچیده در آن میان بود گفتم: «این کیست؟» گفتند: «سعد بن عباده» گفتم: «چرا چنین است؟» گفتند: «بیمار است.» آنگاه یکی از انصار برخاست و حمد و ثنای خدا کرد و گفت: «اما بعد، ما انصاریم و دسته اسلامیم و شما قرشیان جماعت پیمبرید و ما از قوم شما بلیه دیده‌ایم» گوید: دیدم که می‌خواهند ما را کنار بزنند و کار را از ما بگیرند، در خاطر خویش گفتاری فراهم کرده بودم که پیش روی ابو بکر بگویم، تا حدی رعایت او می‌کردم که موقرتر و پخته‌تر از من بود و چون خواستم سخن آغاز کنم گفت: «آرام باش» و نخواستم نافرمانی او کنم، پس او برخاست و حمد و ثنای خدا کرد و هر چه در خاطر خویش فراهم کرده بودم و می‌خواستم بگویم او گفت و نکوتر گفت، چنین گفت:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1333

«ای گروه انصار هر چه از فضیلت خود بگویید شایسته آنید، اما عرب این کار را جز برای این طایفه قریش نمی‌شناسد که محل و نسبشان بهتر است و من یکی از این دو مرد را برای شما می‌پسندم با هر کدامشان می‌خواهید بیعت کنید» و دست من و دست ابو عبیدة بن جراح را بگرفت. بخدا از گفتار وی جز این کلمه را ناخوش نداشتم بهتر می‌خواستم گردنم را بی آنکه گناهی کرده باشم بزنند و سالار قومی که ابو بکر در میان آنهاست نشوم. و چون ابو بکر سخن خویش به سر برد، یکی از انصار برخاست و گفت: «من مردی کار آزموده و سرد و گرم جهان دیده‌ام، ای گروه قرشیان یک امیر از ما و یک امیر از شما.» گوید: صداها برخاست و سخن درهم شد و از اختلاف بترسیدم و به ابی بکر گفتم: «دست پیش آر تا با تو بیعت کنم» و او دست پیش آورد و با او بیعت کردم و مهاجران نیز با وی بیعت کردند، انصاریان نیز بیعت کردند.» و چنان شد که سعد بن عباده زیر دست و پای ما ماند و یکیشان گفت: «سعد بن عباده را کشتید.» گفتم: «خدا سعد بن عباده را بکشد.» بخدا کاری استوارتر از بیعت ابو بکر نبود که بیم داشتیم اگر قوم از ما جدا شوند و بیعتی نباشد پس از ما بیعتی باشد و ناچار شویم تا بدلخواه پیرو آنها شویم یا مخالفت کنیم و فساد پیدا شود.» عروة بن زبیر گوید: یکی از دو مردی که عمر و ابو بکر هنگام رفتن سوی سقیفه دیده بودند عویم بن ساعده بود و دیگری معن بن عدی عجلی بود.

عویم بن ساعده همان بود که وقتی به پیمبر گفتند: این آیه درباره چه کسانست که خدا گوید:

«رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ» [1]

______________________________

[1] سوره توبه آیه 108

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1334

یعنی: مردانی هستند که دوست دارند پاکیزه‌خویی کنند و خدا پاکیزه‌خویان را دوست دارد.

پیمبر گفت: «عویم بن ساعده از آن جمله است.» و معن همان بود که وقتی مردم بر پیمبر می‌گریستند و می‌گفتند: «کاش پیش از او مرده بودیم که بیم داریم پس از او به فتنه افتیم» گفت: «بخدا دوست ندارم که پیش از او مرده بودم، می‌خواهم پس از مرگ نیز تصدیق او کنم چنانکه وقتی زنده بود تصدیق او کردم.» معن در ایام خلافت ابو بکر در یمامه در جنگ با مسیلمه کذاب شهید شد.

زهری گوید: از سعید بن زید پرسیدند: «آیا هنگام وفات پیمبر حضور داشتی؟» گفت: «آری» گفتند: «چه وقت با ابو بکر بیعت کردند؟» گفت: «همان روز که پیمبر وفات یافت که خوش نداشتند پاره‌ای از روز بگذرد و در جماعت نباشد.» پرسیدند: «آیا کسی با او مخالفت کرد؟» گفت: «نه، مگر بعضی از انصار که مرتد بودند یا نزدیک ارتداد بودند و خدا نجاتشان داد.» پرسیدند: «آیا کسی از مهاجران از بیعت وی باز ماند.» گفت: «نه مهاجران بدون آنکه دعوتشان کند. پیاپی با او بیعت کردند.» حبیب بن ابی ثابت گوید: علی در خانه بود که آمدند و گفتند ابو بکر برای بیعت نشسته و او با پیراهن، بدون روپوش و ردا، برون شد که شتاب داشت و خوش نداشت در کار بیعت تاخیر شود و با ابو بکر بیعت کرد و پیش او بنشست و فرستاد تا جامه وی را بیاوردند و پوشید و در مجلس بماند.» زهری گوید: فاطمه و عباس پیش ابو بکر آمدند و میراث پیمبر را از او طلب

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1335

کردند که زمین فدک و سهم خیبر را می‌خواستند، ابو بکر به آنها گفت: «از پیمبر خدا شنیدم که گفت: ما ارث نمی‌گذاریم و هر چه از ما بماند صدقه است، خاندان محمد فقط از این مال می‌خورند. و من کاری را که پیمبر می‌کرد تغییر نمی‌دهم.» گوید: پس فاطمه از ابو بکر دوری گرفت و هرگز با وی در این باب سخن نکرد تا بمرد و علی شبانگاه او را خاک کرد و به ابو بکر خبر نداد.

و چنان بود که علی در زندگانی فاطمه جمعی را اطراف خود داشت و چون فاطمه درگذشت کسان از دور وی پراکنده شدند. درگذشت فاطمه شش ماه پس از پیمبر بود.

یکی به زهری گفت: «علی شش ماه با ابو بکر بیعت نکرده بود؟» گفت: «نه علی بیعت کرده بود و نه هیچیک از بنی هاشم بیعت کرده بودند و چون علی دید که مردم از دور وی پراکنده شدند با ابو بکر از در صلح در آمد و کس فرستاد که پیش ما بیا و هیچکس با تو نیاید که خوش نداشت عمر بیاید و خشونت وی را می‌دانست.

اما عمر گفت: «تنها پیش آنها مرو» ابو بکر گفت: «بخدا تنها پیش آنها می‌روم، چکارم می‌کنند؟» گوید: ابو بکر پیش علی رفت که بنی هاشمیان به نزد وی فراهم بودند، علی برخاست و چنانکه باید حمد و ثنای خدا کرد آنگاه گفت: «بازماندن ما از بیعت تو از این رو نیست که فضل ترا انکار می‌کنیم یا خیری را که خدا سوی تو رانده به دیده حسد می‌نگریم، ولی ما را در این کار حقی بود که ما را ندیده گرفتید.» آنگاه از قرابت خویش با پیمبر و حق بنی هاشم سخن آورد و چندان بگفت که ابو بکر بگریست.

و چون علی ساکت شد ابو بکر شهادت اسلام بر زبان آورد و چنانکه باید حمد و ثنای خدا کرد آنگاه گفت: «بخدا خویشاوندان پیمبر خدا را از رعایت خویشاوندان خودم بیشتر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1336

دوست دارم، درباره این اموال که میان من و شما اختلاف است نیت خیر داشتم و شنیدم که پیمبر خدا می‌گفت از ما ارث نمی‌برند، هر چه به جا گذاریم صدقه است، خاندان محمد فقط از این مال می‌خورند و من در پناه خدا هر کاری که محمد پیمبر خدا کرده باشد همان می‌کنم.» آنگاه علی گفت: «وعده ما و تو برای بیعت امشب باشد.» و چون ابو بکر نماز ظهر بکرد، روی به مردم کرد و سخنانی در عذرخواهی از علی بر زبان آورد.

پس از آن علی برخاست و از حق و فضیلت و سابقه ابو بکر سخن آورد و پیش رفت و با او بیعت کرد و مردم به علی گفتند: «صواب کردی و نکو کردی.» گوید: و چون علی به جمع پیوست، مردم به او نزدیک شدند.

ابن جر گوید: ابو سفیان به علی گفت: «چرا این کار در کوچکترین طایفه قریش باشد، بخدا اگر خواهی مدینه را بر ضد وی از اسب و مرد، پر می‌کنم.» اما علی گفت: «ابو سفیان! مدتهای دراز با اسلام و مسلمانان دشمنی کردی و ضرری نزدی، ابو بکر شایسته این کار بود.» حماد بن سلمه گوید: وقتی ابو بکر به خلافت رسید ابو سفیان گفت: «ما را با ابو فضیل چکار، به خدا دودی می‌بینم که تنها خون آنرا فرو می‌نشاند، ای خاندان عبد مناف، ابو بکر را با کار شما چکار، دو ضعیف زبون، علی و عباس کجایند؟» و هم او به علی گفت: «ای ابو الحسن، دست پیش آر تا با تو بیعت کنم.» اما علی دست پیش نبرد و او را سرزنش کرد و گفت: «از این کار جز فتنه منظوری نداری، بخدا برای اسلام جز بدی نمی‌خواهی ما را به نصیحت تو حاجت نیست.» هشام بن محمد گوید: وقتی با ابو بکر بیعت کردند ابو سفیان به علی و عباس گفت:

«شما دو ذلیل و زبونید.» انس بن مالک گوید: فردای روزی که در سقیفه با ابو بکر بیعت کردند وی به منبر رفت و عمر به پا خاست و پیش از ابو بکر سخن کرد و چنانکه باید حمد و ثنای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1337

خدا کرد و گفت: «ای مردم، دیروز سخنی با شما گفتم که از پیش خودم بود و آنرا در کتاب خدا نیافته بودم و پیمبر خدا به من نگفته بود ولی پنداشتم که پیمبر خدا تدبیر امور ما می‌کند و پس از همه می‌میرد، خداوند کتاب خویش را که پیمبر را به وسیله آن هدایت کرد میان شما باقی گذاشت و شما را درباره بهترینتان که یار پیمبر خدا بود و در غار همراه او بود همسخن کرد اینک با او بیعت کنید.» و کسان با ابو بکر بیعت کردند و این بیعت عام بود که پس از بیعت سقیفه رخ داد.

پس از آن ابو بکر سخن آغاز کرد و حمد و ثنای خدا به زبان آورد، چنانکه باید، و گفت:

«اما بعد، ای مردم، مرا که بهتر از شما نیستم به کار شما گماشتند، «اگر نیک بودم کمکم کنید و اگر بد کردم به راستی بازم آرید، راستی امانت «است و دروغ خیانت است، ضعیف شما به نزد من قوی است تا ان شاء الله «حق وی را بگیرم و قویتان به نزد من ضعیف است تا حق را از وی بگیرم.

«از جهاد در راه خدا وا نمانید که هر قومی از جهاد بماند ذلیل شود و بد- «کاری در قومی رواج نیابد مگر همه در بلا افتند، مادام که اطاعت خدا و «پیمبر او می‌کنم اطاعتم کنید و اگر نافرمانی خدا و پیمبر کردم حق اطاعت «بر شما ندارم. به نماز خیزید خدایتان رحمت کند.» ابن عباس گوید: در ایام خلافت عمر با وی می‌رفتم، به کاری می‌رفت و جز من کسی با وی نبود و با خویشتن سخن می‌کرد و با تازیانه به طرف راست پای خویش می‌زد.

گوید: در این وقت متوجه من شد و گفت: «ای ابن عباس می‌دانی آن سخن که پس از درگذشت پیمبر گفتم چرا گفتم؟» گفتم: «نه ای امیر مؤمنان.» گفت: «بخدا آن سخن به سبب آن گفتم که این آیه را خوانده بودم:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1338

«وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً» [1] یعنی: بدین گونه شما را جماعتی معتدل کردیم که بر مردم گواه باشید و پیغمبر بر شما گواه باشد و پنداشتم پیمبر در میان امت خویش می‌ماند تا شاهد آخرین اعمال آن باشد و آن سخنان که گفتم از روی این پندار بود.

ابو جعفر گوید: وقتی با ابو بکر بیعت کردند به کار کفن و دفن پیمبر پرداختند.

بعضی‌ها گفته‌اند این کار به روز سه شنبه روز پس از وفات پیمبر بود، بعضی دیگر گفته‌اند: «پیمبر را سه روز پس از وفات به گور کردند.» و از پیش سخن یکی از اینان را یاد کرده‌ایم.

ابن عباس گوید: علی بن ابی طالب و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و قثم بن عباس و اسامة بن زید و شقران آزاد شده پیمبر عهده دار غسل وی بودند، اوس بن خولی، یکی از مردم بنی عوف بن خزرج، به علی بن ابی طالب گفت: «ای علی، ترا به خدا قسم می‌دهم حق ما را نسبت به پیمبر رعایت کنی» اوس از جنگاوران بدر بود و علی گفت: «به درون آی.» و او هنگام غسل پیمبر حضور داشت.

و چنان بود که علی بن ابی طالب پیمبر را به سینه خود تکیه داد و عباس و فضل و قثم وی را می‌گردانیدند و اسامة بن زید و شقران، دو آزاد شده پیمبر، آب بر او می‌ریختند و علی او را غسل می‌داد، پیراهن به تن پیمبر بود و از روی پیراهن او را می‌مالید که دستش به تن پیمبر نمی‌خورد.

علی در حال غسل می‌گفت: «پدر و مادرم بفدایت که در زندگی و مرگ پاکیزه‌ای» که از پیمبر چیزی که از مردگان دیده می‌شود، دیده نشد.

عایشه گوید: وقتی خواستند پیمبر را غسل دهند اختلاف کردند و گفتند: «بخدا

______________________________

[1] سوره بقره آیه 143

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1339

نمی‌دانیم پیمبر را چون مردگان دیگر برهنه کنیم یا همچنان که جامه به تن دارد غسلش دهیم.» و چون اختلاف کردند چرتشان گرفت و کس از آنها نبود که چانه‌اش به سینه نیفتاده باشد، آنگاه یکی که ندانستند کیست از گوشه خانه با آنها سخن کرد که پیمبر را همچنان که جامه به تن دارد غسل دهید.

گوید: برخاستند و پیمبر را در آن حال که پیراهن به تن داشت غسل دادند، از روی پیراهن آب بر او می‌ریختند و می‌مالیدند و پیراهن حایل دستانشان بود.

عایشه می‌گفت: «اگر آنچه را امروز می‌دانم آن روز می‌دانستم جز زنان پیمبر کس او را غسل نمی‌داد.» علی بن حسین گوید: وقتی از غسل پیمبر فراغت یافتند وی را در سه جامه کفن کردند: دو جامه صحاری و یک حله سیاه که پیکر را در آن پیچیدند.

عکرمه گوید: وقتی خواستند گور پیمبر را بکنند ابو عبیدة بن جراح به رسم مکیان گور می‌کند (که کف آن صاف بود) و ابو طلحه زید بن سهل برای اهل مدینه گور می‌کند و لحد می‌ساخت (یعنی قسمتی از گور گودتر از قسمت دیگر بود) و عباس دو کس را پیش خواند و به یکیشان گفت: «به طلب ابو عبیده رو.» و به دیگری گفت: «به طلب ابو طلحه رو.» و گفت: «خدایا برای پیمبرت اختیار کن.» آنکه به طلب ابو طلحه رفته بود او را بیاورد که برای گور پیمبر لحد کرد.

و چون از غسل پیمبر فراغت یافتند و این به روز سه شنبه بود، وی را در خانه‌اش روی تختش نهادند و چنان بود که مسلمانان درباره محل دفن وی اختلاف کرده بودند، یکی گفت: «او را در مسجدش دفن کنیم.» دیگری گفت: «او را با اصحابش دفن کنیم.» اما ابو بکر گفت: «شنیدم که پیمبر می‌گفت: هر پیمبری که درگذشت او را همانجا که جان داد دفن کردند.» از این رو بستر پیمبر را که بر آن جان داده بود برداشتند و گور وی را زیر آن کندند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1340

آنگاه مردم دسته دسته بیامدند و به پیمبر نماز کردند، و چون مردان از این کار فراغت یافتند زنان بیامدند و چون زنان فراغت یافتند نوسالان بیامدند و کس در کار نماز بر پیکر پیمبر پیشنمازی نکرد، آنگاه در نیمه شب چهار شنبه پیمبر را به خاک کردند.

عایشه گوید: دفن پیمبر را ندانستیم تا وقتی در دل شب چهارشنبه صدای بیلها شنیدیم.

ابن اسحاق گوید: علی بن ابی طالب و فضل بن عباس و قثم بن عباس و شقران آزاد شده پیمبر در گور او پای نهادند، اوس بن خولی نیز گفت: «ای علی ترا بخدا قسم می‌دهم حق ما را درباره پیمبر رعایت کن» علی گفت: «بیا» و او نیز پای در قبر نهاد.

و چنان شد که وقتی پیمبر خدا را در گور نهادند و خشت بر او چیدند شقران آزاد شده پیمبر قطیفه‌ای را که پیمبر می‌پوشید و بر آن می‌نشست بگرفت و در گور افکند و گفت: «بخدا هیچکس پس از تو آنرا به تن نکند.» و قطیفه با پیمبر به خاک رفت.

مغیرة بن شعبه مدعی بود که پس از همه کس به پیکر پیمبر دست زده است، می‌گفت: «انگشتر خویش را در قبر انداختم و گفتم: «انگشترم افتاد.» آنرا عمداً انداخته بودم که به پیکر پیمبر دست بزنم و آخرین کس باشم که با او تماس داشته‌ام.

عبد الله بن حارث گوید: در ایام عمر، یا عثمان، با علی بن ابی طالب عمره کردم و او در خانه خواهرش، ام هانی، منزل گرفت و چون از عمره فراغت یافت بازگشت و من آبی آماده کردم که غسل کرد و چون غسل را به سر برد کسانی از مردم عراق پیش وی آمدند و گفتند: «ای ابو الحسن آمده‌ایم از چیزی بپرسیم که دوست داریم به ما خبر دهی.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1341

گفت: «گویا مغیره به شما گفته آخرین کسی بوده که به پیکر پیمبر خدا دست زده است.» گفتند: «آری، آمدیم همین را از تو بپرسیم.» گفت: «دروغ می‌گوید آن کس که پس از همه به پیکر پیمبر دست زد قثم بن- عباس بود.» عایشه گوید: وقتی بیماری پیمبر سخت شد پارچه سیاهی بر او بود که گاهی آنرا روی صورت می‌کشید و گاهی پس می‌زد و می‌گفت: «خدا بکشد کسانی را که قبور پیمبران خود را مسجد کرده‌اند» و این را از امت خود منع می‌کرد.

عبد الله بن عتبه گوید: آخرین سخنی که پیمبر گفت این بود که «دو دین در جزیرة- العرب نباشد.» عایشه گوید: پیمبر به روز دوازدهم ربیع الاول، همان روزی که به مدینه رسیده بود درگذشت و دوران هجرت وی ده سال تمام بود.

 

سخن از سن پیمبر به هنگام مرگ‌

 

در این باب اختلاف کرده‌اند: بعضیها گفته‌اند به هنگام مرگ شصت و سه سال داشت.

از جمله گویندگان این سخن، ابن عباس است که گوید: پیمبر سیزده سال در مکه بود که وحی بدو می‌رسید، و ده سال در مدینه بود و پس از آن درگذشت.

بعضی دیگر گفته‌اند وی به هنگام مرگ شصت سال داشت.

از جمله گویندگان این سخن عروة بن زبیر است که گوید: پیمبر چهل ساله بود که مبعوث شد و شصت ساله بود که درگذشت.

عایشه گوید: پیمبر ده سال در مکه بود که قرآن بر او نازل می‌شد و ده سال نیز در

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1342

مدینه به سر برد.

سخن از روز و ماه وفات پیمبر خدای

عبد الله بن عمر گوید: پیمبر به سال نهم هجرت، ابو بکر را سالاری حج داد که مناسک را به مردم نمود و سال بعد که سال دهم بود پیمبر خدای به حج وداع رفت و به مدینه بازگشت و در ماه ربیع الاول درگذشت.

ابن اسحاق گوید: پیمبر به روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول درگذشت و شب چهارشنبه به خاک رفت.

عمره دختر عبد الرحمن گوید: از عایشه شنیدم که پیمبر شب چهارشنبه به خاک رفت و ما ندانستیم تا وقتی که صدای بیلها را شنیدیم.

 

سخن از گفتگوی مهاجر و انصار در سقیفه درباره خلافت‌

 

عبد الله بن عبد الرحمن انصاری گوید: وقتی پیمبر درگذشت انصار در سقیفه بنی ساعده فراهم آمدند و گفتند: «پس از محمد علیه السلام این کار را به سعد بن عباده دهیم» و سعد را که بیمار بود بیاوردند و چون فراهم شدند سعد به پسرش یا یکی از عموزادگانش گفت: «به سبب بیماری نمی‌توانم سخن خویش را به گوش همه قوم برسانم، سخن مرا بشنو و به گوش آنها برسان.» و او می‌گفت و آن مرد سخن وی را به خاطر می‌گرفت و به بانگ بلند می‌گفت تا یارانش بشنوند.

سعد پس از حمد و ثنای خدا گفت:

«ای گروه انصار، آن فضیلت و سابقه که شما در اسلام دارید

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1343

«هیچیک از قبایل عرب ندارد. محمد ده و چند سال در میان قوم خویش بود «و آنها را به عبادت رحمان و خلع بتان می‌خواند و جز اندکی از مردان «قوم بدو ایمان نیاوردند، که قدرت دفاع از پیمبر و حمایت از دین وی «نداشتند و نمی‌توانستند ستم از خویش برانند تا خدا که می‌خواست شما «را فضیلت دهد و کرامت بخشد و نعمت ارزانی دارد، ایمان خویش و «پیمبر خویش را روزی شما کرد و دفاع از پیمبر و یاران وی و پیکار با «دشمنانش را به عهده شما نهاد که با دشمنان وی از خودی و بیگانه به «سختی در افتادید تا عربان، خواه ناخواه به فرمان خدای گردن نهادند و «اطاعت آوردند و خدای به کمک شما این سرزمین را مطیع پیمبر خویش «کرد و عربان در سایه شمشیر شما بدو گرویدند و از شما خشنود و خوشدل «بود که خدا او را ببرد، این کار را بگیرید و به دیگران مگذارید که از شما «است و از دیگران نیست.» همگان گفتند: «رای درست آوردی و سخن صواب گفتی، از رای تو تخلف نکنیم و این کار به تو دهیم که با کفایتی و مورد رضایت مؤمنانی» آنگاه با همدیگر سخن کردند و گفتند: «اگر مهاجران قریش رضا ندهند و گویند که ما یاران قدیم پیمبر و خویشاوندان و دوستان وی بوده‌ایم، چرا پس از درگذشت بر سر این کار با ما در افتاده‌اید؟» گروهی از آنها گفتند: «در این صورت گوییم: یک امیر از ما و یک امیر از شما و جز بدین رضا ندهیم.» و چون سعد بن عباده این سخن بشنید گفت: «این نخستین سستی است.» عمر خبر یافت و سوی خانه پیمبر رفت که ابو بکر آنجا بود و با علی بن- ابی طالب در کار کفن و دفن پیمبر بودند و به ابو بکر پیغام داد که بیرون بیا.

ابو بکر پاسخ داد که من اینجا مشغولم.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1344

عمر باز پیغام داد که کاری رخ داده که ناچار باید حاضر باشی.

ابو بکر پیش وی رفت و عمر گفت: «مگر ندانی که انصار در سقیفه بنی ساعده فراهم آمده‌اند و می‌خواهند این کار را به سعد بن عباده بسپارند و آنکه بهتر از همه سخن می‌کند گوید: یک امیر از ما و یک امیر از قریش.» آنگاه ابو بکر و عمر شتابان به سوی انصار رفتند و در راه ابو عبیدة بن جراح را دیدند و با هم روان شدند و به عاصم بن عدی و عویم بن ساعده برخوردند که به آنها گفتند: «باز گردید که آنچه می‌خواهید نمی‌شود» اما آن سه نفر گفتند: «باز نمی‌گردیم.» و برفتند و به جمع انصار رسیدند.

عمر گوید: وقتی آنجا رسیدیم، من سخنی در خاطر گرفته بودم که می‌خواستم با آنها بگویم و تا رفتم سخن آغاز کنم ابو بکر گفت: «مهلت بده تا من سخن کنم و آنگاه هر چه می‌خواهی بگوی» و سخن آغاز کرد.

گوید: هر چه می‌خواستم بگویم او گفت یا بیشتر گفت.

عبد الله بن عبد الرحمن گوید: ابو بکر در آغاز حمد و ثنای خدا کرد، سپس گفت:

«خدا محمد را به رسالت سوی خلق فرستاد که شاهد امت خویش «باشد، تا او را بپرستند و به وحدانیت بستایند، و این به هنگامی بود که «خدایان گونه‌گون می‌پرستیدند و پنداشتند که این خدایان سنگی و چوبی «به نزد خدای یگانه، شفاعتشان می‌کنند و سودشان می‌دهند.» آنگاه این آیه را خواند:

«وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ» [1] «یعنی: و سوای خدا چیزها می‌پرستند که نه ضررشان رساند و نه

______________________________

[1] یونس: 19

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1345

سودشان دهد و گویند اینان شفیعان ما نزد خدایند.» «و گفتند: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی» [1] «یعنی: عبادتشان نمی‌کنیم مگر برای آنکه به خدا تقربمان دهند.» سپس گفت:

«برای عربان سخت بود که دین پدران را ترک کنند مهاجران قدیم «که قوم وی بودند، تصدیق او کردند و ایمان آوردند و با وی همدلی و «پایمردی کردند، و این به هنگامی بود که قوم پیمبر به سختی آزار و «تکذیبشان می‌کردند و همه مردم مخالفشان بودند و به ضدشان برخاسته «بودند اما از کمی خویش و دشمنی کسان و ضدیت قوم خویش نهراسیدند «و نخستین کسان بودند که در این سرزمین، خدا را پرستش کردند و به او و «پیمبرش ایمان آوردند و اینان دوستان و خویشان پیمبر بوده‌اند و پس از «او بیش از همه کس به این کار حق دارند و هر که با آنها مجادله کند «ستمگر است.

«و شما، ای گروه انصار، چنانید که کس منکر فضیلت شما در «دین و سابقه درخشانتان در اسلام نیست که خدا شما را انصار دین و پیمبر «خویش کرد که مهاجرت پیمبر سوی شما بود و بیشتر زنانش و یارانش از «شما بودند، و پس از مهاجران قدیم هیچکس به نزد ما همانند شما نیست.

«ما امیران می‌شویم و شما وزیران می‌شوید که با شما مشورت کنیم و بی «رأی شما کاری را به سر نبرم.» و چون ابو بکر سخن به سر برد حباب بن منذر بن جموح به پا خاست و گفت:

«ای گروه انصار، کار خویش را از دست مدهید که اینان در سایه «شما هستند و جرئت مخالفت شما ندارند و کسان از رای شما تبعیت

______________________________

[1] سوره زمر، آیه 4

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1346

«می‌کنند که عزت و ثروت و جمع و قوت و تجربه و دلیری و شجاعت دارید «و مردم نگرانند که شما چه می‌کنید اختلاف نکنید که رایتان تباه شود و «کارتان سستی گیرد. اینان جز آنچه شنیدید نمی‌خواهند، پس، امیری از ما «باشد و امیری از آنها.» عمر گفت:

«هرگز دو کس در یک شاخ جای نگیرد، بخدا عرب رضایت «ندهد که امارت به شما دهد که پیمبر از غیر شماست، ولی عرب دریغ «ندارد که قوم پیمبر عهده‌دار امور آن شود و ما در این باب بر مخالفان «حجت روشن و دلیل آشکار داریم، هر کس در قدرت و امارت محمد با «ما که دوستان و خویشاوندان اوییم مخالفت کند به راه باطل می‌رود و خطا «می‌کند و در ورطه هلاک می‌افتد.» حباب بن منذر برخاست و گفت:

«ای گروه انصار، مراقب کار خویش باشید و سخن این و یارانش «را نشنوید که نصیب شما را از این کار ببرند و اگر آنچه را خواستید دریغ «دارند از این دیار برونشان کنید و کارها را به دست گیرید که حق شما به «این کار از آنها بیشتر است، که در سایه شمشیر شما کسان به این دین «گرویده‌اند. من مرد مجربم و سرد و گرم چشیده‌ام، اگر خواهید از نو آغاز کنیم.» عمر گفت: «در این صورت خدا ترا می‌کشد.» حباب گفت: «خدا ترا می‌کشد.» ابو عبیده گفت: «ای گروه انصار، شما نخستین کسان بوده‌اید که یاری و پشتیبانی دین کرده‌اند و نخستین کسان مباشید که تغییر یافته و تبدیل آورده‌اند.» بشیر بن سعد پدر نعمان بن بشیر برخاست و گفت:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1347

«ای گروه انصار، اگر ما فضیلتی در جهاد با مشرکان و سابقه‌ای «در این دین داشته‌ایم، جز رضای خدا و اطاعت پیمبر و تلاش جانها «نمی‌خواسته‌ایم و روا نیست که به سبب آن بر کسان گردنفرازی کنیم، از «آنچه کرده‌ایم لوازم دنیا نمی‌جوییم که خدا بر ما منت نهاده است. بدانید «که محمد صلی الله علیه و سلم از قریش است و قوم وی نسبت به او حق و «اولویت دارند، خدا نه‌بیند که من با آنها بر سر این کار مجادله کنم، از خدا «بترسید و با آنها مخالفت و مجادله مکنید.» «ابو بکر گفت:

«اینک عمر و اینک ابو عبیده با هر کدامشان خواستید بیعت کنید» عمر و ابو عبیده گفتند:

«بخدا تا تو هستی این کار را عهده نکنیم که تو از همه مهاجران «بهتری و با پیمبر خدا در غار بوده‌ای و در کار نماز جانشین پیمبر خدا «شده‌ای و نماز بهترین اجزای دین مسلمانان است و هیچکس حق تقدم بر تو «و تعهد این کار ندارد، دست پیش آر تا با تو بیعت کنیم.» و چون رفتند که با ابو بکر بیعت کنند بشیر بن سعد از آنها پیشی گرفت و با وی بیعت کرد. حباب بن منذر بانگ زد: «ای بشیر کاری ناخوشایند کردی که لازم نبود، مگر حسادت می‌کردی که عموزاده‌ات امیر شود؟» گفت: «نه، ولی نخواستم با اینان درباره حقی که خدا به آنها داده مجادله کنم.» و چون اوسیان رفتار بشیر بن سعد را بدیدند و دعوت قرشیان را شنیدند و بدانستند که خزرجیان طالب امارت سعد بن عباده‌اند با همدیگر سخن کردند، اسید بن حضیر نیز که از نقیبان بود در آن میان بود، گفتند: «بخدا اگر خزرجیان بر شما امارت یابند پیوسته بدین کار بر شما برتری جویند و سهمی برای شما منظور ندارند، برخیزید

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1348

و با ابو بکر بیعت کنید.» بدینسان اوسیان برخاستند و با ابو بکر بیعت کردند و کاری که سعد بن عباده و خزرجیان درباره آن همسخن شده بودند در هم شکست.

ابو بکر بن محمد خزاعی گوید: طایفه اسلم به جماعت بیامدند و با ابو بکر بیعت کردند. عمر می‌گفت: «وقتی اسلمیان را دیدم از فیروزی اطمینان یافتم.» عبد الله بن عبد الرحمن گوید: مردم از هر سو برای بیعت ابو بکر آمدند و نزدیک بود سعد بن عباده را پایمال کنند و یکی از یاران وی گفت: «مراقب سعد باشید و پایمالش نکنید.» عمر گفت: «بکشیدش که خدا او را بکشد»، آنگاه بالای سر سعد ایستاد و گفت:

«می‌خواستم پایمالت کنم تا بازویت درهم بشکند.» سعد ریش عمر را گرفت و گفت: «بخدا اگر مویی از آن می‌کندی دندان در دهانت نمی‌ماند.» ابو بکر گفت: «عمر! آرام باش که ملایمت بهتر است» و عمر از او کناره گرفت.

سعد گفت: «اگر نیروی برخاستن داشتم در اقطار و کوچه‌های مدینه چنان بانگی از من می‌شنیدید که تو و یارانت گم شوید و ترا پیش کسانی می‌فرستادم که در میان ایشان به مطبع بودی نه مطاع، مرا از اینجا ببرید.» خزرجیان او را به خانه‌اش بردند و چند روز بعد کس پیش او فرستادند که بیا بیعت کن که همه مردم بیعت کرده‌اند.

جواب سعد چنین بود که: «بخدا بیعت نکنم تا هر چه تیر در تیردان دارم بیندازم و سر نیزه‌ام را خونین کنم، و چندان که توانم با شمشیر شما را بزنم و به کمک خاندان و پیروان خویش با شما جنگ کنم، بخدا اگر جنیان و انسیان با شما همدست شوند بیعت نکنم تا به پیشگاه خدا روم و حساب خویش بدانم.» و چون جواب وی را با ابو بکر بگفتند عمر گفت: «ولش مکن تا بیعت

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1349

کند.» اما بشیر بن سعد گفت: «وی لج کرده و بیعت نمی‌کند تا کشته شود و کشته نشود مگر آنکه فرزندان و کسان و جمعی از قوم وی کشته شوند، کارش نداشته باشید که برای شما ضرری ندارد که یکی بیشتر نیست.» مشورت بشیر را پذیرفتند و متعرض سعد نشدند و او در نماز جماعت حضور نمی‌یافت و در جمع آنها نمی‌آمد. و چون به حج می‌رفت در مواقف با قوم همراه نمی‌شد. و چنین بود تا ابو بکر رحمه الله بمرد.

ضحاک بن خلیفه گوید: وقتی حباب بن منذر در سقیفه برخاست و شمشیر کشید و آن سخنان بگفت عمر بدو حمله برد و به دست او زد که شمشیر بیفتاد و آنرا برداشت و سوی سعد جست و کسان بطرف سعد جستند و مردم گروه گروه بیعت کردند و سعد نیز بیعت کرد و حادثه‌ای ناگهانی چون حوادث جاهلیت بود که ابو بکر مقابل آن ایستاد و چون سعد را پایمال کردند یکی گفت: «سعد را کشتید» عمر گفت: «خدا او را بکشد که منافق است» آنگاه با شمشیر سنگی را بزد و آنرا ببرید.

جابر گوید: به روز سقیفه سعد بن عباده به ابو بکر گفت: «شما گروه مهاجران در کار امارت من حسودی کردید و تو و کسانم مرا به بیعت واداشتید.» گفتند: «وادارت کردیم به جماعت ملحق شوی، تا بیعت نکرده بودی مخیر بودی اما اکنون که جزو جماعت شدی اگر از طاعت بگردی یا از جماعت ببری سرت را می‌زنیم.» عاصم بن عدی گوید: روز پس از وفات پیمبر، بانگزن ابو بکر بانگ زد که گروه اسامه راهی شود و هیچکس از سپاه وی در مدینه نماند و همه به اردوگاه جرف روند.

آنگاه میان مردم به سخن ایستاد و حمد و ثنای خدا کرد و گفت:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1350

«ای مردم، من نیز چون شمایم، نمی‌دانم، شاید آنچه پیمبر خدا «توانست کرد از من انتظار دارید؟ خدا محمد را از جهانیان برگزید و از «آفات مصون داشت، و من تابعم نه مبدع، اگر به راه راست رفتم اطاعتم «کنید، و اگر خطا کردم به استقامتم آرید، پیمبر خدا درگذشت و هیچکس از «این امت مظلمه‌ای، ضربت تازیانه‌ای یا کمتر، پیش وی نداشت. مرا شیطانی «هست که به من می‌پردازد، وقتی پیش من آمد از من بپرهیزید که در کارتان «دخالت نکنم. شما مدتی معین دارید که اندازه آنرا ندانید، اگر میتوانید «این مدت را در کار نیک به سر برید، و این کار را جز به کمک خدا نتوانید.

«پیش از آنکه اجل دست شما را از عمل کوتاه کند بکوشید، قومی بودند «که اجل را از یاد برده بودند و اعمال خویش را برای غیر خدا می‌کردند.

«بکوشید و مراقب باشید که اجل سبک سیل پشت سر است، از مرگ هراسان «باشید و از سرنوشت پدران و فرزندان و برادران عبرت آموزید و از کار «زندگان چندان غبطه خورید که از کار مردگان می‌خورید.» و بار دیگر به سخن ایستاد و حمد و ثنای خدا عز و جل بر زبان آورد آنگاه گفت:

«خدا عملی را می‌پذیرد که به قصد رضای وی انجام شود. در اعمال «خویش خدا را منظور کنید و بدانید که عمل خالص به قصد رضای خدا طاعتی «است که می‌کنید و گناهی است که می‌رانید، و خراجی است که می‌دهید و برگ «عیشی است که از ایام فانی برای ایام باقی، و هنگام نداری و حاجت خویش «می‌فرستید. بندگان خدا! از سرگذشت کسانی که مرده‌اند عبرت آموزید «و درباره آنها که پیش از شما بوده‌اند اندیشه کنید که دیروز کجا بودند و اکنون «کجایند، جباران کجایند و آنها که از جنگ و غلبه سخن داشتند کجا رفتند؟

«روزگار درهمشان شکست و خاک شدند. شاهانی که زمین را گرفتند و آباد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1351

«کردند کجا شدند؟ برفتند و فراموش شدند و ناچیز شدند، خدا تبعات اعمالشان «را بر آنها بار کرد و شهواتشان را ببرید. برفتند و اعمالشان بماند و دنیا از آن «دیگران شد و ما پس از آنها بماندیم، اگر از کارشان عبرت آموزیم نجات می‌یابیم «و اگر مغرور باشیم چون آنها می‌شویم. زیبا رویانی که به جوانی خویش «می‌بالیدند چه شدند؟ خاک شدند و اعمالشان مایه حسرتشان شد. آنها که شهرها «ساختند و یا حصارها استوار کردند و عجایب در آنها نهادند کجا رفتند؟ همه را «برای اخلاف خویش گذاشتند. اینک مسکنهایشان خالیست و در ظلمات قبور «بی حرکت خفته‌اند. پسران و برادران شما کجا رفتند؟ اجلشان به سر رسید «و سوی اعمال خویش رفتند و برای تیره روزی یا نیک روزی پس از مرگ «آماده شدند.

«بدانید که خدا شریک ندارد و هر نیکی که به مخلوق دهد به سبب «طاعت است و هر بدی که بردارد به سبب طاعت است.

«بدانید، که شما بندگانید که به مقام حساب آیید و آنچه را پیش «خداست جز به طاعت نتوان یافت. هر چه دنبال آن جهنم باشد نیک «نباشد و هر چه دنبال آن بهشت باشد بد نباشد.» عروة بن زبیر گوید: وقتی با ابو بکر رضی الله عنه بیعت کردند و انصاریان به جماعت پیوستند گفت: «گروه اسامه راهی شود.» و چنان بود که عربان، یا همه قبیله یا گروهی از آن، از اسلام بگشته بودند و نفاق عیان شد و یهود و نصاری سر برداشتند و مسلمانان چون گوسفندان در شب بارانی زمستان بودند که پیمبرشان درگذشته بود و جمعشان اندک بود و دشمن فراوان بود و کسان به ابو بکر گفتند: «همه مسلمانان همینند که در سپاه اسامه باید بروند و عربان چنانکه می‌دانی بر ضد تو سر برداشته‌اند و روا نیست جماعت مسلمانان را از دور خویش پراکنده کنی.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1352

ابو بکر گفت: «بخدایی که جان ابو بکر به فرمان اوست اگر بیم آن باشد که درندگان مرا برباید، گروه اسامه را چنانکه پیمبر فرموده روان می‌کنم و اگر در دهکده‌ها جز من کس نماند آنرا می‌فرستم.» ابن عباس گوید: «آنگاه از اطراف مدینه از قبایلی که به سال حدیبیه نیامده بودند، کسان آمدند و با مردم مدینه به سپاه اسامه پیوستند و ابو بکر باقیمانده قبایل را که گروهی اندک بودند در دیارشان نگهداشت که محافظ قبایل خویش باشند.

حسن بصری گوید: پیمبر پیش از وفات گفته بود که گروهی از اهل مدینه و اطراف برون شوند و سالاریشان را به اسامة بن زید داد، عمر نیز جزو گروه اسامه بود و هنوز دنباله قوم از خندق نگذشته بود که پیمبر درگذشت و اسامه مردم را نگهداشت و به عمر گفت: «سوی خلیفه پیمبر رو و اجازه بخواه که با مردم باز گردم که سران و بزرگان قوم همراه منند و بیم هست که مشرکان بر خلیفه و باقیمانده پیمبر و باقیمانده مسلمانان تاخت آورند.» انصاریان گفتند: «اگر ابو بکر اصرار دارد که برویم از قول ما بگو که یکی سالدارتر از اسامه را سالار ما کند.» عمر، به گفته اسامه، پیش ابو بکر رفت و سخنان اسامه را به او گفت.

ابو بکر گفت: «بخدا اگر در خطر سگان و گرگان باشم که مرا بدرد کاری را که پیمبر گفته تغییر نمی‌دهم.» عمر گفت: «انصار خواسته‌اند که سالاری قوم را به یکی سالدارتر از اسامه دهی.» ابو بکر که نشسته بود چون این بشنید برجست و ریش عمر را گرفت و گفت:

«ای پسر خطاب، مادرت به عزایت افتد و ترا از دست بدهد پیمبر خدا او را به سالاری قوم گماشته و تو می‌گویی او را بردارم؟» عمر پیش کسان بازگشت، گفتند: «چه کردی؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1353

گفت: «بروید مادرانتان به عزایتان افتد که از خلیفه پیمبر درباره گفتار شما چه‌ها دیدم.» پس از آن ابو بکر سوی اردوگاه آمد و کسان را روان کرد و بدرقه کرد. وی پیاده می‌رفت و اسامه سوار بود و عبد الرحمن بن عوف مرکب ابو بکر را می‌برد.

اسامه به ابو بکر گفت: «ای خلیفه پیمبر، ترا بخدا یا تو سوار شو یا من پیاده شوم.» ابو بکر گفت: «بخدا تو پیاده نشود و من نیز سوار نمی‌شوم که می‌خواهم ساعتی در راه خدای بر خاک بروم و پایم خاک آلود شود که پیکار جوی راه خدا به هر قدم که می‌رود هفتصد حسنه بر او نویسند و هفتصد درجه بالا برند و هفتصد گناه از او بردارند.» و چون ابو بکر بدرقه به سر برد به اسامه گفت: «اگر خواهی عمر را برای دستیاری من واگذاری» و اسامه به عمر اجازه ماندن داد.

آنگاه ابو بکر گفت:

«ای مردم بایستید که ده چیز با شما بگویم که به خاطر گیرید:

«خیانت مکنید، به غنیمت دست مزنید، نامردی نکنید، کشته را «اعضاء نبرید، طفل خردسال و پیر فرتوت را مکشید، نخل نبرید و نسوزید، «درخت میوه را نبرید. بز و گاو و شتر را جز برای خوردن مکشید. به کسانی «برخورد می‌کنید که در صومعه‌ها گوشه گرفته‌اند تا وقتی که به کار خودشان «مشغولند با آنها کاری نداشته باشید، به کسانی می‌گذرید که ظرفها از- «غذاهای گونه‌گون برای شما می‌آورند اگر چیزی از آن خوردید نام خدا را «یاد کنید، به کسانی برمیخورید که میان سر را سترده‌اند و اطراف آنرا به جا «نهاده‌اند آنها را با شمشیر بزنید. به نام خدا روان شوید که خدایتان از طعنه «و طاعون محفوظ دارد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1354

عروة بن زبیر گوید: ابو بکر سوی جرف رفت و اسامه و گروه وی را از نظر گذرانید و از او خواست که عمر بماند و اسامه اجازه داد آنگاه بدو گفت: «آنچه را پیمبر گفته انجام بده، از دیار قضاعه آغاز کن آنگاه سوی ابل رو و در انجام فرمانی که پیمبر داده کوتاهی مکن و به سبب آنکه انجام دستور وی دیر شده شتابان مباش.» اسامه با سرعت به ذو المروه و مسیل تاخت، سپس به انجام فرمان پیمبر پرداخت که گفته بود سپاه در قبایل قضاعه پراکنده کند و به ابل هجوم برد و به سلامت با غنیمت باز آمد، و در مدت چهل روز این کار را به سر برد و این بجز ایام رفت و آمد وی بود.

 

سخن از کار کذاب عنسی‌

 

چنان بود که وقتی باذام مسلمان شد و یمنیان به اسلام گرویدند پیمبر خدا او را عامل همه یمن کرد و تا زنده بود چنین بود و او را از جایی بر کنار نکرد و شریکی برای او ننهاد تا بمرد و پس از مرگ وی کار یمن را میان جمعی از یاران خویش تقسیم کرد. عبید بن صخر انصاری سلمی به سال دهم هجرت پس از حجة التمام با عاملان یمن رفته بود، گوید: چون باذام مرده بود پیمبر قلمرو وی را میان شهر بن باذام و عامر بن شهر همدانی و عبد الله بن قیس، و ابو موسی اشعری، و خالد بن سعید بن عاص و طاهر بن ابی هاله و یعلی بن امیه و عمرو بن حزم تقسیم کرد و دیار حضرموت و سکاسک و سکون را به زیاد بن لبید بیاضی و عکاشة بن ثور بن اصغر غوئی داد و معاذ بن جبل را معلم یمن و حضرموت کرد.

عبادة بن قرص لیثی گوید: وقتی پیمبر از حجة الاسلام فراغت یافت و سوی مدینه بازگشت، امارت یمن را میان کسان تقسیم کرد و هر قسمت را به یکی داد. امارت حضرموت را نیز میان سه کس تقسیم کرد: عمرو بن حزم را بر نجران گماشت و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1355

خالد بن سعید بن عاص را بر ناحیه ما بین نجران و زمع و زبید گماشت، عامر بن شهر را عامل همدان کرد، پسر باذام را بر صنعا گماشت، طاهر بن ابی هاله را عامل عک و اشعریان کرد و ابو موسی اشعری را بر مأرب گماشت. یعلی بن امیه عامل جند شد و معاذ معلم قوم بود که در یمن و حضرموت به قلمرو عاملان می‌رفت. سکاسک و سکون حضرموت با عکاشة بن ثور شد و عبد الله یا مهاجر را عامل طایفه بنی معاویة بن کنده کرد که بیمار شد و نرفت تا ابو بکر او را فرستاد. زیاد بن لبید بیاضی عامل حضرموت بود و کار مهاجر را نیز انجام می‌داد.

هنگامی که پیمبر درگذشت اینان عاملان یمن بودند بجز کسانی از آنها که در جنگ اسود کشته شدند یا بمردند. از جمله، باذام مرده بود و پیمبر قلمرو او را میان پسرش شهر و کسان دیگر تقسیم کرد و اسود سوی شهر تاخت و با وی بجنگید و او را بکشت.

ابن عباس گوید: نخستین بار عامر بن شهر همدانی در ناحیه خود بر ضد اسود عنسی کذاب برخاست و کسان را به مخالفت وی فراهم آورد و فیروز و داذویه، هر یک در قلمرو خویش، چنین کردند. آنگاه کسان دیگر که نامه پیمبر به آنها رسیده بود پیاپی کوشش آغاز کردند.

عبید بن صخر گوید: در آن اثنا که در جند بودیم و کسانرا به کار واداشته بودیم و مکتوبها در میانه نوشته بودیم، نامه‌ای از اسود عنسی رسید که ای جماعت مخالفان آنچه را که از سرزمین ما گرفته‌اید و فراهم آورده‌اید پس بدهید که حق ماست.

به فرستاده گفتیم: «از کجا آمده‌ای؟» گفت: «از غار خبان» آنگاه اسود سوی نجران رفت و ده روز بعد، آنجا را بگرفت و جماعت مذحج به مقابله وی رفتند و در آن اثنا که جمع خویش را فراهم می‌کردیم و در کار خویش می‌نگریستیم یکی آمد و گفت: «اینک اسود در شعوب است و شهر بن باذام سوی او

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1356

رفته است.» و این به روز بیستم ظهور اسود بود و ما انتظار می‌بردیم که کی شکست می‌خورد که خبر آمد اسود شهر را کشت و ابناء را هزیمت کرد و بر صنعا تسلط یافت و این به روز بیست و پنجم ظهور وی بود. پس معاذ از آنجا فراری برون شد و در مأرب پیش ابو موسی رفت که سوی حضرموت رفتند. معاذ در سکون مقام گرفت و ابو موسی در سکاک مجاور مفور جای گرفت که صحرا میان آنها و مأرب فاصله بود. دیگر امرای یمن به نزد طاهر شدند مگر عمرو و خالد که سوی مدینه رفتند. در آن هنگام طاهر در دل سرزمین عک در کوهستان صنعا بود و اسود بر همه منطقه ما بین صهید، صحرای حضرموت، تا طایف و بحرین و حدود عدن تسلط یافت و مردم یمن و عک در تهامه با وی مقابله کردند اما چون حریق پیش می‌رفت و آن روز که با شهر مقابل شد بجز جماعت پیادگان هفتصد سوار داشت، قیس بن عبد یغوث مرادی و معاویة بن قیس جنبی و یزید بن محرم و یزید بن حصین حارثی و یزید بن افکل ازدی سران سپاه وی بودند، ملکش استقرار یافت و کارش بالا گرفت و سواحل مطیع او شد و عثر و شرجه و حرده و غلافقه و عدن و جند و سپس صنعا و احسیه و علیب را به تصرف آورد و مسلمانان با وی تقیه کردند و از دین گشتگان کفر و ارتداد آشکار کردند، جانشین وی در مذحج عمرو بن معدیکرب بود و کار خویش را به چند کس واگذاشته بود و کار سپاه وی با قیس بن عبد یغوث بود و کار ابنا را به فیروز و داذویه واگذاشته بود و چون قلمرو وی وسعت گرفت در قیس و فیروز و داذویه به حقارت بگریست و زن شهر را که دختر عموی فیروز بود به زنی گرفت. ما به حضرموت بودیم و بیم داشتیم که اسود سوی ما آید یا سپاهی فرستد یا در حضرموت یکی به پا خیزد و چون اسود دعوی پیمبری کند.

و چنان بود که در همان نزدیکی معاذ از بنی بکره که طایفه‌ای از سکون بودند زن گرفته بود و زن، رمله نام داشت و بنی زنکبیل خالگان وی بودند که به سبب خویشاوندی معاذ به ما متمایل شدند معاذ به زن خویش علاقه داشت و ضمن دعاها

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1357

که می‌کرد می‌گفت: «خدایا به روز رستاخیز مرا با بنی زنکبیل محشور کن» گاهی نیز می‌گفت: «خدایا مردم سکون را بیامرز.» در همین وقت نامه‌های پیمبر آمد که فرمان می‌داد مردان را برای غافلگیر کردن یا مقابله اسود برانگیزیم و هر کس را که پیمبر امید کمک از او داشت خبردار کنیم، معاذ چنین کرد و ما نیرو گرفتیم و از فیروزی مطمئن شدیم.» جشیش بن دیلمی گوید: «و بر بن یحنس با نامه پیمبر آمد که ضمن آن به ما دستورمی‌داد برای دفاع از دین خویش قیام کنیم و جنگ اسود را آماده شویم و بکوشیم تا وی را یا به غافلگیری یا به جنگ بکشیم و از جانب وی به همه کسانی که دین و مردانگی دارند ابلاغ کنیم و چنین کردیم و کار آغاز شد و معلوم داشتیم که اسود با قیس بن عبد یغوث که کار سپاه وی را به عهده داشت دل بد کرده است و گفتیم که بر جان خویش بیمناک است و او را به همکاری خواندیم و قضیه را با وی بگفتیم و فرمان پیمبر را به او خبر دادیم گویی او را از آسمان جسته بودیم که سخت غمین و ترسان بود و همکاری ما را پذیرفت و چون و بر بن یحنس بیامد با کسان نامه نوشتیم و آنها را به همکاری خواندیم.» گوید: شیطان به اسود خبر داده بود و کس پیش قیس فرستاد و گفت: «ای قیس ببین این چه می‌گوید؟» منظورش شیطانی بود که او را فرشته خویش می‌پنداشت.

قیس گفت: «چه می‌گوید؟» گفت: «می‌گوید قیس را گرامی داشتی و به همه کار تو دست یافت و به عزت مانند تو شد و اینک به دشمن تو متمایل شده و می‌خواهد ملک تو را بگیرد و دل با خیانت دارد، به من می‌گوید ای اسود ای اسود او را بگیر و از میان بردار وگرنه ترا از میان برمی‌دارد.» قیس قسم خورد و گفت: «به ذی الخمار سوگند که دروغ می‌گوید تو پیش من بزرگتر از آنی که در باره تو اندیشه بد داشته باشم.» اسود گفت: «آیا تکذیب فرشته می‌کنی؟ فرشته راست میگوید اما اکنون بدانستم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1358

که از آنچه فرشته در باره تو گفته پشیمان شده‌ای.» و چون قیس از پیش اسود در آمد به نزد ما شد و گفت: «ای جشیش و ای فیروز و ای داذویه اسود چنان گفت و من چنین گفتم، اکنون رأی شما چیست؟» گفتیم: «باید مراقب بود.» در همین اثنا اسود ما را پیش خواند و گفت: «مگر شما را بر قومتان برتری ندادم، این خبرها چیست که از شما به من می‌رسد؟» گفتیم: «این بار از ما درگذر» گفت: «در می‌گذرم بشرط آنکه تکرار نکنید» و ما به زحمت نجات یافتیم ولی در کار خویش و کار قیس بیمناک بودیم و خطر را نزدیک می‌دیدیم که خبر آمد که عامر بن شهر و ذی زود و ذی مران و ذو الکلاع و ذی ظلیم مخالف اسود شده‌اند و با ما نامه نوشتند و کمک به ما عرضه داشتند، ما نیز نامه نوشتیم و گفتیم دست به کاری نزنید تا کار را محکم کنیم، و این نتیجه نامه‌های پیمبر بود که به آنها رسیده بود.

پیمبر صلی الله علیه و سلم به مردم نجران از عرب و غیر عرب نامه نوشته بود که بیامدند و در یکجا فراهم شدند.

و چون اسود خبر یافت و احساس خطر کرد، ما نمی‌دانستیم چه باید کرد و من پیش ازاد رفتم که زن وی بود و گفتم: «ای عموزاده، خبر داری که قوم تو از این مرد چه بلیه‌ها داشت، شوهرت را کشت و کسان دیگر را کشت و باقیمانده را خوار کرد و زنان را رسوا کرد، آیا در توطئه بر ضد وی هم آهنگی می‌کنی؟» گفت: «برای چه کار؟» گفتم: «برای برون راندنش» گفت: «یا کشتنش» گفتم: «و یا کشتنش»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1359

گفت: «آری، بخدا از هیچکس چون او نفرت ندارم به گفته خدا پای بند نیست و از حرام وی باز نمی‌ماند، وقتی مصمم شدید به من بگویید تا راه کار را بشما بگویم.» گوید: و من برون شدم و فیروز و داذویه منتظرم بودند، قیس نیز بیامد و آهنگ در افتادن با اسود داشتیم و پیش از آنکه قیس با ما بنشیند یکی به او گفت: «شاه ترا می‌خواهد» و او با ده تن از مردم مذحج و همدان برفت که به سبب حضورشان اسود نتوانست او را بکشد اسود بدو گفته بود: از دست من به این مردان پناه برده‌ای؟

مگر من خبر درست با تو نگفتم، که فرشته به من می‌گوید: «اگر دست قیس را نبری سر ترا می‌برد؟» قیس پنداشته بود که اسود او را می‌کشد و گفته بود: «روا نیست ترا بکشم که پیمبر خدایی، هر چه می‌خواهی در باره من فرمان بده که از این خوف و هراس آسوده شوم، اگر مرا بکشی یکباره می‌میرم و بهتر از مرگ تدریجی است.» اسود رقت آورده بود و او را مرخص کرده بود که پیش ما آمد و قصه را نقل کرد و گفت: «کار خویش را انجام دهید» و با جماعت خویش همراه شد که سوی اسود شدیم و بر در وی یکصد گاو و شتر بود و اسود به پا خاست و خطی کشید و آن سوی خط بایستاد و شتران و گاوان همچنان بی بند بود و هیچیک از خط نگذشت و به کشتن آن پرداخت و ضربت زد و رها کرد که چندان بدود تا جان دهد و چیزی فجیع‌تر و روزی هراس انگیزتر از آن ندیده بودم.

آنگاه به فیروز گفت: «ای فیروز، آیا آنچه در باره تو می‌شنوم درست است؟» و زوبین را حرکت داد و گفت: «می‌خواستم ترا نیز بکشم و به این حیوانات ملحق کنم.» فیروز گفت: «ما را به خویشاوندی برگزیدی و بر دیگر ابنای یمن برتری دادی، اگر پیمبر نبودی انتساب ترا از دست نمی‌دادیم چه رسد به اینکه سامان کار دنیا و آخرت ما به تو است، آنچه را در باره ما می‌شنوی باور مکن و ما

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1360

چنانیم که می‌خواهی.» اسود گفت: «اینها را تقسیم کن، تو مردم اینجا را بهتر می‌شناسی.

فیروز گوید: مردم صنعا دور من فراهم آمدند.» به یک دسته شتر دادم و به خاندانها گاو و بزرگان را نیز دادم که هر گروه سهم خود را گرفتند.

جشنش گوید: و پیش از آنکه اسود به خانه رود فیروز بدو پیوست و یکی ایستاده بود و سعایت فیروز می‌کرد و اسود می‌شنید و فیروز شنید که می‌گفت: «فردا او و کسانش را می‌کشم، صبحگاه پیش من آی» آنگاه متوجه شد که فیروز آنجاست و گفت: «چه کردی؟» فیروز آنچه را شده بود بدو خبر داد.

اسود گفت: «خوب کردی» و به درون رفت.

گوید: فیروز پیش ما آمد و ماجرا را بگفت و کس پیش قیس فرستادیم که بیامد و همسخن شدیم که من پیش زن اسود روم و تصمیم جمع را با وی بگویم تا بگوید چه کنیم و چون قصه را با وی بگفتیم گفت: «اسود را به دقت حراست می‌کنند و در همه قصر جز این خانه جایی نیست که نگهبانان احاطه نکرده باشند و پشت این خانه به فلان جا و فلان راه می‌رسد. هنگام شب نقب بزنید که از نگهبانان می‌گذرید و مانعی در راه کشتن وی نیست. اینجا نیز چراغ و سلاح می‌یابید.» گوید: از آنجا بیرون شدم و اسود به من برخورد و به سرم کوفت تا بیفتادم که مردی نیرومند بود و زن بانگ زد و گفت: «پسر عموی من آمده مرا به‌بیند و او را می‌زنی؟» و بانگ زن اسود را از من منصرف کرد و اگر نه مرا کشته بود.

اسود به زن گفت: «بی پدر! خاموش باش او را به تو بخشیدم.» پس زن برفت و من سوی کسان خود آمدم و گفتم: «باید فرار کرد.» و ماجرا را نقل کردم و به حیرت بودیم که فرستاده زن بیامد و که کاری را که گفتم انجام بده من چندان به او خواندم که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1361

مطمئن شد.

جشیش گوید به فیروز گفتیم: «برو و قضیه را قطعی کن.» من با وضعی که رخ داده و اسود منعم کرده بود نمی‌توانستم رفت و او برفت که زیرک‌تر از من بود.

و چون زن وضع را با او در میان نهاد بدو گفت: «چگونه می‌توانیم به خانه‌ای که پر از اثاث است نقب بزنیم باید اثاث خانه را برداریم.» پس برفتند و اثاث را برداشتند و در را بستند. فیروز پیش زن بود که اسود آمد و زن از خویشاوندی و همشیری فیروز سخن کرد و گفت که با وی محرم است، اسود بانگ زد و او را بیرون کرد که بیامد و خبر را با ما بگفت.

گوید: هنگام شب به کار پرداختیم و با یاران خویش هماهنگ شدیم و همدانیان و حمیریان را با شتاب خبر کردیم و به خانه نقب زدیم و وارد شدیم، چراغی زیر کاسه‌ای بود، فیروز را پیش انداختیم که از همه دلیرتر و نیرومندتر بود و گفتیم:

«بنگر چه می‌بینی» فیروز برون شد ما، همراه وی بودیم و میان او و نگهبانان فاصله بودیم تا به خانه‌ای رسیدیم و چون او به در خانه نزدیک شد صدای خرخر بلندی شنید و زن آنجا نشسته بود، اسود نزدیک در آمد و شیطان، او را بنشانید و به زبان او سخن کرد و همچنانکه نشسته بود خرخر می‌کرد و گفت: «ای فیروز، مرا با تو چه کار؟» فیروز ترسید که اگر باز گردد هلاک شود و زن نیز به هلاکت رسد و با وی که چون شیری تنومند بود در آویخت و سرش را بگرفت و خونش بریخت و گردنش را بشکست و با زانوی خویش پشتش را بکو رفت و برخاست که برون شود اما زن جامه‌اش را بگرفت که پنداشت او را نکشته است و گفت: «کجا می‌روی؟» فیروز گفت: «می‌روم قتل او را به یارانم خبر دهم.» آنگاه پیش ما آمد که با وی برفتیم و خواستیم سر اسود را ببریم ما شیطان او را به حرکت آورد و بجنبید.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1362

گفتم: روی سینه‌اش بنشینید و دو تن روی سینه‌اش نشستند و زن مویش را بگرفت و صدایی برخاست و پارچه‌ای به دهانش بست و کارد به حلقش کشید که چون گاو خرخر کرد و نگهبانان که دور خانه بودند سوی در آمدند و گفتند: «چه خبر است؟» زن گفت: «وحی به پیمبر می‌رسد» و اسود بی حرکت شد.

گوید شب به گفتگو بودیم که چگونه یاران خود را خبر کنیم که جز من و فیروز و داذویه و قیس کس نبود و چنان دیدیم که شعاری را که میان ما و یارانمان بود به بانگ بلند بگوییم، پس از آن اذان گفته شود.

و چون صبح برآمد داذویه بانگ زد و شعار بگفت و مسلمانان و کافران بدویدند و نگهبانان فراهم آمدند و من بانگ زدم و شهادت اسلام بر زبان آوردم و گفتم که اسود کذاب بود، و سر وی را سوی قوم انداختم آنگاه نماز به پا شد و کسان بیامدند و بانگ زدیم که ای مردم صنعا هر که یکی از یاران اسود را بیابد بگیرد و هر که کسی از آنها را در خانه دارد بگیرد و در راهها بانگ زدیم که هر کس از آنها را توانستید بگیرید. اسودیان از کودکان بسیار بگرفتند و اموال غارت کردند و عزیمت کردند و هفتاد سوار و پیاده از آنها به دست ما افتاد و هفتصد زن و کودک از ما به دست آنها افتاده بود. پس نامه نوشتند و ما کس فرستادیم که کسان ما را بدهند و کسانشان را بدهیم و چنین کردند و برفتند و به چیزی از ما دست نیافتند و میان صنعا و جند سرگردان شدند، صنعا نجات یافت و خدا اسلام و مسلمانان را عزت داد و ما در کار امارت به رقابت افتادیم و یاران پیمبر به قلمرو عمل خویش رفتند و همسخن شدیم که معاذ بن جبل پیشوای نماز باشد و خبر را برای پیمبر نوشتیم و این در ایام زندگی وی صلی الله علیه و سلم بود.

گوید همانشب پیمبر خبر یافته بود و همینکه فرستادگان ما به مقصد رسیدند معلوم شد که او صلی الله علیه و سلم صبحگاه آن شب در گذشته بود و ابو بکر رحمه الله نامه‌ها

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1363

را جواب داد.

عبد الله بن عمر گوید: همانشب که اسود عنسی کشته شده بود پیمبر به وحی خبر یافت و به ما بشارت داد و گفت: «دیشب عنسی کشته شد و مردی مبارک از خاندانی مبارک او را بکشت.» گفتیم: «او که بود؟» گفت: «فیروز، موفق باد باد فیروز» فیروز گوید: اسود را بکشتیم و کارها چنان شد که از پیش بود جز اینکه کس پیش معاذ فرستادیم و همسخن شدیم که پیشوای نماز او باشد و در صنعا با ما نماز می‌کرد، اما فقط سه روز پیشوای نماز بود و امیدوار شده بودیم و چیزی ناخوشایند نبود جز آن سواران اسودی که میان صنعا و نجران بودند که خبر وفات پیمبر رسید و کارها در هم شد و ندانستیم چه باید کرد و سرزمین آشفته شد.

عبد الله پسر فیروز دیلمی به نقل از پدر گوید: پیمبر یکی را سوی ما فرستاد که وبر بن یحنس ازدی نام داشت و پیش داذویه فارسی منزل گرفت، اسود کاهنی بود که شیطانی و همزادی داشت و خروج کرد و ملک یمن بگرفت و شاه آنجا را بکشت و زنش را بگرفت و شاه یمن شد، باذام از آن پیش مرده بود و پسرش جانشین او شده بود که اسود او را بکشت و زنش را بگرفت و من و داذویه و قیس بن مکشوح مرادی پیش وبر بن یحنس فرستاده پیمبر فراهم شدیم و در باره کشتن اسود رای زدیم.

چنان شد که اسود بگفت تا مردم در صنعا در میدانی فراهم شدند و بیامد و میان آنها ایستاد و اسب شاه را بیاوردند و ضربتی با زوبین بدان زد و رها کرد و اسب در شهر می‌دوید و خون از آن می‌ریخت تا بمرد.

و اسود بگفت تا شترانی آن سوی خط بداشتند که سر و گردنشان این سوی خط بود و از آن نمی‌گذشتند و همه را با زوبین بکشت که بیفتاد و چون از این کار فراغت یافت، و زوبین را به دست گرفت و روی زمین خفت و سر برداشت و گفت که او، یعنی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1364

شیطانش، می‌گوید که ابن مکشوح یاغی است سر او را ببر. پس از آن سر به زمین نهاد و برداشت و گفت: «می‌گوید، پسر دیلمی یاغی است، دست و پای راست او را ببر.» گوید: چون این سخنان را شنیدم با خودم گفتم بخدا بیم هست که مرا بخواند و مانند این شتران با زوبین بکشد، و میان مردم نهان شدم که مرا نه‌بیند و از میدان در آمدم و از ترس نمی‌دانستم چه باید کرد، و چون به نزدیک خانه‌ام رسیدم یکی از کسان اسود مرا بدید و گردنم را بکوفت و گفت: «شاه ترا می‌خواهد و تو می‌گریزی! برگرد!» و مرا برگردانید و چون چنین دیدم ترسیدم که کشته شوم.

گوید: و چنان بود که همیشه خنجر همراه داشتیم، دست روی خنجر نهادم و برفتم، قصد داشتم که به اسود حمله برم و به او ضربت بزنم و خونش بریزم و سپس کسی را که همراه اوست بکشم. و چون نزدیک وی رسیدم خطر را در چهره من دید و گفت: «همانجا بایست» و من ایستادم.

گفت: «تو بزرگتر از همه مردم اینجا هستی و اشراف قوم را نیکتر می‌شناسی این شتران را میان آنها تقسیم کن» آنگاه سوار شد و برفت، و من به تقسیم گوشت میان مردم صنعا پرداختم و آن کس که گردن مرا کوفته بود، بیامد و گفت: «به من هم از این گوشت بده» گفتم: «بخدا حتی یک پاره نمیدهم، مگر همان نیستی که گردن مرا کوفتی؟» و او خشمگین برفت و آنچه را با وی گفته بودم به اسود خبر داد.

چون از کار تقسیم گوشت فراغت یافتم پیش اسود رفتم، و چون نزدیک رسیدم شنیدم که آن مرد از من شکایت می‌کرد، اسود بدو گفت: «بخدا می‌کشمش» گفتم: «کاری را که گفته بودی به سر بردم و گوشت را میان مردم تقسیم کردم.» گفت: «خوب کردی» و برفت و من نیز برفتم.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1365

آنگاه کس پیش زن شاه فرستادیم که می‌خواهیم اسود را بکشیم چه باید کرد؟

و او کس فرستاد که پیش من آی.

پیش زن شاه رفتم و او کنیز را بر در نهاد که اگر اسود آمد ما را خبردار کند، من و او به درون رفتیم و این خانه آخرین بود و نقبی زدیم و پرده افکندیم و من گفتم: «امشب او را می‌کشیم.» زن گفت: «بیایید» ناگهان اسود به خانه در آمد و غیرت آورد و در گردن من آویخت و کوفتن گرفت. او را به کنار زدم و بیرون شدم و پیش یاران خویش آمدم و قصه را بگفتم و یقین داشتم که کارمان زار است.

در این وقت فرستاده زن بیامد که از آنچه دیدید نومید مشوید که وقتی تو رفتی من به اسود گفتم: «مگر نمی‌گویید که شما مردمی آزاده و والا نسبید؟» گفت: «چرا» گفتم: «برادرم پیش من آمده بود که درود گوید و حرمت کند و تو بر او جستی و گردنش بکوفتی و بیرونش کردی، جوانمردی تو این بود؟» و چندان ملامتش کردم که خجل شد و گفت: «این برادرت بود؟» گفتم: «آری» گفت: «نمی‌دانستم» زن گفته بود امشب برای کشتن وی بیایید دیلمی گوید: پس ما آرام شدیم و نیرو گرفتیم و شبانگاه من و داذویه و قیس برفتیم و از راه نقب به خانه آخرین درآمدیم، به قیس گفتم: «تو چابکسوار عربی، برو و این مرد را بکش.» قیس گفت: «من به هنگام پیکار به لرزه می‌افتم و بیم دارم ضربتی به او بزنم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1366

که کاری نسازد، تو برو که از همه جوانتر و نیرومندتری» گوید: و من شمشیر خویش را پیش آنها نهادم و وارد شدم که به‌بینم سر اسود کجاست، چراغ می‌سوخت و او در میان بسترها خفته بود که در آن فرو رفته بود و ندانستم سرش کجاست و پایش کجاست؟ زنش کنارش نشسته بود و انار به او می‌خورانید تا بخفت و من به او اشاره کردم که سرش کجاست و او به جای سرش اشاره کرد، و من برفتم و بالای سرش ایستادم و نمی‌دانم صورتش را دیدم یا نه که ناگهان چشم گشود و مرا دید با خود گفتم اگر برای برداشتن شمشیر بروم بیم هست که کار از دست برود و کسانی را برای حفظ خود بخواند.

و چنان بود که شیطان اسود، حضور مرا گفته بود و او را بیدار کرده بود، اسود گیج بود و شیطان به زبان وی با من سخن کرد و به من می‌نگریست و خرخر می‌کرد، با دو دست به سر او زدم و سرش را به یک دست و ریشش را به دست دیگر گرفتم و گردنش را پیچیدم و کوفتم و خواستم پیش یارانم برگردم اما زن در من آویخت که خواهرتان را و خیرخواهتان را رها می‌کنی؟

گفتم: «بخدا او را کشتم و از شرش آسوده شدی» آنگاه پیش دو رفیقم رفتم و ماجرا را به آنها خبر دادم.

گفتند: «برگرد و سرش را جدا کن و بیار» بازگشتم، اسود صدایی نامفهوم داشت، دهانش را ببستم و سرش ببر را بریدم و پیش دو رفیقم بردم و با هم برون شدیم و به منزل خویش رفتیم که و بر بن یحنس ازدی آنجا بود و با هم بر قلعه‌ای بلند رفتیم، و وبر بن یحنس بانگ نماز داد. آنگاه بانگ زدیم که خدا عز و جل اسود کذاب را کشت و مردم فراهم آمدند و سر را بینداختیم.

و چون یاران اسود این را بدیدند بر اسبان خویش نشستند و هر کدامشان نوسالی از فرزندان ما را از خانه‌ای که آنجا بودند بگرفتند و در تاریکی صبحدم دیدمشان که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1367

نوسالان را به ردیف خود سوار کرده بودند و به برادرم که میان مردم بود بانگ زدم که هر کدامشان را که می‌توانید بگیرید، مگر نمی‌بینید که با فرزندان ما چه می‌کنند؟

پس کسان ما در آنها آویختند و هفتاد کس از ایشان بگرفتیم و سی نو سال از ما ببردند و چون بیرون شهر رسیدند متوجه شدند که هفتاد کس از آنها نیست و بیامدند و گفتند:

«یاران ما را رها کنید.» گفتیم: «فرزندان ما را رها کنید» آنها فرزندان را رها کردند و ما نیز یارانشان را رها کردیم.

گوید: پیمبر خدای به یاران خویش گفته بود: «خدا اسود کذاب عنسی را بکشت. او را به دست یکی از برادران مسلمان شما که اسلام آورده‌اند و تصدیق پیمبر خدا کرده‌اند از میان برداشت.» پس از قتل اسود ما چنان شدیم که پیش از آمدن اسود بودیم و سران قوم آسوده شدند و کسان به مسلمانی باز آمدند.

عبید بن صخر گوید: آغاز کار اسود تا ختم غایله وی سه ماه بود.

ضحاک بن فیروز گوید: از آن هنگام که اسود در غار خبان خروج کرد تا وقتی کشته شد چهار ماه بود و پیش از آن کار وی مکتوم بود.

عمرو بن شبه گوید: ابو بکر سپاه اسامه را در آخر ربیع الاول فرستاد و خبر کشته شدن اسود عنسی در آخر ربیع الاول پس از حرکت اسامه رسید و این نخستین فتحی بود که ابو بکر از آن خبر یافت.

واقدی گوید: در همین سال، یعنی سال یازدهم، در نیمه ماه محرم فرستادگان قبیله نخع به سالاری زرارة بن عمر پیش پیمبر آمدند و اینان آخرین فرستادگانی بودند که پیمبر آنها را دیدار کرد.

در همین سال، فاطمه دختر پیمبر به شب سه شنبه روز سوم ماه رمضان از جهان درگذشت، در این هنگام بیست و نه سال یا در همین حدود داشت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1368

ابو جعفر گوید: وفات فاطمه علیها السلام سه ماه پس از درگذشت پیمبر خدا بود.

اما به گفته عروة بن زبیر فاطمه شش ماه پس از درگذشت پیمبر وفات یافت.

واقدی گوید: «و این، به نزد ما معتبرتر است.

گوید: اسماء دختر عمیس و علی علیه السلام فاطمه را غسل دادند.

عمره دختر عبد الرحمن گوید: عباس بن عبد المطلب بر فاطمه دختر پیمبر نماز کرد.

جویریة بن اسماء گوید: عباس و علی و فضل بن عباس در گور فاطمه قدم نهادند.

گوید: و هم در این سال عبد الله بن ابو بکر درگذشت. و چنان بود که در اثنای حصار طایف ابو محجن تیری به او زده بود و زخم آن به نشد تا در ماه شوال او را از پای در آورد و بمرد.

ابو زید گوید: در همان سال که بیعت ابو بکر انجام گرفت پارسیان یزدگرد را به شاهی برداشتند.

ابو جعفر گوید: در همین سال ابو بکر رحمه الله با خارجة بن حصن فزاری پیکار کرد.

ابو زید گوید: از آن پس که پیمبر در گذشت، ابو بکر سپاه اسامه را به سرزمین شام، همانجا که پدرش زید بن حارثه کشته شده بود، روان کرد و همچنان در مدینه مقیم بود و زد و خوردی نداشت و فرستادگان قبایل عرب که از دین گشته بودند پیش وی می‌آمدند که می‌خواستند نماز را بپذیرند اما زکات ندهند، اما ابو بکر نپذیرفت و ببود تا اسامه پس از چهل روز و به قولی هفتاد روز بازگشت و ابو بکر او را در مدینه جانشین کرد و خود راهی شد. و به قولی جانشین وی در مدینه سنان ضمری بود و برفت تا در جمادی الاول و به قولی جمادی الاخر در ذی القصه فرود آمد.

و چنان شده بود که پیمبر خدا نوفل بن معاویه دئلی را به گرفتن زکات فرستاده

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1369

بود و خارجة بن حصن در شربه به او برخورده بود و هر چه را به دست داشت گرفته بود و به بنی فزاره پس داده بود. نوفل پیش از بازگشتن اسامه از مدینه به نزد ابو بکر آمد.

نخستین جنگ دوران ارتداد جنگ عنسی بود که در یمن رخ داد پس از آن جنگ خارجة بن حصن فزاری و منظور بن زبان ابن سیار و قبیله غطفان بود که مسلمانان غافلگیر شدند و ابو بکر به پیشه‌ای پناه برد و آنجا نهان شد، پس از آن خداوند مشرکان را هزیمت کرد.

مجالد بن سعید گوید: وقتی اسامه برفت کفر سر برداشت و آشوب شد و هر یک از قبایل بجز ثقیف و قریش همگی یا بعضیشان از دین بگشتند.

عروة بن زبیر گوید: وقتی پیمبر درگذشت و اسامه برفت هر یک از قبایل همگی یا بعضیشان از دین بگشتند. مسیلمه و طلیحه سر برداشتند و کارشان بالا گرفت، همه مردم طی و اسد به دور طلیحه فراهم شدند، مردم غطفان به جز طایفه اشجع و بعضی دیگر از دین بگشتند و با وی بیعت کردند. مردم هوازن مردد بودند اما زکات ندادند بجز ثقیف و طایفه جدیله و کسان دیگر که ثابت ماندند. جمعی از بنی سلیم نیز از دین گشته بودند و بیشتر مردم در هر جا چنین بودند.

گوید: فرستادگان پیمبر از یمن و یمامه و دیار بنی اسد و فرستادگان کسانی که پیمبر با آنها در باره اسود و مسیلمه و طلیحه نامه نوشته بود با خبر و نامه بیامدند و نامه‌ها را به ابو بکر دادند و خبرها را با او بگفتند ابو بکر گفت: «باشید تا فرستادگان امیران شما خبرهای تلختر و بدتر از این بیارند.» چیزی نگذشت که نامه امیران پیمبر از هر سو بیامد که همه یا جمعی از فلان قبیله پیمان شکسته‌اند و به طرق گوناگون بر ضد مسلمانان برخاسته‌اند.

ابو بکر نیز چون پیمبر خدای با نامه به جنگ مخالفان برخاست و فرستادگان را با نامه‌ها روان کرد و از پی آنها رسولان دیگر فرستاد و برای جنگ آنها در انتظار

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1370

اسامه ماند، نخستین جنگی که کرد با قوم عبس و ذبیان بود که پیش از آمدن اسامه رخ داد.

زید بن اسلم گوید: وقتی پیمبر درگذشت عامل وی بر قبیله قضاعه و کلب، امرؤ القیس بن اصبح کلبی بود که از بنی عبد الله بود و عامل طایفه قین، عمرو بن حکم بود و عامل طایفه هذیم معاویة بن فلان وائلی بود.

گوید: و چنان شد که ودیعه کلبی با آن گروه از کلبیان که پیرو وی بودند از اسلام بگشت و امرؤ القیس بر دین خویش بماند، زمیل بن قطبه قینی یا آن گروه از مردم قین که تبعیت او می‌کردند از اسلام بگشت و عمرو بر دین بماند، معاویه با آن گروه از سعد هذیم که پیرو او بودند از اسلام بگشت و ابو بکر به امرؤ القیس بن فلان که بعدها پدر بزرگ سکینه دختر حسین بن علی شد نامه نوشت که سوی ودیعه تاخت، بعمرو نیز نامه نوشت که با زمیل مقابله کرد و نیز به معاویه عذری نامه نوشت.

و چون اسامه به سرزمین قضاعه رسید سواران خویش را میانشان فرستاد و گفت کسانی را که بر دین مانده‌اند در مقابل مرتدان یاری کنید، مرتدان فراری شدند و سوی دومه رفتند و به دور ودیعه فراهم آمدند و سپاه اسامه پیش وی بازگشت و او سوی حمقتین حمله برد و به طایفه بنی ضبیب جذام و بنی خلیل لخم و یارانشان از قبیله جذام و لخم دست یافت و به سلامت و با غنیمت بازگشت.

قاسم بن محمد گوید: وقتی پیمبر درگذشت بیشتر مردم اسد و غطفان و طی به دور طلیحه فراهم آمدند و جز اندکی از این سه قبیله بر دین نماندند. مردم اسد در سمیراء فراهم شدند و فزاره و گروهی از غطفانیان در جنوب طیبه فراهم آمدند، مردم طی در حدود سر زمین خویش اجتماع کردند، مردم ثعلبة بن سعد و مره و عبس در ابرق ربذه گرد آمدند و جمعی از مردم بنی کنانه نیز با آنها شدند و چون جای ماندن نبود دو گروه شدند و گروهی در ابرق بماندند و گروهی دیگر سوی ذو القصه شدند و طلیحه حبال را به کمک آنها فرستاد که سالار بنی اسدیان ذو القصه و جماعت

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1371

لیثیان و دیلیان و مدلجیان همدست آنها، شد، سالار قوم مره در ابرق عوف بن فلان بن سنان بود و سالار ثعلبه و عبس، حارث بن قلان سبعی بود، این طوایف کسانی را سوی مدینه فرستادند که پیش سران قوم منزل گرفتند بجز عباس که کس پیش او نبود و با ابو بکر سخن کردند که نماز کنند اما زکات ندهند. خدا ابو بکر را بر حق پایدار کرد گفت: «اگر زانوبند شتری به من بدهند بر سر آن جنگ می‌کنم» و چنان بود که زانوبند شتران زکات یا زکات دهندگان بود که با شتر می‌دادند.

فرستادگان قبایل از دین گشته اطراف مدینه سوی قوم خویش رفتند و به آنها خبر دادند که در مدینه چندان کس نیست و آنها را به اندیشه حمله به مدینه انداختند.

ابو بکر از آن پس که فرستادگان برفتند علی و زبیر و طلحه و عبد الله بن مسعود را بر گذرگاههای مدینه گماشت تا مردم مدینه در مسجد آماده نگهداشت و گفت:

«مردم اطراف به کفر گراییده‌اند و فرستادگانشان دیده‌اند که جماعت شما کم است، معلوم نیست شبانه حمله می‌کنند یا روز که نزدیکترین طایفه مرتد تا اینجا بیش از یک روز فاصله ندارد. این قوم امید داشتند که شرطشان را بپذیریم و با آنها صلح کنیم که نپذیرفتیم و ردشان کردیم، پس آماده باشید.» سه روز بگذشت که عربان مرتد شبانگاه سوی مدینه حمله آوردند و گروهی در ذی حسی ماندند که کمک آنها باشند، مهاجمان، شبانگاه به گذرگاهها رسیدند که جنگاوران آنجا بودند و کسان مراقبت می‌کردند که خبر یافتند و ابو بکر خبر دار شد و کس پیش آنها فرستاد که به جای خویش باشید و با مقیمان مسجد که همه شتر سوار بودند روان شد و با دشمن مقابله کردند که فراری شد و مسلمانان شتر سوار به تعقیب آنها رفتند تا به ذی حسی رسیدند، کمکیان پیش آمدند و مشکهای پر باد به ریسمان بسته بودند که آنرا با پای خویش بزدند و جلو شتران راندند و شتران رم کرد و فراری شد که شتر از هیچ چیز چون مشک پر باد رم نمی‌کند و شتران را نگه نتوانستند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1372

داشت تا وارد مدینه شد اما از مسلمانان کس از شتر نیفتاد و کشته نشد.

و خطیل بن اوس در این باب شعری گفت باین مضمون.

«بار و شتر من فدای بنی ذبیان باد» «به سبب دلیری آن شب که ابو بکر در ریگزار میتاخت» «که کسان را بخواند و دعوت او را پذیرفتند» «که خدا را سپاهیانست که چون با آن رو به رو شوند» «دلیریشان از عجایب روزگار است.» عبد الله لیثی که قوم وی جزو مرتدان بود و با غارتیان به ذو القصه و ذی حسی آمده بودند شعری گفت بدین مضمون:

«تا پیمبر میان ما بود اطاعت وی کردیم.» «ای بندگان خدا ابو بکر چکاره است؟» «آیا وقتی او درگذشت، ابو بکر وارث وی شد» «بخدا این تحمل ناپذیر است» «چرا تقاضای فرستادگان ما را نپذیرفتید» «و از عواقب رد آن بیم نکردید «آنچه فرستادگان ما می‌خواستند و پذیرفته نشد «برای من چون خرما شیرین و بلکه شیرین‌تر از خرماست» غارتیان پنداشتند مسلمانان به ضعف افتاده‌اند و کس پیش مقیمان ذو القصه فرستادند و قضیه را خبر دادند و آنها به اعتماد گفته خبر آوران بیامدند و از اراده خدای غافل بودند.

ابو بکر همه شب را به تهیه لوازم گذرانید و اواخر شب با سپاه روان شد.

نعمان بن مقرن بر میمنه او بود و عبد الله بن مقرن بر میسره بود و سوید بن مقرن دنباله دار سپاه بود و سواران با وی بودند، صبحدمان با دشمن رو به رو شدند و دشمنان وقتی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1373

خبردار شدند که شمشیر مسلمانان به کار افتاده بود و چون آفتاب طلوع کرد دشمن را براندند و بیشتر شتران آنها را بگرفتند و حبال کشته شد. ابو بکر با سپاه به تعقیب دشمن تا ذو القصه رفت و نعمان بن مقرن را با گروهی آنجا نهاد و سوی مدینه بازگشت و این نخستین فتح مسلمانان در جنگهای ارتداد بود که مشرکان زبون شدند.

و چنان بود که بنی ذبیان و عبس به مسلمانان خویش تاخته بودند و خونشان را ریخته بودند و قبایل مجاور آنها نیز چنین کرده بودند، جنگ ابو بکر مایه عزت مسلمانان شد و قسم خورد که از مشرکان بسیار کس می‌کشد و از هر قبیله که مسلمانان را کشته‌اند معادل مسلمانان مقتول و بیشتر، کشتار می‌کند.

زیاد بن حنظله تمیمی در این باب شعری گفت بدین مضمون:

«وقتی به مقابله آنها رفتیم» «به بنی عبس نزدیک سر زمینشان حمله کردیم» «و بنی ذبیان را با پیکاری سخت از جای براندیم» ابو بکر چنان کرد و مسلمانان در دین خویش ثبات یافتند و مشرکان قبایل در کار خود شکسته شدند و زکات شتران صفوان و زبرقان و عدی، یکی پس از دیگری به مدینه رسید زکات صفوان در اول شب و از آن زبرقان در نیمه شب و زکات عدی در آخر شب رسید. بشارت صفوان را سعد بن ابی وقاص آورد و بشارت زبرقان را عبد الرحمن بن عوف آورد و بشارت عدی را عبد الله بن مسعود و به قولی قتاده آورد.

گوید: وقتی شتران زکات از دور نمایان شد مردم گفتند: «خطر است» اما ابو بکر گفت: «بشارت است» گفتند: همیشه بشارت نیک می‌دهی.» این حادثه به روز شصتم از رفتن اسامه بود. چند روز پس از آن اسامه در رسید که سفر وی دو ماه و چند روز شده بود و ابو بکر او را در مدینه جانشین خویش کرد و به او و سپاهش گفت راحت کنید و مرکوبان خویش را از خستگی درآرید و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1374

با گروهی دیگر سوی ذو القصه رفت و آنها که بر گذرگاهها بودند با وی برفتند.

مسلمانان به ابو بکر گفتند: «ای خلیفه پیمبر، ترا به خدا خودت را به خطر مینداز که اگر کشته شوی کار مردم آشفته شود، اقامت تو در مدینه برای دشمن بدتر است یکی را بفرست و اگر کشته شد دیگری را بفرست.» گفت: «بخدا چنین نکنم و مانند شما به جنگ آیم» و با سپاه خویش سوی ذی حسی و ذو القصه رفت و نعمان و عبد الله و سوید بر میمنه و میسره و دنباله بودند و همگان برفتند و در ابرق به مردم ربذه حمله بردند و کشتار کردند و خدا حارث و عوف را هزیمت کرد و حطیئه اسیر شد و عبس و بنو بکر فراری شدند و ابو بکر روزی چند در ابرق که بنی ذبیان از پیش بر آن تسلط داشته بودند بماند و گفت: «روا نیست که بنی ذبیان بر این سرزمین تسلط داشته باشند که خدا آنرا غنیمت ما کرده است.» وقتی اهل ارتداد مغلوب شدند و به دین خدا باز آمدند و بخشش آمد، مردم بنی ثعلبه که در ابرق مقر داشته بودند بیامدند که آنجا بمانند و مانعشان شدند پس در مدینه پیش ابو بکر آمدند و گفتند: «چرا نمی‌گذارید ما در دیارمان مقر گیریم؟» ابو بکر گفت: پس دروغ می‌گویید این دیار شما نیست بلکه غنیمت ماست» و گفته آنها را نپذیرفت و ابرق را چراگاه اسبان مسلمانان کرد و دیگر سرزمین ربذه را چراگاه مردمان کرد، سپس چراگاه چهارپایان زکات شد، به سبب آنکه میان مردم و متصدیان زکات تصادمی رخ داده بود و با این کار تصادم از میان برخاست.

و چون قبیله عبس و ذبیان شکست خوردند، سوی طلیحه رفتند که از سمیرا سوی بزاخه آمده بود و آنجا مقر گرفته بود.

عبد الرحمن بن کعب گوید: وقتی اسامة بن زید بیامد، ابو بکر برون شد و او را در مدینه جانشین خود کرد و سوی ربذه رفت تا با بنی عبس و ذبیان و جماعتی از بنی عبد مناة بن کنانه پیکار کند، در ابرق با آنها رو به رو شد و جنگ انداخت و خدا آنها را منهزم کرد و پراکنده شدند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1375

و چون سپاه اسامه بیاسود و آنها که دور مدینه بودند فراهم آمدند ابو بکر سوی ذو القصه رفت که تا مدینه یک منزل بود و در آنجا یازده گروه معین کرد و پرچمها بست و به سالار هر گروه گفت مسلمانانی را که در مسیر اویند و توان جنگ دارند راهی کند و بعضیشان را برای دفاع از سرزمینشان به جای گذارد.

قاسم بن محمد گوید: وقتی سپاه اسامه از خستگی در آمد و مال زکات فراوان رسید که از آنها زیاد آمد، ابو بکر گروهها معین کرد و یازده پرچم بست:

یک پرچم برای خالد بن ولید بست و گفت به جنگ طلیحة بن خویلد رود، و چون از کار وی فراغت یافت سوی مالک بن نویره رود که در بطاح مقر داشت و اگر مقاومت کرد با وی بجنگد.

برای عکرمه بن ابی جهل نیز پرچمی بست و به جنگ مسیلمه فرستاد.

یک پرچم نیز برای مهاجر بن ابی امیه بست و او را به جنگ اسود کذاب عنسی فرستاد و گفت ابنای یمن را بر ضد قیس بن مکشوح و همدستان یمنی وی کمک کند آنگاه به سوی قبیله کنده رود که در حضرموت بودند.

یک پرچم نیز برای خالد بن سعید بن عاص بست که از یمن آمده بود و محل عمل خود را ترک کرده بود و او را سوی حمقتین مشارف شام فرستاد.

یک پرچم نیز برای عمرو عاص بست و او را به جنگ جماعت قضاعه و ودیعه و حارث فرستاد.

یک پرچم نیز برای حذیفة به محصن غلفانی بست و او را به جنگ مردم دبا فرستاد.

یک پرچم نیز برای عرفجة بن هرثمه بست و او را به جنگ جماعت مهره فرستاد و گفت که حذیفه و عرفجه با هم باشند و در قلمرو عمل هر کدامشان سالاری گروه با وی باشد.

شرحبیل بن حسنه را نیز به دنبال عکرمة بن ابی جهل فرستاد و گفت: «وقتی کار

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1376

یمامه به سر رفت با سواران خویش سوی قضاعه رو و با مرتدان جنگ کن.» یک پرچم نیز برای طریفة بن حاجز بست و او را به جنگ طایفه بنی سلیم فرستاد و آن گروه از مردم هوازن که همدست آنها شده بودند.

پرچمی نیز برای سوید بن مقرن بست و او را سوی تهامه یمن فرستاد.

یک پرچم نیز برای علاء بن حضرمی بست و او را سوی بحرین فرستاد.

این سالاران از ذو القصه حرکت کردند، و هر کدام با سپاه خویش سوی مقصد روان شدند و ابو بکر دستور خویش را برای آنها نوشت، و سوی گروه مرتدان نیز نامه نوشت.

عبد الرحمن بن کعب گوید: ابو بکر سوی جماعت قحذم نیز نامه فرستاد و نامه‌های وی به همه قبایل مرتد عرب یکسان بود و مضمون آن چنین بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم «از ابو بکر خلیفه پیمبر خدا به همه کسانی که این نامه من بدانها «رسد، از جمع و شخص، مسلمان و از مسلمانی بگشته.

«درود بر آنکه پیرو هدایت باشد و پس از هدایت به ضلالت و «کوری باز نگردد. من ستایش خدای یگانه می‌کنم و شهادت می‌دهم که «خدایی بجز خدای یگانه و بی شریک نیست و محمد بنده و پیمبر اوست «به آنچه آورده معترفیم و هر که را معترف نباشد کافر شماریم و با وی پیکار «کنیم.

«اما بعد، خدا عز و جل محمد را به بشارت و بیم رسانی و دعوت «خدای به حق، سوی خلق خویش فرستاد که چراغی روشن بود تا همه «زندگان را بیم دهد و گفتار حق بر کافران مسجل شود، خدا معترفان را «به سوی حق هدایت کرد و پیمبر به اذن خدای با مخالفان پیکار کرد تا «خواه ناخواه به اسلام گرویدند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1377

«آنگاه پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم درگذشت و فرمان خدای «را به کار بسته بود و امت خویش را نصیحت کرده بود و کاری را که به عهده داشت به سر برده بود. خدای در کتاب منزل خویش این واقعه را «برای او و همه اهل اسلام بیان کرده بود و گفته بود:

«إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ» [1] «یعنی: تو می‌میری و آنها نیز می‌میرند».

«و نیز فرمود: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ «الْخالِدُونَ» [2] «یعنی: پیش از تو هیچ انسانی را خلود نداده‌ایم، چگونه تو بمیری «و مخالفانت جاویدان باشند.

«و هم به مؤمنان فرمود:

«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ «انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ «الشَّاکِرِینَ» [3] «یعنی: محمد جز فرستاده‌ای نیست که پیش از او فرستادگان «در گذشته‌اند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود عقبگرد می‌کنید، و هر که «عقبگرد کند ضرری به خدا نمی‌زند، و خدا سپاسداران را پاداش خواهد «داد.

«هر که محمد را می‌پرستید محمد بمرد و هر که خدای یگانه «بی شریک را می‌پرستید خدا مراقب اوست زنده و پاینده و جاوید که

______________________________

[1] زمر 30

[2] انبیاء 34

[3] آل عمران 144

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1378

«چرت و خواب او را نگیرد نگهبان کار خویش است و از دشمن خود «انتقام گیرد و او را کیفر دهد.

«من شما را به ترس از خدا سفارش می‌کنم که نصیب خویش «را از خدا و دین خدا که پیمبرتان صلی الله علیه و سلم آورده برگیرید و از «هدایت او هدایت یابید و به دین خدا چنگ زنید که هر که را خدا هدایت «نکند گمراه باشد و هر که را عافیت ندهد در بلیه افتد و هر که مورد عنایت «او نباشد زبون شود و هر که را خدا هدایت کند یا بدو هر که را گمراه کند «در گمراهی بماند که او تعالی شأنه فرماید:

«مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً» [1] «یعنی: هر که را خدا هدایت کند هدایت یافته اوست و هر که «را گمراه کند دوستدار و رهبری برای او نخواهی یافت. و در دنیا عمل «او پذیرفته نشود تا به خدا مقر شود و در آخرت عوض از او نپذیرند.

«و من خبر یافته‌ام که کسانی از شما پس از اقرار به اسلام و عمل «به تکالیف آن از روی غرور و جهالت و اطاعت شیطان از دین خویش «بگشته‌اند خدای تبارک و تعالی» فرماید:

«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کانَ «مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ- «بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا» [2] «یعنی: و چون به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید همه سجده «کردند مگر ابلیس که از جنیان بود و از فرمان پروردگارش برون شد، «چرا او و فرزندانش را که دشمن شمایند سوای من دوستان می‌گیرید؟

______________________________

[1] کهف: 17

[2] کهف: 49

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1379

برای ستمگران چه عوض بدی است» «و هم او عز و جل فرماید: «إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما «یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِیرِ» [1] «یعنی: حقا که شیطان دشمن شماست شما نیز او را دشمن گیرید «که دسته شیطان فقط دعوت می‌کنند که اهل آتش سوزنده باشید.

«من فلانی را با سپاهی از مهاجران و انصار و تابعان سوی «شما فرستادم و فرمان دادم با هیچکس جنگ نکند و هیچکس را نکشد، «مگر اینکه وی را سوی خدا دعوت کند و هر که دعوت وی را بپذیرد و به اسلام معترف شود و از کفر بازماند و عمل نیک کند. از او بپذیرد و «وی را بر این کار کمک کند و هر که دریغ آرد فرمان دادم با او جنگ کند «و هر کس از آنها را به چنگ آرد زنده نگذارد و به آتش بسوزد و بی‌پروا «بکشد و زن و فرزند اسیر کند و از هیچکس جز اسلام نپذیرد هر که «اطاعت کند برای او نیک باشد و هر که نکند خدا از او عاجز نماند.

«به فرستاده خویش فرمان داده‌ام که این نامه مرا در جمع «شما بخواند.

«دعوت اذان است و چون مسلمانان اذان گفتند از آنها دست «بدارید و اگر اذان نگفتند به آنها بتازید و چون اذان گفتند از روش آنها «پرسش کنید و اگر دریغ کردند بر آنها بتازید و اگر اقرار آوردند پذیرفته «شود و با آنها رفتار شایسته شود» ابو بکر فرستادگان را با نامه‌ها پیش از سپاهیان فرستاد پس از آن سالاران روان شدند و دستور ابو بکر را همراه داشتند و متن دستور چنین بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم «این دستور ابو بکر خلیفه پیمبر خداست برای فلانی که او را

______________________________

[1] فاطر: 6

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1380

«برای جنگ مرتدان می‌فرستد و به او دستور می‌دهد که تا می‌تواند در «همه کار خویش آشکار و نهان از خدا بترسد و دستور می‌دهد که در کار «خدا بکوشد و با هر که نافرمانی کند و از اسلام بگردد و به آرزوهای «شیطانی متوسل شود جنگ کند نخست اتمام حجت کند و به اسلام «دعوتشان کند اگر پذیرفتند دست از آنها بدارد و اگر نپذیرفتند به آنها «بتازد تا تسلیم شوند. آنگاه تکالیف و وظایفشان را بگوید آنچه را باید «بدهند بگیرد و حقشان را بدهد و منتظرشان نگذارد و مسلمانان را از پیکار «دشمن باز ندارد، و هر که فرمان خدا عز و جل را بپذیرد و بدو مقر شود از «او بپذیرد و وی را در کار خیر کمک کند و هر که کافر خدا باشد با وی «جنگ اندازد تا به دین خدای مقر شود اگر دعوت را پذیرفت دست «از او بدارد و در آنچه نهان می‌دارد حساب وی با خداست. و هر که دعوت «خدا را نپذیرد کشته شود و هر جا باشد و هر کجا رسد با او جنگ کنند و «از هیچکس بجز اسلام نپذیرد. و هر که بپذیرد و هر که بپذیرد و مقر شود از وی قبول «کندو او را تعلیم دهد و هر که نپذیرد با وی جنگ کند اگر خدایش بر او «غلبه داد همه را با سلاح با آتش بکشد آنگاه غنائمی را که خدا نصیب «وی کرده تقسیم کند بجز خمس که باید به نزد ما فرستد.» «باید که یاران خویش را از شتاب و تباهکاری باز دارد و مردم «دیگر را با آنها نیامیزد تا بشناسدشان و بداند کیستند که خبر گیر نباشند و «از جانب آنها خطری به مسلمانان نرسد. باید در کار حرکت و توقف «با مسلمانان معتدل و ملایم باشد و مراقب آنها باشد و کسان را به شتاب «نبرد و صحبت مسلمانان را نکو دارد و سخن نرم گوید.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1381

 

سخن از مردم غطفان که به طلیحه پیوستند و سرانجام کار او

 

سهل بن یوسف گوید: «وقتی قوم عبس و ذبیان و همدستانشان سوی بزاخه رفتند، طلیحه کس پیش قوم جدیله و غوث فرستاد که به وی ملحق شوند و جمعی از این دو قبیله با شتاب سوی وی رفتند و به قوم خویش گفتند که آنها نیز به نزد طلیحه روند.

ابو بکر پیش از فرستادن خالد عدی را از ذو القصه سوی قومش فرستاد و گفت: «آنها را دریاب که نابود نشوند» عدی برفت و با آنها سخن کرد تا رامشان کند.

خالد از دنبال عدی برفت ابو بکر گفت نخست از قبیله طی آغاز کند که در اکناف بودند، سپس عازم بزاخه شود آنگاه سوی بطاح رود و خون از کار قومی فراغت یافت صبر کند تا فرمان وی برسد.

ابو بکر چنان وانمود که سوی خیبر می‌رود و از آنجا سوی خالد می‌رود تا در اکناف سلمی با وی تلاقی کند خالد عزیمت کرد و بزاخه را دور زد و سوی اجا رفت و چنان وانمود که سوی خیبر می‌رود آنگاه سوی طی می‌آید و مردم طی به جا ماندند و سوی طلیحه نرفتند و عدی آنجا رسید و دعوتشان کرد که گفتند: «ما هرگز با ابو الفضیل بیعت نمی‌کنیم» عدی گفت: «قومی نیرومند به جنگ شما آمده‌اند خود دانید» گفتند: «برو سپاه را از ما نگهدار تا کسانی را که سوی بزاخه رفته‌اند پس آریم که وقتی مخالفت طلیحه کنیم و اینان در دست وی باشند آنها را بکشد یا به گروگان گیرد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1382

عدی سوی خالد رفت که در سنح بود و گفت: «ای خالد سه روز صبر کن تا پانصد مرد جنگاور به تو ملحق شود که به کمک آنها با دشمن جنگ کنی و این بهتر است تا با شتاب به جهنمشان برانی و به آنها مشغول شوی» و خالد پذیرفت آنگاه عدی سوی قوم بازگشت که کس فرستاده بودند و یارانشان از بزاخه به دستاویز کمک آنها آمده بودند و اگر چنین نبود طلیحه رهاشان نمی‌کرد. عدی سوی خالد بازگشت و اسلام قوم را خبر داد.

آنگاه خالد سوی انسر روان شد و قصد طایفه جدیله داشت عدی بدو گفت:

«قبیله طی چون مرغی است که طایفه جدیله یکی از دو بال آن است چند روز مهلت بده شاید خداوند جدیله را نجات دهد چنانکه غوث را نجات داد.» و خالد پذیرفت.

آنگاه عدی سوی آنها رفت و چندان سخن کرد تا با وی بیعت کردند و خبر اسلامشان را برای خالد برد و یک هزار سوار از آنها به مسلمانان پیوست و این برکتی عظیم بود که از سرزمین طی برخاست.

ولی به گفته هشام بن کلبی وقتی سپاه اسامه بازگشت ابو بکر به کار جنگ مرتدان پرداخت و با سپاه بیرون شد و سوی ذو القصه رفت که در یک منزلی مدینه بر راه نجد بود و آنجا سپاه آراست و خالد بن ولید را سالار سپاه کرد و ثابت بن قیس را بر انصاریان گماشت و به خالد سپرد و گفت که با طلیحه و عیینة بن حصن که در بزاخه، یکی از چاههای بنی اسد بودند جنگ اندازد و به ظاهر چنین گفت که با سپاه همراه خویش در خیبر با تو تلاقی می‌کنم و این خدعه بود زیرا همه مردم را با خالد فرستاده بود و می‌خواست این سخن به دشمن برسد و بیمناک شود.

آنگاه ابو بکر سوی مدینه بازگشت و خالد بن ولید برفت و چون نزدیک قوم رسید عکاشة بن محصن و ثابت بن اقرم عجلی هم پیمان انصار را پیش فرستاد چون

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1383

نزدیک قوم رسیدند طلیحه و برادرش سلمه برون شدند و به پرسش پرداختند اما سلمه ناگهان ثابت را بکشت و چون طلیحه کار وی را بدید بانگ زد که مرا در کار کشتن این مرد کمک کن که او مرا می‌کشد و دو برادر همدست شدند و عکاشه را نیز بکشتند و برفتند.

و چون خالد با سپاه رسید به کشته ثابت بن اقرم گذشتند و متوجه نشدند تا پایمال اسبان شد و این برای مسلمانان سخت بود و چون نیک نگریستند کشته عکاشة بن محصن نیز آنجا بود مسلمانان سخت بنالیدند و گفتند: دو تن از سران مسلمانان و چابکسواران قوم کشته شده‌اند و خالد سوی قبیله طی رفت.

هشام به نقل از عدی بن حاتم گوید: کس پیش خالد بن ولید فرستادم که پیش من آی و چند روز بمان تا کس پیش قبایل طی بفرستم و بیشتر از سپاهی که همراه داری از آنها فراهم کنم و با تو سوی دشمن رویم.

و هم او به نقل از یکی از انصار گوید: وقتی خالد نالیدن یاران خود را از قتل ثابت و عکاشه بدید گفت: «می‌خواهید شما را سوی یکی از قبایل عرب برم که نیروی بسیار دارند و هیچکس از ایشان از دین نگشته‌اند.» کسان گفتند: «کدام قبیله را منظور داری؟ که نیکو قبیله‌ای است؟» گفت: «قبیله طی» گفتند، «خدایت توفیق دهد که رای صواب آوردی» و خالد سپاه را ببرد تا به سرزمین طی فرود آمد.

جدیل بن خباب نبهانی گوید: خالد در ارک فرود آمد که شهر قبیله سلمی بود.

ابو مخنف گوید: خالد در اجا فرود آمد و آرایش جنگ گرفت آنگاه برفت تا در بزاخه تلاقی رخ داد و طایفه بنی عامر با همه سران و بزرگان خویش نزدیک آنجا بود و مراقب بودند که جنگ به ضرر کی می‌شود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1384

سعد بن مجاهد به نقل از پیران قوم خویش گوید: به خالد گفتیم: «ما با طایفه قیس رو به رو می‌شویم که با بنی اسد پیمان داشته‌ایم.» خالد گفت، «بخدا قیس از قبیله دیگر ضعیفتر نیست با هر کدام که می‌خواهید رو به رو شوید.» عدی گفت: «اگر خویشان نزدیک من از این دین بیرون شوند با آنها جنگ می‌کنیم برای پیمانی که با بنی اسد داشته‌ایم از جنگ آنها دریغ کنیم؟ بخدا چنین نمی‌کنیم.» خالد گفت: «پیکار با این دو گروه جهاد است با رای یاران خود مخالفت مکن، سوی یکی از دو قبیله رو و قوم خویش را سوی قبیله‌ای ببر که به جنگ آن بیشتر رغبت دارند.» عبد السلام بن سوید گوید: پیش از آمدن خالد سواران طی با سواران بنی اسد و فزاره رو به رو می‌شدند و به یک دیگر ناسزا می‌گفتند اما جنگ نمی‌شد و اسدیان و فزاریان می‌گفتند: «بخدا هرگز با ابو الفضیل بیعت نمی‌کنیم.» سواران طی می‌گفتند: «چندان با شما بجنگد که او را ابو العجل اکبر بنامید» عبید الله بن عبد الله گوید: وقتی جنگ شد عیینه با هفتصد کس از بنی فزاره به کمک طلیحه می‌جنگید طلیحه در خیمه عبابه خود پیچیده بود و پیشگویی می‌کرد و کسان به جنگ سرگرم بودند و چون جنگ سخت شد و عیینه متزلزل شد سوی طلیحه تاخت و گفت: «آیا جبرئیل هنوز پیش تو نیامده؟» طلیحه گفت: «نه» عیینه بازگشت و بجنگید تا بار دیگر جنگ سخت شد و او متزلزل شد و باز سوی طلیحه تاخت و گفت: «بی‌پدر! هنوز جبرئیل نیامده؟» طلیحه گفت: «نه بخدا» عیینه گفت: «تا کی؟ بخدا کار ما زار است.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1385

پس از آن عیینه بازگشت و بجنگید و کار سخت شد و باز سوی طلیحه تاخت و گفت: «جبریل آمد؟» گفت «آری» پرسید: «به تو چه گفت؟» گفت: «به من گفت: ان لک رحا کرحاه و حدیثا لا تنساه» یعنی: تو را نیز آسیایی چون آسیای او هست و قصه‌ای که هرگز فراموش نمی‌کنی. و این را به تقلید آیات قرآن می‌گفت.

عیینه گفت: «گویا خدا هم می‌داند که قصه تو را فراموش نمی‌کنیم ای بنی فزاره بروید که این کذاب است.» پس فزاریان برفتند و کسان فراری شدند و به دور طلیحه فراهم آمدند و گفتند:

«می‌گویی چه کنیم؟» طلیحه اسب خویش را حاضر کرده بود و برای زنش نوار نیز شتری آماده کرده بود و چون کسان به دور او فراهم آمدند و می‌گفتند: «می‌گوئی چه کنیم؟» برخاست و بر اسب جست و زن خود را برداشت و برفت و گفت: «هر که می‌تواند چنین کند و کسان خود را نجات دهد.» آنگاه طلیحه از راه حوشیه سوی شام رفت و جمع وی پراکنده شد و بسیار کس از آنها کشته شد و بنی عامریان با سران و بزرگان قوم و قبایل سلیم و هوازن نزدیک آنجا بودند و چون خدا طلیحه و فزاریان را منهزم کرد آنها بیامدند و می‌گفتند: «به دین اسلام باز می‌گردیم و به خدا و پیمبر ایمان می‌آوریم و به حکم خدا در باره اموال و جانهای خویش تسلیم می‌شویم.» ابو جعفر گوید: سبب ارتداد عیینه و قبیله غطفان و جماعتی از قبیله طی چنان بود که در روایت عمارة بن فلان اسدی آمده که گوید: پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم زنده بود که طلیحه از دین بگشت و دعوی پیمبری کرد و پیمبر خدا ضرار بن ازور را سوی عاملان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1386

خویش در قبیله بنی اسد فرستاد و گفت که بر ضد مرتدان قیام کنند و آنها سوی وی تاختند و او را بترسانیدند و مسلمانان در واردات اردو زدند و مشرکان در سمیرا مقر گرفتند، مسلمانان پیوسته فزون می‌شدند و مشرکان کمتر می‌شدند. آنگاه ضرار آهنگ طلیحه کرد و نزدیک بود او را اسیر کند اما ضربتی با شمشیر بدو زد که کارگر نشد و خبر آن شایع شد.

در این اثنا خبر درگذشت پیمبر به مسلمانان رسید و کسان به سبب آن ضربت بی اثر گفتند که سلاح در طلیحه کارگر نیست از آن هنگام مسلمانان اردو پیوسته کمتر می‌شدند و مردم سوی طلیحه رفتند و کارش بالا گرفت و عوف جذمی ملقب به ذو الخمارین بیامد و نزدیک ما مقر گرفت و ثمامة بن اوس لام طایی کس پیش او فرستاد که پانصد کس از طایفه جدیله با من است اگر کاری برای شما پیش آمد ما، در قردوده و انسر به نزدیک ریگزاریم مهلهل بن زید کس فرستاد که طایفه غوث با من است اگر کاری برای شما پیش آمد ما در اکناف نزدیک فید مقر داریم.

و سبب آنکه قبیله طی به عوف ذو الخمارین متمایل بود از آنجا بود که در ایام جاهلیت میان قبیله اسد و غطفان و طی پیمانی بوده بود نزدیک بعثت پیمبر خدا غطفان و اسد بر ضد طی همسخن شدند و آن قبیله را از سرزمینش بیرون کردند و عوف این را نپسندید و پیمانی را که با غطفان داشت ببرید دو قبیله طی برفتند و عوف کس پیش آنها فرستاد و پیمان آنها را تجدید کرد و به یاریشان قیام کرد که به جاهای خویش بازگشتند. و این کار برای غطفانیان ناگوار بود.

و چون پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم بمرد عیینة بن حصن با غطفانیان گفت:

«بخدا از وقتی پیمان ما با بنی اسد بریده حدود غطفان را نمی‌دانیم من پیمانی را که از قدیم میان ما بوده تجدید می‌کنم و پیرو طلیحه می‌شوم بخدا اگر تابع پیمبری از هم پیمانان خویش باشم بهتر است که پیمبری از قریش داشته باشم اینک محمد مرده و طلیحه مانده است». مردم غطفان نیز با رای وی موافقت کردند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1387

و چون غطفانیان به بیعت طلیحه همسخن شدند، ضرار و قضاعی و سنان و همه کسانی که از طرف پیمبر در قبیله بنی اسد بودند، سوی ابو بکر گریختند و ماجرا را به او خبر دادند و گفتند مراقب کار باشد و کسانی که با آنها بودند پراکنده شدند.

ضرار بن ازور گوید: هیچ کس را بجز پیمبر خدا چون ابو بکر آماده جنگ ندیدم، ما قصه را به او می‌گفتیم و گویی قصه‌ای خوشایند بود نه ناخوش.

آنگاه فرستادگان بنی اسد و غطفان و هوازن و طی پیش ابو بکر آمدند و فرستادگان قضاعه نیز به نزد اسامة بن زید آمدند که آنها را پیش ابو بکر آورد، همه فرستادگان در مدینه فراهم شدند و پیش سران مسلمانان منزل گرفتند، و این، ده روز گذشته از وفات پیمبر خدای بود، می‌خواستند نماز را بپذیرند و از زکات معاف شوند، همه مسلمانانی که آنها را منزل داده بودند دل با قبول این تقاضا داشتند تا فرصتی حاصل آید. از سران مسلمان بجز عباس کس نبود که کسی از فرستادگان قبایل را منزل نداده باشد، اما وقتی پیش ابو بکر رفتند نپذیرفت و گفت: «باید هر چه به پیمبر می‌داده‌اند، بدهند.» آنها نیز نپذیرفتند ابو بکر نپذیرفتشان و یک روز مهلتشان داد و آنها سوی قبایل خویش شتافتند.

عمرو بن شعیب گوید: وقتی پیمبر از حجة الوداع باز می‌گشت عمرو بن عاص را سوی جیفر فرستاد، و چون پیمبر درگذشت عمرو در عمان بود و برفت تا به بحرین رسید و منذر بن ساوی را نزدیک مرگ دید، منذر بدو گفت: «مرا در باره مالم کاری گوی، که مایه سودم شود.» عمرو گفت: «مالی صدقه کن که پس از تو بماند»، و منذر چنان کرد.

آنگاه عمرو برفت و از سرزمین بنی تمیم گذشت و به دیار بنی عامر رسید و پیش قره بن هبیره منزل گرفت. قره در کار خویش مردد بود و بنی عامریان نیز بجز اندکی چون او بودند. آنگاه عمرو سوی مدینه بازگشت و قرشیان به نزد وی آمدند و پرسش کردند. عمرو گفت: «از دبا تا به نزدیک مدینه اردوها زده‌اند.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1388

قرشیان پراکنده شدند و هر چند کس جمعی شدند. عمر بن خطاب بیامد و می‌خواست به عمرو درود گوید و بر یکی از جمعها گذشت که در باره سخن عمرو بن عاص گفتگو داشتند و عثمان و علی و طلحه و زبیر و عبد الرحمان و سعد در آن جمع بودند و چون عمر نزدیک رسید خاموش ماندند. عمر پرسید: «چه می‌گفتند؟» اما پاسخ ندادند.

عمر گفت: «بخدا می‌دانم در باره چه چیز سخن داشتید.» طلحه خشمگین شد و گفت: «ای پسر خطاب از غیب خبر می‌دهی؟» عمر گفت: «هیچ کس جز خدا غیب نمی‌داند ولی گمان دارم از خطر عربان برای قریش سخن داشتید.» گفتند: «راست گفتی.» گفت: «از این بیمناک نباشید، که به نظر من شما برای عرب بیشتر خطر دارید.

بخدا اگر شما گروه قرشیان به سوراخی در شوید عربان به دنبال شما در آیند، در باره قوم عرب از خدا بترسید» پس از آن سوی عمرو بن عاص رفت و به او درود گفت.

هشام بن عروه گوید: عمرو بن عاص پس از درگذشت پیمبر خدای، سوی عمان رفته بود و در راه بازگشت پیش قرة بن هبیره منزل گرفت که اردویی از مردم بنی عامر به دو روی بود، قره او را گرامی داشت و گوسفند کشت، و چون عمرو می‌خواست برود با وی خلوت کرد و گفت: «فلانی! عربان به شما باج نمی‌دهند اگر از گرفتن اموالشان دست بدارید اطاعت شما می‌کنند و اگر نه بر ضد شما همدست می‌شوند.» عمرو بدو گفت: «مگر کافر شده‌ای؟» و چون اردوی بنی عامر به دور قره بود نخواست بگوید که آنها پیرو او هستند که شری برخیزد و گفت: «ما غنیمت شما را می‌دهیم، این سخن گفت که گویی مسلمان است سپس گفت: «وعده گاهی میان ما و خودتان معین کنید.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1389

عمرو گفت: «ما را تهدید می‌کنی، موعد تو خانه مادرت باشد بخدا سپاه سوی تو می‌رانم.» و چون عمرو به مدینه آمد قصه را با ابو بکر و مسلمانان بگفت.

ابن اسحاق گوید: وقتی خالد از کار قبیله بنی عامر فراغت یافت و از آنها بیعت گرفت، عیینة بن حصن و قرة بن هبیره را بند نهاد و پیش ابو بکر فرستاد و چون پیش وی رسیدند قره گفت: «ای خلیفه پیمبر خدای، من مسلمان بودم، عمر بن عاص شاهد من است که از محل من گذشت و او را حرمت داشتم و مهمان کردم و حمایت کردم.» گوید: ابو بکر عمرو را پیش خواند و گفت: «از کار این چه می‌دانی؟» عمرو بن عاص قصه را برای ابو بکر گفت و چون به سخنان وی در باره زکات رسید قره گفت: «خدایت رحمت کند، بس است.» عمرو گفت: «نه، باید هر چه را گفته‌ای بگویم» و همه را بگفت و ابو بکر از او درگذشت و خونش را نریخت.

عبید الله بن عبد الله گوید: عیینة بن حصن را در مدینه دیده بودند که دو دستش به گردن بسته بود و کودکان مدینه با شاخ خرما بدو می‌زدند و می‌گفتند، «ای دشمن خدا چرا از آن پس که ایمان آوردی به کفر بازگشتی.» و عیینه می‌گفت: «بخدا هرگز به خدا ایمان نیاورده بودم.» اما ابو بکر از او در گذشت و خونش را نریخت.

سهل بن یوسف گوید: مسلمانان یکی از بنی اسد را گرفتند و در غمر پیش خالد آوردند که از کار طلیحه خبر داشت و خالد به او گفت: «از طلیحه و آنچه با شما می‌گفت با من سخن کن.» بنی اسدی گفت: «از جمله آیاتی که بر او نازل شده بود این بود: و الحمام و الیمام، و الصرد الصوام، قد ضمن قبلکم باعوام، لیبلغن ملکنا العراق و الشام.» یعنی: قسم به کبوتر و قوش روزه‌دار، سالها پیش این شما تعهد کرده‌اند که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1390

ملک ما به عراق و شام می‌رسد.

سعید بن عبید گوید، وقتی اهل غمر سوی بزاخه رفتند طلیحه میان آنها به پا خاست و گفت: «امرت ان تصنعوا حاذات عری، یرمی الله بها من رمی، یهوی علیها من هوی» یعنی: به من گفته‌اند که آسیایی بسازید که دسته‌ای داشته باشد و خدا هر که را خواهد سوی آن افکند و کسان بر آن افتند.

آنگاه سپاه بیاراست و گفت: «دو سوار از بنی نصر بن قعین بفرستید که برای شما خبر آرند.» و سعید با سلمه برای این کار برفتند.

عبد الرحمان بن کعب به نقل از یکی از انصار که در بزاخه حاضر بوده گوید:

خالد در آنجا چیزی از زن و فرزند اسیر نگرفت که زن و فرزندان بنی اسد جای دیگر بود.

ابو یعقوب گوید: زن و فرزندان بنی اسد میان مثقب و فلج بود و زن و فرزندان طایفه قیس میان فلج و واسط بود و چون هزیمت یافتند همگی به اسلام گرویدند که از اسارت زن و فرزند بیم داشتند و با مسلمانی از تعقیب خالد محفوظ ماندند و ایمن شدند.

طلیحه برفت تا در نقع پیش طایفه کلب فرود آمد و آنجا مسلمان شد و میان آنها مقیم بود تا ابو بکر در گذشت.

مسلمانی وی هنگامی بود که از اسلام اسد و غطفان و بنی عامر خبر یافت.

پس از آن به قصد عمره آهنگ مکه کرد و ابو بکر زنده بود که از نزدیک مدینه گذشت.

به ابو بکر گفتند: «اینک طلیحه است.» گفت: «چکارش کنم؟ کارش نداشته باشید که خدا او را به اسلام هدایت کرده است.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1391

طلیحه سوی مکه رفت و عمره به سر برد و عمر به خلافت رسیده بود که برای بیعت او به مدینه بازگشت.

عمر بدو گفت: «تو قاتل عکاشه و ثابت هستی بخدا هرگز ترا دوست ندارم.» گفت: «ای امیر مؤمنان چه اهمیت دارد که خدا دو کس را به دست من کرامت شهادت داده و مرا به دست آنها خوار نکرده.» وقتی عمر با طلیحه بیعت کرد بدو گفت: «ای فریبکار از کاهنی تو چه به جای مانده است؟» گفت: «یک دم یا دو دم در کوره بجاست.» آنگاه طلیحه به محل قوم خویش بازگشت و آنجا ببود تا سوی عراق رفت.

 

سخن از ارتداد هوازن و سلیم و عامر

 

عبد الله گوید: «بنی عامریان مردد بودند و منتظر ماندند به‌بینند طایفه اسد و غطفان چه می‌کنند وقتی کار این دو قوم چنان شد، بنی عامریان با سران و بزرگان خویش همچنان ببودند و قره بن هبیره با طایفه کعب و یاران آن ببود و علقمة بن علاثه با طایفه کلاب و یاران آن بماند.

و چنان بود که علقمه از پیش مسلمان شده بود و به روزگار پیمبر صلی الله علیه و سلم از دین بگشت و پس از فتح طایف سوی شام رفت، و چون پیمبر در گذشت با شتاب بیامد و با طایفه کعب اردو زد اما همچنان در تردید بود.

و چون ابو بکر از کار وی خبر یافت گروهی را سوی او فرستاد و قعقاع بن عمرو را سالار گروه کرد و بدو گفت: «برو و به علقمه حمله کن شاید او را بگیری یا بکشی، بدان که علاج دریدگی دوختن است و هر چه می‌توانی بکن»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1392

قعقاع برفت و بر مردم آبی که علقمه آنجا مقیم بود حمله برد و علقمه همچنان که مردد بود بر اسب خویش بگریخت و زن و فرزند و کسانی که با وی بودند مسلمان شدند و از تعرض مسلمانان در امان ماند و قعقاع آنها را به مدینه آورد، زن و فرزند علقمه گفتند که با وی همدل نبوده‌اند و در خانه اقامت داشته‌اند.

گفتند: «ما را از کار وی چه گناه؟» و ابو بکر آنها را رها کرد، پس از آن علقمه نیز مسلمان شد.

ابن سیرین گوید: «پس از شکست مردم بزاخه بنی عامریان بیامدند و گفتند: «به اسلام باز می‌گردیم.» و خالد به همان قرار که با مردم اسد و غطفان و طی مقیم بزاخه، بیعت کرده بود با آنها نیز بیعت کرد که معترف اسلام شدند.

خالد، تسلیم مردم اسد و غطفان و هوازن و سلیم و طی را نپذیرفت تا همه کسانی را که در ایام ارتداد، مسلمانان را سوخته یا مثله کرده بودند بیارند، و چون بیاوردند، پذیرفت، بجز قرة بن هبیره و تنی چند از همراهان وی که آنها را به بند کرد و کسانی را که به مسلمانان تاخته بودند اعضاء برید و به آتش سوخت و سنگسار کرد و از کوه بینداخت و به چاه افکند و تیرباران کرد.

آنگاه، قعقاع، قره و اسیران دیگر را به مدینه فرستاد و به ابو بکر نوشت که بنی عامریان پس از تردید به مسلمانی آمدند و من تسلیم هیچ کس را نپذیرفتم، تا کسانی را که متعرض مسلمانان شده بودند بیارند که آنها را به بدترین وضعی کشتم و قره و یاران او را فرستادم.

ابو عمرو بن نافع گوید: ابو بکر به خالد نوشت: «نعمتی که خدا به تو داده مایه فزونی خیر باشد، در کار خویش خدا را در نظر داشته باش که خدا با پرهیز کاران و نکوکاران است، در کار خدا کوشا باش و سستی مکن و هر کس از قتله مسلمانان را به دست آوری بکش که مایه عبرت دیگران شود، و هر کس از آنها را که از دین بگشته و مخالفت خدا کرده، و مایل باشی و صلاح دانی بکش.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1393

و خالد یک ماه در بزاخه بود و به جستجوی قتله مسلمانان به هر سو می‌رفت، بعضی را بسوخت و بعضی را با سنگ بکوفت و بعضی را از فراز کوه بینداخت و قره و یاران وی را به مدینه فرستاد و با آنها چون عیینه و یاران وی رفتار نکرد که وضع کارشان دیگر بود.

ابو یعقوب گوید: پراکندگان غطفان در ظفر فراهم آمدند که ام رمل، سلمی دختر مالک بن حذیفه، آنجا بود، وی همانند ام قرفه مادر خویش بود. ام قرفه زن مالک بن حذیفه بود و قرفه و حکمة و جراشه و وزمل و حصین و شریک و عبد و زفره و معاویه و حمله و قیس و لای را برای آورد. حکمة هنگام هجوم عیینه بن حصن بر گله مدینه به دست ابو قتاده کشته شد.

این پراکندگان به دور سلمی فراهم شدند که، همانند مادر خویش حرمت و لیاقت داشت و شتر ام قرفه پیش وی بود. وی کسان را ترغیب کرد و گفت: «باید جنگ کنید.» و یکی را میان قوم فرستاد و آنها را به جنگ خالد دعوت کرد.

و چون گروه فراهم آمدند و دل گرفتند، از هر سوی کسان به آنها پیوست.

و چنان بود که مسلمانان سلمی را در ایام ام قرفه به اسیری برده بودند و سهم عایشه شده بود که آزادش کرد و پیش وی مانده بود و پس از مدتی سوی قوم خویش آمده بود.

یک روز که پیمبر به خانه عایشه بود گفت: «سگان حوأب بر یکی از شما بانگ می‌زند.» و این برای سلمی رخ داد، در آن وقت که از دین کشته بود و به صدد انتقام بر آمد و از ظفر سوی حوأب می‌رفت که مردم فراهم کند و همه پراکندگان و فراریان قبایل غطفان و هوازن و سلیم و اسد و طی به دور او فراهم آمدند.

وقتی خالد از کار وی خبر یافت و بدانست که به صدد انتقام است و زکات می‌گیرد و مردم را به جنگ می‌خواند و فراهم میکند سوی او رفت که کارش بالا گرفته بود و با جمع وی رو به رو شد و جنگی سخت در میانه رفت. هنگام جنگ

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1394

سلمی بر شتر مادر خویش ایستاده بود و مانند وی حرمت و عزت داشت، می‌گفتند:

«هر که شتر او را رم دهد صد شتر جایزه دارد. و این به سبب حرمت وی بود.» در این جنگ خاندانها از طایفه خاسی و هاربه و غنم نابود شد و بسیار کس از طایفه کاهل کشته شد.

جنگ، سخت بود. گروهی از سواران اسلام به دور شتر فراهم آمدند و آنرا پی کردند و بکشتند و یکصد مرد به دور شتر کشته شد. خبر فیروزی این جنگ بیست روز پس قره به مدینه رسید.

سهل گوید: حکایت جواء و ناعر چنان بود که ایاس بن عبد یالیل پیش ابو بکر آمد و گفت: «مرا به سلاح مدد کن و سوی هر گروه از مرتدان که خواهی بفرست.» ابو بکر سلاح بدو داد و فرمان خویش بگفت، ولی او به خلاف مسلمانان برخاست و در جواء مقام گرفت و نجبة بن ابی المیثاء را که از بنی شرید بود بفرستاد و گفت به مسلمانان تازد و او به مسلمانان طایفه سلیم و عامر و هوازن حمله برد.

وقتی ابو بکر از کار وی خبر یافت کس پیش طریفة بن حاجز فرستاد و گفت که کسان را فراهم کند و به جنگ ایاس رود و عبد الله بن قیس خاسی را نیز به کمک او فرستاد و طریفه چنان کرد که ابو بکر خواسته بود و به تعقیب نجبه برخاستند و او گریزان شد و در جواء رو به رو شدند و جنگ شد و نجبه کشته شد و ایاس گریخت و طریفه بدو رسید و اسیرش کرد و سوی ابو بکر فرستاد و او بگفت تا در نمازگاه مدینه هیزم بسیار آماده کردند و آتشی افروختند و او را دست و پا بسته در آتش انداختند.

ابو جعفر گوید: حکایت ایاس در روایت عبد الله بن ابی بکر چنان است که گوید: یکی از بنی سلیم که ایاس بن عبد الله نام داشت پیش ابو بکر آمد و گفت: «من مسلمانم و می‌خواهم با مرتدان جهاد کنم، مرا مرکب بده و کمک کن.» ابو بکر مرکبی بدو داد و سلاح داد و او برفت و متعرض کسان از مسلمانان و مرتد می‌شد و اموالشان را

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1395

می‌گرفت و هر که را مقاومت می‌کرد می‌کشت.

گوید: یکی از بنی شرید به نام نجبة بن ابی المیثاء با وی بود و چون ابو بکر از کار وی خبر یافت به طریفة بن حاجز نوشت که دشمن خدا، ایاس، پیش من آمد و دعوی مسلمانی کرد و برای جنگ با مرتدان کمک خواست که من مرکب و سلاح به او دادم و اینک خبر یقین یافته‌ام که دشمن خدا متعرض کسان از مرتد و مسلمان می‌شود و اموالشان را می‌گیرد و هر که مقاومت کند خونش می‌ریزد، با مسلمانانی که پیرو تواند سوی او رو و خونش بریز یا بگیر و سوی من فرست.

گوید: طریفه برفت، و چون دو گروه رو به رو شدند از دو سوی تیر اندازی شد و نجبة بن ابی المیثاء تیر خورد و کشته شد و چون ایاس سخت کوشی مسلمانان را بدید به طریفه گفت: «تو بر من اولویت نداری، تو سالاری از طرف ابو بکر داری، من نیز سالاری از طرف وی دارم.» طریفه گفت: «اگر در دعوی خویش صادقی، سلاح بگذار و همراه من پیش ابو بکر بیا.» ایاس با طریفه به نزد ابو بکر آمدند، و ابو بکر گفت: «او را سوی بقیع ببر و به آتش بسوزان.» طریفه ایاس سوی نمازگاه برد و آتشی بیفروخت و او را در آتش انداخت.

و نیز عبد الله بن ابی بکر گوید: بعضی از تیره سلیم بن منصور از اسلام بگشتند، و بعضی دیگر به پیروی از سالاری که ابو بکر برای آنها فرستاده بود و معن بن حاجز نام داشت بر مسلمانی بماندند. و چون خالد بن ولید سوی طلیحه و یاران وی رفت به معن بن حاجز نوشت که با مسلمانان تابع خویش به نزد خالد رود و او روان شد و برادر خود طریفه را جانشین کرد. ابو شجرة بن عبد العزی که مادرش خنسای شاعره بود جزو مرتدان بنی سلیم بود و چون از اسلام بگشت، شعری در این باب بگفت، پس از آن به مسلمانی بازگشت و به روزگار خلافت عمر بن خطاب به مدینه آمد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1396

عبد الرحمن بن قیس سلمی گوید: وقتی ابو شجره به مدینه آمد شتر خویش را در محله بنی قریظه بخوابانید و آنگاه سوی عمر آمد و وقتی رسید که از مال زکات به مستمندان می‌داد و گفت: «ای امیر مؤمنان به من نیز بده که محتاجم.» عمر گفت: «تو کیستی؟» گفت: «ابو شجره بن عبد العزی سلمی.» عمر گفت: «دشمن خدا! مگر تو همان نیستی که در شعر خویش گفتی:

«نیزه‌ام را از گروه خالد سیراب کردم و امیدوارم که پس از آن عمری دراز داشته باشم.» این بگفت و با تازیانه به جان وی افتاد و به سرش می‌زد که بگریخت و از دسترس عمر دور شد و بر شتر خویش نشست و به سرزمین بنی سلیم رفت.

 

سخن از بنی تمیم و قضیه سجاح دختر حارث بن سوید

 

قصه بنی تمیم چنان بود که وقتی پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم در گذشت عاملان خویش را بر آنها گماشته بود زبرقان بن بدر عامل طایفه رباب و عوف و ابناء بود، سهم بن منجاب و قیس بن عاصم عامل مقاعس و بطون بودند و صفوان بن صفوان و سبرة بن عمرو عامل بنی عمرو بودند: صفوان عامل بهدی بود و سبره عامل خضم بود که دو قبیله از بنی تمیم بودند. وکیع بن مالک و مالک بن نویره عاملان بنی حنظله بودند:

وکیع عامل بنی مالک بود و مالک عامل بنی یربوع بود.

و چنان شد که وقتی صفوان از در گذشت پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم خبر شد زکات بنی عمرو را که او و سبره عامل آن بودند سوی ابو بکر آورد و سبره در محل بماند که مبادا حادثه‌ای رخ دهد.

قیس در انتظار ماند به‌بیند زبرقان چه می‌کند که زبرقان با وی سر-

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1397

ناسازگاری داشت و هر وقت فرصتی می‌یافت وی را که حرمت و اعتبار بیشتر داشت به زحمت می‌انداخت.

قیس در آن حال که انتظار می‌برد به‌بیند زبرقان با مخالفت وی چه می‌کند می‌گفت: «وای از دست زبرقان که مرا به زحمت دارد، نمی دانم چه کنم، اگر اطاعت ابو بکر کنم و شتران زکات را پیش وی برم شتران وی صدقه را که به دست دارد بکشد و به مردم بنی سعد دهد و اعتبار وی در میان آنها از من بیشتر شود و اگر شتران زکات را که به دست دارم بکشم و به مردم بنی سعد دهم، وی آنچه را به دست دارد پیش ابو بکر برد و اعتبار وی به نزد ابو بکر پیش از من شود.» عاقبت قیس مصمم شد مال زکات را میان مردم مقاعس و بطون تقسیم کند و چنین کرد. و زبرقان مصمم شد که مال زکات را بدهد، و زکاتی را که از رباب و عوف و ابناء گرفته بود به مدینه رسانید.

آنگاه قبایل، در هم ریختند و بلیه پدید آمد و به همدیگر پرداختند و قیس از کار خویش پشیمان شد و چون علاء بن حضرمی بیامد مال زکات را فراهم آورد و پیش وی برد و با او راهی مدینه شد.

در این حال طایفه عوف و ابنا به طایفه بطون پرداخته بودند و طایفه رباب به مقاعس پرداخته بود و خضم به مالک پرداخته بود و بهدی به یربوع پرداخته بود.

سالار خضم، سیرة بن عمرو بود که جانشینی صفوان و حصین بن نیار، سالاری بهدی و رباب نیز داشت. سالار ضبه، عبد الله بن صفوان بود. سالار عبد منات عصمة بن ابیره بود. سالار عوف و ابنا، عوف بن بلاد حشمی بود و سالار بطون، یعرب بن خفاف بود.

و چنان بود که برای ثمامة بن اثال کمکهایی از بنی تمیم می‌آمد و چون این حادثه میان قوم رخ داد، به جای خود بازگشتند و ثمامه همچنان بماند تا عکرمه سوی وی آمد و به کاری دست نزده بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1398

در آن هنگام که مردم دیار بنی تمیم چنین بودند و به همدیگر پرداخته بودند و مسلمانان در مقابل مرتدان مردد بودند، سجاح دختر حارث بیامد، وی از جزیره آمده بود.

کسان سجاح از بنی تغلب بودند، طوایف ربیعه را نیز همراه داشت. هذیل بن عمران سالار بنی تغلب بود. عقة بن هلال سالار نمر بود. و زیاد بن فلان سالار ایاد بود و سلیل بن قیس سالار بنی شیبان بود.

برای مردم تمیم آمدن سجاح و یارانش از حادثه‌ای که بدان سرگرم بودند مهمتر و بزرگتر می‌نمود. سجاح دختر حارث بن سوید از طایفه تغلب بود و پس از در گذشت پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم، در جزیره، میان مردم بنی تغلب، دعوی پیمبری کرد که طایفه هذیل دعوت او را پذیرفتند و از مسیحیگری باز آمدند و سران قوم با وی بیامدند تا با ابو بکر جنگ اندازند.

وقتی سجاح به حزن رسید کس پیش مالک بن نویره فرستاد و او را به همکاری خواند و او پذیرفت و سجاح را از غزا بازداشت و متوجه بعضی طوایف بنی تمیم کرد که پذیرفت و گفت: «تو دانی و کسانی را که منظور داری که من زنی از بنی یربوعم و اگر ملکی به دست آید از آن شما خواهد بود.» پس کس سوی بنی مالک بن حنظله فرستاد و آنها را به همکاری خواند. عطارد بن حاجب با اشراف بنی مالک به گریز از او برون شدند و در طایفه بنی عنبر به نزد سبره بن عمرو منزل گرفتند که رفتار وکیع را خوش نداشته بودند و نیز سران بنی یربوع برفتند و در طایفه بنی مازن پیش حصین بن نیار فرود آمدند که از رفتار مالک خشنود نبودند.

وقتی فرستادگان سجاح پیش بنی مالک آمدند و تقاضای همکاری کردند وکیع پذیرفت و او و مالک و سجاح فراهم شدند که با هم به صلح بودند و بر جنگ کسان دیگر همسخن شدند و گفتند: «از کدام طایفه آغاز کنیم از خضم یا بهدی یا عوف یا ابناء یا رباب؟» از قیس سخن نیاوردند که تردید او را دیده بودند و طمع همدلی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1399

می‌داشتند.

سجاح که به تقلید قرآن سخن می‌کرد گفت: «اعدوا الرکاب و استعدوا للنهاب، ثم اغیروا علی الرباب، فلیس دونهم حجاب.» یعنی: سواران را آماده کنید و برای غارت آماده شوید و سوی رباب حمله برید که مانعی در مقابل آنها نیست.

آنگاه سجاح در احفار فرود آمد و به یاران خود گفت: «دهنا حفاظ بنی تمیم است و مردم رباب وقتی به زحمت افتند سوی دجانی و دهانی می‌روند، می‌باید جمعی از شما آنجا فرود آیند.» مالک بن نویره سوی دجانی رفت و آنجا مقر گرفت و قوم رباب این بشنیدند و تیره ضبه و عبد مناة به سجاح پیوستند، و وکیع و بشیر، سالاری بنی بکر بنی ضبه را به عهده گرفتند و ثعلبة بن سعد، سالار قوم عقه شد و هذیل سالار عبد مناة شد.

آنگاه وکیع و بشر و جمع بنی بکر با بنی ضبه رو به رو شدند و هزیمت یافتند و سماعه و وکیع و قعقاع اسیر شدند و بسیار کس کشته شد و قیس بن عاصم در این باب شعری گفت و ضمن آن از کار خویش پشیمانی نمود.

آنگاه سجاح و هذیل و عقه، بنی بکر را پس فرستادند به سبب موافقتی که از پیش میان سجاح و وکیع بوده بود و عقه خال بشر بود. سجاح گفت با قوم رباب موافقت کنید که اسیران شما را رها کنند و شما خونبهای کشتگان آنها را بدهید، و چنین کردند.

و چنان بود که از طایفه عمرو و سعد و رباب کس با سجاح نبود و از این جماعت تنها در قیس طمع می‌داشتند تا وقتی که ضمن سخنان خویش از بنی ضبه تایید و تمجید کرد. از بنی حنظله نیز جز وکیع و مالک کس یاری سجاح نکرد که با یک دیگر همسخن شده بودند.

پس از آن سجاح با سپاهیان جزیره به آهنگ مدینه روان شد تا به نباج رسید

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1400

و اوس بن خزیمه هجیمی با مردم بنی عمرو که به دور وی فراهم آمده بودند به آنها حمله برد و هذیل اسیر شد که یکی از مردم بنی مازن به نام ناشزه او را اسیر کرده بود. عقه نیز به دست عبده هجیمی اسیر شد، آنگاه متارکه کردند که اسیران را بدهند به شرط آنکه یاران سجاح از آنجا بروند و از محل آنها عبور نکنند، و چنین شد، و سجاح را برگردانیدند و از او و هذیل و عقه پیمان گرفتند که باز گردند و در محل آنها راه نخواهند و آنها چنین کردند.

هذیل همچنان کینه مازنی را به دل داشت تا وقتی که عثمان بن عفان کشته شد جمعی را فراهم آورد و به سفار که بنی مازن آنجا بودند حمله برد و بنی مازن او را بکشتند و در سفار انداختند.

وقتی هذیل و عقه به نزد سجاح آمدند و سران مردم جزیره فراهم آمد بدو گفتند: «چه باید کرد، مالک و وکیع با قوم خویش همسخن شده‌اند که یاری ما نکنند و نمی‌خواهند از سرزمین آنها بگذریم و با این قوم نیز پیمان کرده‌ایم» سجاح گفت: «سوی یمامه رویم» گفتند: «مردم یمامه نیروی بسیار دارند و کار مسیلمه بالا گرفته است.» سجاح گفت: علیکم بالیمامة و دفوا دفیف الحمامة، فانها غزوة صرامة، لا یلحقکم بعدها ملامة (و این سخنان با سجع کاهنان سلف و به پندار خویش به تقلید قرآن می‌گفت. م) یعنی: سوی یمامه روی کنید، و چون کبوتر بال گشایید که غزایی قاطع است و از آن پس ملامتی به شما نرسد.

آنگاه قصد بنی حنیفه کرد و چون مسیلمه خبر یافت از او بیمناک شد که می‌ترسید اگر به کار سجاح مشغول شود، ثمامه یا شرحبیل بن حسنه یا قبایل اطراف بر سرزمین حجر تسلط یابند.

به این سبب برای وی هدیه فرستاد و برای خویش امان خواست تا پیش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1401

وی رود و سجاح بر سر آب‌ها فرود آید، و به مسیلمه امان داد و اجازه داد که بیاید.

مسیلمه با چهل کس از بنی حنیفه پیش سجاح آمد. وی در کار مسیحیگری ثابت قدم بود و از مسیحیان تغلب دانش آموخته بود.

مسیلمه بدو گفت: «نصف زمین از ماست، اگر قریش عدالت کرده بود یک نیمه زمین از آن وی بود، اینک خدا نیمه‌ای را که قریش نخواست به تو داد که اگر قریش خواسته بود از آن وی می‌شد.» سجاح گفت: «لا یرد النصف الا من جنف، فاحمل النصف الی خیل تراها کالسهف» یعنی: نصف را کسی رد می‌کند که ستمگر باشد، نصف را به سپاهی ده که بدان راغب است.» مسیلمه گفت: «سمع الله لمن سمع، و اطمعه بالخیر اذ طمع. و لا زال امره فی کل ما سر نفسه یجتمع، رآکم ربکم فحیاکم، و من وحشة خلاکم، و یوم دینه انجاکم فاحیاکم.

علینا من صلوات معشر ابرار، لا اشقیاء و لا فجار. یقومون اللیل و یصومون النهار. لربکم الکبار، رب الغیوم و الامطار.» یعنی: خدا از هر که اطاعت آورد، شنید، و چون در خیر طمع بست او را امید داد و پیوسته کارش به خوشی فراهم آمد. خدایتان دید و عطا داد و از بیم رها کرد که به روز جزا نجاتتان دهد و زنده کند، درودهای گروه نیکان، نه تیره روزان و بدکاران، بر ما باد. آنها که شب به پا خیزند و به روز روزه دارند برای پروردگار بزرگتان که پروردگار ابرها و بارانها است.» و هم مسیلمه گفت: «لما رایت وجوههم حسنت، و ابشارهم صفت، و ایدیهم طفلت، قلت لهم ألا النساء تاتون، و لا الخمر تشربون، و لکنکم معشر ابرار تصومون یوما و تکلفون یوما، فسبحان الله اذا جاءت الحیاة کیف تحیون، و الی ملک السماء ترقون، فلو انها حبة خردلة لقام علیها شهید، یعلم ما فی الصدور و اکثر الناس فیها الثبور.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1402

یعنی: وقتی دیدم که صورتهاشان نیک بود و چهره‌هاشان صفا داشت و دستهاشان نرم بود، گفتمشان: نه با زنان در آمیزید و نه شراب نوشید که شما مردان نیکید که یک روز روزه دارید و روزی بگشایید، تسبیح خدای که وقتی زندگی آید چگونه زنده شوید و سوی پادشاه آسمان بالا روید، که اگر دانه خردلی باشد شاهدی بر آن به پا خیزد که مکنون سینه‌ها را بداند، و بسیار کسان در این باره حسد برند.

از جمله چیزها که مسیلمه برای کسان مقرر کرده بود این بود که هر که فرزندی بیارد، با زنی نیامیزد تا آن فرزند بمیرد و باز فرزند جوید و چون فرزندی آورد باز خود داری کند و بدینسان زنان را برای کسانی که فرزند ذکور داشتند حرام کرده بود.

ابو جعفر گوید: به روایتی دیگر وقتی سجاح بر مسیلمه فرود آمد در قلعه به روی او ببست، سجاح گفت: «فرودآی.» مسیلمه گفت: «یاران خویش را دور کن» و سجاح چنان کرد.

آنگاه مسیلمه گفت: «خیمه‌ای برای او به پا کنید و بخور سوزید شاید رغبتش بجنبد» و چنین کردند.

و چون سجاح به خیمه در آمد، مسیلمه از قلعه فرود آمد و گفت ده کس اینجا بایستد و ده کس آنجا بایستد، آنگاه با وی سخن کرد و گفت: «وحی به تو چه آمده؟» سجاح گفت: «مگر باید زنان سخن آغازند، به تو چه وحی آمده؟» مسیلمه گفت: «الم تر الی ربک کیف فعل بالحبلی، اخرج منها نسمه تسعی، من بین صفاق و حشی» یعنی: مگر ندیدی خدایت با زن آبستن چه کرد، موجودی روان از او بر آورد، از میان برده و احشاء سجاح گفت: «دیگر چه؟» گفت: «به من وحی شده که «ان الله خلق النساء افراجا، و جعل الرجال لهن

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1403

ازواجا. فنولج فیهن قعسا ایلاجا، ثم نخرجها اذا نشاء اخراجا فینتجن لنا سخالا انتاجا.» یعنی: خدا زنان را عورت‌ها آفرید، و مردان را جفت آنها کرد که چیزی در آنها فرو بریم، و چون بخواهیم برون آوریم، که برای ما کره‌ها آوردند.» سجاح گفت: «شهادت می‌دهم که تو پیمبری.» گفت: «می‌خواهی ترا به زنی بگیرم و به کمک قوم خودم و قوم تو عرب را بخورم؟» سجاح گفت: «آری.» مسیلمه گفت: «برخیز که به کار پردازیم.» «که خوابگاه را برای تو آماده کرده‌اند» «اگر خواهی در خانه رویم» «و اگر خواهی در اطاق باشیم» «اگر خواهی به پشتت افکنیم» «و اگر خواهی بر چهار دست و پا بداریم» «اگر خواهی بدو سوم» «و اگر خواهی همه را.» سجاح گفت: «همه را» گفت: «به من نیز چنین وحی شده است.» و سه روز با هم ببودند، آنگاه سجاح سوی قوم خویش رفت که گفتند: «چه خبر بود؟» گفت: «وی بر حق است و من پیرو او شدم و زنش شدم.» گفتند: «چیزی مهر تو کرد؟» گفت: «نه»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1404

گفتند: «پیش وی بازگرد که برای کسی همانند تو زشت است که بی مهر باشی.» سجاح بازگشت و چون مسیلمه او را بدید در قلعه را ببست، و گفت: «چه می‌خواهی؟» گفت: «مهری برای من معین کن.» مسیلمه گفت: «بانگزن تو کیست؟» گفت: «شبث بن ربعی ریاحی.» گفت: «بگو پیش من آید.» و چون شبث بیامد بدو گفت: «میان یاران خود بانگ زن و بگوی که مسیلمة بن حبیب پیمبر خدای دو نماز از نمازهایی را که محمد آورده بود از شما برداشت، نماز عشا و نماز صبحدم.» گوید: و از جمله یاران سجاح، زبرقان بن بدر و عطارد بن حاجب و کسانی همانند آنها بودند.» کلبی گوید: «از پیران بنی تمیم شنیدم که بنی تمیمیان ریگزار، نماز صبح و عشا نمی‌کنند.» آنگاه سجاح با یاران خویش که زبرقان و عطارد بن حاجب و عمرو بن اهتم و غیلان بن خرشه و شبث بن ربعی از آن جمله بودند، روان شد.

و عطارد بن حاجب شعری بدین مضمون گفت:

«خانم پیمبر ما زنی است که او را می‌گردانیم» «ولی پیمبران دیگر کسان، مردانند.» حکیم بن عیاش اعور کلبی نیز در عیبجویی مضریان به سبب سجاح و تذکار ربیعه شعری دارد بدین مضمون:

«برای شما دینی قویم آوردند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1405

«اما شما کسی را آوردید که آیات مصحف حکیم را نسخ می‌کند» مسیلمه و سجاح قرار دادند که یک نیمه از حاصل یمامه را برای وی بفرستد، اما سجاح راضی نشد، مگر این که حاصل سال آینده را از پیش دهد.

مسیلمه گفت: «کسانی را بگذار که حاصل را برای تو فراهم آرند و اینک یک نیمه را بگیر و برو» آنگاه مسیلمه برفت و یک نیمه را بیاورد که سجاح بر گرفت و سوی جزیره رفت و هذیل و عقه و زیاد را به جا گذاشت که باقیمانده را بگیرند.

در این هنگام خالد بن ولید به یمامه نزدیک شد و همگی متفرق شدند و سجاح همچنان در بنی تغلب ببود تا به سال جماعت معاویه آنها را جا به جا کرد.

و چنان بود که وقتی مردم عراق از پس علی بن ابی طالب تسلیم معاویه شدند، وی آنها را که طرفدار علی بودند از کوفه برون می‌کرد و کسانی از مردم شام و بصره و جزیره را که طرفدار وی بودند به جای آنها مقر می‌داد و اینان را «نواقل» عنوان دادند، از جمله قعقاع بن عمرو بن مالک را سوی ایلیای فلسطین فرستاد و گفت در محل بنی عقفان که منسوبان وی بودند مقیم شود و به محل بنی تمیم انتقالشان دهد، و آنها را از جزیره سوی کوفه فرستاد و در محل قعقاع جای داد. تاریخ طبری/ ترجمه ج‌4 1405 سخن از بنی تمیم و قضیه سجاح دختر حارث بن سوید ..... ص : 1396

بو بکر آمدند و گفتند: «خراج بحرین را برای ما مقرر دار و ضمانت می‌کنیم که هیچکس از قوم ما از دین نگردد.» ابو بکر چنان کرد و برای آنها مکتوبی نوشت و طلحة بن عبید الله در میانه رفت و آمد می‌کرد و تعدادی شاهد در نظر گرفتند که عمر از آن جمله بود و چون مکتوب را پیش وی بردند و در آن نگریست از شاهد شدن دریغ کرد و مکتوب را درید و آن را از میان برد، و طلحه خشمگین شد و پیش ابو بکر رفت و گفت: «تو امیری یا عمر؟» ابو بکر گفت: «امیر، عمر است اما از من اطاعت می‌کنند» و طلحه خاموش ماند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1406

پس از آن اقرع و زبرقان در همه جنگها تا جنگ یمامه همراه خالد بودند، آنگاه اقرع به همراهی شرحبیل سوی دومه رفت.

 

سخن از بطاح و حوادث آن‌

 

ابن عطیة بن بلال گوید: وقتی سجاح سوی جزیره رفت، مالک بن نویره از رفتار خویش باز آمد و پشیمان شد و در کار خویش متحیر شد، وکیع و سماعه نیز زشتی رفتار خویش را بدانستند و به نیکی باز آمدند و از اصرار بگشتند و زکات را آماده کردند و پیش خالد آوردند که به آنها گفت: «چرا با این قوم همدلی کردید؟» گفتند: «به سبب خونی بود که از بنی ضبه می‌خواستیم و فرصتی به دست آورده بودیم.» بدینسان در دیار بنی حنظله چیز ناخوشایندی نماند، مگر مالک بن نویره و کسانی که به دور وی فراهم آمده بودند و در بطاح بودند، مالک در کار خویش متحیر و درمانده بود و نمی‌دانست چه بایدش کرد.

عمرو بن شعیب گوید: وقتی خالد آهنگ حرکت کرد از ظفر برون شد، کار اسد و غطفان و طی و هوازن سامان یافته بود و او سوی بطاح روان شد که نرسیده به جزن بود و مالک بن نویره آنجا بود. ولی مردم انصار به تردید افتادند و از خالد بازماندند و گفتند: «دستور خلیفه چنین نبود، خلیفه به ما دستور داد وقتی از کار بزاخه فراغت یافتیم و دیار قوم سامان گرفت، بمانیم تا وی نامه نویسد.» خالد گفت: «اگر به شما چنین دستور داده به من دستور داده بروم، سالار سپاه منم و خبرها به من می‌رسد، اگر هم نامه‌ای یا دستوری از او نرسد و فرصتی پیش آید که اگر خواهم بدو خبر دهم از دست برود، بدو خبر ندهم و فرصت را به کار گیرم.

و نیز اگر حادثه‌ای رخ دهد که خلیفه در باره آن دستوری نداده، باید ببینم بهترین

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1407

راه کار چیست و بدان عمل کنیم. اینک مالک بن نویره رو به روی ماست و من با مهاجران آهنگ او دارم و شما را به کاری که نخواهید وادار نمی‌کنم».

خالد برفت و انصاریان پشیمان شدند و همدیگر را به ملامت گرفتند و گفتند:

«اگر این قوم رفته، غنیمتی به دست آرند، شما محروم مانید و اگر حادثه‌ای برای آنها رخ دهد مردم از شما بیزاری کنند.» آنگاه انصار به جای مانده، همسخن شدند که به خالد ملحق شوند و کس سوی او فرستادند که بماند تا آنها برسند، پس از آن خالد برفت تا به بطاح رسید و کس را آنجا نیافت.

سوید بن مثعیه ریاحی گوید: وقتی خالد بن ولید به بطاح رسید کس آنجا نبود، مالک وقتی مردد شده بود مردم را متفرق کرده بود و از فراهم بودن منع کرده بود و گفته بود: «ای مردم بنی یربوع! ما عصیان امیران خویش کردیم که ما را به این دین خواندند و مردم را از آن بازداشتیم، اما توفیق نیافتیم و کاری نساختیم، من در این کار نگریستم و معلوم داشتم که آنها توفیق می‌یابند و این کار به دست کسان دیگر نمی‌افتد. مبادا با کسانی که رو به توفیق دارند مخالفت کنید، متفرق شوید و به این کار گردن نهید» بدین گونه مردم از بطاح متفرق شدند و مالک نیز سوی مقر خویش رفت.

وقتی خالد به بطاح رسید دسته‌ها فرستاد و گفت کسان را سوی اسلام بخوانند و هر که را نپذیرفت پیش وی آرند و اگر از آمدن ابا کرد خونش بریزند.

از جمله دستورهای ابو بکر این بود که وقتی به جایی فرود آمدید اذان گویید و اقامه نماز گویید، اگر مردم آنجا نیز اذان گفتند و اقامه نماز گفتند از آنها دست بدارید و اگر نگفتند به آنها حمله کنید و بکشید و به آتش بسوزید و به طرق دیگر نابود کنید، و اگر دعوت اسلام را پذیرفتند، از آنها پرسش کنید، اگر زکات را قبول دارند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1408

از آنها بپذیرید، و اگر منکر زکات بودند بی گفتگو به آنها حمله کنید.

فرستادگان خالد، مالک بن نویره را با تنی چند از بنی ثعلبة بن یربوع از تیره عاصم و عبید و عرین و جعفر پیش وی آوردند اما در باره این جمع، میان گروه فرستادگان که ابو قتاده نیز با آنها بود اختلاف شد، ابو قتاده و گروهی دیگر شهادت دادند که بنی یربوعیان اذان گفته و اقامه نماز گفته‌اند و چون اختلاف بود، خالد گفت که آنها را بدارند. شبی سرد بود که سرما پیوسته فزونی می‌گرفت و خالد بانگزنی را گفت تا ندا دهد که اسیران خود را گرم کنید و کلمه ادفئوا که بانگزن به کار برد، در زبان مردم کنانه «بکشید» معنی می‌داد، و کسان پنداشتند که خالد فرمان قتل اسیران را داده و همه را بکشتند، و ضرار بن ازور، مالک بن نویره را بکشت. خالد که سرو- صدا را شنید برون شد اما کشتن اسیران به پایان رسیده بود و گفت: «وقتی خدا کاری را بخواهد به انجام می‌برد.» در باره اسیران مقتول اختلاف شد، ابو قتاده به خالد گفت: «این کار تو بود» خالد با او درشتی کرد و ابو قتاده خشمگین شد و سوی مدینه رفت و ابو بکر را بدید که با وی خشمگین شد و عمر در باره وی با ابو بکر سخن کرد و رضایت نداد مگر این که پیش خالد باز گردد. او بازگشت و همراه خالد به مدینه آمد.

پس از کشته شدن اسیران، خالد ام تمیم دختر منهال زن مالک بن نویره را به زنی گرفت و او را واگذاشت که دوران پاکی بسر برد، عربان زن گرفتن در ایام جنگ را خوش نداشتند و آنرا زشت می‌دانستند.

و چنان شد که عمر در باره کار خالد با ابو بکر سخن کرد و گفت: «خالد زود دست به شمشیر می‌برد، اگر این کار را به ناحق کرده باید از او قصاص گرفت» و در این باب بسیار سخن کرد.

ابو بکر هرگز عمال و سپاهیان خویش را قصاص نمی‌کرد و به جواب عمر گفت: «عمر آرام باش! خالد تأویلی کرده و خطا کرده، زبان از او برگیر».

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1409

پس از آن ابو بکر خونبهای مالک را بداد و به خالد نوشت که سوی مدینه آید. و چون بیامد و حکایت خویش بازگفت، ابو بکر عذر وی را پذیرفت اما در باره زن گرفتن وی که پیش عربان زشت بود توبیخش کرد.

عروة بن زبیر گوید: جمعی از فرستادگان خالد شهادت دادند که وقتی اذان گفتند و به اقامه گفتند و نماز کردند، قوم مالک بن نویره نیز چنین کردند و جمعی دیگر شهادت دادند که چنین نبوده و بدین سبب کشته شدند.» گوید: «پس از آن متمم بن نویره برادر مالک بیامد و قصاص خون وی را از ابو بکر می‌خواست و تقاضای آزادی اسیران داشت، و ابو بکر نامه نوشت که اسیران را آزاد کنند.» گوید: عمر اصرار داشت که ابو بکر خالد را عزل کند و می‌گفت: «وی زود دست به شمشیر می‌برد.» اما ابو بکر گفت: «نه، عمر! من شمشیری را که خداوند بر وی کافران کشیده در نیام نمی‌کنم».

سوید گوید: مالک بن نویره از همه کشتگان بیشتر موی داشت و مردم سپاه خالد با سرکشتگان اجاق ساختند و پوست همه سرها از آتش آسیب دید مگر سر مالک که دیگ پخته شد اما سر وی از آتش نسوخت از بس موی که داشت و موی انبوه پوست سر وی را از حرارت آتش محفوظ داشته بود.

گوید: متمم بن نویره در باره مالک شعر خواند و از کوچکی شکم وی سخن آورد و عمر که وقتی مالک پیش پیمبر آمده بود او را دیده بود گفت: «متمم، این جوری بود.» متمم گفت: «آری همانجور بود که می‌گویم.» عبد الرحمان بن ابی بکر گوید: از جمله دستورها که ابو بکر به سپاهیان داده بود این بود که وقتی به محلی رسیدید و صدای اذان شنیدید دست از آنها بدارید تا

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1410

از مردم بپرسید نارضایی آنها از چه بوده و اگر اذان نماز نشنیدید به آنها حمله کنید و بکشید و به آتش بسوزید.» گوید: از جمله کسانی که در باره اسلام مالک بن نویره شهادت دادند ابو قتاده، حارث بن ربعی سلمی، بود که با خدا پیمان نهاد که هرگز با خالد بن ولید به جنگ نرود.» ابو قتاده می‌گفت که وقتی سپاه مسلمانان به قوم مالک رسید شبانگاه بود و آنها سلاح برگرفتند و ما گفتیم: «ما مسلمانیم» آنها گفتند: «ما نیز مسلمانیم» گفتیم: «پس چرا سلاح برگرفته‌اید؟» گفتند: «چرا شما سلاح برگرفته‌اید؟» گفتیم: «اگر چنانست که می‌گویید، سلاح بگذارید» گوید: «و قوم سلاح بنهادند آنگاه نماز کردیم و آنها نیز نماز کردند.» بهانه خالد در باره قتل مالک بن نویره چنان بود که وی ضمن سخن با خالد گفته بود: «گمان دارم رفیق شما چنین و چنان گفته است.» خالد گفت: «پس او را رفیق خود نمی‌دانی؟» آنگاه وی را با کسانش پیش آورد و گردنشان را بزد.

گوید: چون خبر قتل آنها به عمر رسید در این باب با ابو بکر سخن کرد و گفت: «دشمن خدا به مرد مسلمانی حمله برد و او را بکشت، پس از آن بر زنش جست.» گوید: پس از آن خالد بیامد و صبحگاهان وارد مسجد شد و قبایی به تن داشت که زنگ آهن بر آن بود و عمامه‌ای به سر داشت که صد تیر در آن فرو برده بود.

وقتی خالد وارد مسجد شد عمر برخاست و تیرها را از عمامه او بیرون کشید

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1411

و در هم شکست و گفت: «ریا می‌کنی؟ یک مرد مسلمان را کشتی و بر زنش جستی، ترا سنگسار می‌کنم» اما خالد همچنان خاموش ماند و با عمر سخن نمی‌کرد و پنداشت که نظر ابو بکر در باره وی نیز همانند عمر است و چون به نزد ابو بکر رفت و حکایت خویش بگفت و عذر آورد ابو بکر عذر وی را پذیرفت و در باره حوادث جنگ از او در گذشت.

گوید: «و چون ابو بکر از خالد راضی شد و وی بیرون آمد به عمر که همچنان در مسجد نشسته بود گفت: «ای پسر ام شهله بیا» عمر بدانست که ابو بکر از وی راضی شده و با وی سخن نکرد و به خانه خویش رفت.

گوید: آنکه مالک بن نویره را کشته بود ضرارة بن ازور اسدی بود.

 

سخن از بقیه خبر مسیلمه کذاب و قوم وی که مردم یمامه بودند

 

قاسم بن محمد گوید: ابو بکر عکرمة بن ابی جهل را سوی مسیلمه کذاب فرستاد و شرحبیل را از دنبال او فرستاد، عکرمه در رفتن شتاب کرد که بر شرحبیل پیشدستی کند و شهرت او را ببرد و با قوم دشمن جنگ کرد و شکست خورد، شرحبیل وقتی از ماجرا خبر یافت در راه بماند و عکرمه ما وقع را ضمن نامه به ابو بکر خبر داد.

گوید: ابو بکر به جواب عکرمه نوشت: «ای پسر مادر عکرمه! بدین حال ترا نبینم و پیش من میا که مردم سست شوند، برو با حذیفه و عرفجه کمک کن و همراه آنها با اهل عمان و مهره جنگ کن و اگر نخواستند با سپاه خود برو و کار همه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1412

مردمی را که در راه به آنها برمی‌خوری سامان بده و بروید تا در یمن و حضرموت به مهاجرین ابی امیه برسید.

و هم ابو بکر به شرحبیل نامه نوشت که همانجا بماند تا نامه دیگر بدو رسد، و چند روز پیش از آنکه خالد را سوی یمامه فرستد به شرحبیل نوشت که وقتی خالد بیامد و ان شاء الله از کار آنجا فراغت یافتید، سوی قضاعه رو و همراه با عمرو بن عاص، با مخالفان و مرتدان آنجا بجنگید.

وقتی خالد از بطاح پیش ابو بکر آمد و ابو بکر عذر او را بشنید و پذیرفت و از او خشنود شد، وی را سوی مسیلمه فرستاد و گفت تا همه کسان با او بروند.

سالار انصار ثابت بن قیس و براء بن فلان بودند و سالار مهاجران ابو حذیفه و زید بودند و هر یک از قبایل دیگر سالاری جدا داشت، خالد با شتاب پیش سپاهیان خود که در بطاح مقیم بودند برگشت و منتظر سپاهیان مدینه شد که چون بیامدند سوی یمامه حرکت کرد، در آن هنگام مردم بنی حنیفه جمعی انبوه بودند.

ابو عمرو بن علاء گوید: در آن هنگام مردم بنی حنیفه که در دهکده‌ها و صحرا مقیم بودند چهل هزار مرد جنگی داشتند و چون خالد نزدیک آنها رسید اسبابی را که متعلق به عقه و هذیل و زیاد بود فرو گرفت، و اینان چیزی از مسیلمه گرفته و آنجا مانده بودند که سجاح را به وی ملحق کند و خالد به قبایل بنی تمیم نوشت که آنها را براندند و از جزیرة العرب بیرون کردند.

و چنان شد که شرحبیل بن حسنه عجله کرد چنانکه عکرمة بن ابی جهل از پیش کرده بود و پیش از آنکه خالد برسد با مسیلمه جنگ انداخت و شکسته شد و از عرصه بدر شد و چون خالد بدو رسید ملامتش کرد.

خالد این اسبان را که صاحبان آن در اطراف یمامه بودند فرو گرفته بود از آن رو بیم داشت از پشت سر بدو حمله برند.

جابر بن فلان گوید: ابو بکر سلیط را به کمک خالد فرستاد تا عقبدار او باشد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1413

که کس از پشت سر به او حمله نکند و چون نزدیک خالد رسید معلوم شد که سوارانی که به آن دیار آمده بودند پراکنده شده‌اند و گریخته‌اند، و سلیط محافظ و عقبدار مسلمانان بود.

و چنان بود که ابو بکر می‌گفت: «من اهل بدر را به کار نمی‌گیرم و می‌گذارمشان که با اعمال نیک خویش به پیشگاه خدا روند که برکت آنها و صلحای قوم از جنگیدنشان بهتر و سودمندتر است.» ولی عمر بن خطاب می‌گفت: «بخدا آنها را در کارها شرکت می‌دهم که با من همدلی کنند.» آثال حنفی گوید: مسیلمه با همه مدارا می‌کرد و به حلب کسان می‌کوشید و اهمیت نمی‌داد که مردم از کار زشت وی آگاه شوند. و چنان بود که نهار الرجال بن عنفوه با او بود، نهار الرجال پیش پیمبر صلی الله علیه و سلم رفته بود و قرآن خوانده بود و فقه دین آموخته بود و پیمبر او را فرستاده بود که مردم یمامه را تعلیم دهد و بر ضد مسیلمه تحریک کند و مسلمانان را تایید کند، ولی فتنه او برای بنی حنیفه بزرگتر از مسیلمه بود که وی شهادت می‌داد که از محمد صلی الله علیه و سلم شنیده که مسیلمه را در کار پیمبری خویش شریک کرده به همین جهت مردم بنی حنیفه تصدیق مسیلمه کردند و دعوت او را پذیرفتند و بدو گفتند که به پیمبر صلی الله علیه و سلم نامه نویسد و وعده کردند که اگر پیمبر دعوی او را نپذیرد مسیلمه را بر ضد وی کمک کنند.

به همین سبب بود که نهار الرحال هر چه می‌گفت مسیلمه می‌پذیرفت و به گفته وی کار می‌کرد.

و چنان بود که مسیلمه به نام پیمبر اذان می‌گفت و در اذان شهادت می‌داد که محمد رسول خداست و مؤذن وی عبد الله بن نواحه بود حجیر بن عمیر اقامه نماز می‌گفت و شهادت می‌گفت و چون حجیر به ادای شهادت می‌رسید، مسیلمه می‌گفت:

«حجیر واضح بگوی» و او بانگ خویش را بلند می‌کرد.

بدینسان مسیلمه در کار تایید خویش و تایید نهار الرجال می‌کوشید و مسلمانان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1414

را به گمراهی می‌کشید و حرمت وی پیش کسان بالا گرفت.

گوید: مسیلمه در یمامه حرمی معین کرد و حرمت آنرا مقرر داشت و مردم پذیرفتند و اعتبار حرم یافت. دهات قبایل هم پیمان که از تیره‌های بنی اسید بودند در حرم بود. قبایل مذکور: سیحان و نماره و نمر و حارث بنی جروه بودند و اگر سالی حاصلخیز بود محصول مردم یمامه را غارت می‌کردند و به حرم پناه می‌بردند و اگر کسی به تعقیب آنها بود در حرم از تعقیب باز می‌ماند و اگر کسی تعقیب نمی‌کرد به منظور خویش رسیده بودند و این کار چندان مکرر شد که مردم از مسیلمه بر ضد آنها کمک خواستند.» اما مسیلمه گفت: «منتظرم در باره شما و اینان از آسمان وحی برسد.» آنگاه چنین گفت: «و اللیل الأطخم، و الذئب الأدلم، و الجذع الأزلم، ما انتهک اسید من محرم.» یعنی: قسم به شب تاریک و گرگ سیاه و بچه شتر گوش بریده که مردم اسید حرمت حرم را نشکسته‌اند.» کسان گفتند: «مگر غارت در حرم و تباه کردن اموال حرام شکستن حرمت حرم نیست؟» اسیدیان به غارت ادامه دادند و کسان از مسیلمه کمک خواستند و او گفت:

منتظرم وحی بیاید گفت: «و اللیل الدامس، و الذئب الهامس، ما قطعت اسید من رطب و لا یابس.» یعنی: «قسم به شب تاریک و گرگ درنده که اسید تر و خشکی نبریده‌اند.

کسان گفتند نخیل ما تر است که بریده‌اند و دیوارها خشک است که ویران کرده‌اند.

مسیلمه گفت: «بروید که حقی ندارید.» از جمله چیزها که برای کسان می‌خواند (و پنداشت وحی آسمان است. م)

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1415

این کلمات بود: «ان بنی تمیم قوم طهر لقاح، لا مکروه لهم و لا اتاوه، نجاورهم ما حیینا باحسان، نمنعهم من کل انسان، فاذا متنا فامرهم الی الرحمان.» یعنی: بنی تمیم قومی پاکیزه خوی و نتاج آوردند و از آسیب و خراج به دور، تا وقتی زنده‌ایم به نیکویی همسایه آنها باشیم، و آنها را از همگان محفوظ داریم و چون بمیریم کارشان با رحمان است.» و نیز می‌گفت: «و الشاة و الوانها، و اعجبها السود و البانها، و الشاه السود او اللبن الابیض، انه لعجب محض، و قد حرم المذق، فما لکم لا تمجعون.» یعنی: قسم به بز و رنگهای آن، عجبتر از همه بز سیاه است و شیرهای، آن که بز سیاه است و شیر سپید و این عجب خالص است، و آب به شیر آمیختن روا نیست، چرا شیر و خرما نمیخورند؟

و نیز می‌گفت: «یا ضفدع بن ضفدعین، نقی ما تنقین، اعلاک فی الماء و اسفلک فی الطین، لا الشارب تمنعین، و لا الماء تکدرین» یعنی: ای قورباغه فرزند دو قورباغه، آنچه بر میگزینی پاکیزه است بالایت در آب است و پایینت در گل است، نه مانع آبخواره شوی و نه آب را گل آلود کنی.

و نیز می‌گفت: «و المبذرات زرعا، و الحاصدات حصدا، و الذاریات قمحا و الطاحنات طحنا، و الخابزات خبزا، و الثاردات ثردا، و اللاقمات لقما، اهالة و سمنا.

لقد فضلتم علی اهل الوبر، و ما سبقکم اهل المدر، ریفکم فامنعوه. و المعتر فاووه. و الباغی فناووه.

یعنی: «و بذر پاشان کشتکار، و دروگران دروکار، و بوجاران گندم باد ده، و آسیا گران نرم کن، و نانوایان نان، و سازندگان ترید، و لقمه گیران لقمه، از پیه آب شده و روغن، شما را به چادرنشینان برتری داده‌اند، و شهرنشینان از شما پیشی نگرفته‌اند، از روستای خود دفاع کنید و مستمند را پناه دهید و با ستمگر دشمنی کنید.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1416

گوید: زنی از مردم بنی حنیفه پیش وی آمد که ام هیثم کنیه داشت و گفت:

«نخلهای ما بلند است و چاههایمان گود است، برای نخلها و چاههای ما دعا کن، چنانکه محمد برای مردم هزمان کرد.» مسیلمه گفت: «نهار! این زن چه می‌گوید؟» نهار الرجال گفت: «مردم هزمان پیش محمد صلی الله علیه و سلم آمدند و از گودی چاهها و بلندی نخلهای خویش شکایت کردند، محمد برای آنها دعا کرد و آب از چاهها بجوشید و بر آمد و نخلها فرود آمد و انتهای شاخ آن به زمین رسید و ریشه کرد که از آنجا بریده شد و نخلهای کوچک باردار شد و رشد آغاز کرد.» مسیلمه گفت: «در باره چاهها چه کرد؟» نهار الرجال گفت: «دلوی پر آب خواست و بر آن دعا خواند آنگاه چیزی از آن به دهان برد و مضمضه کرد و در دلو ریخت و آنرا ببردند و در چاهها ریختند و نخلهای خویش را از آن، آب دادند و سرشاخه‌ها چنان شد که گفتم و باقی نخل همچنان بماند.» و چون مسیلمه این بشنید دلوی پر آب بخواست و بر آن دعا خواند آنگاه چیزی از آن را به دهان برد و مضمضه کرد و به دلو ریخت که آنرا ببردند و در چاههای خویش ریختند و آب چاهها فرو رفت و نخلها از پای در آمد و پس از هلاک مسیلمه قضیه علنی شد.

نهار الرجال به مسیلمه گفت: «موالید بنی حنیفه را برکت ده.» گفت: «برکت دادن چیست؟» گفت: «مردم حجاز وقتی مولودی داشتند، آنرا پیش محمد صلی الله علیه و سلم می‌آوردند که انگشت به دهان وی می‌برد و دست به سرش می‌مالید.» و چنان شد که هر مولودی را پیش مسیلمه می‌آوردند که انگشت به دهان او می‌کرد و دست به سرش می‌مالید بی‌موی و الکن می‌شد، و این قضیه را پس از هلاک

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1417

مسیلمه علنی کردند.

و هم به مسیلمه گفتند: «به باغهای کسان در آی و در آنجا نماز کن چنانکه محمد صلی الله علیه و سلم می‌کرد.» و او به یکی از باغهای یمامه در آمد و نهار الرجال به صاحب باغ گفت: «چرا آب وضوی رحمان را به باغ خویش نمی‌دهی که سیراب شود و برکت یابی، چنانکه بنی مهریه یکی از خاندانهای بنی حنیفه کردند» و چنان بود که یکی از بنی مهریه پیش پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم رفت و آب وضوی او را بگرفت و به یمامه آورد و آنرا در چاه خویش ریخت و از آن آبیاری کرد و زمین وی که از آن پیش بیابانی بی‌حاصل بود سیراب شد و پیوسته سبز بود.

مسیلمه چنان کرد اما زمین کسان بایر شد که چیزی از آن نمی‌رویید.

یکبار نیز مردی پیش وی آمد و گفت: «برای زمین من دعا کن که شوره‌زار است، چنانکه محمد صلی الله علیه و سلم برای زمین سلمی دعا کرد.» مسیلمه گفت، «نهار! این چه می‌گوید؟» نهار الرجال گفت: «سلمی پیش پیمبر خدا آمد که زمینش شوره‌زار بود و پیمبر برای او دعا کرد و دلو آبی بدو داد و آب به دهان کرد و در آن ریخت و چون آب را در چاه خویش ریخت و زمین را آب داد خوب خوب و شیرین شد.» مسیلمه نیز چنان کرد و مرد برفت و آب دلو را در چاه خویش ریخت و زمینش را آب گرفت و هرگز خشک نشد و حاصل نیاورد.

یکبار نیز زنی بیامد و مسیلمه را به نخلستان خویش برد که برای آن دعا کند و در روز جنگ عقرباء همه خوشه‌های آن خشک شد.

قوم مسیلمه همه این چیزها را بدانستند و معلوم داشتند، اما تیره روزی بر- آنها چیره بود.

عمیر بن طلحه نمری گوید: پدرم به سوی یمامه رفته بود و گفته بود: «مسیلمه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1418

کجاست؟» گفته بودند: «بگو پیمبر خدا» گفته بود: «نه تا او را ببینم» و چون پیش او رفته بود گفته بود: «تو مسیلمه‌ای؟» گفته بود: «آری» گفته بود: «کی پیش تو می‌آید؟» گفته بود: «رحمان» گفته بود: «در نور می‌آید یا در ظلمت؟» گفته بود: «در ظلمت» گفته بود: «شهادت می‌دهم که تو دروغگویی و محمد راستگو است، اما دروغگوی ربیعه را از راستگوی مضر بیشتر دوست داریم».

گوید: «پدرم در جنگ عقربا با مسیلمه کشته شد.» کلبی نیز این روایت را آورده ولی عبارت آخر چنین است که دروغگوی ربیعه را از راستگوی مضر بیشتر دوست دارم.

عبید بن عمیر گوید: وقتی مسیلمه از نزدیک شدن خالد خبر یافت در عقربا اردو زد و مردم را به یاری طلبید، و کسان سوی او می‌رفتند. مجاعة بن مراره با جماعتی برون شد تا از بنی عامر و بنی تمیم انتقام بگیرد که بیم داشت فرصت از دست برود، انتقامی که از بنی عامر می‌خواستند مربوط به خوله دختر جعفر بود که پیش آنها بود و نگذاشتند او را ببینند. انتقام وی از بنی تمیم نیز به سبب شتران وی بود که گرفته بودند.

خالد بن ولید شرحبیل بن حسنه را به کار گرفت و سالاری مقدمه را به خالد بن فلان مخزومی داد و زید و ابو حذیفه را برد و پهلوی سپاه گماشت.

مسیلمه نیز دو پهلوی سپاه خویش را به محکم و رجال سپرد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1419

و خالد بیامد و شرحبیل با وی بود و چون به یک منزلی اردوگاه مسیلمه رسید سپاهیان وی به گروهی خفته هجوم بردند که به قولی چهل و به قولی شصت کس بودند، اینان مجاعه و یاران وی بودند. که خوابشان در ربوده بود و از دیار بنی عامر باز می‌گشتند که خوله دختر جعفر را گرفته بودند و همراه آورده بودند و شبانگاه به نزدیک یمامه مانده بودند سپاهیان خالد آنها را در حالی یافتند که عنان اسبان را زیر سر داشتند و از نزدیکی سپاه بی خبر بودند و چون بیدارشان کردند، پرسیدند: «شما کیستید؟» گفتند: «اینک مجاعه است و اینک حنیفه است» گفتند: «خدا شما را زنده ندارد» این بگفتند و آنها را به بند کردند و بماندند تا خالد بن ولید در رسید و همه را پیش وی بردند، خالد پنداشت اینان به استقبال وی آمده‌اند که با وی سخن کنند و گفت: «کی از آمدن ما خبر یافتید؟» گفتند: «از آمدن تو بی‌خبر بودیم، آمده بودیم انتقام خویش را از بنی عامر و تمیم بگیریم.» اگر واقع حال را می‌دانستند گفته بودند که از آمدن تو خبر یافتیم و پیش تو آمدیم.

خالد بگفت تا همه را بکشتند و همگی پیش روی مجاعة بن مراره جان دادند و گفتند: «اگر برای اهل یمامه خیر یا شری در نظر داری این را نگهدار و خونش را مریز.» خالد همه را بکشت و مجاعه را به عنوان گروگان به بند کرد.

ابو هریره گوید: «ابو بکر رجال را پیش خواند و سفارشهای خویش را با وی بگفت و او را سوی اهل یمامه فرستاد و پنداشت که او مردی راستگو است که تقاضای ابو بکر را پذیرفت.» گوید: «من و پیمبر یا جمعی که رجال بن عنفوه از آن جمله بود، نشسته بودیم و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1420

پیمبر گفت: «میان شما مردی هست که دندانش در جهنم از احد بزرگتر است.» و همه آن جمع حاضر بمردند و من و رجال بماندیم و من از عاقبت کار بیمناک بودم، تا وقتی که رجال با مسیلمه خروج کرد و به پیمبری او شهادت داد و فتنه وی از فتنه مسیلمه بزرگتر بود و ابو بکر خالد را سوی آنها فرستاد و برفت تا به بلندی یمامه رسید. مجاعة بن مراره که سالار بنی حنیفه بود با جماعتی از قوم خویش به وی برخورد که می‌خواست به خونخواهی بر بنی عامر حمله برد. گروه مجاعه بیست و سه سوار و پیاده بودند و شب خفته بودند که خالد در محل خفتنشان بر آنها تاخت و گفت:

«چه وقت از آمدن ما خبر یافتید؟» گفتند: «از آمدن شما خبر نداشتیم، به انتقامجویی خونی که پیش بنی عامریان داشتیم برون شده‌ایم.» خالد بگفت تا گردن آنها را بزدند و مجاعه را نگهداشت آنگاه سوی یمامه رفت و مسیلمه و بنی حنیفه که از آمدن وی خبر یافته بودند برون شدند و در عقربا اردو زدند که بر کنار یمامه بود و روستاها را پشت سر داشتند.

در عقربا شرحبیل بن مسیلمه گفت: «ای بنی حنیفه اکنون روز غیرت و حمیت است اگر امروز هزیمت شوید زنان به اسیری روند و بی عقد با آنها در آمیزند، برای حفظ کسان خویش بجنگید و زنان خود را مصون دارید» و در عقربا جنگ کردند.

و چنان بود که پرچم مهاجران به دست سالم وابسته ابی حذیفه بود، بدو گفتند:

«از کار تو بیمناکیم» گفت: «در این صورت حافظ قرآن بدی هستم» پرچم انصاریان به دست ثابت بن قیس بود و قبایل عرب هر کدام پرچمی داشتند.

مجاعه که اسیر بود با ام تمیم در خیمه وی بود و مسلمانان حمله آوردند و کسانی از بنی حنیفه به خیمه ام تمیم در آمدند و خواستند او را بکشند اما مجاعه مانع

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1421

شد و گفت: «من او را پناه داده‌ام که زنی آزاده است» و آنها را از کشتن ام تمیم بازداشت.

پس از آن مسلمانان باز آمدند و حمله کردند و مردم بنی حنیفه هزیمت شدند و محکم بن طفیل گفت: «ای بنی حنیفه وارد باغ شوید که من دنباله شما را حفظ می‌کنم.» و ساعتی بجنگید آنگاه خدا وی را بکشت و به دست عبد الرحمن بن ابی بکر کشته شد.

کافران به باغ در آمدند و وحشی مسیلمه را بکشت، یکی از انصار نیز ضربتی بزد و در قتل وی شریک بود.

محمد بن اسحاق نیز روایتی چون این دارد جز اینکه گوید: «صبحگاهان خالد بن ولید مجاعه و همراهان وی را که دستگیر شده بودند پیش خواند و گفت:

«ای مردم بنی حنیفه شما چه می‌گویید؟» گفتند: «می‌گوییم یک پیمبر از شما و یک پیمبر از ما.» و چون این سخن بشنید آنها را از دم شمشیر گذرانید و چون یکی از آنها که ساریة بن عامر نام داشت با مجاعة بن مراره بماندند، ساریه به خالد گفت: «اگر برای این دهکده خیر یا شر می‌خواهی، این مرد، یعنی مجاعه را نگهدار» و خالد بگفت تا مجاعه را به بند کردند و وی را به ام تمیم زن خویش سپرد و گفت: «با وی نکویی کن.» آنگاه خالد برفت تا به نزدیک یمامه بر تپه کوتاهی که مشرف بر آنجا بود فرود آمد و اردو زد و مردم یمامه با مسیلمه بیرون شدند و رجال بر مقدمه آنها بود.

ابو جعفر گوید: در روایت ابن اسحاق رحال با حای بی نقطه آمده، گوید: وی رحال بن عنفوة بن نهشل بود و یکی از بنی حنیفه بود که مسلمان شده بود و سوره بقره را آموخته بود و چون به یمامه آمد شهادت داد که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1422

مسیلمه را در کار پیمبری شریک کرده است، و فتنه او برای مردم یمامه از مسیلمه بزرگتر بود.

گوید: و چنان بود که مسلمانان به جستجوی رحال بودند و امید داشتند که وی به سبب مسلمانی در کار مردم یمامه خلل آرد اما وی با مقدمه بنی حنیفه به آهنگ جنگ مسلمانان آمد.

در آن هنگام خالد بن ولید بر تخت خویش نشسته بود و سران قوم پیش وی بودند و مردم به صف بودند و او در میان مردم بنی حنیفه برق شمشیر را بدید و گفت:

«ای گروه مسلمانان بشارت که خدا شر دشمن را از شما برداشت و ان شاء الله در قوم اختلاف افتاد.» اما مجاعه که پشت سر او بود و بند آهنین داشت نیک نگریست و گفت: «نه بخدا چنین نیست این شمشیر هندی است که برای آنکه نشکند در آفتاب گرفته‌اند که نرم شود» و چنان بود که او گفته بود.

گوید: و چون مسلمانان، جنگ آغاز کردند نخستین کسی که با آنها رو به رو شد رحال بن عنفوه بود که خدا او را بکشت.

ابو هریره گوید: روزی که من و رحال بن عنفوه در مجلس پیمبر بودیم او صلی الله علیه و سلم گفت: «ای حاضران به روز قیامت در جهنم دندان یکی از شما از احد بزرگتر است.» گوید: و آن کسان همه در گذشتند و من و رحال بماندیم و پیوسته از عاقبت کار بیمناک بودم تا شنیدم که رحال بر ضد مسلمانان خروج کرده و مطمئن شدم و بدانستم که آنچه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم فرموده بود حق بود.

گوید: مسلمانان با دشمن رو به رو شدند و هرگز در مقابله با عربان جنگی چنان سخت نداشته بودند و مردم بنی حنیفه تا به نزد خالد و مجاعه پیش آمدند و خالد از خیمه خویش در آمد و جمعی از دشمنان وارد خیمه وی شدند که ام تمیم زن خالد و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1423

و مجاعه نیز آنجا بودند و یکی از آنها با شمشیر به ام تمیم حمله برد و مجاعه گفت:

«دست بدار که این در پناه من است و زنی آزاده است، بروید با مردان بجنگید.» و آنها خیمه را با شمشیرها بدریدند.

آنگاه مسلمانان همدیگر را بخواندند. ثابت بن قیس گفت: «ای گروه مسلمانان خودتان را بد عادت داده‌اید، خدایا من از آنچه اینان، یعنی مردم یمامه، می‌پرستند بیزارم و از رفتار اینان یعنی مسلمانان نیز بیزارم». این بگفت و با شمشیر حمله برد و جنگید تا کشته شد.

و چون مسلمانان از پیش بارهای خویش عقب نشستند زید بن خطاب گفت:

«از اینجا کجا می‌روید؟» و جنگ کرد تا کشته شد.

پس از آن براء بن مالک برادر انس بن مالک به پا خاست و چنان بود که وقتی در جنگ حضور داشت تب او را می‌گرفت و می‌باید مردان بر او بنشینند و زیر آنها چندان بلرزد تا جامه خویش را تر کند، و چون زهرابش می‌ریخت، مانند شیر غران می‌شد و چون کار جنگ را بدید چنان شد که می‌شده بود و کسان بر او نشستند و چون جامه خویش را تر کرد برجست و گفت: «ای گروه مسلمانان کجا می‌روید، من براء بن مالکم سوی من آیید.» و جمعی از کسان باز آمدند و با دشمنان جنگ کردند تا خدا آنها را بکشت و پیش رفتند تا به محکم بن طفیل رسیدند که داور یمامه بود و چون جنگ پیش وی افتاد گفت: «ای مردم بنی حنیفه! بخدا زنان شما را به زور می‌برند و بی مهر با آنها همخوابه می‌شوند هر چه حمیت دارید به کار برید». این بگفت و جنگی سخت کرد و عبد الرحمان بن ابی بکر تیری بینداخت که به گلوگاه وی رسید و کشته شد.

آنگاه مسلمانان به سختی حمله بردند و دشمن را سوی باغ راندند که به مناسبت همین جنگ باغ مرگ نام گرفت و دشمن خدا مسیلمه کذاب آنجا بود و براء بن مالک گفت: «ای مسلمانان مرا در باغ پیش آنها افکنید.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1424

کسان گفتند: «هرگز چنین نکنیم.» براء گفت: «شما را بخدا مرا در باغ افکنید.» مسلمانان او را بگرفتند و بالای دیوار بردند که در باغ جست و پشت در باغ چندان جنگ کرد که در را بگشود و مسلمانان وارد شدند و جنگ کردند تا خدا عز و جل مسیلمه دشمن خدا را بکشت که وحشی وابسته جبیر بن مطعم با یکی از مردم انصار در کشتن وی شرکت داشتند و هر کدام ضربتی بدو زدند وحشی زوبین خود را به او زد و انصاری با شمشیر ضربتی زد. وحشی می‌گفت: «خدا می‌داند کدام یک از ما او را کشته‌ایم.» عبد الله بن عمر گوید: «آن روز شنیدم که یکی بانگ می‌زد غلام سیاه، مسیلمه را کشت.» عبید بن عمیر گوید: رجال بن عنفوه مقابل زید بن خطاب بود و چون دو صف نزدیک شد زید گفت: «رجال سوی خدا بازگرد که از دین بگشته‌ای و دین ما برای تو و دنیایت بهتر است.» اما رجال ابا کرد و در هم آویختند و رجال کشته شد و کسانی از بنی حنیفه که در کار مسیلمه بصیرت داشتند به قتل رسیدند. آنگاه مسلمانان همدیگر را تشجیع کردند و هر دو گروه حمله بردند و مسلمانان جولان دادند تا به اردوگاه خویش رسیدند و دشمن به اردوگاهشان راه یافت و طناب خیمه‌ها را ببریدند و خیمه‌ها را در هم ریختند و به اردوگاه پرداختند و مجاعه را گشودند و خواستند ام تمیم را بکشند که مجاعه او را پناه داد. و گفت: «نیکو زن خانه‌ایست.» در این هنگام زید و خالد و ابو حذیفه به ترغیب همدیگر پرداختند و کسان سخن کردند و بادی سخت پر غبار می‌وزید. زید گفت: «بخدا سخن نکنم تا دشمن را هزیمت کنیم یا به پیشگاه خدا روم و حجت خویش با وی بگویم ای مردم، دندانها را به هم فشارید و به دشمن ضربت زنید و پیش روید» و چنین کردند و دشمنان را پس

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1425

راندند و از اردوگاه خویش دور کردند و زید رحمه الله کشته شد و ثابت بن قیس سخن کرد و گفت: «ای گروه مسلمانان شما حزب خدایید و اینان حزب شیطانند، عزت خاص خدا و پیمبر و احزاب اوست، مانند من عمل کنید» آنگاه به دشمن حمله برد و پسشان راند.

ابو حذیفه گفت: «ای اهل قرآن، قرآن را به عمل زینت کنید» و حمله برد و دشمن را عقب نشاند و او رحمه الله کشته شد.

خالد بن ولید حمله برد و به محافظان خود گفت: «مرا از پشت سر نزنند» و چون مقابل مسیلمه رسید منتظر فرصت بود و مسیلمه را می‌نگریست.

سالم بن عبد الله گوید: وقتی آن روز پرچم را به من دادند گفتم: «نمی‌دانم برای چه پرچم را به من داده‌اید، شاید گفتید حافظ قرآن است و او نیز مانند پرچمدار پیشین پایمردی می‌کند تا کشته شود؟» گفتند: «آری، ببین چگونه عمل می‌کنی» گفت: «بخدا حافظ قرآن بدی باشم اگر پایمردی نکنم» کسی که پیش از سالم پرچم را به دست داشته بود عبد الله بن حفص بن غانم بود.

ابن اسحاق گوید: وقتی مجاعه به مردم بنی حنیفه که می‌خواستند ام تمیم را بکشند گفت: «به کار مردان پردازند» گروهی از مسلمانان همدیگر را ترغیب کردند و جانفشانی کردند و همگان بکوشیدند و کسانی از یاران پیمبر صلی الله علیه و سلم سخن کردند و زید بن خطاب گفت: «بخدا سخن نکنم تا ظفر یابم یا کشته شوم شما نیز چون من عمل کنید». این بگفت و حمله برد و یاران وی به دشمن حمله کردند.

ثابت بن قیس گفت: «ای گروه مسلمانان خودتان را بد عادت داده‌اید، ای گروه مسلمانان به من بنگرید تا حمله را به شما یاد دهم.» زید بن خطاب رحمه الله در جنگ دشمن کشته شد.

سالم گوید: وقتی عبد الله بن عمر از جنگ یمامه بازگشت عمر بدو گفت: «چرا

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1426

پیش از زید کشته نشدی، زید کشته شد و تو زنده ماندی!» عبد الله گفت: «علاقه داشتم به شهادت رسم اما عمرم مانده بود و خدا او را به شهادت گرامی داشت.» سهل گوید: عمر به عبد الله گفت: «وقتی زید کشته شد چرا تو بازگشتی، چرا چهره از من نهان نکردی؟» عبد الله گفت: «زید از خدا شهادت خواست که به او عطا کرد و من کوشیدم که به شهادت برسم و خدا به من عطا نکرد.» عبید بن عمیر گوید: در جنگ یمامه مهاجران و انصار بادیه‌نشینان را ترسو خواندند و بادیه‌نشینان نیز آنها را ترسو خواندند. بادیه‌نشینان گفتند: «صف خود را مشخص کنید که از فرار شرمگین باشیم و بدانیم که کی فرار می‌کند.» و چنین کردند.

مردم حضری گفتند: «ای مردم بادیه‌نشین ما رسم جنگ حضریان را بهتر از شما دانیم.» بادیه‌نشینان گفتند: «حضریان جنگ کردن نتوانند و ندانند جنگ چیست و اگر صف شما مشخص شود خواهید دید که خلل از کجا می‌آید.» و چون صفها مشخص بود، جنگی سخت‌تر و پرخطرتر از آن روز کس ندیده بود و معلوم نشد کدام گروه بیشتر شجاعت نمودند ولی تلفات مهاجر و انصار از بادیه‌نشینان بیشتر بود و باقی‌ماندگان سخت به زحمت بودند.

در گرما گرم جنگ عبد الرحمن بن ابی بکر تیری به محکم زد و او در حال سخن گفتن بود و تیر به گلوگاهش رسید و جان داد و زید بن خطاب نیز رجال بن عنفوه را کشت.

یکی از مردان بنی سحیم که در جنگ یمامه با خالد بن ولید بوده بود گوید:

وقتی کار جنگ بالا گرفت و جنگی سخت بود و دمی بر ضرر مسلمانان بود و دم دیگر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1427

بر ضرر کافران بود، خالد گفت: «ای مردم! صفها را مشخص کنید تا شجاعت هر قوم را معلوم داریم و بدانیم خلل از کجا می‌آید.» پس مردم حضری و بادیه‌نشین و اهل قبایل از همدیگر مشخص شدند و هر قوم با پرچم خویش ایستادند و همگان به جنگ پرداختند.

بادیه‌نشینان گفتند: «اکنون ضعیفان و زبونان بیشتر کشته می‌شوند» و بسیار کس از حضریان کشته شد و مسیلمه ثبات ورزید و کافران به دور او حلقه بودند و خالد بدانست که تا مسیلمه زنده است جنگ ادامه دارد و مردم بنی حنیفه را از فزونی کشتگان باک نبود.

بدین سبب خالد شخصا پیش رفت و چون جلو صف دشمن رسید، هماورد خواست و نام خویش را یاد کرد و گفت: «من پسر ولید العودم، من پسر عامر وزیدم» سپس شعار مسلمانان را که یا محمدا بود به بانگ بلند بگفت و هر که با وی رو به رو شد کشته شد.

خالد رجز می‌خواند و می‌گفت: «من فرزند مشایخم و شمشیری سخت دارم» و هر کس با وی رو به رو می‌شد از پا در می‌آمد، و مسلمانان نیرو گرفتند و به نابودی دشمن پرداختند و چون خالد به نزدیک مسیلمه رسید بانگ برآورد.

و چنان بود که پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم فرموده بود: «مسیلمه شیطانی دارد که همیشه به فرمان اوست و چون شیطانش بر او مسلط شود دهانش کف کند و گوشه لبانش چون دو مویز شود و هر وقت قصد کار خیری کند شیطانش مانع او شود هر وقت به او دست یافتید امانش مدهید.» چون خالد به مسیلمه نزدیک شد او را ثابت دید و کافران به دور او حلقه بودند و بدانست که تا از پای در نیاید آتش جنگ فرو ننشیند و مسیلمه را بخواند که بر او دست تواند یافت، و چون بیامد چیزهایی را که مسیلمه می‌خواست بر او عرضه کرد و گفت: «اگر نصف زمین را به تو دهیم کدام نصف را به ما می‌دهی؟» و چون مسیلمه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1428

می‌خواست سخنی گوید روی می‌گردانید و از شیطان خود رای می‌خواست که نمی‌گذاشت بپذیرد یکبار که روی گردانیده بود خالد بدو حمله برد که مقاومت نیارست و بگریخت و شکست در دشمن افتاد و خالد کسان را ترغیب کرد و گفت:

«امانشان ندهید» و مسلمانان حمله بردند که دشمنان هزیمت شدند.

هنگامی که مردم از دور مسیلمه می‌گریختند کسانی بدو گفتند: «وعده‌ها که به ما می‌دادی چه شد؟» گفت: «از کسان خود دفاع کنید.» گوید: «آنگاه محکم بانگ زد که ای مردم بنی حنیفه سوی باغ روید» و وحشی به مسیلمه رسید که کف به دهان آورده بود و از فرط خشم بی‌خود بود و زوبین سوی وی افکند که از پای در آمد و مسلمانان از دیوارها و درها به باغ مرگ ریختند و در نبردگاه و در باغ مرگ ده هزار کس کشته شد.

ابن اسحاق گوید: وقتی مسلمانان مشخص شدند و پایمردی کردند و بنی حنیفه عقب نشستند مسلمانان به تعقیب آنها بودند و به کشتن دشمنان پرداختند و تا نزدیک باغ مرگ عقبشان راندند.

گوید: در باره قتل مسیلمه به نزدیک باغ اختلاف شد، کسانی گفته‌اند که وی در باغ کشته شد، و دشمنان به باغ پناه بردند و در ببستند و مسلمانان اطراف باغ را گرفتند و براء بن مالک بانگ زد که ای گروه مسلمانان مرا روی دیوار ببرید و چنان کردند و چون در باغ نگریست بلرزید و بانگ زد که پایینم بیارید و بار دیگر گفت: «مرا بالای دیوار ببرید»، آنگاه گفت: «وای بر این» به سبب آنکه بیمناک بود و باز گفت: «مرا روی دیوار ببرید» و چون بالای دیوار رسید در باغ جست و مقابل در باغ بدشمن هجوم برد تا مسلمانان که بیرون بودند در را گشودند و در باغ را بستند و کلید آنرا از دیوار بیرون انداختند و جنگی سخت کردند که مانند آن دیده نشده بود و همه کافران که در باغ بودند نابود شدند و خدا مسیلمه را بکشت. مردم بنی حنیفه به مسیلمه گفته بودند:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1429

«وعده‌ها که به ما می‌دادی چه شد؟» مسیلمه گفت: «از کسان خود دفاع کنید.» ابن اسحاق گوید: وقتی بانگ بر آمد که بنده سیاه مسیلمه را کشت خالد مجاعه را که در بند بود همراه آورد تا مسیلمه و سران سپاه دشمن را بدو نشان دهد و چون بر رجال گذشت او را نشان داد.

هم او گوید: «وقتی مسلمانان از کار مسیلمه فراغت یافتند به خالد خبر دادند و او با مجاعه که در بند بود برفت تا مسیلمه را به او نشان دهد. مجاعه کشتگان را به خالد نشان می‌داد تا به محکم بن طفیل گذشت که مردی تنومند و نکو منظر بود و چون خالد او را بدید گفت: «این مسیلمه است؟» مجاعه گفت: «نه بخدا این بهتر و گرامی‌تر از مسیلمه است. این داور یمامه است.» گوید: همچنان کشتگان را به خالد نشان می‌داد تا وارد باغ شد و کشتگان را برای وی زیر و رو می‌کردند و به کوتوله زرد نبوی بینی فرو رفته‌ای رسید و مجاعه بدو گفت: «این حریف شماست که از کار وی فراغت یافتید؟» خالد گفت: «همین بود که آن کارها می‌کرد.» مجاعه گفت: «بله همین بود، بخدا مردم شتابجو به مقابله شما آمده‌اند و بیشتر کسان در قلعه‌ها مانده‌اند.» خالد گفت: «چه می‌گویی؟» گفت: «واقع همین است، بیا تا از طرف قوم خویش با تو صلح کنم.» ضحاک گوید: یکی از بنی عامر بن حنیفه بود که از همه مردم گردن کلفت‌تر بود و اغلب بن عامر نام داشت. و چون به روز یمامه مشرکان هزیمت یافتند و مسلمانان آنها را در میان گرفتند، در کار مقاومت جانفشانی کرد و چون مسلمانان به تحقیق کار کشتگان پرداختند، یکی از مردم انصار که ابو بصیره کنیه داشت با تنی چند بر او

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1430

گذشت و چون ابو اغلب را دیدند که در میان کشتگان افتاده و پنداشتند جان داده است، گفتند: «ای ابو بصیره تو پنداشته‌ای و هنوز هم می‌پنداری که شمشیرت سخت بران است، اینک گردن مرده اغلب را بزن اگر آنرا بریدی آنچه در باره شمشیر تو شنیده‌ایم درست است.» ابو بصیره چون این سخن بشنید شمشیر کشید و سوی اغلب رفت که او را مرده می‌پنداشتند و چون نزدیک وی رسید اغلب از جای جست و روان شد و ابو بصیره به دنبال او رفت و همی گفت: «من ابو بصیره انصاریم» و اغلب روان شد و پیوسته بیشتر از ابو بصیره فاصله گرفت و هر بار که ابو بصیره آن سخن بر زبان می‌راند اغلب می‌گفت: «دویدن برادر کافر خویش را چگونه می‌بینی؟» و از دسترس او دور شد.

قاسم بن محمد گوید: «وقتی خالد از کار مسیلمه و سپاه وی فراغت یافت عبد الله- بن عمر و عبد الرحمان بن ابی بکر بدو گفتند: «با سپاه برویم و نزدیک قلعه‌ها فرود آییم.» خالد گفت: «بگذارید سواران بفرستم و آنها را که بیرون قلعه‌ها هستند، جمع آورم، آنگاه در کار قلعه‌ها بنگرم.» آنگاه خالد سواران فرستاد که آنچه مال و زن و فرزند یافتند بگرفتند و در اردوگاه نهادند، پس از آن ندای حرکت داد که به نزدیک قلعه‌ها فرود آید. مجاعه گفت: «بخدا مردم شتابجو به مقابله شما آمده‌اند و قلعه‌ها پر از مرد جنگی است بیا تا در باره باقیماندگان با تو صلح کنم.» و با خالد صلح کرد که اموال بگیرند و متعرض نفوس نشوند. آنگاه مجاعه گفت: «بروم و با قوم مشورت کنم و در این کار بنگریم و سپس سوی تو باز گردم.» این بگفت و سوی قلعه‌ها رفت که جز زن و فرزند و پیران و واماندگان قوم، در آن کس نبود و زنان را مسلح کرد و گفت گیسو فرو ریزند و از بالای قلعه‌ها نمایان شوند تا

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1431

او باز گردد. آنگاه پیش خالد آمد و گفت: «صلح مرا نپذیرفتند و بعضی از آنها بخلاف رای من بالای قلعه‌ها رفته‌اند و کار آنها به من مربوط نیست.» خالد بالای قلعه‌ها را بدید که از انبوه کسان سیاه بود، و مسلمانان از جنگ وامانده بودند و اقامتشان دراز شده بود و می‌خواستند فیروزمند باز گردند و نمی‌دانستند، اگر مردان جنگی در قلعه باشد و جنگ ادامه یابد چه خواهد شد. از مردم مهاجر و انصار، از ساکنان خود مدینه سیصد و شصت کس کشته شده بود. و از مهاجران و تابعان جز اهل مدینه ششصد کس کشته شده بود که سیصد مهاجر و سیصد تابعی بود یا بیشتر.

گوید: به روز یمامه ثابت بن قیس کشته شد که به ضربت یکی از مشرکان از پای درآمد، پای وی قطع شده بود و پای قطع شده را گرفت و سوی قاتل خویش افکند و او را کشت و جان داد.

از مردم بنی حنیفه نیز در دشت عقربا هفت هزار کس کشته شد و در باغ مرگ نیز هفت هزار کس کشته شد.

ضرار بن ازور در باره روز یمامه شعری گفت که خلاصه مضمون آن چنین است:

«اگر از باد جنوب بپرسید از روز عقربا و ملهم سخن آرد» «هنگامی که خون بدره روان بود،» «و سنگها از خون قوم رنگ گرفت» «در آن هنگام نیزه و تیر به کار نمی‌آمد» «فقط شمشیر آبدار به کار بود» «اگر کفار به راه دیگر روند» «من مسلمانم و پیرو دینم» «و جهاد می‌کنم که جهاد غنیمت است»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1432

«و خدا به کار مرد مجاهد داناتر است.» ابن اسحاق گوید: وقتی مجاعه به خالد گفت بیا تا در باره قوم خویش با تو صلح کنم، جنگ او را خسته کرده بود، و از سران مسلمانان بسیار کس کشته شده بود و دل به ملایمت داشت و می‌خواست صلح کند و با مجاعه صلح کرد که طلا و نقره و سلاح بگیرد و یک نیمه اسیران را ببرد آنگاه مجاعه گفت: «پیش قوم خویش روم و کار خویش را با آنها بگویم.» این بگفت و برفت و به زنان گفت: «مسلح شوید و بالای قلعه‌ها روید» زنان چنان کردند و مجاعه سوی خالد باز آمد و گفت: «صلح را نپذیرفتند، اگر می‌خواهی کاری کن که قوم را راضی کنم.» خالد گفت: «چه کنم؟» مجاعه گفت: «یک چهارم دیگر از اسیران را بگذاری و تنها یک چهارم اسیران را بگیری.» خالد گفت: «به همین قرار با تو صلح می‌کنم.» و چون کار صلح به سر رفت و قلعه‌ها را بگشودند جز زن و فرزند در آن نبود.

خالد به مجاعه گفت: «مرا فریب دادی.» مجاعه گفت: «قوم منند، جز این چه می‌توانستم کرد.» سهل بن یوسف گوید: پس از جنگ یمامه مجاعه به خالد گفت: «اگر خواهی نصف اسیران را با همه طلا و نقره و سلاح بگیری می‌پذیرم و با تو نامه صلح می‌نویسم.» گوید: خالد پذیرفت و مقرر شد که طلا و نقره و سلاح و یک نیمه اسیران را بگیرد با یک باغ از هر دهکده به انتخاب خالد و یک مزرعه به انتخاب وی، بر این قرار کار صلح سر گرفت و خالد او را رها کرد و گفت: «تا سه روز فرصت دارید،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1433

اگر تمام نکردید و نپذیرفتید به شما حمله می‌کنم و جز کشتار کاری نیست و سخنی نمی‌پذیریم.» مجاعه سوی قوم خویش رفت و گفت: «اینک صلح را بپذیرید» اما سلمة بن عمیر حنفی گفت: «بخدا نمی‌پذیریم، مردم دهکده‌ها و غلامان را فراهم می‌کنیم و می‌جنگیم و با کس صلح نمی‌کنیم که قلعه‌ها استوار است و آذوقه فراوان و زمستان در پیش.» مجاعه گفت: «تو مردی شومی و از اینکه من حریف را فریب داده‌ام و صلح را پذیرفته‌اند مغرور شده‌ای، مگر کسی از شما مانده که مایه خیر باشد و دفاع تواند کرد؟ من این کار کردم تا چنانکه شرحبیل بن مسیلمه گفته نابود نشوید.» آنگاه مجاعه با شش کس دیگر برون شد و پیش خالد رفتند و گفت: «به زحمت پذیرفتند، مکتوب صلح را بنویس.» گوید: و نامه صلح را چنین نوشتند:

«این شرایط صلح است میان خالد بن ولید و سلمة بن عمیر و» «فلان و فلان، مقرر شد که طلا و نقره و یک نیمه اسیر و سلاح و مرکب» «بگیرد، و از هر دهکده یک باغ بگیرد و یک مزرعه بشرط آنکه مسلمان» «شوند، و چون مسلمان شوند در امان خدایند، و خالد بن ولید و ابو بکر و» «همه مسلمانان عهده‌دار وفا به شرایط صلحند.» ابو هریره گوید: «وقتی مجاعه با خالد صلح کرد، شرایط صلح چنان بود که خالد همه طلا و نقره و سلاح بگیرد و از هر ناحیه باغی انتخاب کند و یک نیمه اسیران را بگیرد و قوم نپذیرفتند، اما خالد گفت: «تا سه روز فرصت دارید.» گوید: سلمة بن عمیر گفت: «ای مردم بنی حنیفه! برای حفظ کسان خود بجنگید و صلح نکنید که قلعه استوار است و آذوقه بسیار و زمستان در پیش.» اما مجاعه گفت: «ای بنی حنیفه فرمان سلمه را مبرید که وی مردی شوم است

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1434

اطاعت من کنید پیش از آنکه بلیه‌ای که شرحبیل بن مسیلمه گفت به شما رسد و زنان را به اسیری برند و بی مهر با آنها همخوابه شوند و مردم اطاعت او کردند و فرمان سلمه را نبردند و صلح را پذیرفتند.

چنان بود که ابو بکر رضی الله عنه همراه سلمة بن سلامه بن وقش نامه‌ای برای خالد فرستاد و دستور داده بود اگر خدای عز و جل وی را بر بنی حنیفه ظفر داد همه ذکور بالغ را بکشد و سلامه هنگامی نامه ابو بکر را آورد که خالد صلح کرده بود و صلح را رعایت کرد. مردم بنی حنیفه برای بیعت و بیزاری از گذشته پیش خالد آمدند که در اردوگاه بود و چون فراهم آمدند سلمه بن عمیر به مجاعه گفت: «از خالد اجازه بگیر که در باره حاجت خویش و نیکخواهی او با وی سخن کنم»، وی قصد داشت که خالد را به غافلگیری بکشد.

و چون مجاعه با خالد سخن کرد اجازه داد و سلمة بن عمیر که شمشیری همراه داشت بیامد که مقصود خویش را انجام دهد و خالد پرسید: «این کیست که می‌آید؟» مجاعه گفت: «این همانست که در باره وی با تو سخن کردم و اجازه دادی بیاید.» خالد گفت: «او را از پیش من بیرون کنید» و سلمه را بیرون کردند و چون جستجو کردند شمشیر را با وی یافتند و او را لعنت کردند و ناسزا گفتند و به بند کردند و گفتند: «می‌خواستی قوم خویش را نابود کنی بخدا می‌خواستی بنی حنیفه هلاک شوند و زن و فرزندشان به اسیری رود، بخدا اگر خالد بداند که تو سلاح همراه داشته‌ای ترا می‌کشد و اطمینان نداریم که اگر خبر یابد به سزای عمل تو مردان بنی حنیفه را نکشد و زنان را اسیر نکند که پندارد آنچه کرده‌ای با رضایت و اطلاع ما بوده است.» پس او را به بند کردند و در قلعه بداشتند و مردم بنی حنیفه پیوسته برای بیزاری

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1435

نمودن از گذشته و اظهار مسلمانی پیش خالد می‌شدند و سلمه پیمان کرد که دست به کاری نزند و از او در گذرند اما نپذیرفتند که به سبب حمق وی از کارش اطمینان نداشتند.

و چنان شد که شبانگاه سلمه از قلعه بگریخت و وارد اردوگاه خالد شد و نگهبانان به او بانگ زدند و مردم بنی حنیفه نگران شدند و به دنبال وی آمدند و در باغی او را بگرفتند که با شمشیر به کسان حمله برد و با سنگ او را بزدند و شمشیر به گلوی خویش کشید که رگهایش ببرید و در چاهی افتاد و بمرد.

ضحاک بن یربوع به نقل از پدرش گوید: خالد در باره همه مردم با بنی حنیفه صلح کرد بجز آنها که در آغاز جنگ در عرض و قریه اسیر شده بودند و آنها را پیش ابو بکر فرستاده بود و تقسیم شده بودند و اینان از مردم بنی حنیفه یا قیس بن ثعلبه یا تیره یشکر بودند و پانصد کس بودند.» محمد بن اسحاق گوید: آنگاه خالد به مجاعه گفت: «دختر خویش را به زنی به من ده» مجاعه گفت: «آرام باش مرا و خودت را پیش ابو بکر به زحمت خواهی انداخت.» خالد گفت: «ای مرد می‌گویم دخترت را به زنی به من ده» مجاعه به ناچار گفته او را پذیرفت و دختر خویش را زن او کرد و چون ابو بکر از قصه خبر یافت نامه‌ای بدو نوشت که بوی خون می‌داد بدین مضمون:

«به مرگ من ای پسر مادر خالد که تو فراغت داری و با زنان همخوابه می‌شوی و رو به روی خیمه تو خون یک هزار و دویست مرد مسلمان ریخته که هنوز خشک نشده.» و چون خالد نامه را بدید گفت: «بخدا این کار چپ دست است،» منظورش عمر ابن خطاب بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1436

و چنان بود که خالد بن ولید گروهی از بنی حنیفه را پیش ابو بکر فرستاد و چون پیش وی آمدند با آنها گفت: «وای بر شما، این کی بود که شما را چنین گمراه کرد؟» گفتند: «ای خلیفه پیمبر خدا! قصه ما را می‌دانی، مردی نامبارک بود که عشیره وی نیز در شئامت افتادند.» ابو بکر گفت: «می‌دانم، شما را به چه چیز دعوت می‌کرد؟» گفتند: می‌گفت: «یا صفدع نقی نقی، لا الشارب تمنعین و لا الماء تکدرین، لنا نصف الارض و لقریش نصف الارض و لکن قریشا قوم یعتدون» یعنی: ای قورباغه پاکیزه پاکیزه، که مانع آبخور نشوی و آب را تیره نکنی، یک نیمه زمین از ماست و یک نیمه زمین از قریش است ولی قرشیان مردمی ستمگرند.

گفت: «سبحان الله، وای بر شما این سخنی شایسته ذکر نیست، شما را به کجا می‌کشانند؟» خالد بن ولید تا بوقت فراغت از کار یمامه در اباض مقر داشت که یکی از دره‌های یمامه بود پس از آن به یکی از دره‌های دیگر رفت که وبر نام داشت و آنجا مقر گرفت.

توجه

بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری

فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری

نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 

کلیک کنید:  همه در اینجا   http://arqir.com/391

 

 

سخن از خبر مردم بحرین و ارتداد حطم و کسانی که در بحرین بر او فراهم آمدند

 

: ابو جعفر گوید: قصه ارتداد آن گروه از مردم بحرین که از دین بگشتند طبق روایت یعقوب بن ابراهیم چنان بود که علاء بن حضرمی سوی بحرین رفت و کار بحرین چنان بود که پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم و منذر بن ساوی در یک ماه بیمار

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1437

شدند و منذر کمی پس از وفات پیمبر خدای در گذشت و مردم بحرین از دین بگشتند اما طایفه عبد القیس به دین بازگشتند و طایفه بکر همچنان بر ارتداد بماند و آنکه طایفه عبد القیس را از ارتداد باز آورد جارود بود.

حسن بن ابی الحسن گوید: جارود بن معلی پیش پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم آمد و پیمبر بدو گفت: «ای جارود مسلمان شو.» گفت: «من اکنون دینی دارم.» پیمبر گفت: «دین تو چیزی نیست و دین درست نیست.» جارود گفت: «اگر مسلمان شدم نتیجه مسلمانی من به عهده تو باشد؟.» پیمبر گفت: «آری» جارود مسلمان شد و در مدینه بماند و فقه دین آموخت و چون می‌خواست برود، گفت: «ای پیمبر خدا آیا مرکبی توانم یافت که بر آن، سوی دیار خویش شوم؟» گفت: «ای جارود مرکبی نداریم.» جارود گفت: «ای پیمبر خدای! مرکبهای گم شده را در راه توانیم یافت.» پیمبر گفت: «آتش سوزان است، مبادا به آن نزدیک شوی.» و چون جارود پیش قوم خویش رفت آنها را به اسلام خواند و همگان پذیرفتند و چیزی نگذشت که پیمبر خدای از جهان در گذشت و مردم عبد القیس گفتند:

«اگر محمد پیمبر خدای بود نمی‌مرد.» و از دین بگشتند و چون جارود از ماوقع خبر یافت، کس فرستاد و قوم را فراهم آورد و بایستاد و با آنها سخن کرد و گفت: «ای گروه عبد القیس چیزی از شما می‌پرسم اگر می‌دانید به من خبر دهید و اگر نمی‌دانید پاسخ ندهید.» گفتند: «هر چه می‌خواهی بپرس» گفت: «می‌دانید که خداوند، در گذشته پیمبرانی داشته؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1438

گفتند: «آری» گفت: «می‌دانید یا دیده‌اید؟» گفتند: «نه، می‌دانیم» گفت: «پیمبران سلف چه شدند؟» گفتند: «همگان مرده‌اند.» گفت: «محمد نیز چون پیمبران سلف در گذشت و من شهادت می‌دهم که خدایی بجز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و تو سالار و سرور مایی.» قوم گفتند: «ما نیز شهادت می‌دهیم که خدایی بجز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست.» پس از آن قوم عبد القیس بر اسلام خویش بماندند و دست به کاری نزدند و کس را با آنها کاری نبود و دیگر قوم ربیعه را با منذر و مسلمانان به حال خود گذاشتند و منذر تا زنده بود به کار آنها سر گرم بود و چون بمرد یاران وی را در دو جا محاصره کردند که علاء آنها را نجات داد.

ابو جعفر گوید: اما روایت ابن اسحاق در باره این واقعه چنین است که وقتی خالد بن ولید از کار یمامه فراغت یافت، ابو بکر رضی الله عنه علاء بن حضرمی را فرستاد و علاء همان کس بود که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم او را سوی منذر بن ساوی عبدی فرستاد و علاء که عامل پیمبر خدا بود آنجا بماند و پس از در گذشت پیمبر خدا منذر بن ساوی در بحرین بمرد در آن وقت عمرو بن عاص در عمان بود و از دیار منذر بن ساوی گذشت و او که در حال مرگ بود از عمرو پرسید که پیمبر خدا برای مرد مسلمان به هنگام مرگ چقدر از مال وی را مقرر می‌داشت؟

عمرو بن عاص گفت: «یک سوم مال حق وی بود.» منذر گفت: «به نظر تو با یک سوم مالم چه کنم؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1439

عمرو گوید: بدو گفتم: «یک سوم را میان خویشاوندان خود تقسیم کن و اگر خواهی وقف کن که پس از تو برای اهل وقف بماند.» گفت: «دوست ندارم مالم را وقف و ممنوع کنم چون حیواناتی که در ایام جاهلیت ممنوع می‌شد، آنرا تقسیم کن و به کسانی که می‌گویم بده که هر چه خواهند با آن کنند.» گوید: و عمرو گفتار وی را با حرمت یاد می‌کرد.

پس از آن قوم ربیعه در بحرین مانند دیگر عربان از دین بگشتند مگر جارود ابن عمرو بن حنش که با قوم خویش بر اسلام بماند و چون از وفات پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم و ارتداد عربان خبر یافت، به سخن ایستاد و گفت: «شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و شهادت می‌دهم که محمد بنده و فرستاده اوست و هر که این شهادت را ندهد او را کافر می‌شمارم.» ولی مردم ربیعه در بحرین فراهم آمدند و از دین بگشتند و گفتند: «پادشاهی را به خاندان منذر باز می‌بریم» و منذر بن نعمان بن منذر را به پادشاهی برداشتند، وی لقب غرور داشت و هنگامی که مسلمان شد و مردم مسلمان شدند و با شمشیر بر آنها تسلط یافت گفته بود. «من غرور نیستم بلکه مغرورم» عمیر بن فلان عبدی گوید: وقتی پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم از جهان در گذشت حطم بن ضبیعه قیسی با آن گروه از بنی بکر بن وائل که مانند وی از دین بگشته بودند و آنها که اصلا مسلمان نشده بودند و همچنان بر کفر خویش باقی بودند، برون شد و در قطیف و حجر مقر گرفت و مردم خط را با قوم زط و سیابجه که آنجا بودند بفریفت و کسان سوی دارین فرستاد که مطیع وی شدند و مردم عبد القیس را که مخالف آنها بودند و با منذر و مسلمانان کمک می‌کردند از دو سوی در میان گیرد و کس پیش غرور بن سوید برادر نعمان بن منذر فرستاد و او را روانه جواثا کرد و گفت: «پایمردی کن که اگر ظفر یافتم ترا شاه بحرین می‌کنم که همانند منذر پادشاه حیره باشی.» و نیز کسان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1440

سوی جواثا فرستاد و آنجا را محاصره کرد و کار محاصره سخت شد و در میان مسلمانان محصور یکی از مسلمانان پارسا بود که عبد الله بن حذف نام داشت و از مردم بنی بکر بن کلاب بود و او و همه محصوران سخت گرسنه ماندند و چیزی نمانده بود که هلاک شوند و عبد الله بن حذف در این باب شعری گفت که مضمون آن چنین است:

«به ابو بکر و همه جوانمردان مدینه خبر دهید» «که آیا از کار قومی که در جواثا محاصره شده‌اند خبر دارید.» «که خونهایشان در هر دره ریخته» «و چون شعاع خورشید به چشم بینندگان می‌خورد» «ما بر رحمان توکل کرده‌ایم» «و متوکلان را صبوری باید.» منجاب را شد گوید: ابو بکر علاء بن حضرمی را به جنگ مرتدان بحرین فرستاد و چون به نزدیک یمامه رسید ثمامه بن اثال با مسلمانان بنی حنیفه از بنی سحیم و مردم دهکده‌ها از دیگر تیره‌های بنی حنیفه بدو پیوست و او مردی مردد بود و عکرمه سوی عمان و مهره رفته بود و به شرحبیل گفته بود همانجا که هست بماند و از آنجا به دومه رفته بود و با عمرو بن عاص با مرتدان قضاعه به کشاکش بودند.

گوید: عمرو بن عاص با سعد ویلی رو به رو بود و عکرمه را به مقابله بنی کلب و یاران آن واداشت که چون نزدیک ما رسید که در قسمت علیای دیار بودیم همه سواران قوم رباب و عمرو بن تمیم از او کناره گرفتند، سپس با وی نزدیک شدند، اما قوم بنی حنظله به تردید بودند. مالک بن نویره در بطاح بود و جماعتی با وی بود که با ما زد و خورد داشت و وکیع بن مالک در قرعا بود و گروهی با وی بودند که با طایفه عمرو زد و خورد می‌کردند. قوم سعد بن زید بن مناة دو دسته بودند: طایفه عوف و ابناء مطیع زبرقان بن بدر بودند و بر اسلام بماندند و به دفاع از آن پرداختند و طایفه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1441

مقاعس و بطون بی‌حرکت بودند بجز قیس بن عاصم که وقتی زبرقان بن بدر مال زکات عوف و ابنا را به مدینه برد، مال زکات را که پیش وی فراهم آمده بود میان مردم مقاعس و بطون تقسیم کرد. مردم عوف و ابنا به مقاعس و بطون مشغول بودند و چون قیس بن عاصم دید که طایفه رباب و عمرو به علا پیوستند از کار خود پشیمان شد و از رفتار خویش بگشت و چیزی از مال زکات را پیش علا برد و با وی آهنگ جنگ مردم بحرین کرد و علا وی را گرامی داشت و از قوم عمرو بن سعد چندان کس به علا پیوست که همانند سپاه وی بود و او ما را از راه دهنا برد و چون بدل دهنا رسیدیم و حنانات و عرافات از چپ و راست ما بود خدای عز و جل خواست آیات خویش را به ما بنمایاند. علا فرود آمد و به مردم گفت فرود آیند و در دل شب شتران بگریخت و پیش ما شتر و توشه و جوال و خیمه نماند که همه بار بر شتران به دل ریگزار رفته بود و این به هنگامی بود که فرود آمده بودند و هنوز بار نگشوده بودند و سخت غمگین شدیم و به همدیگر وصیت می‌کردیم که منادی علا بانگ زد که فراهم آیید. و چون فراهم آمدیم گفت: «چرا چنین شده‌اید و وحشت کرده‌اید؟» کسان گفتند: «ملامتمان نباید کرد که چون فردا شود و آفتاب گرم شود هلاک می‌شویم.» گفت: «ای مردم! ترس مدارید، مگر شما مسلمان نیستید؟ مگر به راه خدا نمی‌روید؟ مگر یاران خدا نیستید؟» گفتند: «چرا» گفت: «پس بدانید که خدا کسانی چون شما را به حال خود رها نمی‌کند.» و چون صبح دمید، منادی ندای نماز صبح داد و علا با ما نماز صبح بکرد که بعض وضو داشتیم و بعض دیگر تیمم کردیم، و چون نماز بکرد زانو زد و مردم نیز زانو زدند و دعا کرد و مردم نیز با وی دعا کردند و در پرتو آفتاب سرابی درخشید و علا به صف کسان نگریست و گفت: یکی ببیند این چیست؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1442

یکی برفت و باز آمد و گفت: «سراب است» علا و کسان همچنان دعا کردند و باز سرابی درخشید و باز چنان بود و باز سراب دیگر درخشید و یکی رفت و آمد و گفت: «آبست» علا با کسان برخاست و سوی آب رفتیم و بنوشیدیم و شستشو کردیم و چون روز بر آمد شتران از هر طرف سوی ما آمد و بخفت و هر کس بار خویش را بر گرفت و نخی کم نبود و شتران را آب دادیم و آب نوشیدیم و به راه افتادیم.

گوید: ابو هریره رفیق من بود و چون از آنجا برفتیم گفت: «محل آب را می‌شناسی؟» گفتم: «این سرزمین را از همه مردم عرب بهتر می‌شناسم.» گفت: «با من بیا تا لب آب رویم.» گوید: و با وی آنجا رفتم که نه برکه‌ای بود و نه اثری از آب نمایان بود. بدو گفتم: «اگر بر که گم نشده بود می‌گفتم اینجا همانجاست، و پیش از این هرگز آبی اینجا ندیده‌ام.» در این وقت ظرفی پر آب دیدم و ابو هریره به من گفت: «ای ابو سهم! بخدا اینجا همانجاست و برای همین ظرف بازگشتم و ترا همراه آوردم که ظرف خویش را آب کرده بودم و کنار بر که جا گذاشته بودم.» گفتم: «این از جمله منتهای خدا بود و آیت وی بود که آنرا شناختم و یا باران بود که به ما داد و منت نهاد و آنرا شناختم.» آنگاه ستایش خدا کردیم و برفتیم تا به هجر رسیدیم. گوید: علا کس پیش جارود و یک مرد دیگر فرستاد که با مردم عبد القیس از ناحیه خویش در مقابل حطم فرود آیند و همه مسلمانان به نزد علا فراهم آمدند و مسلمانان و مشرکان خندق زدند و روزها جنگ بود آنگاه سوی خندقهای خویش می‌شدند و بدینسان یک ماه گذشت و یک شب مسلمانان از اردوگاه مشرکان غوغایی سخت شنیدند که گویی غوغای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1443

هزیمت یا جنگ بود.

علا گفت: «کی می‌تواند برای ما خبر آورد؟» عبد الله بن حذف که مادرش از طایفه بنی عجل بود گفت: «من برای شما خبر می‌آورم.» این بگفت و برفت و چون نزدیک خندق دشمن رسید او را گرفتند و گفتند:

«کیستی؟» و او نسب خویش بگفت و بانگ یا ابجراه برداشت و ابجر بن بجیر بیامد و او را بشناخت و گفت: «چه می‌خواهی؟» گفت: «مگذار نابود شوم، وقتی سپاه عجل و تیم اللات و قیس و غیره به دور منند چرا کشته شوم باشند، شما باشید و بازیچه دست مخلوط قبایل شوم.» بجیر او را نجات داد و گفت: «بخدا خواهرزاده بدی هستی.» عبد الله گفت: «این سخن بگذار و خوردنی به من بده که از گرسنگی به جان آمده‌ام» بجیر غذایی به او داد که بخورد، آنگاه گفت: «توشه و مرکب به من بده و عبورم بده که به دنبال کارم بروم» و این سخن را با کسی می‌گفت که مست شراب بود. بجیر چنان کرد و او را بر شتر خویش نشانید و توشه داد و عبور داد.

عبد الله بن حذف به اردوگاه مسلمانان آمد و خبر داد که قوم دشمن، همگان مستند و مسلمانان برون شدند و به اردوگاهشان ریختند و شمشیر در آنها نهادند و مشرکان برای فرار به خندق ریختند که بعضی هلاک شدند و بعضی نجات یافتند و بعضی در حال حیرت کشته شدند یا به اسارت در آمدند و مسلمانان همه اموال اردوگاه را بگرفتند و فراریان جز جامه و سلاح نبرده بودند. ابجر جزو فراریان بود، حطم در حال حیرت سوی اسب خویش رفت که سوار شود و مسلمانان در اردوگاه بودند و چون پای در رکاب کرد رکاب وی ببرید و عفیف بن منذر تمیمی بر او بگذشت که کمک می‌خواست و می‌گفت: «یکی از بنی قیس نیست که به من کمک کند تا سوار شوم».

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1444

و چون بانگ برداشت عفیف صدای او را شناخت و گفت: «پایت را به من بده تا سوارت کنم»: و چون حطم پای خویش بدو داد با شمشیر بزد و پایش را از ران قطع کرد و رهایش کرد.

حطم گفت: «خلاصم کن.» عفیف گفت: «می‌خواهم نمیری تا زجرکش شوی» تعدادی از کسان عفیف همراه وی بودند که آن شب کشته شدند و حطم بر جای بود و هر که از مسلمانان بر او می‌گذشت می‌گفت: «می‌خواهی حطم را بکشی» و این سخن را با کسانی می‌گفت که او را نمی‌شناختند. قیس بن عاصم بر او بگذشت و چون این سخن بشنید سوی وی رفت و خونش بریخت و چون دید که پایش نیست گفت: «ای وای اگر می‌دانستم چنین است دست به او نمی‌زدم.» و چون مسلمانان خندق را به تصرف آوردند به دنبال فراریان رفتند و قیس ابن عاصم به ابجر رسید، اما اسب ابجر از اسب وی تندروتر بود و چون بیم داشت از دسترس دور شود ضربتی به پای وی زد که عصب را ببرید و رگ وی سالم ماند و لنگ شد.

عفیف بن منذر غرور بن سوید را اسیر کرده بود و طایفه رباب در باره او با عفیف سخن کردند که پدر غرور خواهرزاده تیم بود و خواستند که او را پناه دهد، عفیف به علاء بن حضرمی گفت: «من این را پناه داده‌ام.» علاء گفت: «این کیست؟» گفت: «این غرور است» علاء گفت: «تو این قوم را مغرور کردی؟» گفت: «ای پادشاه من مغرور کننده نیستم، بلکه مغرورم.» علاء گفت: «اسلام بیار» و او اسلام آورد و در هجر بماند. غرور نام وی بود نه لقبش.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1445

و هم عفیف، منذر بن سوید بن منذر را بکشت.

صبحگاهان علاء غنایم را تقسیم کرد و به کسانی که سخت کوشیده بودند که عفیف بن منذر و قیس بن عاصم و ثمامة بن اثال از آن جمله بودند، جامه‌هایی داد و ثمامه جامه سیاه منقشی را که حطم بدان میبالیده بود با چند جامه دیگر که به کسان بخشیده شده بود بخرید.

بیشتر فراریان سوی دارین رفتند و با کشتی آنجا رسیدند و بعضی دیگر سوی دیار قوم خویش بازگشتند و علاء بن حضرمی به آن گروه از مردم بکر بن وایل که بر اسلام مانده بودند در باره آنها نامه نوشت و کس پیش عتیبة بن نهاس و عامر بن عبد الاسود فرستاد که در کار خویش پایمردی کنند و همه جا به تعقیب مرتدان باشند و به مسمع دستور داد آنها را یاری کند و کس پیش خصفه تیمی و مثنی بن حارثه شیبانی فرستاد که راه بر مرتدان ببستند که بعضی‌شان بدین، باز آمدند که از آنها پذیرفته شد و مسلمان ماندند و بعضی دیگر امتناع ورزیدند و بر کفر اصرار کردند که راهشان ندادند و به همانجا که آمده بودند بازگشتند و با کشتی سوی دارین رفتند و خدا آنها را در دارین فراهم آورد.

علا همچنان در اردوگاه مشرکان ببود تا نامه کسانی از مردم بکر بن وائل که با آنها مکاتبه کرده بود بیامد و بدانست که در کار خدا به پا خاسته و از دین خدا حمایت کرده‌اند و چون خبرها مطابق دلخواه بود و اطمینان یافت که از پشت سر آسیبی به مردم بحرین نمی‌رسد کسان را گفت تا سوی دارین روان شوند. و آنها را فراهم آورد و سخن کرد و گفت: «خدا عز و جل احزاب شیطانها و فراریان جنگ را به دریا فراهم آورده و در خشکی آیات خویش را به شما وانموده که به دریا نیز از آن عبرت است آموزید. سوی دشمن روید و دریا را به طرف آنها طی کنید که خدا فراهمشان آورده گفتند: «چنین می‌کنیم و پس از حادثه دهنا تا عمر داریم از اینان بیم نداریم.» علا روان شد و قوم نیز با وی روان شدند و چون به ساحل دریا رسیدند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1446

سواره و پیاده به دریا زدند و دعا همی خواندند و دعایشان چنین بود:

«یا ارحم الراحمین، یا کریم، یا حلیم، یا احد، یا صمد، یا حی، یا محیی الموتی، یا حی یا قیوم، لا اله الا انت یا ربنا» و به اذن خدا همگی از آب گذشتند و گویی بر ریگی نرم گذر می‌کردند و چندان آب بود که روی پای شتر را می‌گرفت، در صورتی که از ساحل تا دارین برای کشتی‌ها یک روز و یک شب راه بود.

و چون به دارین رسیدند با دشمن رو به رو شدند و جنگی سخت کردند و کس از آنها نماند و زن و فرزند به اسیری گرفتند و اموال بیاوردند که سهم سوار از غنایم شش هزار و سهم پیاده دو هزار شد. و چون از جنگ فراغت یافتند از همان راه که آمده بودند بازگشتند و عفیف بن منذر در این باره شعری گفت که مضمون آن چنین است:

«مگر ندیدی که خداوند، دریا را رام کرد.» «و برای کافران حادثه‌ای بزرگ پدید آورد» «خدای دریا شکاف را بخواندیم» «و او حادثه‌ای برای ما پدید آورد» «عجیب‌تر از آنکه برای گذشتگان پدید آورده بود.» و چون علاء سوی بحرین بازگشت و کار اسلام رونق گرفت و مسلمانان عزت یافتند و مشرکان ذلیل شدند آنها که دل با مسلمانان بد داشتند، شایعه سازی کردند و گفتند: «اینک مفروق جمع شیبان و تغلب و نمر را فراهم آورده است.» مسلمانان گفتند: «مردم لهازم جلو آنها را می‌گیرند.» و چنان بود که در آن هنگام طایفه لهازم دل به یاری علا داشتند و در این باره همسخن بودند.

عبد الله بن حذف در باره شایعه‌پراکنان شعری گفت که مضمون آن چنین است:

«ما را از مفروق و خاندان وی بیم مدهید» «اگر سوی ما آید همان بیند که حطم دید»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1447

«این طایفه بکر اگر چه بسیار باشند» «از جمله کسانند که به جهنم می‌روند» گوید: آنگاه علا با کسان بیامد مگر آنها که می‌خواستند آنجا مقیم شوند و ما با ثمامة بن اثال بیامدیم تا بر سر آب طایفه قیس بن ثعلبه رسیدیم که ثمامه را بدیدند که جامه منقش حطم را به تن داشت و یکی را فرستادند و گفتند: «از او بپرس جامه را از کجا آورده و آیا حطم را او کشته یا دیگری کشته است؟» و چون آن مرد بیامد و از ثمامه در باره جامه پرسید پاسخ داد: «جامه را به غنیمت گرفته‌ام» گفت: «تو حطم را کشته‌ای؟» گفت: «نه اما دلم میخواست او را کشته باشم:» گفت: «پس چرا این جامه را پیش دادی؟» گفت: «بتو که گفتم» آن مرد بازگشت و جواب ثمامه را با قوم بگفت که بدور وی فراهم آمدند و ثمامه پرسید چه می‌خواهید.؟

گفتند: «حطم را تو کشته‌ای.» گفت: «دروغ می‌گویید من او را نکشته‌ام، این جامه را به غنیمت گرفته‌ام.» گفتند: «او را کشته‌ای که جامه‌اش را به غنیمت گرفته‌ای» گفت: «جامه را به تن نداشت بلکه جامه در بار او بود» گفتند: «دروغ می‌گویی و خونش را بریختند» گوید: راهبی در هجر با مسلمانان بود و مسلمان شد.

گفتند: «سبب مسلمانی تو چه بود؟» گفت: «سه چیز بود که بیم داشتم اگر پس از وقوع آن مسلمان نشوم خدایم مسخ کند: چشمه‌ای که در ریگزار پدید آمد و گشوده شدن راه به دریا و دعایی که به

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1448

هنگام سحر از اردوگاه مسلمانان شنیدم» گفتند: «دعا چه بود؟» گفت: چنین بود: اللهم انت الرحمان الرحیم، لا اله غیرک و البدیع لیس قبلک شی‌ء، و الدائم غیر الغافل، و الحی الذی لا یموت و خالق ما یری و ما لا یری، و کل یوم انت فی شأن و علمت اللهم کل شی‌ء بغیر تعلم» یعنی: «خدایا، تو بخشاینده مهربانی و خدایی جز تو نیست، مبدعی که پیش از تو چیزی نبود، پاینده‌ای که غفلت نیارد، زنده‌ای که نمیرد، خالق دیده‌ها و ندیده‌ها که هر روز در شأنی دیگری، که همه چیز را بی تعلیم گرفتن دانسته‌ای.» و چون این چیزها بدیدم و این دعا بشنیدم دانستم کمک فرشتگان با این قوم به سبب آنست که به کار خدا پرداخته‌اند.

و چنان بود که بعدها یاران پیمبر خدای خبر این مرد هجری را می‌شنیدند.

علا ضمن نامه‌ای به ابو بکر چنین نوشت:

«اما بعد، خدای تبارک و تعالی در دهنا چشمه‌ای برای ما شکافت» «که کناره آن نمودار نبود و از پس غم و محنت آیت و عبرتی به ما نمود» «تا وی را ستایش کنیم و تمجید گوییم، خدا را بخوان و برای سپاه و یاران» «دین خداوند از او یاری بخواه.» ابو بکر ستایش خدا کرد و او عز و جل را بخواند و گفت: «عربان همینکه از دیار خویش سخن می‌کردند می‌گفتند که از لقمان در باره دهنا پرسیده بودند که آیا در آنجا حفاری کنند یا همچنان بگذارند؟ لقمان منعشان کرده بود و گفته بود: طناب دلو آنجا به کار نیفتد و چشمه پدید نیاید و قصه این چشمه از آیات بزرگ است که نظیر آنرا از امتهای دیگر نشنیده‌ایم خداوندا آثار محمد صلی الله علیه و سلم را در ما نگهدار.» پس از آن علا واقعه هزیمت اهل خندق و قتل حطم را که به دست زید و مسمع

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1449

انجام شده بود برای ابو بکر نوشت که:

«اما بعد، خداوند تبارک و تعالی اسمه، عقل دشمنان ما را به سبب» «شرابی که از روز خورده بودند ببرد و موکبشان را بشکست و سوی» «خندقشان حمله بردیم و دیدیم که همگیشان مست بودند و همه را بکشتیم» «بجز اندکی که گریختند و خدا حطم را بکشت.» ابو بکر به پاسخ او نوشت:

«اما بعد، اگر از بنی شیبان بن ثعلبه چیزی شنیدی که گفته» «شایعه‌سازان را تایید کرد سپاهی سوی آنها بفرست و لگدکوبشان کن تا پراکنده» «شوند و دیگر فراهم نشوند و شایعه پدید نیاید.»

 

سخن از ارتداد مردم عمان و مهره و یمن‌

 

اشاره

 

ابو جعفر گوید، در تاریخ جنگ اینان با مسلمانان اختلاف هست در روایت محمد بن اسحاق هست که فتح یمامه و یمن و بحرین و فرستادن سپاه سوی شام به سال دوازدهم هجرت بود.

ولی در روایت ابو الحسن مداینی از مطلعان شام و عراق چنین آمده که همه فتحها بر ضد مرتدان به دست خالد بن ولید و دیگران به سال یازدهم هجرت انجام گرفت مگر حادثه ربیعة بن بجیر که به سال سیزدهم هجرت بود.

قصه ربیعة بن بجیر تغلبی چنان بود که وقتی خالد بن ولید در مصیخ و حصید بود، ربیعه با جمعی از مرتدان قیام کرد و خالد با او جنگید و غنیمت و اسیر گرفت و دختر ربیعه جزو اسیران بود که همه را پیش ابو بکر رحمه الله فرستاد و دختر ربیعه به علی بن ابی طالب رسید.

و قصه عمان چنان بود که در روایت ابن مجیریز آمده که لقیط بن مالک ازدی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1450

ملقب به ذو التاج در عمان اعتباری یافته بود. وی را در جاهلیت جلندی می‌نامیدند و دعوی وی چون دعوی پیمبران بود، و پس از در گذشت پیمبر مرتد شد و بر عمان تسلط یافت و جیفر و عباد را به کوه و دریا راند و جیفر کس پیش ابو بکر فرستاد و ما وقع را بدو خبر داد و از او کمک خواست.

ابو بکر صدیق حذیفة بن محصن غلفانی را که از قبیله حمیر بود با عرفجه بارقی ازدی به کمک او فرستاد. حذیفه مامور عمان بود و عرفجه مامور مهره بود و مقرر شد که وقتی با هم بودند باتفاق بر ضد حریف عمل کنند و از عمان آغاز کنند و حذیفه در قلمرو خود سالار باشد و عرفجه از او اطاعت کند، و با هم برفتند و بنا شد که شتابان تا عمان بروند و چون نزدیک آنجا رسیدند با جیفر و عباد مکاتبه کنند و مطابق رای آنها کار کنند و هر دو برفتند.

و چنان بود که ابو بکر عکرمة بن ابو جهل را برای مقابله با مسیلمه سوی یمامه فرستاده بود و شرحبیل بن حسنه را به دنبال وی روانه کرده بود و به آنها نیز چون حذیفه و عرفجه دستور داده بود. اما عکرمه شتابان برفت که می‌خواست فخر ظفر را تنها داشته باشد و در برخورد با مسیلمه آسیب دید و پس آمد و ما وقع را به ابو بکر نوشت. و چون شرحبیل خبر یافت همانجا که بود بماند و ابو بکر بدو نوشت که نزدیک یمامه بمان تا دستور من به تو رسد و او سوی یمامه روان شد و به عکرمه نامه نوشت و او را توبیخ کرد که عجولانه کار کرده بود و گفت: «تو را نبینم و در باره تو چیزی نشنوم تا کوششی به سزا کنی. سوی عمان رو و با مردم آنجا جنگ انداز و با حذیفه و عرفجه که هر یک سالار سپاه خویشند کمک کن و در قلمرو حذیفه سالاری با اوست و چون کار آنجا به سر رفت سوی مهره رو، پس از آن سوی یمن رو و در یمن و حضرموت مهاجر بن ابی امیه را ببین و به مرتدان ما بین عمان و یمن حمله کن و بشنوم که کوششی به سزا کرده‌ای.» و چون نامه ابو بکر به عکرمه رسید با سپاه خویش به دنبال عرفجه و حذیفه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1451

برفت و پیش از آنکه به عمان رسند به آنها پیوست. ابو بکر به عرفجه و حذیفه دستور داده بود که وقتی کار عمان به سر رفت در کار ماندن یا سوی یمن رفتن مطابق رأی عکرمه کار کنند.

و چون همه به هم پیوستند و نزدیک عمان در محلی به نام رجام بودند به جیفر و عباد نامه نوشتند و لقیط از آمدن سپاه مسلمانان خبر یافت و کسان خویش را فراهم آورد و درد با اردو زد، جیفر و عباد نیز از محل خویش بیامدند و در حصار اردو زدند و کس پیش حذیفه و عرفجه فرستادند که پیش آنها روند و هر دو سوی صحار رفتند و به کار مرتدان مجاور پرداختند و آنرا سامان دادند.

آنگاه با امیران اردوی لقیط مکاتبه کردند و از سالار بنی جدید آغاز کردند و نامه‌ها در میان رفت که از لقیط جدا شدند. آنگاه سوی لقیط رفتند و در دبا رو به رو شدند.

لقیط زن و فرزند را همراه آورده بود و پشت صف سپاه جا داده بود که مردانه بکوشند و زن و فرزند خویش را حفظ کنند. دبا شهر و بازار بزرگ ناحیه بود و در آنجا جنگی سخت شد و چیزی نمانده بود که لقیط ظفر یابد و در آن حال که مسلمانان خلل یافته بودند و مشرکان ظفر را می‌دیدند کمک فراوان به مسلمانان رسید. مردم بنی ناجیه که سالارشان خریت بن راشد بود و مردم عبد القیس که سالارشان سیحان بن صوحان بود با جمعی از مردم عمان که پیوستگان بنی ناجیه و عبد القیس بودند در- رسیدند و خدا اهل اسلام را بوسیله آنها نیرو داد و اهل شرک را زبون کرد که روی بگردانیدند و مسلمانان در عرصه نبرد ده هزار کس از آنها بکشتند و به دنبال فراریان رفتند و بسیار کس بکشتند و زن و فرزند به اسیری گرفتند و اموال را بر مسلمانان تقسیم کردند و خمس غنایم را با عرفجه پیش ابو بکر فرستادند.

رأی عکرمه چنان بود که حذیفه در عمان بماند تا کارها سامان گیرد و مردم آرام شوند. خمس غنایم هشتصد شتر بود و همه بازار را به غنیمت گرفتند، عرفجه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1452

خمس غنائم را سوی ابو بکر برد و حذیفه بماند تا مردم را آرام کند و قبایل اطراف عمان را وادار کند که حکمرو مسلمانان و مردم عمان را آسود گذارند.

پس از آن عکرمه با سپاه برفت و از مهره آغاز کرد.

 

سخن از خبر مهره در نجد

 

و چون عکرمه و عرفجه و حذیفه از کار مرتدان عمان فراغت یافتند عکرمه با سپاه خویش سوی مهره رفت و از مردم عمان و اطراف کمک خواست و برفت تا به به مهره رسید و از مردم ناجیه و ازد و عبد القیس و راسب سعد و بنی تمیم نیز کسانی به یاری وی آمده بودند و به دیار مهره حمله برد که در آنجا دو گروه بودند: گروهی در دشت جیروت و نضدون بودند و یکی از بنی شخراة به نام شخریت سالارشان بود و گروه دیگر در نجد بود و همه مردم مهره بجز گروه شخریت مطیع سالار این گروه، مصبح محاربی، بودند و پیروی او می‌کردند و این دو سالار مخالف همدیگر بودند و هر یک دیگری را به اطاعت خویش می‌خواند و هر گروه توفیق سالار خویش می‌خواست و این کمکی بود که خدا به مسلمانان کرده بود که اختلاف دشمن مایه قوت مسلمانان و ضعف مشرکان بود.

و چون عکرمه دید که جمع شخریت کمتر است وی را به اسلام خواند و او نخستین دعوت عکرمه را پذیرفت و کار مصبح سستی گرفت. آنگاه عکرمه کس سوی مصبح فرستاد و او را به اسلام و بازگشت از کفر دعوت کرد. اما وی به سبب کثرت یارانش مغرور شد و از نزدیکی محل شخریت دورتر رفت و عکرمه همراه شخریت سوی وی رفت و در نجد با مصبح رو به رو شد و جنگی شد که از جنگ دبا سخت‌تر بود و خدا سپاه از دین گشتگان را هزیمت کرد و سالارشان کشته شد و مسلمانان به تعاقب آنها برخاستند و بسیار کس بکشتند و اسیر گرفتند و از جمله غنیمتها

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1453

که گرفتند دو هزار اسب بود.

آنگاه عکرمه غنائم را تقسیم کرد یک پنجم را همراه شخریت پیش ابو بکر فرستاد و چهار پنجم دیگر را میان مسلمانان تقسیم کرد و سپاه وی به مرکوب و کالا و لوازم، نیرو گرفت و عکرمه آنجا بماند تا کار قوم را چنان که می‌خواست سامان داد و همه مردم نجد را فراهم آورد و بیعت اسلام از آنها گرفت و ما وقع را در نامه‌ای نوشت و با مژده بر که سائب عابدی مخزومی بود پیش ابو بکر فرستاد و شخریت پس از سائب خمس غنائم را به مدینه رسانید.

 

سخن از خبر مرتدان یمن‌

 

قاسم بن محمد گوید: وقتی پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم در گذشت عتاب بن اسید و طاهر بن ابی هاله عاملان مکه و اطراف آن بودند عتاب عامل بنی کنانه بود و طاهر، عامل عک بود به سبب آنکه پیمبر خدا فرموده بود عمل عک را به کسانی از خودشان، بنی معد بن عدنان، واگذارید و عاملان طایف و اطراف آن عثمان بن ابی العاص و مالک بن عوف نصری بودند، عثمان عامل حضریان بود و مالک عامل بدویان و توابع هوازن بود. عاملان نجران و اطراف آن عمرو بن حزم و ابو سفیان بن حرب بودند.

عمرو بن حزم عهده‌دار نماز بود و ابو سفیان عهده‌دار زکات بود. خالد بن سعید بن عاص عامل ناحیه ما بین رمع و زبید تا حدود نجران بود. عامل همدان عامر بن شهر بود. عامل صنعا فیروز دیلمی بود و داذویه و قیس بن مکشوح دستیاران وی بودند عامل جندیعلی بن امیه بود. عامل مارب ابو موسی اشعری بود. طاهر بن ابی هاله بجز عک عامل اشعریان نیز بود. معاذ بن جبل معلم قرآن بود و در قلمرو همه عاملان رفت و آمد داشت.

گوید: و چنان بود که اسود در ایام زندگی پیمبر خدا بر مردم یمن تاخت و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1454

پیمبر به وسیله نامه‌ها که به کسان نوشت با وی جنگ کرد تا خدا او را بکشت و کار پیمبر خدا در یمن و اطراف، یک روز پیش از وفات او صلی الله علیه و سلم چنان شد که از پیش بوده بود. اما مردم همچنان مستعد فتنه بودند و چون خبر وفات پیمبر خدا- را شنیدند یمن و اطراف آشفته شد و سواران عنسی از نجران تا صنعا رفت و آمد داشتند اما کسی را با کسی کاری نبود. عمرو بن معد یکرب در مقابل فروة بن مسیک بود و معاویة بن انس با باقیمانده کسان عنسی در رفت و آمد بود.

پس از وفات پیمبر از عاملان وی صلی الله علیه و سلم کسی جز عمرو بن حزم و خالد بن سعید باز نرفت و عاملان دیگر به مسلمانان پناه بردند و عمرو بن معد یکرب راه خالد بن سعید را بست و شمشیر صمصامه را از او گرفت. از جمله فرستادگان پیمبر جریر بن عبد الله و اقرع بن عبد الله و وبر بن یحنس با خبر باز آمدند.

ابو بکر نیز با مرتدان به وسیله نامه‌ها که به کسان نوشت جنگ آغاز کرد چنانکه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم کرده بود و چنین بود تا اسامة بن زید از شام باز گشت و این سه ماه طول کشید، فقط در حادثه ذی حسی و ذی القصه شخصا دخالت کرد.

و چون اسامه بیامد ابو بکر برای جنگ مرتدان سوی ابرق رفت، وقتی با قومی رو به رو می‌شد از آن جماعت که بر اسلام مانده بودند بر ضد مرتدان کمک می‌خواست و با جمعی از مهاجر و انصار و مسلمانان ثابت قدم با مرتدان مجاورشان جنگ می‌کرد و از مرتدان کمک نخواست تا از کارشان فراغت یافت.

به نخستین کسی که ابو بکر نامه نوشت عتاب بن اسید بود که بدو نوشت که با مسلمانان قلمرو خویش به مرتدان حمله برد. به عثمان بن ابی العاص نیز چنین دستور داد.

عتاب، خالد بن اسید را سوی مردم تهامه فرستاد که در آنجا گروهی از مردم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1455

طایفه مدلج و تعدادی از مردم خزاعه و اوباش کنانه به سالاری جندب بن سلمی از طایفه بنی شنوق مدلج فراهم آمده بودند و در قلمرو عتاب جز آنها گروه دیگری فراهم نیامده بود و خالد با جماعت در ابارق رو به رو شد و آنها را متفرق کرد و بسیار کس از بنی شنوق بکشت که هنوز جمع طایفه اندک و زبون است و قلمرو عتاب پاک شد و جندب جان بدر برد و در باره کار خویش شعری بدین مضمون گفت:

«پشیمان شدم» «و بدانستم که کاری کرده‌ام که» «ننگ آن به جای خواهد ماند» «شهادت می‌دهم که جز خدای یگانه خدایی نیست» «ای بنی مدلج! خدای، پروردگار من و پشتیبان شماست» عثمان بن ابی العاص نیز گروهی را به سالاری عثمان بن ربیعه سوی شنوه فرستاد که جماعتی از طایفه از دو بجیله و خثعم به سالاری حمیضة بن نعمان آنجا فراهم آمده بودند و دو گروه در شنوه رو به رو شدند و مرتدان هزیمت یافتند و از دور حمیضه پراکنده شدند و حمیضه فراری شد.

 

خبر از خبیثان قبیله عک‌

 

ابو جعفر گوید: نخستین قبیله تهامه که پس از پیمبر از دین بگشت عک و اشعریان بودند. چون مردم عک از درگذشت پیمبر خدا خبر یافتند، جمعی از آنها فراهم آمدند و گروهی از اشعریان و خضم به آنها پیوستند و در اعلاب بر راه ساحل مقر گرفتند و جمعی از مردم دیگر به آنها ملحق شدند و سالار نداشتند.

طاهر بن ابی هاله ماجرا را برای ابو بکر بنوشت و سوی آنها روان شد و رفتن خویش را نیز به ابو بکر خبر داد، مسروق عکی نیز همراه وی بود و در اعلاب با

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1456

آن جماعت رو به رو شد و جنگ در میان رفت و خدایشان هزیمت کرد و بسیار کس از آنها کشته شد و راهها از کشتگانشان عفونت گرفت و این برای مسلمانان فتحی بزرگ بود.

ابو بکر پیش از آنکه نامه طاهر و خبر فتح برسد بدو نوشت: نامه تو که حرکت خود را با مسروق عکی و قوم وی سوی خبیثان اعلاب نوشته بودی رسید، کاری صواب کرده‌ای. عجله کنید و فرصتشان مدهید و در اعلاب بمانید تا راه از خبیثان امن شود و دستور من بیاید.

و این جماعت عک و همراهانشان به سبب گفته ابو بکر عنوان خبیثان گرفتند و آن راه را راه خبیثان گفتند.

طاهر پس از فراغ از کار خبیثان با مسروق و جمع عکیان همراه وی در راه خبیثان بماند تا دستور ابو بکر بدو رسید.

ابو جعفر گوید: وقتی خبر در گذشت پیمبر خدای به مردم نجران رسید مردم آنجا که چهل هزار مرد جنگی از بنی الافعی بودند و پیش از بنی الحارث آنجا اقامت داشته بود، گروهی را پیش ابو بکر فرستادند که پیمان خویش را تمدید کنند و چون بیامدند، او رحمه الله نامه‌ای برای آنها نوشت بدین مضمون:

«این نامه بنده خدا ابو بکر خلیفه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم» «است برای مردم نجران که آنها را از سپاه خویش و هم از خویش پناه» «می‌دهد و تعهد محمد صلی الله علیه و سلم را تجدید می‌کند جز آنچه محمد» «پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم به فرمان خدا عز و جل در باره سرزمین» «آنها و سرزمین عربان از آن بگشته که در آنجا دو دین نباشد.

«آنها را در باره جانشان و دینشان و اموالشان و کسانشان و حاضر و غایبشان» «و اسقفها و راهبانشان و کلیساهایشان هر کجا باشد و مملوکانشان،» «کم باشند یا زیاد، امان میدهد، سرانه مملوکانشان نیز مانند خودشان»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1457

«است و اگر بپردازند سپاهی نشوند و به جنگ نروند و اسقف و راهبشان» «تغییر نیابد و آنچه پیمبر در باره آنها، نوشته و در این نامه آمده از تعهد» «محمد صلی الله علیه و سلم و پناه مسلمانان، رعایت شود و در باره» «حقوقشان نیکخواهی و صلاح اندیشی شود و مسور بن عمرو عمرو غلام» «ابو بکر شاهد این نامه‌اند.» ابو بکر جریر بن عبد الله را به قلمرو وی پس فرستاد و گفت از قوم خویش آنها را که بر دین خدای ثبات ورزیده‌اند بخواند و اهل توان را به راه اندازد و به کمک آنها با همه کسانی که از فرمان خدا و دستور وی بگشته‌اند جنگ کند و سوی قبیله خثعم رود و با آنها که به حمایت بت ذو الخلصه خروج کرده‌اند و اراده تجدید آن دارند، بجنگد و آنها را با همدستانشان بکشد، آنگاه سوی نجران رود و آنجا بماند تا دستور ابو بکر بدو رسد.

جریر برفت و فرمان ابو بکر را کار بست و کس با او مقاومت نکرد مگر گروهی اندک که آنها را بکشت و تعقیب کرد. آنگاه سوی نجران رفت و آنجا در انتظار دستور ابو بکر بماند.

و هم ابو بکر به عثمان بن ابی العاص نوشت که از مردم طائف از هر بخش عده‌ای را معین کند و یکی را که مورد اطمینان اوست سالارشان کند و او از هر بخش طایف بیست نفر را معین کرد و سالاری جمع را به برادر خویش داد.

و هم ابو بکر رحمه الله به عتاب بن اسید نوشت که پانصد مرد نیرومند از مردم مکه معین کن و یکی را که مورد اطمینان باشد سالارشان کن، و عتاب گروهی را معین کرد و سالاری آنها را به برادر خویش خالد بن اسید داد.

و چون سالار هر گروه معین شد در انتظار دستور ابو بکر و آمدن مهاجر بماندند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1458

 

سخن از ارتداد دو باره مردم یمن‌

 

ابو جعفر گوید: از جمله آنها که بار دوم از دین بگشتند قیس بن عبد یغوث بن مکشوح بود و قصه ارتداد دوم وی چنانکه در روایت شعیب آمده چنان بود که وقتی خبر در گذشت پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم به یمن رسید قیس از دین بگشت و برای کشتن فیروز و داذویه و جشیش بکوشید و ابو بکر به عمیر ذی مران و سعد ذی زود و سمیفع ذو الکلاع و حوشب ذو ظلیم و شهر ذو یناف نامه نوشت و دستور داد در کار خویش پایمردی کنند و به کار خدا و مردم قیام کنند و وعده داد که برای آنها سپاه می‌فرستد. نامه ابو بکر چنین بود:

از ابو بکر خلیفه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم به عمیر بن افلح ذو مران و سعد بن عاقب ذو زود و سمیفع بن ناکور ذو الکلاع و حوشب ذو ظلیم و شهر ذو یناف اما بعد ابنا را در مقابل دشمنان کمک کنید و محافظ آنها باشید. و به سخن فیروز گوش فرا دارید و با او بکوشید که من او را سالاری داده‌ام.

عروة بن غزیه دثینی گوید: وقتی ابو بکر به خلافت رسید فیروز را سالار کرد و پیش از آن وی و داذویه و جشیش و قیس همدل و همدست بودند و نامه به سران یمن نوشت.

گوید: و چون قیس از قضیه خبر یافت کس پیش ذو الکلاع و یاران وی فرستاد و گفت: «ابنا در دیار شما بیگانه‌اند و مزاحمان شمایند و اگر بگذاریدشان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1459

همچنان میان شما بمانند، رای من اینست که سرانشان را بکشم و از این دیار بیرونشان کنم.» اما ذو الکلاع و یاران وی از این کار بیزاری کردند و با او همدستی نکردند و ابنا را نیز یاری ندادند و بی‌طرف ماندند و گفتند: «ما را به این چیزها کاری نیست تو یار آنها بوده‌ای و آنها یاران تواند.» قیس همچنان در صدد بود که سران ابنا را بکشد و بقیه را از یمن براند و با آن دسته سرگردان از مردم لحج که در یمن به هر سومی رفتند و با هر که سر خلاف آنها داشت جنگ می‌کردند محرمانه نامه نوشت و خواست که شتابان سوی وی روند و همدست شوند و ابنا را از دیار یمن بیرون کنند.

لحجیان جواب موافق دادند و نوشتند که با شتاب می‌آیند و ناگهان مردم صنعا از نزدیک شدن آنها خبر یافتند و قیس پیش فیروز رفت و چنین وانمود که از این خبر بیمناک است و داذویه بیامد و با آنها مشورت کرد تا واقع را بپوشاند و از او بدگمان نشوند و آنها زیر و روی قضیه را بدیدند و از قیس اطمینان یافتند.

پس از آن قیس آنها را برای روز بعد به غذا خواند و وقت را چنان کرد که نخست داذویه و پس از او فیروز و پس از هر دو جشیش برسد.

در روز معین داذویه برفت و به خانه قیس رسید و قیس او را بکشت و فیروز در راه بود و چون نزدیک خانه قیس رسید دو زن را دید که از دو بام با هم سخن می‌کردند و می‌گفتند: «این نیز مانند داذویه کشته می‌شود» و بازگشت و چون قیس و یاران وی از بازگشت فیروز خبر یافتند به دنبال وی دویدند و فیروز نیز بدوید و با جشیش برخورد و با او سوی کوهستان خولان رفتند که خالگان فیروز آنجا بودند و زودتر از سواران به کوهستان رسیدند آنگاه در کوه بالا رفتند و چون پاپوش سبک داشتند تا وقتی آنجا رسیدند پاهایشان خونین و زخمدار شده بود عاقبت به خولان رسیدند و فیروز به خالگان خود پناه برد و قسم خورد پاپوش سبک به پا نکند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1460

سواران پیش قیس بازگشتند، و او در صنعا قیام کرد و شهر را به تصرف آورد و از اطراف خراج گرفت اما همچنان مردد بود در این اثنا سواران اسود پیش وی آمدند.

چون فیروز به خالگان خویش پناه برد و در حمایت آنها قرار گرفت و کسان پیش وی آمدند ماجرای خویش را به ابو بکر نوشت.

قیس گفت: «خولان و فیروز چیست و پناهگاهشان چه اهمیت دارد.» آنگاه مردم قبایلی که ابو بکر به آنها نامه نوشته بود به دور قیس فراهم آمدند و سرانشان بی‌طرف ماندند و قیس به ابنا تاخت و آنها را سه گروه کرد آنها را که مانده بودند با کسانشان بداشت و زن و فرزند کسانی را که سوی فیروز گریخته بودند دو گروه کرد، گروهی را سوی عدن فرستاد تا از راه دریا بروند و گروه دیگر را از راه خشکی فرستاد و به همگان گفت به دیار خودتان بروید و کس همراهشان فرستاد تا آنها را به راه ببرد.

زن و فرزند دیلمی از راه خشکی فرستاده شدند و زن و فرزند داذویه از راه دریا رفتند.

و چون فیروز دید که مردم یمن به دور قیس گرد آمده‌اند و زن و فرزند راهی شده‌اند و در معرض غارت قرار گرفته‌اند و برای نجات آنها کاری از او ساخته نبود و آن سخن را که قیس در تحقیر خالگان وی و ابا گفته بود شنید. شعری در مقام مفاخره و ذکر نسب خویش و اهل و عیال بگفت که مضمون آن چنین است:

«روندگان ریگزار و نخلستان را ندا دهید» «و گویید که ملامت نکنند» «گفتار دشمنان اگر چه بسیار گویند» «آنها را زیان نزند» «که سوی قوم خویش می‌روند» «از سخن روندگان راه که در ریگزار می‌روند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1461

«چشم بپوش» «که ما اگر چه خانه به صنعا داریم» «از نژاد بزرگان بوده‌ایم» «دیلمی دلیر از پس باسل» «تن به زبونی نداد و گرما را بر سایه برگزید» «وقتی کار کسری رونق داشت» «کشتزارهای بزرگ عراق، خاص گروه من بود» «وقتی نسب خویش بگویم، باسل اصل و ریشه من است» «چنانکه هر درخت به ریشه خود می‌رسد» «آنها مرا پرورده‌اند» «و مرا به گفتار نیک و نسب و الا زینت داده‌اند» «نیروی ما از سبکسری با دشمنان نیست» «که خدا با سبکسری نیرو نمی‌دهد» «در اسلام از خاندان احمد نماندیم» «و اگر دیگران پیش از ما مسلمان شدند» «در اسلام زبون نبودیم» «اگر دلوی از قوم من مرا تر کرد» «امیدوارم که دلو من آنها را غرق کند.» پس از آن فیروز برای جنگ قیام کرد و آماده شد و کس بیش بنی عقیل بن- ربیعه فرستاد و از آنها بر ضد کسانی که کاروان ابنا را می‌بردند کمک خواست. مردم عقیل بسالاری مردی بنام معاویه حرکت کردند و راه بر مردان قیس بستند و همراهان کاروان را کشتند و زن و فرزند ابنا را نجات دادند و آنها را در دهکده‌ها جای دادند تا فیروز به صنعا باز گشت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1462

آنگاه قوم عقیل و عک، کسان به کمک فیروز فرستادند و او با گروه کمکی و کسانی که از پیش بروی فراهم آمده بودند به جنگ قیس رفت و نزدیک صنعا رو به- رو شدند و جنگ کردند و خدا قیس و قوم وی را هزیمت کرد و او با همراهان خویش گریخت و همانجا رفت که بعد از کشته شدن عنسی بوده بودند و بازماندگان عنسی به همراهی قیس میان صنعا و نجران رفت و آمد آغاز کردند و عمرو بن معد یکرب به تأیید عنسیان در مقابل فروة بن مسیک بود.

عمرو بن سلمه گوید: قصه فروة بن مسیک چنان بود که پیش پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم آمد و مسلمان شد و پیمبر بدو گفت: «ای فروه از حادثه‌ای که در یوم الرزم برای قوم تو رخ داد غمین شدی یا خوشدل؟» فروه گفت: «هر که برای قومش حادثه‌ای چون یوم الرزم رخ دهد به ناچار غمگین می‌شود.» یوم الرزم میان قوم فروه و همدان در باره بت یغوث رخ داد که مدتی پیش قوم فروه میماند و مدتی به نزد قوم همدان بود و قوم مراد می‌خواست هنگام نوبت همدان یغوث را بگیرد و مردم همدان به سالاری اجدع ابو مسروق با آنها جنگیدند.

پیمبر خدای گفت: «ولی این حادثه در اسلام مایه خیر آنها شد» فروه گفت: «اگر چنین است مایه خوشحالی من است.» و پیمبر صلی الله علیه و سلم او را عامل زکات قبیله مراد و مقیمان دیار آنها کرد.

و چنان بود که عمرو بن معد یکرب یا بنی زبید و حلیفان آن از قوم خویش سعد العشیره بریده بود و به قبیله مراد پیوسته بود و با آنها مسلمان شده بود و با آنها بود و چون اسود عنسی از دین بگشت و مردم مذحج پیرو او شدند، فروه و یاران وی بر اسلام بماندند و عمرو با کسان خود مرتد شد و عنسی او را به مقابله فروه گماشت

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1463

که مراقب اعمال همدیگر بودند و در باره یک دیگر شعر می‌گفتند. عمرو در باره سالاری فروه و تحقیر آن شعری بدین مضمون گفت:

«شاهی فروه را شاهی بدی دیدم» «خری است که با بینی خود کثافت می‌بوید» «و چون ابو عمیر را بنگری» «گویی از خبث و جنایت پیره زنی است» و فروه به پاسخ وی شعری بدین مضمون گفت:

«از پدر گاو سخنی شنیدم» «و او سابقا میان استران می‌رفت» «خداوند او را دشمن داشت» «از بس خبث و خیانت که داشت» و دو گروه در این حال بودند که عکرمه با سپاه به ابین رسید.

ابن محیریز گوید: «عکرمه از مهره سوی یمن روان شد و به ابین رسید و بسیار کس از مردم مهره و سعد بن زید و از دو ناجیه و عبد القیس و جمعی از بنی مالک- بن کنانه و عمرو بن جندب با وی بود و از آن پس که گروهی از مرتدان نخع را بکشت مردم قبیله را فراهم آورد و گفت: «در کار مسلمانی چگونه بودید؟» گفتند: «در جاهلیت دین داشتیم و مانند دیگر عربان نبودیم چه رسد به حال که به دینی گرویده‌ایم که فضیلت آنرا شناخته‌ایم و بدان دل بسته‌ایم.» و چون در باره آنها پرسش کرد، کار چنان بود که گفته بودند، عامه قوم بر اسلام ثبات ورزیده بودند و مرتدان قوم گریخته بودند.

آنگاه عکرمه کار قبیله نخع و حمیر را سامان داد و جمعشان را التیام بخشید.

قیس بن عبد یغوث به سبب آمدن عکرمه سوی عمرو بن معد یکرب رفت و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1464

چون بدو پیوست در میانه اختلاف افتاد و عیب همدیگر گفتند عمرو بن معد یکرب خیانت با ابنا و کشتن داذویه و فرار از مقابل فیروز را بر قیس عیب می‌گرفت.

 

سخن از حکایت طاهر که به کمک فیروز رفت‌

 

ابو جعفر طبری رحمه الله گوید: «ابو بکر به طاهر بن ابی هاله نوشت که سوی صنعا رود و به ابناء کمک کند و به مسروق نیز نوشت و هر دو برون شدند و سوی صنعا رفتند. به عبد الله بن ثور بن اصفر نیز نوشت که قبایل عرب و مردم تهامه را که به دعوت وی پاسخ می‌دهند فراهم آرد و در جای خویش بماند تا دستور وی برسد.

گوید: آغاز ارتداد عمرو بن معد یکرب از آنجا بود که وی با خالد بن سعید بود و با او مخالفت کرد و پیرو اسود عنسی شد و خالد بن سعید سوی وی رفت و چون رو به رو شدند ضربتی در میانه مبادله شد و خالد ضربتی بر بازوی وی زد و بند شمشیرش را ببرید و بازوی او زخمدار شد و عمرو ضربتی به خالد زد که کارگر نشد و چون خالد می‌خواست ضربتی دیگر زند، عمرو از مرکب فرود آمد و به کوه زد و خالد اسب و شمشیر او را که صمصامه نام داشت بگرفت.

پس از آن عمرو جزو کسان دیگر به مسلمانی باز آمد و میراث خاندان سعید ابن عاص بزرگ به سعید بن عاص رسید و چون سعید عامل کوفه شد عمرو می‌خواست دختر خویش را به زنی به او دهد اما نپذیرفت و روزی که سعید به خانه عمرو رفته بود چند شمشیر را که خالد از یمن گرفته بود همراه برد و عمرو گفت: «صمصامه کو؟» سعید صمصامه را بدو نشان داد و گفت: «بیا بگیر. مال تو باشد.» عمرو صمصامه را بگرفت و پالان بر استر خویش نهاد و با شمشیر بزد که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1465

پالان را برید و در استر فرو رفت. آنگاه شمشیر را به سعید داد و گفت: اگر به خانه من آمده بودی و صمصامه از آن من بود به تو می‌بخشیدم، اکنون که مال تو است آنرا نمی‌پذیرم.» ابو زرعه شیبانی گوید: وقتی مهاجر بن ابی امیه از پیش ابو بکر حرکت کرد و آخرین کسی بود که روان شد، راه مکه گرفت و از آنجا گذشت و خالد بن اسید به وی پیوست و بر طائف نیز گذشت که عبد الرحمان بن ابی العاص بدو پیوست.

آنگاه برفت تا به نزد جریر بن عبد الله رسید که بدو پیوست، وقتی به عبد الله ابن ثور رسید، عبد الله نیز بدو پیوست، آنگاه به مردم نجران رسید و فروة بن ابی مسیک بدو پیوست. عمرو بن معد یکرب نیز از قیس جدا شد و بی آنکه امان گیرد پیش مهاجر رفت و مهاجر او را به بند کرد. به قیس نیز دست یافت و او را نیز به بند کرد و حال آنها را به ابو بکر نوشت.

و چون مهاجر از نجران برفت و به نزدیک لحجیان رسید و سپاه، اطراف آن گروه را گرفت امان خواستند و مهاجر امانشان داد و آنها دو گروه شدند و مهاجر در عجیب با یکی از گروهها رو به رو شد و نابودشان کرد و سواران مهاجر در راه خبیثان با گروه دیگر رو به رو شدند و آنها را از میان برداشتند. عبد الله سالار سواران بود و فراریان را در همه جا تعقیب کرد و بکشت.

وقتی قیس و عمرو را پیش ابو بکر آوردند به قیس گفت: «به بندگان خدا تاختی و آنها را کشتی و با مرتدان و مشرکان به جای مؤمنان دوستی کردی؟» و می‌خواست اگر دلیلی روشن به دست آورد او را بکشد، اما قیس دخالت در قتل داذویه را انکار کرد و این کاری بود که محرمانه انجام شده بود و دلیلی در باره آن به دست نبود به همین جهت ابو بکر از کشتن وی چشم پوشید.

و هم ابو بکر به عمرو بن معد یکرب گفت: «شرم نداری که هر چند یکبار منهزم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1466

و اسیر می‌شوی، اگر این دین را یاری کرده بودی خدایت رفعت داده بود.» عمرو گفت: «دیگر تکرار نمی‌کنم» آنگاه ابو بکر، عمرو را با قیس سوی قبایلشان پس فرستاد.

مستنیر گوید: «مهاجر از عجیب روان شد و در صنعا مقر گرفت و بگفت تا فراریان قبایل را تعقیب کنند و هر که را به دست آوردند کشتند و یاغیان را نبخشید و توبه کسانی را که یاغی نشده بودند و پشیمانی کرده بودند پذیرفت و در این باب از روی اعمالی که کسان کرده بودند و انتظار می‌رفت بعد انجام دهند، عمل شد.

مهاجر ورود خویش را به صنعا و دنباله آن را به ابو بکر نوشت.

 

سخن از ارتداد مردم حضر موت‌

 

کثیر بن صلت گوید: وقتی پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم در گذشت عامل وی بر حضر موت زیاد بن لبید بیاضی بود و عامل سکاسک و سکون عکاشة بن محصن بود و عامل کنده مهاجر بود که در مدینه بود و تا هنگام وفات پیمبر به محل نرفته بود و ابو بکر وی را روانه کرد که با مرتدان یمن بجنگد و پس از آن به قلمرو عمل خویش رود.

عطاء بن فلان مخزومی گوید: مهاجر بن ابی امیه از سفر تبوک وامانده بود و پیمبر هنگام بازگشت از تبوک از او دلگیر بود و یک روز که ام سلمه سر پیمبر صلی- الله علیه و سلم را شست و شو می‌داد بدو گفت: «وقتی تو از برادر من دلگیری چیزی به کار من نمی‌خورد». و چون از پیمبر رقت و ملایمت دید به خادم خویش اشاره کرد که مهاجر را بخواند و او چندان در باره عذر خویش سخن گفت که پیمبر عذر وی را پذیرفت و از او خشنود شد و سالاری کنده را بدو داد.

اما مهاجر بیمار شد و نتوانست به محل ورود و به زیاد نوشت که کار وی را

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1467

انجام دهد. پس از آن شفا یافت و ابو بکر سالاری وی را بجا گذاشت و گفت که با مرتدان نجران تا اقصای یمن جنگ کند. به همین جهت زیاد و عکاشه در انتظار وی از جنگ با کنده باز ماندند.

قاسم بن محمد گوید: ارتداد مردم کنده از آنجا بود که دعوت اسود عنسی را پذیرفتند و خدا ملوک چهارگانه آنها را لعنت کرد و چنان بود که وقتی مردم کنده به اسلام آمدند و مردم حضر موت نیز مسلمان شدند، پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم در باره آن قسمت از زکات که باید در محل صرف شود فرموده بود که قسمتی از زکات مردم حضر موت را بر قبیله کنده صرف کنند و زکات کنده را بر مردم حضر موت صرف کنند و قسمتی از زکات حضر موت را بر مردم سکون صرف کنند و زکات سکون را بر مردم حضر موت صرف کنند و یکی از بنی ولیعه گفت: «ای پیمبر خدای، ما شتر نداریم، اگر خواهی بگوی سهم زکات ما را حمل کنند.» پیمبر به عاملان زکات گفت: «اگر خواهید چنین کنید.» گفتند: «ببینیم، اگر وسیله ندارند چنین کنیم.» و چون پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم در گذشت و وقت صرف زکات رسید زیاد کسان را دعوت کرد که حضور یافتند و مردم بنی ولیعه گفتند چنانکه با پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم وعده کرده‌اید سهم زکات ما را حمل کنید.

گفتند: «شما وسیله دارید، بیایید خودتان حمل کنید» و با آنها سخنان درشت گفتند، آنها نیز با زیاد درشتی کردند و گفتند: «تو همدست آنهایی و مخالف مایی.» و حضرمیان زکات ندادند و کندیان در منع زکات مصر شدند و به دیار خویش بازگشتند و با تردید روز می‌گذرانیدند و زیاد، آنها را به حال خودشان واگذاشت که در انتظار آمدن مهاجر بود.

و چون مهاجر سوی صنعا آمد، در باره آنچه کرده بود به ابو بکر نامه نوشت و بماند تا جواب نامه وی از طرف ابو بکر رسید که نوشته بود: سوی حضر موت

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1468

برو و زیاد را بر عمل خویش باقی گذار و به کسانی از قبایل پایین یمن و مکه که همراه تواند اجازه باز گشت بده مگر آنکه خودشان راغب جهاد باشند. و عبیدة بن سعد را نیز به کمک او فرستاده بود. به عکرمه نیز نوشته بود که سوی حضر موت راهی شود.

و چون نامه ابو بکر رسید، مهاجر از صنعا به آهنگ حضر موت روان شد.

عکرمه نیز از ابین، آهنگ حضر موت کرد و در مارب به هم رسیدند و از بیابان صهید گذشتند و به حضر موت در آمدند و یکیشان در مقابل اسود موضع گرفت و دیگری به کار قبیله وائل پرداخت.

کثیر بن صلت گوید: وقتی کندیان باز گشتند و زکات ندادند و مردم حضر موت نیز چنان کردند، زیاد بن لبید شخصا برای گرفتن زکات بنی عمرو بن معاویه رفت و آنها در ریاض مقر داشتند. نخستین کس از قوم که زیاد بدو رسید جوانی به نام شیطان بن حجر بود. زیاد شتر نوسالی جزو شتران زکات دید که وی را خوش آمد و آتش خواست و آنرا داغ زکات زد. شتر از عداء بن حجر برادر شیطان بود که زکاتی دادنی نبود و شیطان به خطا آنرا جزو زکات آورده بود که آنرا شتر دیگر پنداشته بود.

عدا گفت: «این شتر شذره نام دارد» شیطان گفت: «برادرم حق دارد که وقتی من آنرا به شمار آوردم پنداشتم شتر دیگر است، شذره را رها کن و شتر دیگر بگیر که این را نمی‌دهد.» زیاد پنداشت در دادن زکات تعلل می‌کند و او را کافر و نا مسلمان شمرد که شر می‌جوید و تندی کرد و آن دو مرد نیز تندی کردند.

زیاد گفت: «توفیق نیابی و شتر را نگیری که داغ زکات خورده و مال خدا شده و راهی برای پس دادن آن نیست و شذره را چون شتر بسوس نکید.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1469

عدا چون این سخنان بشنید بانگ برداشت که ای آل عمرو، در ریاض ستم بینم و زور بشنوم، کسی که در خانه‌اش ظلم بیند واقعا ذلیل است. و هم او بانگ زد: ای ابو سمیط. و ابو سمیط، حارثة بن سراقة بن معد یکرب، پیش زیاد آمد که ایستاده بود و گفت: «شتر این جوان را رها کن و شتر دیگر به جای آن بگیر.» زیاد گفت: «نمی‌شود.» ابو سمیط گفت: «پس تو یهودی هستی» و سوی شتر رفت و زانو بند بگشود و به پهلوی آن زد تا برخاست و مقابل شتر بایستاد.

زیاد به جوانانی از مردم حضر موت و سکون گفت تا او را بزدند و در هم کوفتند و دست ببستند و دست یاران او را نیز بستند و بداشتند و شتر را گرفتند و زانو بند زدند.

مردم ریاض بانگ بر آوردند و بنی معاویه به حمایت حارثه برخاستند و مردم سکون و حضر موت از زیاد حمایت کردند و دو اردوی بزرگ از دو سو فراهم آمد اما بنی معاویه به سبب اسیران خویش دست به کاری نزدند و یاران زیاد بر ضد بنی معاویه دستاویزی نداشتند.

آنگاه زیاد کس سوی بنی معاویه فرستاد که یا سلاح بگذارند، یا آماده جنگ باشند.

گفتند: «هرگز سلاح نمی‌گذاریم تا یاران ما را رها کنید» زیاد گفت: «تا با حقارت و زبونی متفرق نشوید آنها را رها نمی‌کنیم» ای مردم خبیث، مگر شما در حضرموت سکونت ندارید و همسایگان قوم سکون نیستید، شما در دیار حضر موت و مجاورت کسانی که بر شما تسلط دارند چه اهمیت دارید و چه می‌توانید کرد.» سکونیان گفتند: «به این قوم حمله کن که جز به این وسیله از کار خویش دست بر نمی‌دارند» زیاد شبانگاه به آنها حمله برد و کسان بکشت که به هر سوی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1470

گریختند.

چون قوم گریزان شدند، زیاد سه بندی را آزاد کرد و فیروز به مقر خویش باز گشت و همینکه بندیان پیش یاران خویش باز گشتند آنها را ملامت کردند و قوم به ملامت یک دیگر پرداختند و گفتند: «در این دیار یا جای ماست یا جای این قوم و باید یکی برود» و آنگاه فراهم آمدند و همه به یکجا اردو زدند و بر سر آن شدند که زکات ندهند و زیاد آنها را به حال خود گذاشت و سویشان نرفت آنها نیز سوی وی نرفتند.

آنگاه زیاد، حصین بن نمیر را به نزد قوم فرستاد و او پیوسته میان وی و مردم حضر موت و سکون برفت و بیامد تا در میانه آرامش افتاد و این قیام دوم حضرمیان بود و از پس آن مدتی کوتاه در جاهای خویش ببودند.

پس از آن بنی عمرو بن معاویه به صحرا زدند و گوشه‌ای را خاص خود کردند که سنگ چین داشت و مشخص شده بود و محجر نام گرفت. جمد و مخوص و مشرح و ابضعه و خواهرشان عمرده هر کدام در محجری مقر گرفتند و مردم بنی عمرو ابن معاویه به دور این سران بودند. بنی حارث بن معاویه نیز در محجرهای خویش مقیم شدند، اشعث بن قیس در محجری بود و سمط بن اسود در محجری بود. همه بنی معاویه بر ندادن زکات همسخن شدند و دل به ارتداد دادند مگر شرحبیل بن سمط و پسرش که با بنی معاویه مقیم بودند و می‌گفتند: «برای مردم آزاده هر روز رنگی گرفتن قبیح است نیکمردان بر ناروا باشند و از بیم ننگ از گشتن به سوی بهتر دریغ دارند، چه رسد که از نکوتر و از حق به سوی قبیح و باطل روند، خدایا ما در این کار با قوم خویش همدل نیستیم و از هماهنگی با آنها پشیمانیم.» منظورشان حادثه شتر داغ خورده و قیام دوم بود.

آنگاه شرحبیل بن سمط و پسرش سوی زیاد بن لبید رفتند و بد و پیوستند و ابن صالح و امرؤ القیس بن عابس نیز سوی زیاد رفتند و گفتند: «گروهی از مردم سکاسک به این قوم پیوسته‌اند و کسانی از مردم سکون و حضرموت نیز سوی آنها آمده‌اند،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1471

شبانگاه به آنها حمله کن مگر میان ما و آنها دشمنی افتد و از هم ببریم، اگر حمله نکنی بیم داریم مردم از دور ما پراکنده شوند و سوی آنها روند، این قوم از پیوستن کسان مغرور شده‌اند و امید پیوستن کسان دیگر دارند.» زیاد گفت: «چنانکه خواهید» و آنها جمع خویش را فراهم آوردند و شبانگاه به محجرهای قوم حمله بردند و آنها را به دور آتش‌های خویش نشسته بودند و حمله کنندگان توانستند کسانی را که منظور داشتند بشناسند و به بنی عمرو بن معاویه پرداختند که جماعت و موکب قوم از ایشان بود و در پنج گروه بر آنها حمله بردند و مشرح و مخصوص و جمد و ابضعه و خواهرشان را که لعنت بر آنها باد، بکشتند و از کسان آنها بسیار کشته شد و هر که توان داشت فرار کرد و بنی عمرو بن معاویه زبون شدند و پس از آن کاری از آنها ساخته نبود.

زیاد با اسیر و غنیمت بازگشت و از اردوگاه اشعث و بنی الحارث بن معاویه گذشت و زنان بنی عمرو بن معاویه استغاثه کردند و بانگ بر آوردند: «ای اشعث! ای اشعث! خاله‌هایت را می‌برند، خاله‌هایت را می‌برند.» و مردم بنی الحارث به هیجان آمدند و زنان را نجات دادند.

اشعث می‌دانست که وقتی زیاد و سپاهش از حادثه با خبر شوند از او و بنی- الحارث بن معاویه و بنی عمرو بن معاویه دست بر نمی‌دارند، و بنی الحارث و بنی عمرو را با آن گروه از مردم سکاسک و کسانی از قبایل اطراف که اطاعت او می‌کردند، فراهم آورد.

در این هنگام وضع قبایل حضر موت مشخص شد: یاران زیاد بر اطاعت وی بماندند و مردم کنده به کفر گراییدند، و چون صف قبایل مشخص شد، زیاد به مهاجر نامه نوشت و کسان نیز نوشتند و او عکرمه را جانشین خویش کرد و با سبکروان سپاه، صهید، صحرای میان مارب و حضرموت را با شتاب طی کرد و پیش زیاد رسید و سوی کنده رفتند که سالارشان اشعث بود و در محجر زرقان تلاقی شد و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1472

جنگ انداختند و کنده هزیمت گرفت و بسیار کس کشته شد و باقیمانده فراری سوی نجیر رفتند که آنجا را مرتب و محکم کرده بودند.

آنگاه مهاجر با سپاه خویش از محجر زرقان سوی نجیر رفت مردم کنده نیز با وی بودند و در آنجا حصاری شدند و از مردم سکاسک و اوباش سکون و حضرموت و نجیر نیز کسانی که فریب آنها را خورده بودند همراه بودند. سه راه، بآنجا میرسد که زیاد بر یکی فرود آمد و مهاجر بر راه دیگر فرود آمد و راه سوم باز بود که از آن رفت و آمد داشتند تا عکرمه با سپاه بیامد و آنجا فرود آمد و راه آذوقه آنها را قطع کرد و پسشان راند و سواران سوی مردم کنده فرستاد و گفت که آنها را در هم کوبند. از جمله فرستادگان یزید بن قنان بنی مالکی بود که مردم دهکده‌های بنی هند را تا برهوت بکشت، و خالد بن فلان مخزومی و ربیعه حضرمی را سوی ساحل فرستاد که مردم مخا و طوایف دیگر را بکشتند و کندیان در حصار از آنچه بر دیگر مردمشان می‌گذشت خبر یافتند و گفتند: «مرگ از این وضع بهتر است، پیشانیها را بتراشید که گویا خویش را بخداوند واگذاشته‌اید و او نعمتتان داده و قرین نعمت اویید شاید بر این ستمگران نصرتتان دهد.» و پیشانیها را بتراشیدند و پیمان نهادند و تعهد کردند که از عرصه نگریزند و یکیشان هنگام شب از بالای حصار رجز میخواند باین مضمون:

«برای بنی قتیره و امیر بنی مغیره» «صبحگاه بدی است» و رجز خوان مسلمانان جواب او را میداد.

و چون صبح در آمد برون شدند و در اطراف نجیر جنگی سخت شد و در راههای نجیر کشتار بسیار شد و مردم کنده هزیمت شدند.

هشام بن محمد گوید: از آن پس که مهاجر از کار قوم فراغت یافته بود عکرمه در رسید و زیاد و مهاجر با سپاه خویش گفتند: «برادران شما به کمکتان شما آمده‌اند و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1473

شما پیش از رسید نشان فتح کرده‌اید ولی آنها را در غنیمت شریک کنید.» قوم چنین کردند و دیر آمدگان را شریک غنیمت کردند و خمس را با اسیران به مدینه فرستادند و مژده رسان پیش از آنها رفت که قبایل را بشارت می‌داد و فتح را برای آنها می‌خواند.

سری گوید: ابو بکر، همراه مغیرة بن شعبه نامه‌ای برای مهاجر فرستاد بدین مضمون که وقتی این نامه به شما رسید و هنوز بر قوم ظفر نیافته‌اید، اگر جنگ کردید و ظفر یافتید جنگجویان را بکشید و زن و فرزند را اسیر کنید یا به حکم من تسلیم شوند و اگر پیش از وصول نامه من صلحی در میان رفته، می‌باید از دیار خویش بروند که خوش ندارم کسانی را که چنان اعمالی کرده‌اند در مقرشان بگذارم، باید بدانند که بد کرده‌اند و چیزی از عواقب اعمال خویش را بچشند.

ابو جعفر گوید: وقتی اهل نجیر دیدند که پیوسته برای مسلمانان کمک می‌رسد و به یقین دانستند که دست از آنها بر نمی‌دارند بترسیدند و سران قوم بر جانهای خود بیمناک شدند، اگر صبر کرده بودند تا مغیره برسد صلح بر اساس ترک دیار می‌شد، اما اشعث شتاب کرد و از عکرمه امان گرفت و پیش او رفت که تنها از او اطمینان داشت به سبب آنکه عکرمه اسماء دختر نعمان بن حزن را به زنی گرفته بود و این به وقتی شده بود که وی در جند به انتظار مهاجر بود و نعمان دختر خویش را پیش از آنکه زد و خورد آغاز شود بدو عرضه کرده بود. عکرمه اشعث را پیش مهاجر فرستاد و برای او و نه تن همراهان او امان خواست که خودشان و کسانشان در امان باشند بشرط آنکه درها را بگشایند. مهاجر پذیرفت و بدو گفت. برو پیمان نامه بنویس و مکتوب را بیار تا مهر کنم.

سعید بن ابی برده گوید: اشعث پیش مهاجر رفت و برای مال و زن و فرزند و نه تن از یاران خود امان خواست بشرط آنکه در را بگشاید که مسلمانان در آیند.

مهاجر گفت: «برو هر چه می‌خواهی بنویس و شتاب کن و او امان نامه را بنوشت و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1474

برادر و عموزادگان خود و کسان آنها را یاد کرد اما از فرط شتاب و حیرت نام خویش را از یاد برد و مکتوب را بیاورد که مهاجر مهر کرد و او باز گشت و آنها که در نامه بودند امان یافتند.

مجالد گوید: وقتی اشعث می‌خواست نام خویش را بنویسد مجدم کارد به دست بر او جست و گفت: «اگر نام مرا ننویسی میکشمت» و او نام مجدم را نوشت و نام خویش را واگذاشت.

ابو اسحاق گوید: وقتی در گشوده شد مسلمانان به درون حمله بردند و هر چه مرد جنگی آنجا بود کشتند، همه را دست بسته گردن زدند، در نجیر و خندق یک هزار زن به شمار آمد و بر غنیمت و اسیران نگهبان گماشتند و کثیر بن صلت نیز از آن جمله بود.

کثیر گوید: وقتی در گشوده شد و کار مردم نجیر بسر رفت و غنیمت شماره شد اشعث آن گروه را که امان یافته بودند پیش خواند و مکتوب را بیاورد و هر که در آن بود مصون ماند اما نام اشعث در آن نبود مهاجر گفت: «ستایش خدا را که ترا از منظورت باز داشت، ای دشمن خدا دوست داشتم که خدا ترا ذلیل کند» و او را به بند کرد و می‌خواست خونش بریزد، اما عکرمه گفت: «او را نگهدار و پیش ابو بکر فرست که او حکم قضیه را بهتر می‌داند. اگر یکی فراموش کرده نام خویش را بنویسد اما واسطه مذاکره بوده فراموشی او مذاکره را باطل نمی‌کند.» مهاجر گفت: «قضیه روشن است ولی مشورت را ترجیح می‌دهم و به حکم آن کار می‌کنم.» و اشعث را با اسیران پیش ابو بکر فرستاد و با کاروان بود و مسلمانان او را لعنت می‌کردند و اسیران قوم نیز او را ملعون می‌شمردند و زنان قوم وی را عرف- النار می‌نامیدند که در زبان یمن به معنی خاین است.

و چنان شده بود که مغیره به شب راه گم کرده بود تا اراده خدا انجام شود و وقتی رسید که قوم در خون غلطیده بودند و اسیران را سوار کرده بودند و روان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1475

شدند.

و چون با خبر فتح پیش ابو بکر رسیدند اشعث را پیش خواند و گفت:

«بنی ولیعه ترا از راه ببردند و تو آنها را از راه نبردی که شایسته این کار نبودی، آنها هلاک شدند، ترا نیز هلاک کردند، نمی‌ترسی که نفرین پیمبر شامل تو نیز شده باشد، فکر می‌کنی با تو چه می‌کنم؟» گفت: «من بودم که در باره ده کس مذاکره کردم و خونم حلال نیست» ابو بکر گفت: «آیا با تو موافقت کردند؟» گفت: «آری» گفت: «مکتوب مورد موافقت را بیاوردی و برای تو مهر زدند؟» اشعث گفت: «آری» گفت: «مکتوب صلح پس از مهر کردن در باره کسانی که نامشان در آن هست روان می‌شود، تو پیش از آن فقط واسطه مذاکره بوده‌ای.» و چون اشعث بر جان خود بیمناک شد گفت: «در باره من نیکی کن و آزادم کن و گناهم را ببخش و اسلامم را بپذیر و با من نیز چون دیگران رفتار کن و زنم را به من بده.» این سخن از آن رو می‌گفت که وقتی در مدینه پیش پیغمبر خدا آمده بود ام فروه دختر ابو قحافه را خواستگاری کرده بود که به زنی او داده بودند و او را واگذاشت تا بار دیگر به مدینه آید و پیمبر خدا در گذشت و اشعث از دین بگشت.

و چون بیم داشت ابو بکر پاسخ او را ندهد گفت: «خواهی دید که برای دین خدا از همه مردم دیارم بهتر می‌شوم.» ابو بکر از خون وی در گذشت و ببخشید و کسانش را بداد و گفت: «برو که خبرهای خوب در باره تو بشنوم» و آنها را رها کرد که برفتند و خمس غنایم را میان مردم تقسیم کرد و چهار پنجم دیگر را میان سپاه تقسیم کرد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1476

ابو جعفر گوید: اما در روایت عبد الله بن ابی بکر چنین آمده که وقتی اشعث را در مدینه پیش ابو بکر آوردند گفت: «خودت می‌دانی چه‌ها کرده‌ای فکر می‌کنی در باره تو چه می‌کنم» گفت: «منت می‌نهی و از بندرها می‌کنی و خواهرت را به من می‌دهی که به دین باز آمده‌ام و مسلمان شده‌ام» ابو بکر گفت: «چنین می‌کنم» و ام فروه دختر ابو قحافه را به زنی او داد و اشعث در مدینه ببود تا عراق گشوده شد.

ابو جعفر گوید: وقتی عمر به خلافت رسید گفت: «اکنون که خدا گشایش داده و قلمرو عجمان فتح شده زشت است که عربان مالک یک دیگر باشند.» و در باره فدیه اسیران عرب که در جاهلیت و اسلام به اسارت آمده بودند مشورت کرد، بجز زنانی که برای مالک خویش فرزندی آورده بودند. و فدیه هر انسان را هفت یا شش شتر قرار داد. در باره قوم حنیفه و کنده و اهل دبا که مردانشان کشته شده بودند و نیز کسانی که تمکن نداشتند کمتر از این شد و کسان به جستجوی زنان خویش به هر سوی رفتند و اشعث در بنی نهد و بنی غطیف دو زن یافت. و چنان شد که وی در این دو طایفه به سخن ایستاد و در باره غراب و عقاب پرسش کرد.

گفتند: «منظورت چیست؟» گفت: «در جنگ نجیر عقابان و غرابان و گرگان و سگان زنان ما را بربودند.» مردم غطیف گفتند: «اینک غراب پیش ماست.» گفت: «وضع وی پیش شما چگونه است؟» گفتند: «مصون و محترم است.» گفت: «بسیار خوب» و از آنجا برفت.

عمر مقرر داشت که هیچ عربی مملوک نباشد که مسلمانان بر این سخن اتفاق

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1477

کرده بودند. و مهاجر در کار دختر نعمان بن حزن نظر کرد، وی دختر خویش را به پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم عرضه کرده بود و گفته بودند هرگز بیمار نشده و پیمبر از آن پس که زن رو به روی وی نشست گفت: «ما را بدو نیاز نیست، اگر به نزد خدا خیری داشت بیمار می‌شد.» مهاجر در باره این زن از عکرمه پرسید: «کی او را به زنی گرفته‌ای؟» گفت: «وقتی در عدن بودم، و در جند او را پیش من آوردند که به مارب فرستادم سپس به اردوگاه آوردم.» بعضی‌ها گفتند: «او را رها کن که در خور داشتن نیست» بعضی دیگر گفتند: «او را رها نکن» و مهاجر در باره زن به ابو بکر نامه نوشت از او پرسش کرد.

ابو بکر پاسخ داد که پدر وی نعمان بن حزن پیش پیمبر آمد و وصف دختر خویش بگفت و پیمبر گفت تا وی را به حضور آرد و چون بیاورد گفت: «این را نیز بگویم که هرگز بیمار نشده» پیمبر گفت: «اگر به نزد خدا خیری داشت بیمار می‌شد.» و از او چشم پوشید و کس بصدد گرفتن او نبود.

پس از آنکه عمر گفت: «اسیران عرب را فدیه دهید.» تنی چند از آنها نزد قرشیان بماندند از جمله بشری دختر قیس بن ابی الکسیم بود که پیش سعد بن مالک بود و عمر از او متولد شد. و زرعه دختر مشرح پیش عبد الله بن عباس بود که علی را آورد.

ابو بکر به مهاجر نامه نوشت و او را میان عاملی یمن یا حضر موت مخیر کرد و مهاجر یمن را بر گزید و یمن دو سالار داشت: فیروز و مهاجر. حضر موت را نیز دو سالار بود: عبیدة بن سعد سالار کنده و سکاسک بود و زیاد بن لبید سالار حضر موت بود.

آنگاه ابو بکر به عمال جاهایی که مردمش از دین بگشته بودند نوشت که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1478

دوست دارم کسانی را به کار گیرید که از دین نگشته باشند بر این ترتیب کار کنید و کارها را به آنها سپارید و هر که نخواهد او را واگذارید و از مرتدشدگان در کار جهاد با دشمن کمک نگیرید.

ضحاک بن خلیفه گوید: دو زن آوازه خوان به دست مهاجر افتادند که یکیشان در آوازهای خود ناسزای پیمبر خدا خوانده بود و دست او را ببرید و دو دندان پیشین وی را کند.

ابو بکر رحمه الله در این باب نامه‌ای بدو نوشت که از رفتار تو با زنی که نا سزای پیمبر خدا خوانده بود خبر یافتم، اگر این کار را نکرده بودی می‌گفتم خونش بریزی که حد اهانت به پیمبران مانند حدود دیگر نیست و هر مسلمانی چنین کند مرتد است و اگر هم پیمان مسلمانان باشد حربی و پیمان شکن است.

و هم ابو بکر در باره زنی که در آواز خویش هجای مسلمانان خوانده بود به مهاجر نوشت: شنیدم دست زنی را که به هجای مسلمانان آواز خوانده بود بریده‌ای و دندانهای پیشین وی را کنده‌ای، اگر مدعی مسلمانی بود می‌باید تادیبش کرده باشی و دست بریدن و دندان کندن لازم نبود، اگر ذمی بود چشم پوشیدن از شرک وی روا نبود، اگر به این کار می‌پرداختم وضعی ناخوشایند میداشتی، ملامت را بپذیر و هرگز اعضای کسی را قطع مکن که جز در مورد قصاص، گناه است و مایه نفرت.

در همین سال، یعنی سال یازدهم هجرت معاذ بن جبل از یمن باز آمد و ابو بکر، عمر بن خطاب را به کار قضا گماشت، و در همه ایام خلافت ابو بکر عهده دار قضا بود.

و هم در این سال ابو بکر عتاب بن اسید را سالار حج کرد این روایت از علی بن محمد است، و بعضی دیگر گفته‌اند به سال یازدهم هجرت عبد الرحمن بن عوف سالار حج بود و ابو بکر این عنوان را بدو داد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1479

 

آنگاه سال دوازدهم هجرت در آمد

 

اشاره

 

ابو جعفر گوید: وقتی خالد از کار یمامه فراغت یافت و هنوز آنجا مقیم بود ابو بکر صدیق بدو نوشت که سوی عراق رو و از دروازه هند یعنی ابله آغاز کن و با پارسیان و اقوام دیگر که در قلمرو شاهی آنها هستند الفت انداز.

علی بن محمد گوید: ابو بکر خالد را به سرزمین کوفه روان کرد که مثنی بن- حارثه شیبانی آنجا بود و خالد در محرم سال دوازدهم آهنگ آنجا کرد و از بصره گذشت که قطبة بن قتاده سدوسی آنجا بود.

ابو جعفر گوید: اما بگفته واقدی در کار خالد اختلاف هست بعضی‌ها گفته‌اند از یمامه یکسر به عراق رفت و به گفته بعضی دیگر وی از یمامه بازگشت و به مدینه آمد و از آنجا از راه کوفه سوی عراق رفت تا به حیره رسید.

صالح بن کیسان گوید: ابو بکر به خالد بن ولید نوشت که سوی عراق رود و خالد برفت تا در سواد عراق در چند دهکده به نام بانقیا و باروسما و الیس فرود آمد و مردم آنجا با وی به صلح آمدند، طرف صلح ابن صلوبا بود، و این به سال دوازدهم هجرت بود و خالد از آنها جزیه پذیرفت و مکتوبی برای آنها نوشت بدین مضمون:

«بسم الله الرحمن الرحیم، از خالد بن ولید برای ابن صلوبای» «سوادی که بر ساحل فرات منزل دارد. تو به امان خدا ایمنی که خون» «وی با جزیه دادن مصون است و تو برای خودت و کسانت و پیروانت» «و مردمی که در دو دهکده‌ات، بانقیا و باروسما هستند، هزار درم دادی و» «من از تو پذیرفتم و مسلمانانی که همراه منند بدان رضایت دادند و در» «مقابل آن تو در پناه خدا و پناه محمد صلی الله علیه و سلم و پناه مسلمانان» «هستی، و هشام بن ولید شاهد این مکتوب است.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1480

پس از آن خالد با همراهان خویش برفت تا به حیره رسید و سران آنجا با قبیصة بن ایاس بن حیه طایی پیش وی آمدند. قبیصه پس از نعمان بن منذر از جانب کسری امارت حیره یافته بود و خالد به او و یارانش گفت: «شما را به سوی خدا و اسلام می‌خوانم، اگر بپذیرید جزو مسلمانان می‌شوید که حقوق و تکالیف شما مانند آنهاست و اگر نپذیرید باید جزیه بدهید، کسانی را همراه آورده‌ام که مرگ را بیشتر از آن دوست دارند که شما زندگی را دوست دارید و با شما پیکار می‌کنیم تا خدا میان ما و شما حکم کند.» قبیصة بن ایاس بدو گفت: «ما را به جنگ تو حاجت نیست، بر دین خویش می‌مانیم و جزیه می‌دهیم» خالد بر نود هزار درم با آنها صلح کرد و این جزیه که از ابن صلوبا گرفت نخستین جزیه‌ای بود که از عراق به دست آمد.

ابو جعفر گوید: اما به گفته هشام بن کلبی، وقتی ابو بکر به خالد بن ولید که در یمامه بود نوشت که سوی شام رود، دستور داد از عراق آغاز کند و از آنجا بگذرد و خالد برفت تا در نباح فرود آمد.

هشام گوید: مثنی بن حارثه شیبانی از عراق به مدینه پیش ابو بکر رفت و گفت: «مرا سالاری قوم خویش ده تا با پارسیانی که مجاور منند پیکار کنم و ناحیه خویش را سامان دهم.» ابو بکر چنان کرد و او برفت و قوم خویش را فراهم آورد و تاخت و تاز آغاز کرد، یکبار به ناحیه کسکر حمله می‌برد و بار دیگر به ناحیه پایین فرات حمله می‌برد.

وقتی خالد بن ولید به نباح رسید، مثنی بن حارثه در خفان اردو زده بود و خالد بدو نوشت که بیاید و نامه ابو بکر را فرستاد که دستور داده بود از خالد اطاعت کند و مثنی با شتاب پیش وی رفت. به پندار مردم بنی عجل یکی از آنها نیز به نام مذعور بن عدی همراه مثنی به مدینه رفته بود و با وی اختلاف پیدا کرد و به ابو بکر نامه نوشتند و او به مرد عجلی نامه نوشت و دستور داد که همراه خالد سوی شام رود

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1481

و مثنی را به حال خود واگذاشت و مرد عجلی تا مصر رفت و آنجا اعتباری یافت و اکنون خانه وی در مصر شهره است.

خالد در عراق پیش رفت و جابان سالار دهکده الیس راه او را ببست و خالد مثنی بن حارثه را فرستاد که با وی جنگ کرد و بر کنار رودی که آنجا هست و به سبب همین حادثه رود خون نام گرفت بیشتر یارانش را بکشت و با مردم الیس صلح کرد و پیش رفت تا به نزدیک حیره رسید و سواران آزاد به سالار سپاه کسری که در اردوگاههای آنجا مقابل عربان بودند بیامدند و در محل تلاقی رودها با سپاه خالد رو به رو شدند و مثنی بن حارثه را سوی آنها فرستاد که هزیمت شدند.

و چون مردم حیره چنین دیدند به استقبال خالد برون شدند و عبد المسیح بن عمرو بن بقیله و هانی بن قبیصه با آنها بودند. خالد به عبد المسیح گفت: «از کجا آمده‌ای؟» گفت: «از پشت پدرم» خالد گفت: «یعنی از کجا در آمده‌ای؟» گفت: «از شکم مادرم» خالد گفت: «بر چیستی؟» گفت: «بر زمین.» خالد گفت: «یعنی در چیستی؟» گفت: «در لباسهایم» خالد گفت: «عقل داری؟» گفت: «بله، بند هم دارم.» خالد گفت: «از تو پرسش کردم» گفت: «من هم جواب دادم» خالد گفت: «به صلحی یا به جنگ؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1482

گفت: «به صلح» خالد گفت: «پس این قلعه‌ها چیست که می‌بینم؟» گفت: «این قلعه‌ها را ساخته‌ایم که سفیه را نگهدارد تا عاقل بیاید و جلو او را بگیرد.» آنگاه خالد به مردم حیره گفت: «شما را به خدا و عبادت وی و اسلام می‌خوانم، اگر بپذیرید حقوق و تکالیف شما همانند ماست و اگر دریغ کنید باید جزیه بدهید و اگر ندهید با کسانی سوی شما آمده‌ام که مرگ را چنان دوست دارند که شما شراب را دوست دارید.» گفتند: «به جنگ تو حاجت نداریم» خالد با آنها بر یکصد و نود هزار درهم صلح کرد و این نخستین جزیه‌ای بود که از عراق سوی مدینه فرستاده شد.

آنگاه خالد در بانقیا فرود آمد و با بصبهری پسر صلوبا بر هزار درم و یک عبا صلح کرد و برای مردم آنجا مکتوبی نوشت. صلح خالد با مردم حیره به این شرط بود که خبر گیران وی باشند و آنها پذیرفتند.

شعبی گوید: بنی بقیله مکتوب خالد بن ولید را که برای مردم مداین نوشته بود به من دادند که خواندم و چنین بود:

«از خالد بن ولید به مرزبانان پارسی. درود بر آنکه پیرو هدایت «باشد. اما بعد ستایش خدایی را که خادمان شما را پراکند و ملکتان را» «گرفت و کید شما را شکست. هر که چون ما نماز کند و رو به قبله» «ما کند و ذبیحه ما را بخورد مسلمان است و حقوق و تکالیف وی همانند» «ماست.» «اما بعد، وقتی این نامه من به شما رسید، گروگانها پیش من» «فرستید و تسلیم من شوید، و گر نه بخدایی که جز او خدایی نیست، کسانی»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1483

«را سوی شما می‌فرستم که مرگ را چنان دوست دارند که شما زندگی» «را دوست دارید» و چون مردم مداین نامه خالد را بخواندند شگفتی کردند، و این به سال دوازدهم هجرت بود.

ابو جعفر گوید: اما روایت شعبی در باره خالد و رفتن وی سوی عراق چنین است که وقتی از کار یمامه فراغت یافت ابو بکر بدو نوشت: «اکنون که خدا ترا فیروزی داد به طرف عراق رو تا با عیاض تلاقی کنی و به عیاض بن غنم که ما بین نباج و حجاز بود نوشت که سوی مصیخ برو و از بالای عراق وارد آن سرزمین شو و پیش رو تا با خالد تلاقی کنی و هر که را می‌خواهد بر گردد اجازه دهید و کس را نابه دلخواه همراه نبرید.» گوید: و چون نامه به خالد و عیاض رسید و به دستور ابو بکر اجازه باز گشت به کسان دادند، همه مردم مدینه و اطراف باز گشتند و اطرافشان خالی شد و از ابو بکر کمک خواستند که قعقاع بن عمرو تمیمی را به کمک خالد فرستاد بدو گفتند: «به کمک کسی می‌روی که سپاهش از دور وی پراکنده شده‌اند؟» قعقاع گفت: «سپاهی که یکی چون وی در آن باشد هزیمت نشود» و هم ابو بکر عبد الله بن عوف حمیری را به کمک عیاض فرستاد.

و هم او به خالد و عیاض نوشت کسانی را که با مرتدان پیکار کرده‌اند و پس از پیمبر خدای بر مسلمانی ثبات ورزیده‌اند، همراه ببرید و هر که از مسلمانی بگشته همراه شما به پیکار نیاید تا رای خویش را در باره وی بگویم. به همین سبب در این جنگها از مرتدشدگان کس نبود.

و چون نامه سالاری عراق به خالد رسید به حرمله و سلمی و مثنی و مذعور نوشت که بدو ملحق شوند و در روزی که معین کرده بود با سپاه خویش در ابله وعده کنند به سبب آنکه ابو بکر در نامه خویش به خالد دستور داده بود که وقتی وارد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌4، ص: 1484

عراق شد از دروازه سند و هند آغاز کند که در آن هنگام ابله بود آنگاه قبایلی را که میان وی و عراق بودند جمع آورد، هشت هزار کس از ربیعه و مضر فراهم آمد دو هزار کس نیز خود وی همراه داشت و با ده هزار کس به هشت هزار سپاه امیران چهارگانه یعنی مثنی و مذعور و سلمی و حرمله پیوست و با هیجده هزار کس با هرمز رو به رو شد.

مغیرة بن عقبه گوید: «ابو بکر سالاری جنگ عراق را به خالد بن ولید داد و بدو نوشت که از پایین عراق در آید و به عیاض که سالاری جنگ عراق را به او نیز داده بود نوشت که از بالای آن سرزمین در آید آنگاه سوی حیره روند و هر که زودتر آنجا رسید سالاری از اوست و دیگری مطیع وی شود. نوشته بود وقتی در حیره فراهم آمدید و اردوگاههای پارسیان را پراکنده کردید و خطر حمله به مسلمانان از پشت سر نبود، یکیتان در حیره بماند و عقبدار مسلمانان و رفیق خویش باشد و دیگری در خانه پارسیان و قرارگاه قوتشان مداین به آنها حمله برد.

شعبی گوید: «خالد پیش از حرکت بهمراهی آزاذبه پدر زباذبه (؟) یمامه به هرمز که در آن هنگام مرزدار بود چنین نوشت:

«اما بعد، اسلام بیار تا سالم بمانی یا تسلیم شو و جزیه بده و گر نه» «جز خویشتن کسی را ملامت مکن که با قومی سوی تو آمده‌ام که» «مرگ را چنان دوست دارند که شما زندگی را دوست دارید.» مغیرة بن عتبه که قاضی اهل کوفه بود گوید: وقتی خالد از یمامه حرکت کرد سپاه خود را سه گروه کرد و آنها را از یک راه نفرستاد مثنی را دو روز پیش از خویش فرستاد و ظفر را